ارتشی شهید سیدحمید بنی هاشمی - شهدای مرودشت

بازدیدها(388)
0
ارتشی شهید سیدحمید بنی هاشمی
  • کد : 313-237
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

ارتشی شهید سیدحمید بنی هاشمی

عاشورییان مرودشت
قیمت :

ارتشی شهید سیدحمید بنی هاشمی نام پدرمحمود شماره شناسنامه2553 تاریخ تولد15/10/1342 محل تولدفارس-مرودشت-سیدانمیزان تحصیلاتاول متوسطه شغلگروهبان ارتش-گروهبان یکممسئولیت در جبههرزمنده محل شهادتسومار-غرب-کرمانشاه تاریخ شهادت9/7/1361 یگان اعزامیارتش محل دفنفارس-مرودشت-گلزار شهداء سیدان نحوه شهادتاصابت ترکش به ناحیه قلب وگردن بسم الله الرحمن الرحيم زندگي نامه شهيد سيد حميد بني هاشمي و قاتلوا حتي لا تکون فتنه و يکون الذين کلمه الله فان ؟؟؟ فان الله بما يعدون بصير ( انفال 39 ) اي مؤمنان با کافران جهاد کنيد تا در زمين فتنه و فساد ديگر نماند و آئين همه دين خدا گردد . و چنان چه دست از کفر کشيدن خدا با مالشان بصير آگاه است سخن گفتن از شهيد و توصيف آن همان اندازه مشکل است که آدمي خواهد سوره هائي از قرآن را تفسير کند چون قطره قطره خون شهيد خود مجموعه اي است از آيه هاي قرآن سخن از شهيد ديگري است شهيدي از تبار هابيليان که بر عليه قابيليان مردانه جنگيد شهيدي که براي شهادت لحظه شماري و بي تابي مي کرد تا اين که با اصابت گلوله هاي مزدوران بعثي بر پيکر پاکش آرام گرفت و به ديدار خداي خود شتافت و نام خود را جاويدان ساخت و به بهشت خدا پر کشيد آري سخن از شهادت برادر شهيد سيد حميد بني هاشمي ؟؟؟ است که به معناي کلمه بني هاشمي بود و بر اين نام گردن نهاد پيروي از کلام حق را بر کلام هر اجنبي و بيگانه اي ترجيح داد شهيد بني هاشمي در سال هزار و سيصد و چهل و دو در يک خانواده مذهبي در روستاي سيدان فارس ديده به جهان گشود و دوران کودکي را با مشقت به پايان رساند و پس از دوران دبستان توانست تا سوم راهنمائي به تحصيل ادامه دهد و پس از چند سال ترک تحصيل با انقلاب اسلامي ايران ؟؟؟ گرفت و پيوسته اوقات خود را صرف آگاه نمودن دوستان مي نمود و خطي و مشي امام را به آنان معرفي مي کرد و تقوي و پرهيزگاري از تمام ابعاد وجودش سرشار بود و فعاليت هاي بي نظيري در انقلاب داشت و به ورزش هائي از قبيل کوه نوردي ، دو و صحرانوردي ، شنا ، فوتبال علاقه بسيار داشت و مي گفت ما بايد بدن خود را با انواع ورزش ها عادت بدهيم و زيرا به قول امام ممکن است در آتيه جنگهاي طولاني تري در پيش داشته باشيم پس از شروع انقلاب اسلامي دگرگوني عميقي در وي به وجود آمد و با شرکت در جلسات مذهبي و مطالعات کتب مذهبي بر معلومات خود فزوني بخشيد و بيش از پيش طلب حق و حامي مستضعفان شد و شروع جنگ تحميلي عراق بر ايران و ديدن شهيدان به خون خفته حرکت ديگري در وي ايجاد شد و ديگر نتوانست طاقت بياورد تا اين که سرانجام در سال پانزدهم دي ماه شصت وارد هوابرد شيراز شد و پس از شش ماه آموزش با وجود علاقه زيادي که به جبهه داشت در تاريخ 24/4/61 به جبهه اهواز منتقل گرديد و پس از چهل روز مبارزه بر عليه کافران بعثي به جبهه سومار غرب منتقل شد تا اين که سرانجام در مورخه 9/7/61 در حمله مسلم ابن عقيل در جبهه سومار غرب شربت شهادت نوشيد و به خيل شهدا پيوست . حميد هميشه و در همه وقت خدا را پيش روي داشت و بسيار با امام زمان ( عج ) و چهارده معصوم ( ص ) توسل مي جست و اين را به وضوح مي توان در نامه هائيکه براي خانواده اش و ديگر دوستان نوشته مشاهده کرد بلي مي توان ديد که چه قدر خضوع داشت و چه قدر تواضع و چه بي نهايت ؟؟؟ بندگيش را مي توان به درگاه خداوند متعال ديد و احساس کرد در اوايل که مي خواست به جبهه برود گفت مگر نه شماها مي گوئيد اگر امام حسين ( ع ) بود ما به کمک او مي شتافتيم و او را ياري مي کرديم امام خميني حسين زمان ماست و من مي خواهم به کمک او و براي طرفداري از دين او به جبهه بروم و آيا اين طريقه مردانگي است که ما دست روي دست بگذاريم وبرادران ما در جبهه هاي جنوب و غرب کشور اسلامي امان به درجه رفيع شهادت نائل گردند و هم چنين در قسمتي از وصيت نامه اش مي نويسد از مرگ و شهادت نهراسيد و بدانيد که شهادت فرار از زندگي نيست بلکه شهادت دعوتي است براي همه عصرها و زمان ها که اگر مي توانيد بميران و اگر نمي تواني بمير و ما مي ميريم تا به رنج ديدگان جامعه هاي فردا بگوئيم که زندگي در رفتن است نه به مقصد رسيدن من از شماها مي خواهم تا آن جا که در توان داريد براي اسلام تبليغ کنيد اسلام را بشناسيد و به آن عمل کنيد و نگذاريد محصور بماند و دست از امام اين رهبر خستگي ناپذير و اسطوره مقاومت برنداريد و پيوسته او را دعا کنيد و اين را هم بدانيد که شهيد عزاداري نمي خواهد بلکه سرور مي خواهد . روحش شاد و يادش گرامي باد

