روحانی شهید عزيز پژوهی - شهدای شیراز

0 بازدیدها(56)
0
روحانی شهید عزيز پژوهی
  • کد : 1146310
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

روحانی شهید عزيز پژوهی

عاشوراییان شیراز
قیمت : 0

روحانی شهید عزيز پژوهی نام پدر:علی تاریخ تولد:1300/7/13 محل تولد: شیراز میزان تحصیلات:حوزه ای تاریخ شهادت: 17/2/1361 محل شهادت: فکه محل دفن:شیراز

وصیت نامه شهیدعزیزپژوهی بسم الله الرحمن الرحيم " اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم کتب عليکم القتال و هو کره لکم و عسي ان تکرهوا شيئاً و هو خيرلکم و عسي ان تحبوا شيئاً و هو شر لکم و الله يعلم و انتم و لا تعلمون " کلام الله از گفته پروردگار عالم براي اهل ايمان گفته است که نوشته شد بر شما جنگ و حال آنکه اکراه طبعتان باشد ، شايد چيزهايي را شما اکره طبعتان باشد و آن چيز براي شما خير باشد و شايد شما چيزي را دوست داشته باشيد و آن براي شما شر باشد ، خداوند ميداند و شما نمي دانيد . امروز که کشور اسلامي ما در تهاجم سربازان پليد و ملعون قرار گرفته است براي تمام ملل اسلامي بالاخص امت ايران واجب است که به پيام امام عزيز خميني کبير لبيک گوييم و در جبهه ها حضور بهم رسانيم و از اسلام دفاع کنيم ، زيرا که اگر کفار صدامي بيايند و بر ما تسلط پيدا کنند اين زندگي بسيار ننگ آور است و مردنش بر ماندن افزون تر . امام حسين (ع) مي فرمايند : اگر بنا است که ما کنج بيمارستان ها بميريم پس چه بهتر است که در راه خداوند قدم برداريم و در اين راه به هدف عالي برسيم . پس براي هر مسلماني واجب است که تا سر حد امکان و تا آخرين نفس با کفار بجنگد و راه کربلا را براي ديگر مسلمانان باز کند و قبله ي مسلمانان را از دست صهيونيست اين قاتل بشريت بيرون بياورند و در اين امر ، واجب هم لازم به اجازه کسي نيست مگر ما براي نماز خواندن از کسي اجازه مي گيريم ، اين امر هم چون نماز واجب است و اگر جسم سالمي داريد و مانعي هم نداريد بايد اين راه را برويد زيرا که اين يک تکليف شرعي است . از شما عزيزان مي خواهم که در حفظ جمهوري اسلامي کوشا باشيد و راه امام عزيز اين رهبر عالي قدر را دنبال کنيد و به گفته هايش عمل کنيد و چه در جبهه و چه در پشت جبهه دست از ياري امام برنداريد ، زيرا که راه امام راه انبياء است و حکمش حکم امام زمان و هر کس حکم امام زمان را رد کند حکم خدا را رد کرده و اين شرک است و مشرک کسي است که خداوند هرگز او را نمي آمرزد پس انشاءالله خداوند اين توفيق را به شما بدهد که در