مدافع حرم شهید حسین محرابی - شهدای مشهد

بازدیدها(481)
  • کد : ۳۱۳-۱۸۶
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

مدافع حرم شهید حسین محرابی

عاشوراییان مدافع حرم
قیمت :

شهید مدافع حرم حسین محرابی» که برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) به جمع مدافعان حرم پیوسته بود، روز پنجشنبه 11 آذر ۱۳۹۵ در نبرد با تروریست‌های تکفیری در حلب سوریه به شهادت رسید

شهید حسین محرابی

باسم رب الشهداء و الصدیقین
وصیت نامه تاریخ: ۱۳۹۵/۶/۲۹
السلام علیک یا اباعبدالله یا حسین (ع)
السلام علیک یا ابالفضل العباس یا علمدار
با دلی آرام و قلبی مطمئن از آنچه انجام می دهم (جهاد) از حضور شما عزیزان مرخص می شوم؛ باشد که این فرزند و برادر کوچک و خطاکار خود را ببخشید و حلال کنید.
اگر خداوند متعال قسمت اینجانب شهادت نمود، قیم فرزندان من پدربزرگشان حاج سید احمد بلدیه می باشند و نائب ایشان دایی های ایشان سید ابراهیم بلدیه و سید مهدی بلدیه باشد که اربابم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) ایشان را یاری فرمایند؛ اختیار بچه ها و مال و اموال به همسر عزیزم و کسی که خیلی در این راه مرا یاری کردند بی بی مرضیه بلدیه می باشد.
همسرم، فرزندانم را یار و یاور امام مظلومم حضرت مهدی عج قرار بده و تا غیبت ایشان گوش به فرمان نائب بر حقش امام خامنه ای؛ یک دست لباس و پوتین محمد مهیار خریده ام، به محض اینکه لباس ها برایش کمی اندازه شد، اسلحه مرا بردارد.
مادر! مادر! مادر!
مرا حلال کنید و همانند حضرت زینب صبور باشید و در شهادت من بی قراری نکنید و شاد باشید که با عنایت امام رئوفم علی بن موسی الرضا (ع) فرزند سراپا تقصیر شما را پذیرفته اند.
هر خانمی که چادر به سر کند و عفت ورزد، و هر جوانی که نماز اول وقت را در حد توان شروع کند، اگر دستم برسد سفارشش را به مولایم امام حسین (ع) خواهم کرد و او را دعا می کنم؛ باشد تا مورد لطف و رحمت حق تعالی قرار گیرد.
من مانند کسی هستم که سوار تاکسی شده و به مقصد می رسم ولی پولی ندارم، از خدا خجالت می کشم، ولی به لطف و رحمت خدا امیدوارم.
فرزندانم!
زینب و فاطمه، با حیا و حجاب مرا یاری کنید؛ بدانید که حیا از حجاب کمتر نیست.
و فرزند کوچکم محمد مهیار!
تو نذر مولایم ، مولای تنهایم حضرت صاحب الزمان (عج) هستی، خودت را برای یاری امامت آماده کن و بدان که مولایمان بزودی تشریف می آورند؛ انشاء الله با پاکی و نمازت، با حیا و نجابتت ایشان را یاری کن؛ گوش به فرمان امام خامنه ای داشته باش.
حلالم کنید خواهران و برادرانم.
فرزند و برادر سراپا تقصیر، حسین محرابی
و من الله توفیق
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سایر اطلاعات

خاطره ای از یکی از همرزمان شهید 

 

یک روز با مردی آشنا شدم که شوق شهادت در چشمانش موج میزد مردی از نور که جامانده از قافله عشقبود و برای پرواز لحظه شماری میکرد هر هفته با خانواده اش به مزار شهدای مدافع حرم می آمدند و ساعتها به اتفاق در کنار قبور شهدا خلوت میکردند و چه ها که میگفتند خدا میداند…

