شهید نورالله بهمه ای - شهدای مرودشت

بازدیدها(946)
  • کد : 313-244
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

شهید نورالله بهمه ای

عاشورییان مرودشت
قیمت :

شهید نوراله بهمه ای
نام پدرنوازاله
شماره شناسنامه10026
تاریخ تولد10/6/1347
محل تولد: روستاي حسن آباد تل کمين
میزان تحصیلاتاول راهنمایی
شغل : آزاد
مسئولیت در جبههتعمیرکار
محل شهادتفاو- عملیات والفجر 8
کیفیت شهادتمفقودالجسد
تاریخ شهادت29/1/1367
یگان اعزامیسپاه
محل دفنمرودشت- حسن آباد تل کمین



بسم الله الرحمن الرحیم
زندگي نامه شهيد نوراله بهمه اي
شهيد نوراله بهمه اي در تاريخ 20/6/1347 در روستاي حسن آباد تل کمين يکي از روستاهاي اطراف شهرستان مرودشت ديده به جهان گشود اين شهيد بزرگوار تحصيلات ابتدايي را در همان روستا به اتمام رسانيد براي ادامه تحصيل به روستاي شول رفت اما به دليل مشکلاتي که داشت نتوانست دوران راهنمايي را به اتمام برساند و تا دوم راهنمايي بيشتر تحصيل نکرد او در دوران انقلاب با سن کمي که داشتند به همراه عموي خود (امان اله ) به بخش اعلاميه و عکس هاي امام (ره) مي پرداخت شهيد بهمه اي جواني متدين با ايمان بود و به احکام اسلامي از جمله نماز و خواندن قرآن بسيار اهميت مي داد و کسي بود که هيچگاه محرم و اعياد را از ياد نمي برد در ماههاي محرم و صفر در مجالس عزاداري شرکت مي کرد و در شبهاي محرم خصوصاً شب هاي محرم خصوصاً شب هاي نهم تا صبح به شب زنده داري مي پرداخت و با خواندن نماز به خصوص نماز شب با خداي خود راز و نياز مي کرد و در اعياد از جمله ميلاد امام زمان (عج) حجله مي بست و با شيريني و...دين خود را به امام عصر خود ادا مي کرد . اين شهيد گرانقدر دوران آموزشي خود که 45 روز بود در دو راهي سورمق در شهرستان اقليد را گذراند پس از اتمام آن به همراه هفت تن از دوستانش که رهبري آنها را به عهده داشت به منطقه انتظامي واقع در اهواز اعزام شد . ايشان براي فراگيري فنون آموزشي تعميرات قايق به تهران رفتند و پس از يک دوره چند روزي آن فنون را فرا گرفته و در جبهه به عنوان راننده و تعمير کار قايق مشغول شد شهيد نوراله بهمه اي سرباز پاسدار وظيفه پشتيباني نيروي دريايي سپاه بعد از گذشت 7 ماه از اعزام ايشان در سال 1367 در حمله فاو در خط اول به اسارت در آمده و تا 14 سال به عنوان مفقودالاثر بودند و بعد از گذشت چند سال خانواده محترم شهيد به تهران رفتند و شهيد خود را از روي فيلم اسراي جنگ که در تلويزيون در تاريخ 31/1/67 يعني 2 روز بعد از حمله عراق به فاو فيلمبرداري شده بود شناسايي کردند و بالاخره در سال 1381 جنازه اش به خانواده اش بازگشت و در وطن و زادگاه خود (حسن آباد) به خاک سپرده شد.