اين راه کوشا باشيد . و اما سفارش ديگرم به شما فرزندان و برادران عزيز اين است که ... " الصلوة عمود الدين " نماز ستون دين است اگر نماز قبول شد ديگر طاعات هم قبول مي شود نماز را سبک نشماريد و اهميتي مافوق اهميت ها را به آن بدهيد و آنگاه که مؤذن صدا کرد " الله اکبر " ... " حي علي الصلوة " بشتابيد به سوي بهترين چيزها که نماز است تمام کارها را کنار گذاشته و نماز بخوانيد. روزه را سخت نشماريد روزه صفاي دل است نکند خداي نکرده به خاطر هواي گرم و گرسنگي و تشنگي روزه نگيريد هميشه به ياد تشنگي روز قيامت باشيد . ما اگر نتوانيم اينجا خودمان را بسازيم به مقام والا نمي رسيم . تو کز سراي طبيعت نيامدي بيرون ، کجا به کوي حقيقت گذر تواني کرد . براي اين کارهاي پيش پا افتاده نبايد ضعف نشان بدهيم . امروز که 24/1/1361 است و من در شصت و يکمين سال زندگي خود هستم با ياري خداوند و امام زمان به سوي جبهه عازم هستم اگر در اين راه پيروز گشتيم که دينمان را اداء کرديم و اگر هم شهيد شديم که زهي سعادت . انشاءالله آقا امام زمان فرجش نزديک است پس بايد ريشه ظلم را برکنيم اگر ما نتوانستيم و به شهادت رسيديم بر شما واجب است که اين راه را ادامه دهيد تا پرچم را به دست پرچم دار اسلام ولي عصر امام زمان بسپاريد . والسلام بسم الله الرحمن الرحيم وصيت نامه شهيد حاج عزيز پژوهي اينجانب حاج عزيز پژوهي که عازم جبهه جنگ با کفار هستم اطاعت کامل از امام خميني که ولي فقيه هستند و حفاظت از خون شهدا و پشتيباني از جمهوري اسلامي ايران و اسلام و اما مبلغ يکصد و چهل هزار تومان به آقاي غلام علي رونقي بدهکار هستم که يک عدد چک به مبلغ يک صد هزار تومان دادم به ايشان و مبلغ چهل هزار تومان بدون چک و مدرک ايشان طلبکار مي باشد و تاکسي که سندش به نام بنده مي باشد يک صد و هفتاد و چهار هزار تومان خريداري شده که يکصد و چهل هزار تومان آن متعلق به آقاي رونقي مي باشد و سي و چهار هزار تومان آن متعلق به خودم نيست البته پس از فروش تاکسي بايد حق آقاي غلام علي را بدهند و اگر فروش نرفت از درآمد به طور دلخواه و ايشان هر طور که ميل داشتند رفتار کنند و به تمام اولاد هايم سفارش مي کنم که دست از جمهوري اسلامي ايران بر ندارند و پشتيبان او باشند و اهميت زياد براي نماز هاي يوميه که اول وقت حتي الامکان بخوانند و سرپرست بچه هايم بانو صفري مي باشد و محمد علي را هم براي کارها و امورات ايشان برگزيده ام که سرپرستي بکنند والسلام . همه شما به خداوند متعال مي سپارم . حاج عزيز پژوهي