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

نزدیک یکسال و نیم اصرار بر رفتن برای دفاع از عمه سادات داشت و سرسختانه از هر کس که ارتباطی با سوریه داشت جویا میشد.
به سراغ من حقیر هم بارها آمد و میگفت من از تو نه خواهش میکنم و نه التماس فقط به تو میگویم مرا ببر چون میدانم میروم و شهید میشوم !
یک روز اشاره ای کرد به یک کارت زیارتنامه که از کربلا به دستش رسیده بودو منقوش به عکس گنبد اقا اباعبدالله بود و گفت این حکم شهادت من است.
یکبار که در قطعه شهدای مدافع حرم میچرخیدم مادر یکی از شهدا را واسطه کرد گفتم خانواده ات چه؟ بفکر انها باش گفت انها هم برای شهادتم دعا میکنند!
متعجب شدم مرا پیش همسرش برد زنی که با صلابت و با اطمینان قلب از من درخواست کرد همسرش ,پدر فرزندانش و سایه سرش را به میدان جنگ ببرم!
و جای تعجب بیشتر داشت وقتی برای شهادتش دعا کرد:sob:
دخترک کم سن و سالش را آورد بسیار دوست داشتنی با چادر مشکی و شیرین زبان , پرسیدم عمو جان دوست داری بابا بیاد جبهه؟ با لبخندی گفت اره پدر از او خواست قصه نمایشگاه را بگوید…
او هم با لبخندی گفت به صورت کاردستی با مقوا نمایشگاه شهدا رو درست کرده و عکس شهدا رو چسبونده توش و جای عکس پدر رو خالی گذاشته!!!
گفتم یعنی دوست داری بابا شهید بشه؟
دخترک بغض کرد و زد زیر گریه و با حرکت سرش گفت اره و نتونست بمونه و به سرعت از ما دور شد…

دختر شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

دختر شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

هر از چند گاهی پیام میداد و جویای رفتن بود و لحظه شماری میکرد با اینکه وضع مالی خوبی نداشت هر انچه داشت وقف بی بی کرده بود حتی مجبور شو برای تهیه بلیط ماشینش رو بفروشه.
وقتی برای اولین بار چشمش به گنبد بی بی افتاد بی اختیار به زمین افتاد و سر تعظیم در مقابل عمه سادات بر زمین گذاشت هیچ وقت فراموش نمیکنم اولین بار که به زیارت بی بی رقیه شرفیاب شد انچنان زجه میزد و اشک میریخت و فریاد میزد که گویی همه نزدیکانش را دقایقی قبل از دست داده!!!

 

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

نیمه شب گهگاه صدای ناله کردنش را بر سر سجاده نماز شب میدیدم و اشکهایی که پایان نداشت.
کافی بود فقط بگویی رقیه مثل شنیدن روضه باز در ظهر عاشورا اشک میریخت.
سه چهار روز مهمان ما بود وقتی به اجبار من به سمت ایران برمیگشت هردو در فرودگاه دمشق اشک میریختیم هر چند قدم که میرفت گاه پشت سرش را نگاه میکرد و منتظر بود تا بگویم بمان اما مصمم بر رفتنش بودم و با قطرات اشک بدرقه اش میکردم شاید تمام ترسم از این بود که اطمینان داشتم شهید میشود و جرات رویارویی با خانواده اش را نداشتم اخر ما غیر رسمی کار میکردیم و اگر در مجموعه ما شهید میشد هیچ کس جوابگوی خانوادش نبود دلم به حال همسر و فرزندانش میسوخت انها گذشته بودند از هم برای عشق اهل بیت اما من هرگز نمیتوانستم خرابی این لانه عشق را به چشم ببینم …
با حاج … هماهنگ کردم فرودگاه تهران بدنبالش برود یک راست طلب زیارت بهشت زهرا کرده بود و بعد با هماهنگی من برای ثبت نام در مجموعه فاتحین راهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله شدند اما انجا هم نتیجه رضایت بخشی نگرفته بود. به کهنز شهریار رفت…
نمیدانم چه گفت با مصطفی صدر زاده و سجاد عفتی و محمد اژند اما هر چه گفت از ته دل بود و پایش به مشهد نرسیده امکان اعزامش توسط لشکر پر افتخار فاطمیون مهیا شد و در غالب نیروی افغانستانی خود را به جبهه رساند. وقتی خبر داد که بلاخره رسیدم هم خوشحال بودم و هم مضطرب دائم چهره دختر کوچکش و ان اشکها جلو چشمم رژه میرفت یاد رقیه امام حسین افتادم و به خدا سپردمش .