2 زندگي نامه شهيد نورالله بهمه اي
شهيد نورالله بهمه اي در تاريخ 20/6/1347 در روستاي حسن آباد تل کمين يکي از روستاهاي اطراف شهرستان مرودشت ديده به جهان گشود اين شهيد بزرگوار تحصيلات ابتدائي را در همان روستا به اتمام رسانيد براي ادامه تحصيل به روستاي شول رفت اما به دليل مشکلاتي که داشت نتوانست دوران راهنمائي را به اتمام برساند و تا دوم راهنمائي بيشتر تحصيل نکرد او در دوران انقلاب با وجود سن کمي که داشتند به همراه عموي خود ( امان الله ) به پخش اعلاميه و عکس هاي امام ( ره ) مي پرداخت شهيد بهمه اي جواني متدين با ايمان بود و به احکام اسلامي از جمله نماز و خواندن قرآن بسيار اهميت مي داد او کسي بود که هيچ گاه محرم و اعياد را از ياد نمي برد در ماه هاي محرم و صفر در مجالس عزاداري شرکت مي کرد و در شب هاي محرم خصوصاً شب هاي نهم تا صبح به شب زنده داري مي پرداخت و با خواندن نماز به خصوص نماز شب با خداي خود راز و نياز مي کرد و در اعياد از جمله ميلاد امام زمان ( عج ) حجله اي مي بست و با شيريني و ... دين خود را به امام عصر خود اداء مي کرد . اين شهيد گران قدر دوران آموزشي خود که 45 روز بود در دو راهي سورمق واقع در شهرستان اقليد را گذراند پس از اتمام آن به همراه 7 تن از دوستانش که رهبري آن ها را بر عهده داشت به منطقه انتظامي واقع در اهواز اعزام شد . ايشان براي فراگيري فنون آموزشي تعميرات قايق به تهران رفتند و پس از يک دوره چند روزي ...آن فنون را فرا گرفته و در جبهه به عنوان راننده و تعمير کار قايق مشغول شد شهيد نورالله بهمه اي سرباز پاسدار وظيفه پشتيباني نيروي دريائي سپاه بعد از گذشت 7 ماه از اعزام ايشان در سال 1367 در حمله فاو در خط اول به اسارت در آمده و تا 14 سال به عنوان مفقود الاثر بودند بعد از گذشت چند سال خانواده محترم شهيد به تهران رفتند و شهيد خود را از روي فيلم اسراي جنگ که در تلوزيون در تاريخ 31/1/67 يعني 2 روز بعد از حمله عراق به فاو فيلم برداري شده بود شناسائي کردند و بالاخره در سال 1381 جنازه شهيد به خانواده اش بازگشت و در وطن و زادگاه خود ( حسن آباد ) به خاک سپرده شد .

سایر اطلاعات

 

در ابتدای جنگ سال 1360 زمانی که شهید 13 سال بیشتر نداشتند به دلخواه به وسیله شناسنامه یکی از دوستانش به منطقه آموزشی پادگان امام حسین (ع) رفته و شروع به یادگیری آموزش نظامی کرده آن مدت خانواده شهید از ایشان اطلاعی نداشتند ولی در این زمان غیبت ایشان ، گویی به پدر شهید الهام شده که کجا و چه می کند و هر اتفاقی که برای شهید می افتاد از نظرشان می گذشت و حتی می دانست که غذا نخورده و ...

خانواده شهید در زمان غیبت فرزند خود برایش غذا نگه داشتند و بیدار نشستند و منتظر آموزش شدند و شهید بهمه ای بعد از سه روز غیبت و دوری به خانه باز می گردند پدر شهید هر چه در نظرش گذشته بود را برای فرزند خود تعریف می کند و شهید آنها را تأیید می کرد و می گفت همه گفته های شما درست است انگار شما هم آنجا بودید . شهید بهمه ای به خاطر سن کمی که داشتند نتوانست به جبهه برود . به گفته عموی شهید نور اله بهمه ای ( امان اله ) در حمله فاو که در سال 1367 صورت گرفته بود هنگامی که چند تن از هم وطنان ما توسط عراقی ها به اسارت گرفته می شوند را می بیند و در بین آنها گویا برادر زاده ی خود نور اله را شناسایی می کند و می بیند که نور اله به اسارت در آمده است .

دست نوشته شهيد نورالله بهمه اي

حضور محترم دوست گرامي

اول سلام ، دوست عزيزم باز به عادت ديرينه قلبم را مي شکافم و آهنگي به نام سلام تقديم حضورتان مي نمايم . اميدوارم که اين سلام گرم و صميمانه اين حقير را که از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از پشت کوههاي سر به فلک کشيده ؟؟؟ به دست مبارکتان مي رسد پذبرا باشيد و هيچ گونه کسالتي در وجود مبارکتان رخ نداده و ندهد و هميشه مثل گلهاي بهاري شاد و خندان باشيد و در زير سايه ولي عصر(ع) به خوشي و سلامتي به کار روزمره و شرافت مندانه خود را ادامه دهيد باري دوست عزيزم نامه پر از مهر و محبت شما در بهترين اوقات بدستم رسيد و آن نامه را که با دست مبارکتان نوشته بوديد  زيارت نمودم . باري برادر عزيزم ، مثل اينکه اگر ؟؟؟ مطلب نمايم معني بهتري مي دهد چون واقعاً خدا مي داند شما از برادرم برايم بيشتر ارزش داريد . نمي دانم چه بگويم که باور کنيد شما را از صميم قلب دوست دارم ، ولي افسوس که از تو دورم اگر تاکنون براي شما نامه اي نفرستادم خدا مي داند آدرس نداشتم و امروز که در کمين بودم ناگهان نامه شما را به من دادند و از خوشحالي نفهميدم چطور در پاکت را باز کردم باري اين را بگويم اگر چه من متأهل هستم ولي هنوز فکر مي کنم به دوستي همچون شما نياز دارم آخر دوستي که اين حرفها را ندارد باري برادر عزيزم اولاً عذر مي خواهم که سعادت آن را نداشتم که شما ارا ملاقات نمايم. ثانياً از اين فکرها هرگز نکنيد خودتان مي دانيد من حالا در منطقه ؟؟؟ در حال خدمت هستم و تا آخرين نفس به يادتان هستم . باري سلام مرا بسيار بسيار به پدر و مادر و عمو ها و دامادتان سلام برسانيد . باري شما عزيز و از جان بهترم را به خدا مي سپارم. خدا نگهدار.