سایر اطلاعات

دست نوشته شهيد سيد حميد بني هاشمي

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 خدمت پسر عموي عزيزم آقاي ابوالحسن بني هاشمي سلام عرض مي کنم . پس از سلام و سلامتي شما را از درگاه ايزد متعال خواستارم باري اگر جوياي اين جانب پسر عمويت برآمده باشيد سلامتي برقرار است و هيچ گونه ملالي نيست ابوالحسن جان ما با برادران بسيجي و سپاهي در يک سنگر هستيم و اين نامه را با چند تا از برادران که در داخل يک سنگر هستيم براي تو مي نويسم در تاريخ 4/5/61 ابوالحسن جان از روزي که من به جبهه آمده ام هر روز که مي گذرد خوش و خوشحال تر هستم چون که با برادران سپاهي هر شب در نماز جماعت و دعاي کميل شرکت مي کنم . من آن وقت ها که جبهه نيامده بودم از جبهه وحشت داشتم ولي حالا که خودم به جبهه آمده ام مي دانم که جبهه بهشت است ابوالحسن جان اميدوارم هميشه هدفت الله باشد ابوالحسن جان ما در خط مقدم جبهه مشغول به جنگيدن با مزدوران کافر هستيم . ابوالحسن جان من از تو خواهش مي کنم که دنبال کارهاي خوب بروي و تمام بچه هاي محل را هم ارشاد کني که نماز و در نماز جماعت شرکت کنند . ابوالحسن جان من اگر زنده برگشتم و قسمتم شهيد شدن نبود دوباره يک روز ديگر به سيدان مي آيم و هم ديگر را مي بينيم . راستي ابوالحسن از غلام هم خبري داري اگر خبر داري در نامه براي من بنويس و از سلامتي او براي من تعريف کن . ابوالحسن جان مي بخشي که خطم بد است چون که در سنگر روي خاک ها اين نامه را براي تو نوشته ام ديگر عرضي ندارم ولي از قول من به تمام رفقا سلام برسان به محمد بني هاشمي ، به غلام اگر هست به مسعود بي ديان به حمزه سجاديان به احمد به احمد جلوه گر به بهنام به نظام به خصوص به عموي ارجمندم آقاي حاجي سيد نصرالله بني هاشمي و پسر عموي بزرگوارم آقاي سيد اسد بني هاشمي و تمام دوست و آشنايان و به عموي عزيزم حبيب ، ديگر عرضي ندارم به جز دوري شما پسر عموي عزيزم . حميد بني هاشمي . ضمناً آدرس غلام هم بگير و براي من در نامه بنويس . تقديمي از جبهه اهواز .