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

شهید حسین محرابی، شهید مدافع حرم

بعد از نزدیک دو ماه دوباره پیام داد و چند تا عکس برایم فرستاد خنده هایی از ته دل بر صورتش نمایان بود گویی به آنچه طلب کرده بود نزدیک شده از او خواستم به مرخصی بیاید و اندکی در کنار خانواده اش باشد قبول نمیکرد و میگفت انشالله بزودی…
اری بزودی امد اما با قلبی که فدای اربابش کرده بود قلبی که حب اهل بیت و داغ دختر ۳ ساله حسین آتشش زده بود و سالها این سوختن را تحمل کرد تا وعده الهی محقق شد و همنشین اهل بیت در بهشت برین گردید:
ادامه دارد…
شهید حسین محرابی (کمیل 

خاطره‌ای از این شهید والامقام از زبان یکی از همرزمانش آورده شده است:

برداشت اول

یک روز با مردی آشنا شدم که شوق شهادت در چشمانش موج می‌زد. مردی از جنس نور که از قافله عشق جامانده بود و برای پرواز لحظه ‌شماری می‌کرد. او و خانواده­اش هر هفته به مزار شهدای مدافع حرم می‌آمدند و ساعت‌ها به‌اتفاق هم در کنار قبور شهدا خلوت می‌کردند. نزدیک یک سال و نیم اصرار به رفتن برای دفاع از حرم عمه سادات داشت و سرسختانه از هر کس که ارتباطی با سوریه داشت پیگیر اعزام می‌شد.

به سراغ من حقیر هم بارها آمد و می‌گفت من از تو نه خواهش می‌کنم و نه التماس، فقط به تو می‌گویم مرا ببر چون می‌دانم می‌روم و شهید می‌شوم!

یک روز اشاره‌ای کرد به یک کارت زیارت‌نامه که از کربلا به دستش رسیده بود و منقوش به‌عکس گنبد آقا اباعبدالله بود و گفت این حکم شهادت من است.

یک‌بار هم که در قطعه شهدای مدافع حرم می‌چرخیدم مادر یکی از شهدا را واسطه کرد. گفتم خانواده‌ات چه؟ به فکر آن‌ها باش. گفت آن‌ها هم برای شهادتم دعا می‌کنند!

متعجب شدم. مرا پیش همسرش برد. زنی که با صلابت و با اطمینان قلب از من درخواست کرد که همسرش، پدر فرزندانش و سایه سرش را به میدان جنگ ببرم! و جای تعجب بیشتر داشت وقتی برای شهادتش دعا کرد.

دخترک کم سن و سالش را آورد. بسیار دوست‌داشتنی، با چادر مشکی و شیرین‌زبان، پرسیدم عمو جان ‌دوست داری بابا بیاد جبهه؟ با لبخندی گفت آره.

پدر از او خواست قصه نمایشگاه را بگوید…

او هم با لبخندی گفت: به ‌صورت کاردستی با مقوا نمایشگاه شهدا رو درست کرده و عکس شهدا رو داخلش چسبانده و جای عکس پدر رو خالی گذاشته!!!

گفتم: یعنی دوست داری بابا شهید بشه؟

دخترک بغض کرد و زد زیر گریه و با حرکت سرش گفت آره و نتونست بمونه و به‌سرعت از ما دور شد…

برداشت دوم

هر از چند گاهی پیام می‌داد و جویای رفتن بود و لحظه‌شماری می‌کرد. بااینکه وضع مالی خوبی نداشت هر آنچه داشت وقف بی بی کرده بود. حتی مجبور شد برای تهیه بلیت، ماشینش رو بفروشد.

وقتی برای اولین بار چشمش به گنبد بی­بی افتاد، بی‌اختیار به زمین افتاد و سر تعظیم در مقابل عمه سادات بر زمین گذاشت. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم اولین بار که به زیارت بی بی رقیه شرفیاب شد آن‌چنان ضجه می‌زد و اشک می‌ریخت و فریاد می‌زد که گویی همه نزدیکانش را دقایقی قبل ازدست‌داده!!!

