شهید جمال رضی - شهدای گیلان

بازدیدها(473)
0
شهید جمال رضی
  • کد : 313-222
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

شهید جمال رضی

عاشوراییان مدافع حرم
قیمت :

شهید جمال رضی
نام پدر: -
تاریخ تولد: 1360/12/19
محل تولد: تهران
تاریخ شهادت: 1395/01/14
محل شهادت: حلب(سوریه)
طول مدت حیات: 35 سال
مزار شهید: گلزارشهدای حرم مطهرآستانه اشرفیه-گیلان


زندگینامه
جمال رضی در 19 اسفند ماه سال 1360 در تهران به دنیا آمد.
در 7 سالگی به همراه خانواده برای زندگی به یکی از روستا های آستانه اشرفیه عزیمت کردند.
ایشان مقاطع ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در آستانه اشرفیه پشت سر گذاشته و از مقطع راهنمایی فعالیت در بسیج محل خود را آغاز کرد.
رضی در سال 1384 ازدواج کرد و در آذر 1393 که تنها 28 روز از به دنیا آمدن پسر دومش می گذشت ، برای اولین بار به سوریه اعزام شد و تمام عید را در سوریه بود و سرانجام بعد از 58 روز در چهاردهم بهار سال 1395 در سن 35 سالگی به درجه رفیع شهادت نایل گشت.
هرچند از جمال سابقه ای به عنوان ناظر فعال در شبکه نظارت وجود ندارد، اما پدر، مادر و همسرش سابقه چندین ساله همکاری با دفتر نظارت و بازرسی شهرستان آستانه اشرفیه داشته و در انتخابات های مختلف به عنوان ناظر مسئول حضوری فعال داشته اند.
و مزارش در حرم مطهر شهدای آستانه اشرفیه قرار دارد.

در قسمتی از وصیت‌نامه شهید جمال رضی آمده: فرزندانم در زندگی خمس و زکات را فراموش نکنید که من هر چیزی از این دنیا دارم از خمس و زکات و کمک به دیگران است، خدایا این دو گل محمدی را حفظ کن و برای همسرم نگه دار...

ای همسر شهید، از امروز باید به وصیت نامه همسرت بیش از پیش تکیه کنی و فرزندانت را به گونه‌ای تربیت کنی که مایه سربلندی خودت و همسرت شوند... برایت آرزوی بهترین‌ها را دارم ای بانوی صبر..

سایر اطلاعات
دل نوشته ای برای همسر شهید مدافع حرم 
خبرگزاری شبستان: باشما هستم اي بانوي خانه شهید مدافع حرم جمال رضی، برچشم برهم زدني اين روزها و روزگار مي‌گذرد...

خبرگزاری شبستان- گیلان: باشما هستم اي بانوي خانه شهید مدافع حرم جمال رضی... برچشم برهم زدني، اين روزها و روزگار مي‌گذرد...تا بجنبي محمدطاها مدرسه مي‌رود بزرگتر وعاقل‌تر مي‌شود،تا بجنبي محمدحسين به حرف مي‌آيد وحالا شايد بجاي بابا بابا گفتن‌ها، زودتر از بچه‌هاي خانواده، دايي و عمو را ياد بگيرد.


تاچشم برهم بزني مي‌بيني پسران خانه‌ات قد كشيده‌اند، اينقدر بزرگ شده‌اند كه بتواني زير سايه قدشان آرامش بيابيولي مي‌دانم كه اين چشم برهم زدن‌ها، لحظه لحظه‌هايش برايت سالي می‌گذرد.


اصلا ببين فرزندان همين شهداي هسته‌اي، عليرضا و آرميتا چه زود قد كشيدند....چرا راه دور، محمد، پسر شهيدخوشه‌بر كه حالا دغدغه‌اش شده كري خواندن با محمدطاها كه باباي من زودتر شهيد شده، چه زود بزرگ شد.


اين چند روز بقدري مشغولت بوده‌ام،كه هياهوي برنامه خندوانه هم مرا از يادت غافل نكرد. ولي از خودت ياد گرفتم آرامش در اوج مصيبت را...صبوريت را كه ديدم خودم آرام شدم، آمده بودم كه دلداريت دهم اما تو در پركشيدن دلدارت، زيبايي‌هايي مي‌ديدي كه ما دركش نمی‌كرديم...