دست نوشته شهيد سيد حميد بني هاشمي

بسم الله الرحمن الرحيم

 با سلام و درود به پيامبر گرامي اسلام و با سلام و درود به رهبر کبير انقلاب و با سلام و درود به شهيدان راه حق و فضيلت ، نامه ام را شروع مي کنم . خدمت پدر و مادر و برادرانم و شما خواهر گراميم سلام عرض مي کنم پس از سلام و سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم باري اگر از حال پس دور افتاده اتان حميد بني هاشمي برآمده باشي سلامتي که يکي از نعمت هاي الهي است برقرار است و هيچ گونه ملالي نيست پدرجان اين نامه را در تاريخ 2/7/61 براي شما مي نويسم پدرجان من از مورخه 20/6/61 حقوق گرفته ام و همه آن ها را هم به بانک گذاشته ام و براي شما فرستادم برو برو آن ها را بگير و به دست مادرم بدهيد در بانک سيدان . مادرجان اگر از حال من بخواهي باخبر باشي سلامتي که يکي از نعمت هاي الهي است برقرار است و هيچ گونه ملالي نيست من در نزديکي هاي گيلان غرب هستم اين جا اصلاً صداي توپ و فشنگ هم نمي آيد آن جا خيلي به ما خوش مي گذرد راستي در يکي از نامه ها چند تا عکس گذاشتم . آن ها را برداريد و آن جا بگذاريد تا خودم به مرخصي بيايم . برادرجان از قول من به تمام دوستان و رفقا و به خصوص غلامرضا سجاديان را به  جاي من ديده بوسي کن و بگو از نامه براي من نوشته اي يک قطعه عکس هم در آن بگذار . ديگر عرضي ندارم به جز دوري شما پسر دور افتاده اتان حميد بني هاشمي . خداحافظ جواب فوري فوري تقديمي از گيلان غرب ، راستي يک تلگراف هم زدم جواب آن را فوري بده .