 

خدمت پدر و مادر گرامي سلام عليک پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند ايزد متعال خواهان و خواستارم و اميدوارم که حالت خوب باشد و مثل گلهاي بهاري شاد و خندان باشيد و اگر جوياي حال اينجانب نوراله شوي الحمدالله سلامتي برقرار مي باشد و جز دوري شما هيچ گونه ملال و ناراحتي نمي باشد و آن هم اميدوارم که زودي زود ديدارها تازه گردد. اگر بخواهي که از حال اينجانب برايت بگويم هنوز تا به امروز به ما کاري ندادند ما را مي خواستند ببرند آبادان اسکله شهيد بهشتي براي مکانيک قايق ولي ما نرفتيم و يک عده ديگر بردند و بعد ما را مي خواستند ببرند فاو و براي آموزش غواصي و باز هم قبول نکرديم و باز چند نفر ديگر را فرستادند  و هنوز معلوم نيست که ما را همان جا نگه داردند و اين سومين نامه است که براي شما مي نويسم نامه دوم گفتم که ما را به آبادان مي برند ما به آبادان نرفتيم در حال حاضر همان جا هستيم در ضمن اگر گواهينامه نوبتم است برايم تلگرام بفرستيد تا اينکه هم يکي دو روز مرخصي بگيرم بيايم خانه و هم براي امتحان گواهينامه چونکه گواهينامه براي من خوب است ديگر هر موقع آماده باشي بخرد خط جبهه نمي برند چونکه پادگان بيشتر احتياج به راننده دارند و حتماً برايم تلگرام بزن تا اينکه براي گواهينامه بيايم و شما به فکر ما نباشيد ما اينجا جايمان خوب است و غدايمان خوب است و هر شب آب ميوه مي خوريم و برايم نامه بنويس و هر چي که آنجا مي گذرد برايم بنويس در ضمن شماره تلفن راهنماي مرودشت را برايم بنويس و اميدوارم که مادرم حالش خوب باشد و حالش بهتر شده باشد ديگر عرضي ندارم به جز خداحافظي در پايان سلام مرا به زهرا بهنام عباد؟؟؟ عباسي مهتاب عالم اصلي علي مهدي مهتاب مريم احمد رضا برسان . خداحافظ قربان شما نوراله. جواب نامه فوري

 

خدمت پدر و مادر عزيز گرامي سلام عرض مي نمايم پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند ايزد متعال خواهان و خاستارم و اميدوارم که حالتان خوب باشد و هيچ گونه ملال و ناراحتي نداشته باشيد و اگر جوياي حال اينجانب نوراله شوي الحمدالله سلامتي برقرار مي باشد و به جز دوري شما هيچ گونه ناراحتي نمي باشد که آن هم اميدوارم به زودي زود ديدارها تازه گردد و حال يک هفته مي باشد که به اهواز آمديم و هنوز هم هيچ کاري به دست ما ندادند و براي من نامه ننويسيد چونکه به احتمال زياد ما را به اسکله شهيد بهشتي آبادان مي برند و اسامي من و يداله و سه نفر ديگر را خودشان نوشتند و بعد که را به آبادان بردند برايتان آدرس دقيق مي فرستم و امروز اين خبر را به ما دادند که شما را به آبادان مي بريم درضمن من شب 25/11/66 خواب مادرم را ديدم فکر مي کنم که خبر دار شده باشند اميدوارم که خال مادرم خوب باشد و شما به فکر من نباشيد من جايم خوب است و غذايمان خوب است چون که ما واحد پشتيباني هستيم و ما را خط جبهه نمي برند خوب بيشتر از اين وقت گرامي شما را نمي گيرم در پايان به غلام علي -مهدي -مهتاب -مريم ،احمد سلام مي رسانم.