سایر اطلاعات

بسمه تعالي

پيام وصيت اطاعت کامل از امام که ولي فقيه هستند و حفاظت از خون شهداء و پشتيباني از جمهوري اسلامي ايران خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . حاج عزيز پژوهي .

وصیت نامه شهیدعزیزپژوهی

بسم الله الرحمن الرحيم

" خاطراتي از جبهه به نقل از همرزمان شهيد پژوهي " روز اعزام به جبهه نبرد حق عليه باطل در مسجد حسيني ديدمش بعد از سلام و احوال پرسي با تعجب پرسيدم ؟ حاجي شما کجا مي روي ؟ در جوابم گفت : تو کجا مي روي ؟ پاسخ دادم : به جبهه ! بدون آن که جواب سؤالم را بدهد ادامه داد . مي بينم الهي شده اي قدر خودت را بدان . گفتم : با اين که سنگر مسجد را رها مي کني و از اين بابت مردم نبودنت را حس مي کنند اما آمدنت به بچه ها نيرو مي دهد . لبخند زد . آرزوي پيروزي کرد و پس از خداحافظي با بيشتر همسايه ها و اهل خيابان ، پياده راهي مرکز بسيج شديم و با فرياد الله اکبر به درون رفتيم و شگفت زده انبوه مردمي را نظاره کرديم که جان بر کف با فريادهاي يا حسين (ع) و يا محمد (ص) خاطره صدر اسلام را زنده مي کردند . به ياد حسين (ع) عزاداري کرديم و بعد در گوشه اي گرد هم نشستيم نصيحتمان کرد که نکند حرف لغوي از دهانمان بيرون آيد مي گفت : شما سربازان امام زمان صلواة الله و سلامه عليه هستيد و بايد ادامه دهنده راه او باشيد . پس از انتقال به پادگان شهيد عبدالله مسگر امام حسين (ع) نماز جماعت به پا داشتيم . شب را به شهر برگشتيم تا آخرين ديدار را با بستگانمان داشته باشيم . فردا صبح با اولين فشاري که به زنگ خانه اش آوردم در آستانه در حاضر شد اشک شوق در چشمانش جمع شد و چنان سرحال بود که گويي همه دنيا را به او داده بودند . چه مي گويم ؟ اگر همه دنيا را به او مي دادند غمش بيشتر مي شد . شايد شاد بود که راهي به سوي معبود يافته است و مي تواند جان بر کف به سويش بشتابد و در جوارش از غم دنيا برهد . به پادگان رفتيم و تا چهار يا پنج بعد از ظهر در محوطه مانديم و سپس با اتوبوس عازم کربلاي خونين ايران شديم . در بين راه لحظه اي از ذکر خدا غافل نبود . نيمه هاي شب فرياد الله و ياربش در اتوبوس بلند شد بچه ها هم همراهيش کردند نزديک اذان صبح به اميديه رسيديم بچه ها را وا داشت تا وضو بگيرند و نماز جماعت بر پا کنند همه به او اقتدا کرديم يک هفته در اين پادگان مانديم هر شب بين دو نماز برايمان مسأله مي گفت و درس اخلاق مي داد . مسائلي را برايمان مي گفت که سال ها بي توجه از کنارشان گذشته بوديم و چه خوب مي گفت تأکيد مي کرد ما براي کسب پيروزي اسلام به جبهه آمده ايم حال اگر سعادت شهادت يافتيم چه چيز بهرت از اين که آدمي به ميهماني پروردگارش برود و نزد او روزي خورد . پيش از آنکه به پادگان شهيد رجايي اهواز منتقل شويم شبي به منظور آمادگي بيدار باش دادند و در طوفان و باران شيد ما را به رزم شبانه بردند . آزمايشي بزرگ بود بعضي ها جا زدند و شروع به شکوه و شکايت کردند ولي او چون کوهي استوار با آن که باران سر تا پايش را خيس کرده بود با تبسم به بچه ها مي گفت : نکند ناراحت شده باشيد و يا شکايت کنيد اين اولين آزمايش خداست تا روشن شود تا چه حدي براي او آماده و سر به فرمانش نهاده ايم . شبي از پادگان شهيد رجايي با پاي برهنه در حالي که تن پوشمان تنها شلواري بود که به پا داشتيم از ميان سنگلاخ ها براي آزمايش به رودخانه زديم او همچنان متبسم و شکر گويان به برادري گفت : حالت چطور است ؟ سعي کن از آزمايش درست بيرون بيايي . وقتي خسته و کوفته به پادگان برگشتيم موقع اذان بود فوراً دستور جماعت داد و همه به او اقتدا کردند و باز پس از نماز دعا کرد . صبح همان روز به شوش رفتيم دو ساعت در راه بوديم او خاطراتي از دانيال پيامبر و سفرهايش به شوش برايمان تعريف کرد . در شوش با او به سر قبر حضرت دانيال رفتيم . زيارت وارث خوانديم نماز جماعت به پا داشتيم و روايتي از حضرت علي (ع) نقل کرد که هر کسي دانيال را زيارت کند مثل آن است که در نجف مرا زيارت کرده باشد . شبها در خاموشي ، نماز جماعت بر پا مي کرد و بيشتر اوقات امام جماعت بود و براي گردان سخنراني مي کرد يک شب بين دو نماز حدود سه ربع ساعت در مورد جهاد عليه کفر سخن گفت . پس از اتمام صحبت هايش نزدش رفتيم و به شوخي گفتيم جناب پژوهي پشه پدرمان را در آورده و شما ماشاءالله همينطور به صحبت ها ادامه داديد . گفت : نمي دانم با چه اراده اي امشب اين همه سخن گفتم دست خودم نبود ... خودش مي آمد . روز بعد با برادر شهيدمان قدرت اللهي و يکي ديگر از برادران و به هنگام غروب آفتاب کنار رودخانه رفتيم . برايمان دعاي فرج خواند و توصيه کرد وقت زوال آفتات دعا کنيم . دو روز را در جوار قبر دانيال پيامبر با دعا و نماز با هم گذرانديم . هوا تاريک بود با دو ريوي ارتش ما را به نقطه اي بردند و پياده روي از آنجا شروع شد . بعضي ها کمپوت خورده بودند و بعضي ها هم هيچ . ساعت دو بعد از نيمه شب به پشت خاکريزهاي دشمن رسيديم اندکي استراحت کرديم . اذان صبح به نماز ايستاديم . منورهاي دشمن مرتب آسمان را روشن مي کرد بچه ها ذکر مي خواندند و بي اعتنا به آتش دشمن به جلا دادن دل مشغول بودند . فرمانده دستور پيشروي داد جمله شروع شد . دشمن جاي ما را يافت خمپاره هايش به رويمان سرازير شدند اما هيچ يک از رزمندگان بيمي به دل راه نمي داد . حدود دو ساعت در زير خمپاره هاي دشمن بوديم اما از برکت خدا هيچ کدام به محل اصلي بچه ها اصابت نکرد . تنها يک خمپاره به داخل جمعي از برادران افتاد و چند تن از آنها را که برادمان عباس قدرت اللهي نيز جزء شان بود به فيض شهادت رساند و کوتاه زماني بعد آتش دشمن به خواست خدا و ياري امام زمان (عج) خاموش کرديم و کليه خاکريزهاي دشمن در تپه 182 به تصرف ما در آمد و حدود 700 اسير گرفتيم و به پشت جبهه منتقل کرديم . شب در بازگشت ماشيني که حاج پژوهي و چند نفر ديگر در اتاق جلويش سوار بودند و ما نيز که پنج يا شش نفر بوديم در عقب ، با يک ماشين ارتشي تصادف کرد و يک برادر ديگرمان نيز به شهادت رسيد . ساعت پنج به مرکز اصلي بازگشتيم شديداً تشنه بوديم . آبي خورديم و سر و صورت را شست و شو داديم بقيه هم به مرور آمدند و گروهي که راه گم کرده بودند فردا به ما ملحق شدند . در نزديکي چنانه و سالک به پشتيباني تيپ 17 قم رفتيم . هوا طوفاني بود و جز شن چيزي ديده نمي شد نيروهاي عراقي قصد حمله داشتند اما طوفان جلوشان را گرفت و درهمشان کوبيد . در طوفان شن همه سر و صورتمان را با دستمال بزرگي پوشانده بوديم به طوري که تنها روزني در برابر چشممان باز بود از دور حاجي پژوهي را ديدم که صورتش را نپوشانده بود هر چه فرياد کرديم نشنيد . پس از فرو کشيدن طوفان به سراغش رفتيم تا اگر نمي داند به او بياموزيم ديديم با خدايش در غوغاي طوفان خلوت کرده است با او راز گفته و برايش اشک ريخته و شنها با ولع اشکهايش را به آغوش کشيدند و سر خوش از اين وصال تنگاتنگ يکديگر ، بر محاسن سفيدش آرميده اند . دلمان مي خواست به آغوشش مي کشيديم و مي بوسيديمش اما تنها از ديدن