دست نوشته شهيد سيد حميد بني هاشمي

بسم الله الرحمن الرحيم

 خدمت برادر گراميم و از جان بهترم آقاي سيد اکرم بني هاشمي سلام عرض مي کنم پس از سلام و سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم . اميدوارم که هميشه مثل گل هاي بهاري شاد و خرم باشي . باري اگر از حال برادر حقيرت و دور افتاده ات حميد بني هاشمي برآمده باشي سلامتي که يکي از نعمت هاي الهي برقرار است و هيچ گونه ملالي نيست . برادر جان همان طور که نامه قبلي را براي نوشته ام گفته ام که ما در چند روز آينده در يک حمله در پيش داريم فقط بين خودمان باشد پدر و مادرم خبر نداشته باشند . در نامه قبلي چند تا عکس گذاشتم آن ها را بردار و به مادرم بده اکرم جان من الان که اين نامه را براي تو مي نويسم از شهر گيلان غرب آمده ام رفته بودم براي حمام . برادرجان فاصله ما تا شيراز 21 ساعت راه است . برادر جان از قول من به غلام و پدر و مادر و برادرانم و تمام دوستان سلام برسان و اميد و جواد و اصغر را از راه دور مي بوسم . اکرم جان به مادرم بگو هيچ گونه ناراحت من نباش چون هنوز خط نرفته ايم ديگر عرضي ندارم جز دوري شما قربان تو . برادر حقيرت حميد بني هاشمي . ضمناً غلامعلي سجاديان به پيش من آمد و او سالم بود سلام مي رساند . سيد عوض آقا هم به پيش من آمد