 

آقا جمال بزرگ شد تا جايي كه قبل اسمش لقبي بزرگ جاخوش كرد و شما بانو، شدي همسر شهيد... هرقدر بگوييم كه پشتت هستيم، هر قدر هم دعا كنيم، باز هم تو تنهايي... تنهايي‌ات نه به دليل شهادت و نبود همسرت، بلكه به خاطر طعنه هاییست که می شنوی و گرنه شهدا كه زنده‌اند، اصلا فرزندان شهدا يتيم نيستند، چون شهدا زنده‌اند.

 

شهید مدافع حرم بی بی زینب(سلام‌الله علیها) جمال رضی هم جاودانه شد...دعا مي كنم برايت تا خدا آنقدر استحكام و استقامت به تو بدهد كه تاب بياوري بهانه جويي‌هاي دلبندانت را كه تحمل كني طعنه غافلين را كه اين بار مصيبت را با پول محك مي‌زنند، كه روسفيد شوي دراين آزمون بزرگ...بانو، ما ففط می‌توانيم دعا كنيم كه منتقم اصلي بيايد تا التيامي بر زخم‌هاي دلتان شود.

 

وقتی پای صحبت‌هایت نشستم، آرامش را در چهره‌ات دیدم، آرام بودی اما یقینا در دلت غوغایی برپا بود، وقتی می‌گفتی آقا جمال متواضع، بخشنده و خنده‌رو بود، دلتنگی را از چشمانت می‌خواندم.

یازده سال زندگی با شهید رضی بسیار خاطره برایت برجای گذاشت که از امروز با مرور خاطره‌هایش زندگیت را می‌چرخانی، فرزندانت را بزرگ می‌کنی و فقط خودت حال دلت را می‌دانی و دیگر هیچ....

 

چندسال هر هفته صبح جمعه در کنار همسرت برای قرائت دعای ندبه به گلزار شهدا می‌رفتید تا در کنار هم دعا برای ظهور حجت‌ابن‌الحسن(عج) را زمزمه کنید، اما ازین پس باید به همراه دو فرزندت بر سر مزار همسرت حاضر شوی و دعای ندبه را زمزمه کنی...

 

خاطره از شهید جمال رضی

 

Description: http://s7.picofile.com/file/8252797668/%D8%B4_%D8%B1%D8%B6%DB%8C.jpg

یه روزی جمال اومد پادگان گفت سپاه داره استخدام می کنه اگه اجازه بدین مرخصی بگیرم برم کارهای جذب  انجام بدم. ما به شوخی گفتیم آخه تو می خوای بیای تو سپاه چکارکنی خواستیم کمی سربه سرش بزاریم،  اون هم برگشت درجواب به من گفت دوست دارم پاسدار بشم، می خوام بیام فرد موثری برای سپاه بشم ومن گفتم آخرش چی جمال به من نگاه کردوخندید...

آخرش هم شهادت هست دیگه .

تودلم گفتم اینوببین این همه توجنگ بودیم شهید نشدیم تازه از راه رسیده می خواد شهیدبشه بعداز اینکه تسویه حسابشو آورد من امضاء کردم وباهم بردیم پیش مسئولم که امضاء نهایی بکنه مسئول ما هم آدم شوخی بود زیر برگه تسویه حسابش نوشت ان شاء الله شهید بشی اون روز همه این حرفها شوخی بود بعد از این که خبرشهادتش از طرف دوستان به من رسید ناخواسته حرفهای ده یا دوازده سال پیش بیادم افتاد که این جمال عجب حرفی زده بودم، کلی گریه کردیم، واقعا عجب حرفی زده بود. (نقل ازدوست شهید)

خــــــــــندید ورفــــــــــت 

یکی از خصوصیاتش خندان بودن خاطره خوبمون از جمال اینه که همیشه سعی میکرد با لبخند از کنار مسایل رد بشه و وقتی قرار شد، ما از سوریه با پرواز اول برگردیم  وسایلمون رو بار کامیون کردو راه افتاد سمت فرودگاه وقتی گفتم تو هم میای؟؟؟

 با خنده گفت نه ما قرار نیست برگردیم

بروی شهادت خندیدند و رفتند

نقل ازهمرزم شهید

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است