آن منظره گريه مان گرفت . پس از دو روز استراحت آماده حمله وسيع در خط تدارکاتي شوش - فکه شديم . شب فرمانده برايمان صحبت کرد و تعدادي داوطلب براي رفتن روي مين خواست . حاجي پژوهي اولين نفري بود که آمادگي خود را براي اعلام کرد . برادر ديگري نيز دومين نفر بود اما در عمل موفق به يافتن راه عبوري شدند که دشمن براي گذشتن خودش تعبيه کرده بود و هر دو جان سالم در بردند . چهار بعد از ظهر با اتوبوس در جاده شوش - فکه به راه افتاديم و از آنجا پيش رفتيم که باران شديد مانع حرکت اتوبوس ها بود . اذان مغرب باز نماز جماعت بر پا داشتيم و کمي هم خوراک خورديم . حاج پژوهي مقدار کمي نان خورد و گفت چون فردا در نبرديم بهتر است چيز زيادي نخوريم . شايد مي خواست ما را بيشتر از حدودمان بيرون ببرد و به معنويت عملي که در پيش است متوجه سازد . پياده روي از آنجا آغاز شد و ساعت ها به طول انجاميد . دو ساعت و نيم پس از نيمه شب به پشت خاکريزهاي دشمن رسيديم . اميدوارمان مي کرد که پيروزي نهايي از آن ماست . از همه مي خواست دعا کنند با رگبار دشمن شب چون روز روشن شده بود صداي توپ و خمپاهر دشمن يک لحظه قطع نمي شد ، قريب سه ساعت زير آتش دشمن بوديم براي نماز صبح از حاجي پرسيديم تکليف چيست ؟ پاسخ داد : به همين حال که دراز کشيده ايد تيمم کنيد و نماز بخوانيد با شدت آتش دشمن عده اي قطع اميد کردند اما حاجي پژوهي اصرار داشت که ذکر را فراموش نکنيم . طولي نکشيد دستور حمله صادر شد . با فرياد الله اکبر به ميان خاکريز دشمن رفتيم و يک لحظه خود را آنچنان در محاصره يافتيم که راه بازگشتي نبود . گلوله ها از هر سو ما را نشانه مي رفتند دستي غيبي يارمان بود والا هيچ يک از ما نبايد زنده مي ماند . از جان گذشته به پيشروي ادامه داديم . حاج عزيز پژوهي با فرياد الله اکبر به سوي دشمن پيش مي رفت و از ما فاصله مي گرفت . صدايش کردم که بيا با هم باشيم . با تبسمي خداحافظي کرد گويي يار اصليش را که با او پيمان بسته است يافته بود و جدايي از او برايش امکان نداشت به همين خاطر بر خلاف تمامي طول سفر ، راهش را از راهمان جدا کرد و به سوي توپ هاي دشمن به حرکت در آمد . گلوله توپي در کنارش به زمين افتاد خاک غليظي به هوا برخواست يکي فرياد زد حاج پژوهي شهيد شد . سراسيمه به بالاي سرش رفتيم خاک سر و رويش را پوشانده بود . در خواست آب کرد گفتم حاجي نيايد آب بخوري ... اصرار کرد از قمقمه خودش به او آب بدهم و من نيز چنين کردم خواستم بلندش کنم اما متوجه شدم يک پايش قطع شده است . همرزمي خواست در حمل او به نقطه اي امن ياريم کند اما تيري به پايش را از قوزک قطع کرد و خود به زمين غلتيد . حاجي سفارش کرد همرزمان را زودتر از او به آمبولانس ببريم و خواست تا روي دست راست بخوابانمش اما چون توان ماندن بر دست راست خود را نديد گفت رو به قبله اش کنم ... در تمام اين مدت مرتب تکرار مي کرد يا مهدي يا مهدي . وقتي رو به قبله اش کردم از من خواست تا جنگ را فراموش نکنم و برادران رزمنده را تنها نگذارم . گفتم : مي مانم ! اصرار کرد پيرمردي که دو جوانش را پيش رو شهيد داده بود گفت من اينجا مي مانم تو برو . پذيرفتم و به سوي دشمن رفتم پس از سرکوبي دشمن و اسارت تعداد زيادي از آنان جوياي حالش شدم گفتند : به فيض شهادت نائل آمده است . و گفتند که تا اخرين لحظه عمرش به ياد خدا و ائمه اطهار بود و مرتب تکرار مي کرد يا مهدي ، يا مهدي ... به اميد ادامه راهشان و به اميد شفاعتشان . روحش شاد و يادش گرامي . والسلام