خاطرات مادر شهيد سيد حميد بني هاشمي

ً سيدي ناشناس ً موقعي که حامله بودم 2 ، 3 ماهي داشتم شب خواب ديدم از در حسينيه مي اومدم ديدم يه نفر در حسينيه وايساده قد و بالائي بلندي داشت لباس سفيد تنش بود از جلوش رد شدم سلام کردم گفت : مادر گفتم : بله گفت : وايسا باهات يه صحبتي دارم گفتم : چشم گفت : مي گم ها يه نامه اي براي فرزندي که توي شکمت دارم نگه داريش کن تا وقتش که رسيد خودم مي يام ازت مي گيرم گفتم : شما خودتون نامه رو ببندين بال رو سريم گفت : من دست ندارم گفتم : قربونت برم مگه تو کي هستي که دست نداري گفت : من قمر بني هاشم هستم . از اين که دستم وسائل بود و اون هم دست نداشت خيلي ناراحت شدم گفت : نمي خواد ناراحت باشي گفتم : پس نامه کجاست گفت : نامه بين لب هامه اون بردار ( يه کاغذ خيلي کوچکي بود ) خودم نامه رو بستم گوشه روسريم گفت : مي گم گمش نکني 5 ، 6 دفعه اينو گفت . گفتم : چشم بعد او رفت نگاه کردم که ببينم حضرت ابوالفضل کجا مي ره برگشتم ديدم قصر و بارگاه ميان زمين و آسمان ساخته شده حضرت ابوالفضل ( ع ) رفته اون جا صندلي گذاشته و نشسته . اين بچه رو ( حميد ) حضرت ابا الفضل به من داد خودشم اونو برد . ً پايبند به حلال ً پدر حميد با عمويش يه باغي اجاره کرده بودند باباي سيد حميد مي رفت صحرا کار کشاورزي مي کرد عموشم توي باغ کار مي کرد . باباش شب رفته بود از توي باغ مقداري ميوه آورده بود گفتم : باباي حميد اين ميوه ها رو از کجا آوردي گفت : از تو باغ گفتم : کاکات بود گفت : نه ، باغ براي هر دوتامونه گفتم : برو بگذار سر جاشو بيا گفت : خودم زحمت کشيدم . من هم ميوه ها رو ريختم دور گفتم : اگه يکيشو تو خونه بياري نيار که بچم بخورها اگه خورد عادت مي کنه سيد حميد که اومد خونه گفت : دستت درد نکنه بابا چرا رفتي در صورتي که عموم نبوده ميوه آوردي ، ما مي خوريم هر اولادي اينو خورد فردا دست به خطا مي زنه ، گناهکار مي شه . ً ماه رمضان ً توي ماه مبارک رمضان ، سيد حميد روزه اش ترک نمي شد با زبون روزه مي اومد مرخصي بار آخري هم که اومد مرخصي 4 روز ديگه از ماه مبارک داشتيم وقتي غذا براش آوردم گفت : من روزه هستم گفتم : ننه تو جبهه هم روزه ات و ول نکردي روزه هستي گفت : ها من روزه هستم 4 روزي هم که اومد مرخصي روزه گرفت . اون وقت هم رفت و ديگه نيومد . وقتي که خداحافظي کرد يه صندوق ميوه اي هم از سيدون ( سيدان ) خريد براي دوستاش ، صبح گاه خواست بره خودم تا در قلعه ( جائي که مردم دور هم جمع مي شوند )پشت سرش رفتم . برگشت صورتم بوسيد و گفت : مادر نمي خواد همراهم بياي گفتم : چرا ببم بگذار همراهي ات کنم گفت : اگه مادر پشت سر فرزند بيا فرزند گناه کار مي شه . ً سفارش ً اگه من به جبهه رفتم اول که لياقت شهيد شدن رو ندارم ولي اگه شهيد شدم مادر توي سر خودت نزن صورت خودتو نکن مثل حضرت زينب ( س ) صبور باش اگه که مي خواي خوشبخت بشيم چه تو و چه خواهرم ( حميد اين طوري ما رو نصيحت مي کرد ) .خاطره اي از خواهر شهيد : ً شربت عشق ً روز آخر حميد اومد خونه ما ، ما اسباب کشي خونه داشتيم . خونه جديدمون نزديک خونه خودشون بود . وسايلا رو کمکم با ماشين آورد فردا هم مي خواست بره جبهه ، رفت براي گل خونه سماور برام خريد . شربت براش درست کردمو آوردم گفت : اين شربت ، شربت شهادته . ً سخاوت ً وقتي حميد يه پيراهن نو مي کرد تنشو مي رفت در قلعه وقتي مي اومد پيرهن نو خودش تنش نبود مي گفتم : ننه کو پيرهند مي گفت : ننه يه بنده خدائي مي خواست بره عروسي يا مهموني اونو بيرون آوردم دادمش . خودش هم پيرهن کهنه اون طرفو مي پوشيد مي گفتم : ننه چرا پيرهنت و نگرفتي مي گفت : چه طور از تنش بيرون مي کنم . کمک مردم مي کرد موقع راهپيمائي هم نفر اول بود توي همه برنامه ها شرکت مي کرد . به من هم سفارش مي کرد که ننه بعد از من اگه شهيد شدم هر جا دعوتت کردن نگو من نمي يام که انگار هيچ کاري نکردي . ً آزمايش الهي ً حميد وقتي بي کار بود توي چلوکبابي گلستان