شهید علي اكبر الف پوريان

عاشوراییان شیراز

شهید علي اكبر الف پوريان نام پدر: تاریخ تولد:1340 محل تولد: شیراز میزان تحصیلات:دیپلم اقتصاد تاریخ شهادت 1367/2 محل شهادت:شلمچه محل دفن:شیراز خاطره شهید علی اکبر الف پوريان اينجانب همناز عباسي همسر شهيد علي اكبر الف پوريان هستم در شيراز بدنيا آمدند در سال 1340 ايشان در خانواده اي از لحاظ مادي متوسط و مذهبي بدنيا آمدند و پدرايشان از بازاريان به نام ومشهور شيراز بودند ايشان پسر بزرگ خانواده بودند از همان زمان نوجواني خيلي متدين با خدا و دلسوز بودند و در تظاهرات قبل از انقلاب فعاليت داشتند و چند بار نيز دستگير شدند و حتي يك هفته اي نيز از ايشان خبر نداشتند كه ايشان توسط ساواك دستگير شده بودند خيلي مردم دوست و مهربان بودند و انس زيادي با قرآن داشتند و خيلي امام را دوست داشتند و حدود سال1364 با هم ازدواج كرديم حدود 5/2 سال با هم زندگي مشتر داشتيم و تمام اين دو سال و نيم براي من خاطره بوده است ايشان در اين چند سال كه با ايشان بودم خيلي متواضع بودند و فردي زحمت كش بودند و ايشان ديپلم اقتصاد گرفته بودند و از زمان انقلاب با اينكه خيلي زحمت كشيده بودند هيچگاه نخوانستند كه از اين موضوع استفاده كنند و ايشان چون فردي زحمت كش بودند در نانوايي كار مي كردند و هنگام عزيمت به جبهه خانواده با ايشان مخالفت مي كردند ولي ايشان خودشان اسرار داشتند و چندين بار نيز به جبهه اعزام شده بودند حتي براي حبهه رفتنشان نيز خيلي متواضع بودند و در هنگامي كه به جنگ رفته بودند نگفته بودند كه چندمين بار است كه به جبهه رفته اند در صورتي كرد همان نحوة شهادت ايشان است همان طور كه همسنگرانشان گفته بودند ايشان مأموريتشان تمام شده بود و براي مرخصي به خط سوم منتقل شده بودند عراق يك پاتك سنگين مي زند و خط اول را مي شكند و خط دوم را نيز مي شكند و به خط سوم مي رسد فرمانده به نيروها دستور عقب نشيني مي دهد. دو نفر بايد بماند ظاهراً يك سربازي فرمانده به نيروها دستور عقب نشيني مي دهد. دو نفر بايد بماند ظاهراً يك سربازي بوده كه فرمانده از ايشان مي خواهد كه بماند و شهيد الف پوريان وقتي مشاهده مي كند بوده كه فرمانده از ايشان مي خواهد كه بماند و شهيد الف پوريان وقتي مشاهده مي كند كه ايشان خيلي جوان هستند و از ايشان مي خواهد كه به عقب برگرند و خود ايشان قبول مي كنند كه به جاي ايشان بمانند و همينطور كه همسنگران شهيد مي گويند هنوز زياد دور نشده بودند و ايشان نيز به پشت خاريز مي روند پشت تير بار مي نشيند به وسيله گلوله تانك مورد اصابت قرار مي گيرد و وقتي همسنگران شهيد بالاي سر ايشان مي رسند ايشان به شهادت رسيده بودند ولي پيكر پاك شهيد بعد از سيزده، چهارده سالبه دست ما مي رسد به شهادت رسيده بودند ولي پيكر پاك شهيد بعد از سيزده، چهارده سالبه دست ما مي رسد و موقع تشيع پيكر پاك شهيد فقط دو سه نفر از همسنگران شهيد باقي مانده بودند و همه همسنگران شهيد در همان روزشهادت شهيد شيميايي شده بودند و بعد از مدتي يكي يكي به شهادت رسيدند و ياد دارم كه يكي از همسنگران شهيد كه در موقع شهادت همسرمن نوجوان بودند و بالاسر همسر من حاضر شده بودند و در زمان تشيع با ويلچر آمده بودند و خيلي ضعيف شده بودند چون شيميايي شده بودند و همين چند وقت پيش به شهادت رسيدند ايشان مي گفتند اي كاش در همان موقع به شهادت مي رسيدم و مي خواهم بگويم كه شهداي ما افراد خاص بودند و نه تنها من كه همسر شهيد هستم اين را مي گويم بلكه هر كس به