وصیت نامه شهیدعزیزپژوهی

بسم الله الرحمن الرحيم

وقتي براي خداحافظي آمد تاکيد کرد اين آخرين مرتبه اي است که با شما خداحافظي مي کنم .مي دانستم شصت و يک سال پيش در روز عاشورا مصادف با ايام نوروز 1300هجري شمسي در شيراز و نزديک موقد مطهر حضرت سيد علاءالدين بن حسين (ع) متولد شده است .مي دانستم دشمن در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل با تمام نيروهايي که از ديگر نا مسلمانان مسلمان نماد يافت داشته است شب و روز غوغا مي کند و هر آن رزمندگان ما را زير آتش توپ ها دورزن و موشک هاي دوربرد مي گيرد و اطراف خودش را تا منطقه وسيعي مين مي گذاري کرده تا از پيشروي هم وطنان مومن مان جلو گيري کند .مي دانستم دلاوران ما براي  پاک کردن سرزمين مان از لوث وجود بعثي هاي متجاوز عراقي داوطلبانه منطقه مين گذاري شده را مي پيمايند و با گذشتن از جان خود د راه براي عبور ديگر برادران نشان باز مي کنند .و در مجموع مي دانستن او راست مي گويد و اين آخرين حداحافظي اش است امام دلم نمي خواست حرفش را باور کنم .به او گفت : شنيده ام در جبهه ها حضرت صاحب را ديده ايد اگر شما هم موفق به ديدن ايشان شدي از من يک پيغام برسان به ايشان عرض مي کنيد يکي از هست دلش مي خواهد شما را ببيند اما لياقتش را ندارد گفتم از ايشان بخواه لياقت ديدارش را به من عطا کند او سکوت کرد .نمي دانم پذيرفت يا نه پيغام مرا رساند يا خير اما بيشتر اطمينان دارم که ولي عصر را زيارت کرده است .اگر او را به قوا خودش از 7سالگي به بعد نماز واجبش را ترک نشده بود .او که روزه واجبش را در هواي گرم و تفتيده بقاي 5درجه سانتيگراد آبادان و با تحمل منت هاي ضعف و ناتواني گرفته بود .او که هر ماه حداقل سه روز را براي جلب شفاعت ائمه اطهار روزه مستحب مي گرفت .او که تا آن حد چشمش را بر مال دنيا بست و به خدا پيوست که کمتر زماني سرمايه اي براي راه انداختن يک کار دائمي داشت .او که اغلب براي براي رسيدن به نماز جماعت و سخنراني روحانيون متعهد به اسلام به هر متظاهر به صداقتي هم اطمينان مي کرد و دارد و ندارش را به او مي سپرد و در اين راه نيز همسرش سرمايه اش را باد داد .او که به قول همسرش در طول سي و هفت سال زندگي مشترک مان هر شب ساعت دو بعد از نيمه شب بيدار شد نماز شب خواند و از خوف خدا گريه .او که وظيفه خود را مي دانست حداکثر هر دو هفته به دورترين اقوام و آشنايان هم سر بزند و احوالي بپرسد .او که اگر فقيري يا يتيمي مي يافت با عطوفت به طرفش مي رفت و محبتش مي کرد و درحد نيازش را بر مي آورد .اگر او موفق به ديدن بقيه الله العظم نشده باشد پس چه کسي بايد بتواند ايشان را ببيند ؟ تا 18سالگي در شيراز زيست از 13 سالگي پدرش را از دست داد و او ماند با مادرش و چهار برادر و دو خواهر برادر بزرگش يک سال پيش از مرگ پدر در بيست سالگي فوت کرد و بزرگترين برادرش پس از فوت مشغول گذارند سربازي بود و برادارن کوچکتر بايد خرج خانواده را تامين مي کردند .در ضمن کار روزانه در محضر آيت الله العظمي مرحوم حاج سيد نورالدين حسيني هاشمي قدس سره حضور يافت و قرائت و تفسير قرآن را فرا گرفت .