نیمه‌شب گه گاه صدای ناله کردنش را بر سر سجاده نماز شب می‌دیدم و اشک‌هایی که پایان نداشت.

کافی بود فقط بگویی رقیه مثل شنیدن روضه باز ظهر عاشورا اشک می‌ریخت.

سه چهار روز مهمان ما بود. وقتی به ‌اجبار من به سمت ایران برمی‌گشت هر دو در فرودگاه دمشق اشک می‌ریختیم. هرچند قدم که می‌رفت گاه پشت سرش را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا بگویم بمان اما مصمم بر رفتنش بودم و با قطرات اشک بدرقه‌اش می‌کردم.

شاید تمام ترسم از این بود که اطمینان داشتم شهید می‌شود و جرأت رویارویی با خانواده‌اش را نداشتم. دلم به حال همسر و فرزندانش می‌سوخت. آن‌ها گذشته بودند از هم برای عشق اهل‌بیت اما من هرگز نمی‌توانستم خرابی این لانه عشق را به چشم ببینم …

برداشت سوم

هماهنگ کردم فرودگاه تهران به دنبالش بروند. یک‌راست طلب زیارت بهشت‌زهرا کرده بود و بعد با هماهنگی من برای ثبت‌نام در مجموعه فاتحین راهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) شد اما آنجا هم نتیجه رضایت بخشی نگرفته بود. به کهنز شهریار و گلزار شهدا رفت…

نمی‌دانم چه گفت با مصطفی صدرزاده و سجاد عفتی و محمد آژند اما هر چه گفت از ته دل بود و پایش به مشهد نرسیده امکان اعزامش توسط لشکر پرافتخار فاطمیون مهیا شد و در قالب نیروی افغانستانی خود را به جبهه رساند.

وقتی خبر داد که بالاخره رسیدم هم خوشحال بودم و هم مضطرب. دائم چهره دختر کوچکش و آن اشک‌ها جلو چشمم رژه می‌رفت یاد رقیه امام حسین (ع) افتادم و به خدا سپردمش.

بعد از نزدیک دو ماه دوباره پیام داد و چند تا عکس برایم فرستاد خنده‌هایی از ته دل بر صورتش نمایان بود گویی به آنچه طلب کرده بود نزدیک شده از او خواستم به مرخصی بیاید و اندکی در کنار خانواده‌اش باشد قبول نمی‌کرد و می‌گفت انشا الله به‌زودی…

آری به‌زودی آمد اما با قلبی که فدای اربابش کرده بود قلبی که حب اهل‌بیت و داغ دختر ۳ ساله حسین آتشش زده بود و سال‌ها این سوختن را تحمل کرد تا وعده الهی محقق شد و هم‌نشین اهل‌بیت در بهشت برین گردید.

خاطره ­ای نیز سید رضا علیزاده از ذاکرین اهلبیت در یادواره سردار شهید جواد اسماعیل­ پور طرقی نقل کرد. او گفت: یک روز به بهشت رضا رفته بودم در کنار مزار شهید مدافع حرم رضا اسماعیلی خلوت کرده بودم. شهید حسین محرابی کنارم آمد و دستم را گرفت و گفت بیا. گفتم کجا؟ گفت بیا یک روضه حضرت رقیه(س) برایم بخون. گفتم شما برو من میام. یک ربع منتظرم شد تا رفتم پیشش. خانواده شهید محرابی هم اونجا حضور داشتند. کنارش نشستم. گفت برام روضه حضرت رقیه(س) را بخون. گفتم کدوم روضه ایشان را بخونم. گفت روضه ­ای که تو همه­ ی مراسمات او و می­ خونی بعد ادامه داد روضه­ ای که سه ساله امام حسین(ع) را زدند.

گفتم من روضه را می ­خونم ولی نقد چی بهم میدی؟ گفت: شفاعت. بعد ادامه داد وقتی من را میارن چهره غرق به خون من را خواهی دید.

سپس ادامه داد من روضه را با دو سه مصرع شروع می­ کنم شما بقیه ­اش را بخون

موهام و کشید بابا بابا

هی گفتم بهش میام میام

موهام و نکش میام میام

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است