 

به نام خدا : خدمت پدر و مادر گرامي سلام عليک پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و اميدوارم که حالت خوب بوده باشد و مثل گل هاي بهاري شاد و خندان باشيد و اگر جريان حال اين جانب نواز الله شوي الحمدالله سلامتي برقرار مي باشد و جز دوري شما هيچ گونه ملال و ناراحتي نمي باشد و آن هم اميدوارم که به زودي زود ديدارها تازه گردد . اگر بخواهي از اين جا برايت بگويم هنوز تا امروز به ما کاري نداده اند ما را مي خواستند ببرند آبادان اسکله شهيد بهشتي براي مکانيک قايق ولي ما نرفتيم يک عده ديگري بردند ما به آبادان نرفتيم و بعد ما را مي خواستند ببرند فاو براي آموزشي غواصي و باز هم قبول نکرديم و اين سومين نامه است که براي شما مي نويسم نامه دومي که گفته ام ما را به آبادان مي برند ما به آبادان نرفتيم در حال حاضر همان جا هستيم در ضمن اگر گواهينامه نوبتم است برايم تلگراف بفرستيد تا اين که هم يکي دو روز مرخصي بگيرم بيايم خانه و هم براي امتحان گواهينامه چون که گواهينامه خيلي براي من خوب است ديگر هر موقعي آماده باشي بخورد خط جبهه نمي برند چون که پادگان بيشتر احتياج به راننده دارند و حتمي برايم تلگراف بزن تا اين که براي گواهينامه بيايم . و شماها به فکر ما نباشيد ما اين جا جايمان خوب است و غذايمان خوب است و هر شب آب ميوه مي خوريم و برايم نامه بنويس و هر چي که آن جا مي گذرد براي من بنويسيد در ضمن شماره تلفن راهنماي مرودشت را برام بفرستيد و اميدوارم که مادرم حالش خوب باشد و حالش بهتر شده باشد ديگر عرضي ندارم به جز خداحافظي در پايان سلام من را به زهرا بهنام عبادالله عباسي مهتاب عالم اصلي غلام علي مهدي مهتاب مريم احمد رضا برسان خداحافظ . قربان شما نوازالله . جواب نامه فوري . 29/11/ 1366