بعد به سربازي رفت و پس از دو سال چون برادرانش در شرکت نفت استخدام شده بودند و ما در را با خد به آبادان برده بودند او نيز به آبادان رفت و در شرکت ملي نفت به عنوان سر کارگر مشغول به کار شد و همزرمان ازدواج نيز کرد .همسرش نقل مي کند روزي که آشفته به خانه آمد و گفت ديگر به شرکت مي روم .پرسيدم :چرا ؟پاسخ داد زماني را که لازمه اش تسلط يک کافر اجنبي بر يک مسلمان باشد نمي خواهم به دنبال اين فکر با سرمايه مختصرش چند استکان و نعلبکي و قوري و ديگر وسايل ضروري خانه تهيه کرد کنار خيابان قساطي گسترد و با سودي که از فروش مختصر روزانه برد خرج زن و فرزندش را مهيا کرد و با کار جديد هم وقت بيشتر براي استراحت داشت هم مي توانست در مسجد نو آبادان از محضر حاج شيخ عبدالله الرسول کسب فيض کند و پشت سرش اقامه نماز نمايد و پس از نماز مغرب و عشاء هم مسائل مختلف ديني را از رساله هاي آيات ؟؟؟ براي نمازگذاران توضيح دهد و اجري اخروي کسب نمايد و در مجموع به درگاه خداوند شکر گزاري باشد .قريب بيست سال در آبادان سکونت داشت در اين مدت به توانست خانه اي براي زن و فرزندانش خريداري کند که سرمايه اي آن چنان به هم بزند که همه اجناس مغازه اش را از آن خود کند .اغلب معاملاتش بر مبناي اعتمادي که تجار به او داشتند صورت مي گرفت و مثلا ده هزار تومان مي داد و پنجاه هزار تومان جنس مي گرفت و پس از فروش بدهي اش را داد و باز به همين ترتييب ميلي به ؟؟؟ اندوزي نداشت به محض اين که مختصر پس اندازي پيدا مي کرد با خود به زيارت قبر ائمه اطهار مي رفت يا همسر و فرزندانش را به مسافرت مي فرستاد تا از گرماي طاقت فرساي آبادان درامان بمانند .با وجود اين آبادان را مي خواست چون مادرش در آن جا بود به همين جهت وقتي دو برادر کوچکترش  يک کاميون داشتند مادر را برداشتند و به شيراز آمدند او هم به خواست مادرش راهي شيراز شد برادر بزرگترش هم به سبب علاقه اي که به او داشت از شرکت نفت کناره گرفت خدمتش را باز خريد کردند و همه در خانه نسبتا کوچم زادگاه گرد هم آمدند و بزرگترين برادر تا بازنشستگي شرکت نفت را ترک نکرد .در خانه قديمي و فرسوده زادگاه غوغاي برپا بود .تابستان ها وقتي خواهرانش نيز با شوهر و دوازده فرزند و نوه هايشان به شيراز مي آمدند ديگر نه اتاقي براي سکونتي يک تازه وارد بود و نه شب ها بر پشت بام جايي براي خوابيدنش .برادرها هر شب ابتدا به اتقاء ماه را خانم بزرگ مي رفتند سلام مي کردند و احوال مي پرسيدند و آن چه را خريده بودند به او تعارف مي کردند او نيز کمي را برمي داشت سپس خداحافظي مي کردند به اتفاق خودشان و نزد زن و فرزندانشان مي رفتند .گاه هم در يک جا جمع مي شدند و مي گفتند و مي خنديدند و بچه ها گاگاهي تعداد به سي نفر مي رسيد با هم بازي مي کردند و يا به قصه يکي گوش مي دادند .چند سال به همين منوال گذشت دو برادر کوچکترين خانه اي خريدند و مادر را نيز با خود برند .خانه ماند و خانواده شهيد پژوهي و برادر بزرگترش حالا ديگر جا بيشتر بود اتاق ها را بين خودشان تقسيم کردند .بچه هايشان که اکنون به 15نفر مي رسيدند بيشتر جا براي حرکت داشتند .شهيد پژوهي از دو ور  به شيراز در يک با مغازه پارچه فروشي واقع در سه راه احمدي با فردي شريک شده بود .