نوعي با شهدا در ارتباط باشد اين گفته را تصديق مي كند و اخلاق و رفتار شهدا خيلي خاص بودند نتيجه زندگي دو سال ونيم من با شهيد يك پسر ا6 ساله اي كه در زمان شهادت پدرش هفت ماه بيشتر نداشت شهيد به ايشان خيلي علاقه داشت اما با اين همه علاقه از ايشان و زندگي دل كندند و از همه چيز گذشت و به جبهه رفتند و موقع جبهه رفتن ايشان، اوج حملات هوايي به شهر شيراز بود و عراق هر شب شيراز را بمباران مي كردند و ايشان مي خواستند به جبهه بروند من به ايشان گفتم كه من در اين شرايط سخت چكار كنم و گفتند كه خيلي ها هستند كه وضعشان همانند ماست و حتي از ما محتاج تر هستند كه كسي پيش آنها باشد ولي به خدا تكيه مي كنند و شما هم اميدتان به خدا باشد و تنها آرزويي كه دارم دوست دارم كه پسرايشان را همان طور كه خودشان دوست داشتند و سفارش كردند بار بياورد و پاك باشد و ايشان به نماز خواندن خيلي علاقه داشتندو من دلم مي خواهد پسرم طوري باشد كه در رور قيامت شرمنده شهيدنباشم و خواهشي كه از همة مردم دارم اين است و براي آنها عادي شود و همواره به خاطر داشته باشند كه شهداي ما به چه خاطر به شهادت رسيده اند و آنها نيز مي توانستند در جنگ شركت نكنند و مثل خيلي ها ي ديگر در خانه و نزد خانواده خود بمانند و زندگي كنند اما رفتند و مي توان گفت كه مظلوم ترين شهداي ما شهداي بسيج هستند البته همة شهدا مظلوم بودند اما چون نيروهاي بسيج ميل و رغبت خودشان در جنگ شركت كرده بودند مظلوم ترين بودند و هيچ اجباري در جبهه رفتن آنها نبود و هيچ اجباري در ماندنشان در جنگ نبود و از همه چيز خود گذشتند و به همه ثابت كردند كه زندگي فقط ماندن نيست و به ما ياد دادند كه با رفتن و شهادت چطور مي توان بهتر زندگي كرد و تمام لحظات زندگي با شهيد برايم خاطره است و روز تشيع جنازه ايشان با اينكه 14 سال از شهادت ايشان مي گذشت در گلزار شهدا خيلي شلوغ بود و چون مهربان بودند با بچه ها خيلي خوب برخورد مي كرد در موقع تشيع همان بچه ها آمدند و در مراسم خاكسپاري شركت كردند و چنان براي ايشان عزاداري مي كردند كه آدم فكر مي كرد تا همين ديروز با ايشان بوده اند و خاطره ديگري كه از ايشان دارم اين است كه در زمان جنگ عراق تمام شب و روز شيراز را بمباران مي كرد و خيلي از مردم به روستا ها رفته بودند و خانواده مانيز از ما خواستند كه به يكي از روستاهاي اطراف برويم ولي شهيد قبول نمي كرد و حتي مادرم به ايشان اسرار كردند كه ممكن است دخترم در بمباران از بين بروند و ايشان نيز گفتند اينان هم همانند بقيه مردم و خون اينها كه از خون ديگران رنگين تر نيست و ايشان در شيراز ماند و همراه ما به روستا نيامد و بعد از عمليات فاو بود كه ايشان به جنگ رفتند و اسرار مادر ايشان تأثيري نداشت. و ايشان به قرآن خواندن خيلي علاقه داشت و حتي مواقعي كه من بيدار مي شدم مي ديدم كه ايشان زير نور يك شمع قرآن مي خواندند و ايشان روي معاني قرآن خيلي تأكيد داشتند و بعضي مواقع زير بعضي از معاني خط مي كشيدند و آن را براي من نيز تفسير مي كردند . و من خيلي دلم مي خواهد كه پسرم اخلاقي مثل اخلاق پدرش داشته باشد و انقلاب ما ...... ياد و خاطرات شهدا مي تواند تداوم داشته باشد و ما بايد ياد و خاطرات شهدا را زنده نگه داريم و به وصاياي شهدا عمل كنيم البته شهيد ما وصيت نامه نداشتند و وصيت نامه ايشان در جيب پيراهنشان بوده همه متأسفانه از بين رفته بود و بهترين يادگاري كه از شهيد دارم همين فرزند ايشان است كه برايم باقي مانده است. والسلام

0 ریال