دست نوشته شهيد نورالله بهمه اي

بسم الله الرحمن الرحيم

 به نام خداوند بخشنده مهربان : در جريان اين روز صبح گاهي به من و به سه نفر ديگر که اعلام کردند که اسباب هاي خود را جمع آوري کنيد به سوي تصفيه ناگهان بهزادي و بهمه اي که هر دو هم شهري بودند روانه تصفيه شديم تا اين که بعد از چند لحظه اي به مقصد رسيديم ما که با آن جا آشنائي نداشتيم و با بچه هاي آن جا آشنائي نداشتيم تا اين که مي خواستيم از ناراحتي جدائي بچه ها سيگاري بکشيم کبريت نداشتيم بالاخره او آورديم به يکي از بچه ها گفتيم که اين جا برنامه سيگار چه طور است در جواب گفت : مسئله اين نيست من و دوستم پشت يک ديوار رفتيم و هر کدام از ناراحتي يک سيگار به آتش زديم تا اين که کم کم آفتاب غروب کرد و همگي به آسايشگاه آمديم من و دوستم از ناراحتي به خواب فرو رفتيم تا چند لحظه اي بعد گفتند که شام حاضر است با بچه ها به سر سفره نشسته و با اتفاق هم شام خورديم و بعد از شام هر کسي با خودشان حرف يا شوخي يا خوشحالي مي کردند من و دوستم روي يک ميز نشسته بوديم و دوستم از ناراحتي دست به خودکار گرفت و رويددادهاي آن روز غم انگيز را به روي صفحه سفيد در آورد . با تقديم احترام افراسياب بهزادي . رويدادهاي آن روز غم انگيز هنوز دنباله دارد باور کن خواننده عزيز از اين روز هر چه بنويسم هنوز کم نوشته ام واقعاً روز خيلي بد و زشت بود براي من و دوستم حالا خوشبختي اين جا بود که دو نفر بوديم اگر يک نفر بودم واقعاً دق مي کردم و از بين مي رفتم باور کنيد الان ساعت 9 شب مي باشد من و دوستم مثل يک احشام سيار چادر نشين هستيم مثل ايل مي ماند که ما تازه کوچ کرده ايم و جا نداريم مثل اين مي مانند که باران شديدي به سر ما مي زند و هيچ گونه کمکي هم نداريم نه کمکي و نه جاي فرار يکي از بچه ها که همان آسايشگاه بود اسم ما را پرسيد دوستم جواب داد که اسم من بابا مرده مي باشد واقعاً هم چون اثر روي ما گذاشته بود که از بابا مرده هم صد پله سخت تر بود آخه بابا مرده فقط يک ناراحتي دارد ولي ما ناراحتي شديدي فشار مي آورد ولي باز پيش خود مي گفتيم بايد ساخت تا اين چند روز فاني بگذرد از نظر گذشتن مي گذرد ولي باور کن آن شب صورت ما مثل يک ليمو آب گرفته شده بود نه جائي نه مکاني نمي دانيم بايد کجا بخوابيم خوب هر چه بنويسم باز ماجرا زيادتر مي شود مجبورم به نوشته خودم خاتمه بدهم . مورخ 10/12/61 شب ساعت 10 شب : سوگند به آن که ترا آفريد و به من توانائي داد تا تو را دوست داشته باشم بدان و آگاه باش که تو را براي هميشه دوست خواهم داشت و آنان که مي خواهند ميان من و تو تفرقه انداخته و سوء استفاده نمايند بخيلاني بيش نيستند و تو نه بايد فريب آن ها را خورده و خود را فداي حسد مفسدان گرداني عزيزم تا کي بايد در انتظار باشم تا تو مرا بشناسي و  بتوانم از نزديک آن چه را در دل دارم برايت بازگو کنم ؟ در صورتي که من به احساسات پاک تر سوگند مي خورم مي دانم چه چيزي تو را رنج مي دهد هرگز گوش به حرف مخالفين نده زيرا آن ها اضمحلال و رسوائي تو را مي خواهند و هرگز مشتاق سعادت و رستگاري تو نيستند بيا تا به کوري چشمم همه مخالفان براي هميشه پيوند زناشوئي ببنديم و تا زنده هستيم با يک ديگر باشيم زيرا با عشق پاک با هم زندگي کنيم يک زوج خوشبخت خواهيم بود و ازدواجمان توأم با سعادت و حياط جاويدان خواهد ماند مجدداً سوگند ياد مي کنم که بهار را به خاطر زيبائيش و گل را به خاطر بويش و ترا به خاطر احساس پاکي که داري دوست مي  دارم . نورالله . مورخه 23/12/66 : که يک ربع به وقت تعيين کارگاه شده بود خواستم چند کلمه اي از فاجعه روز يک شنبه که براي بچه ها و کل پادگان افتاده بود بنويسم در جريان روز يک شنبه مصادف با 23/12/66 آقاي راننده با چند تن از دوستان که مسئول غذا بودند رأس ساعت 5/11 غذا وارد تصفيه شد و هم چنان تمام بچه ها از خوشحالي مرغ نهار ظهر شادي مي کردند و يک سفره بلند در آسايشگاه پهن کردند و همه بچه ها به اطراف سفره جمع گرديدند و استاد ما که محمد نام داشت شروع کرد به تقسيم کردن مرغ بين بچه ها که هر کدام از بچه ها مي گفتند استاد من گردن مرغ دوست دارم ديگري ران مرغ و ديگري سينه مرغ بالاخره هر کدام از بچه ها يک طرف مرغ را انتخاب کرده و به خوردن آن مشغول شدند ناگهان يکي از دوستان رأس ساعت  8 شب به درد گرفتار شد و آن روانه بهداري گرديد و  ديگر بچه ها به ترتيب از ساعت 12 شب به بعد به درد اسهال گرفتار گرديدند و همه بچه ها از درد ناليدند و همه جلو دستشوئي به صف و به نوبت به دستشوئي مي رفتند تا اين که آقاي دکتر که 5 هزار قرص اسهال داشت آن ها را بين بچه ها تقسيم نمود و قرص به اتمام رسيد و پناه بردند براي ماست که هر کدام به صف ماست رفتند که مسئولين پادگان ماست را داخل ماشين به محيط پادگان دور مي زد و ماست به تمام بچه ها مي داد که اين فاجعه تا پايان روز دوشنبه ادامه داشت و ... مورخه 24/12/66 ساعت 8 صبح وقت کارگاه

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است