چندي سهم شريکش را خريد و مغازه را کلا صاحب شد .در سال 1348 نيز خانه اي را به قيمت سي هزار تومان خريداري کرد و يک سال نيز در آن سکونت نمود .هر روز به مسجد ضراب بيگ مي رفت مغازه را به شاگردنش مي سپرد و اغلب در ساعت دو ساعت يا روزهاي ماه مبارک رمضان چهار ساعت به خواندن دعا و شنيدن وعظ وعاظ متعهد مي پرداخت .در همين فاصله بيشتر سرمايه مغازه را به غارت بردند و او زماني مطلع شد که کار زيادي از دستش ساخته نبود و چون اجناس مغازه اش بيشتر به اطمينان تجار و نسيه آورده بود خود را ملزم به وفاي عهد مي دانست مجبور شد از نو به خانه زادگاهش برگردد و يک سال خانه خود را اجاره دهد و پس از اين مدت به ناچار آن را فروخت تا بدهي اش را بپردازد و حادثه ديگري نيز ور شکستگي اش را  تشديد کرد حادثه اين بود که : در زمستان سال 1350در انبار کفش لاستيکي واقع در پشت مغازه آتش سوزي رخ داد و او را از ترس سوختن پارچه ها با مجله هر تاکسي باري را که مي يافت آن را از پارچه مي انباشت آدرس خانه اش را مي داد و سفارش مي کرد برود و پارچه ها را در خانه بريزد و پس از آن تاکسي باري ديگر مي گرفت و همين عمل را تکرار مي کرد .در اين بين يکي از بارها به کلي مفقود شد و بارهاي ديگر نيز آن چنان به داخل خانه تخليه شده بودند که اکثرا پارچه ها هر داخل حوض آب فرو رفته و از ارزش افتادند .ديگر پارچه ها را نيز باراني که باريد از بهاي اصلي انداخت .نوروز 1351ناگهان يک سمت خانه قديمي فرو ريخت و هم زمان برادرش که در اتاق هاي ويران شده سکونت داشت در يک تصادف کاميوني را که مالک نصفش بود از دست داد و مجبور شد بار کاميون همه را کيلويي 15ريال بفروشد و خود با بدني کوفته و زخمي به خانه باز گردد در همان روزها داماد برادر بزرگ نيز به جرم قتل غير عمد در يک تصادف رانندگي به زندان رفته و زن و فرزندانش را به نزد آن ها آورده بود .اما شهيد پژوهي هرگز خم به ابرو نياورد و هرگز جز شکر به درگاه خدا چه مي گويم ؟اگر همه دنيا را به او مي دادند غمش بيشتر مي شد .شايد شاد بود که راهي به سوي معبود يافته است و مي توانند جان بر کف به سويش بشتابد و در جوارش از غم دنيا بدهد .به پادگان رفتيم و تا چهار يا پنج بعد از ظهر در محوظه مانديم و سپس با اتوبوس عازم خونيني ايران شديم .در بين راه لحظه اي از ذکر خدا غافل نبود .نيمه هاي شب فرياد يا الله و ياربش در اتوبوس بلند شد بچه ها هم همرايش کردند .نزديک يک اذان صبح به اميديه رسيديم .بچه ها را واداشت تا وضو بگيرند و نماز جماعت برپا کنند .هم به او اقتدا کرديم يک هفته در اين پادگان مانديم هر شب بين دو نماز برايمان مساله مي گفت و درس اخلاق مي داد .مسائلي را برايمان مي گفت که سال ها بي توجه از کنارشان گذشته بودند و چه خوب مي گفت .تاکيد مي کرد ما براي کسب پيروزي اسلام به جبهه آمده ايم حال اگر سعادت شهادت يافتيم چه بهتر از اين که آدمي به ميهماني پروردگاراش برود و نزد او روزي خورد .پيش از آن که به پادگان شهيد رجايي اهواز منتقل شويم شبي به منظور آمادگي بيدار باش دادند و در طوفان  ؟؟؟.

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است