شيراز کار مي کرد بي کار نبود يه بار که اون جا کار مي کرد آب داغ ريخته بود روش و سوخته بود صاحب چلو کبابي اونو برده بود بيمارستان سعدي ، بعد از يکي دو هفته که گذشت ما با خبر شديم . اونو آوردند سيدون ( شهرستان سيدان ) من خودمو زدم که چرا اين جوري سر خودت مي ياري ، از بين مي روي گفت : نه ننه تا مصلحت خدا نباشه از بين نمي رم اگه هم مصلحت خدا باشه ... ما ناراحت بوديم مي گفت : اگه بخواي خودتو ناراحت بگيري مي رم بيمارستان مي خوابم که بعد خدا رو شکر خوب شد به طوري که اصلاً جاي سوختگي روي بدنش نبود . در بين يک سال دو مرتبه دستش توي فوتبال بازي شکست يه بار استخوان دستش بيرون اومده بود دوستاش ناراحتش بودند خودش استخوان دستش جا انداخته بود و به دوستاش گفته بود طوري نيست نترسيد خوب شدم . ً حسيني شدن ً يه هفته قبل از اين که حميد شهيد بشه خواب ديدم از در قلعه تا سر پل مردم همگي داشتند سينه مي زدند علم و پرچم هم داشتند اسب ها رو مشکي کردند همه جا مشکي پوش بود تا اين که در خواب از يه خواهري پرسيدم مگه چه طور شده گفت : مگه تو خبر نداري ؟ گفتم : نه گفت : سيد حميد شهيد شده دارند اونو مي يارند گفتم : سيد حميد من گفت : ها ، همين طور که ناراحت بودم از خواب بيدار شدم رفتيم مسجد براي تعدادي زن تعريف کردم . عمه حميد گفت : زبونت و بگز ( گاز بگير ) خبري نيست گفتم : عمه اش مگه نمي دوني گفت : نه گفتم : سيد حميد هر جا باشه شهيد مي شه تو راه ، تو جبهه يا خونه باشه شهيد مي شه گفتم مي خواي همين جوري بشه . وقتي حميد شهيد شد عمه اش گفت : تو از پيش خدا اومده بودي گفتم : من خواب ديده بودم . ً محل زيارت ً يه بار ديگه خواب ديدم رفتيم گلزار ، ديدم عکس حميدو نيست . يه نفر گفت : کي و مي خواي گفتم : قبر بچم اين  جا بوده حالا نيستش گفت : نگاه کن اون که معجر روش ساختند سيد حميد ديدم توي معجرش لوله آبي کشيده بودند و اون جا نماز مي خوندند و عبادت مي کردند . بعد کاکاش گشنش بود گفتم : بگذار وضو بگيريم نماز بخونيم همه داشتند اون جا نماز مي خوندند نماز خونديم بعد ديدم يه دستي بشقاب غذائي به طرفم دراز کرد و گفت : اين و بده بهش تا بخوره . ً کتاب الهي ً يه بار خواب ديدم از پل صراط رد شدم ديدم اون طرف پل يه قرآني روي صندلي گذاشتند رفتم قرآن رو برداشتم ديدم مي لرزه تا اين ه صبح رفتم براي يه نفر ( پدر شهيد حسن پور ) تعريف کردم گفت : اين اين قرآن براي سيد حميد بوده سؤال کن ببين پيش کيه رفتم توي مغازه شيشه بري سؤال کردم گفت : ها ، يه قرآن بزرگي داشته آورده گذاشته خونه ما ، بار آخري آورد . من هم بردم گذاشتم توي مسجد به نام خودش که اگه يه مراسمي باشه از روي اون بخونن و به يادش صلوات بفرستند . ً حاجت ً برادرش مي خواست معلم بشه ، ازش (  از حميد ) خواهش کردم که کمکش کنه . يه زميني هم داشت مي خواست خونه درست کنه دستمون خالي بود از حميد خواهش کردم که ببم تو رو به خون پاک جدت ابوالفضل ( ع ) کمک کاکات کن تا بتونه خونه شو درست کنه يه ماشيني برنده شد تا تونست خونه رو درست کنه . ً جوانمرد ً حميد هر جا آشنائي داشتيم مي رفت يادش مي کرد به همه علاقه داشت و احترام مي گذاشت خوش برخورد بود توي مدرسه وقتي دو نفر دعوا مي کردند مي اومد مي گفت : مادر امروز ناراحت شدم فلاني با فلاني دعوا کرد فکر مي کنه دست بالاي دسته . ً شربت شهادت ً حميد شب عيد قربان شهيد شده بود تا از جبهه اونو آوردند يه هفته طول کشيد يه روز هم سردخونه مرودشت بود و روزي که مي خواستن اونو به خاک بسپارند روز عيد غدير بود و همه جا تعطيل بود به خاطر همين يه روز بعد عيد غدير تشييع شد . يکي از دوستاش به نام حسن رنجبر از بچه هاي سعادت شهر ، اول اون تير مي خوره توي پاش حميد چفيه دور گردنش و باز مي کنه مي بنده روي زخم او ، اونو مي کشه پشت خاکريز خودش مي ره پشت تير بار و بعد خودش شهيد مي شه و در تاريخ 9/7/61 به شهادت رسيدند . ً عشق به ائمه ً مارو نصيحت مي کرد که نمازتون ترک نشه گفتم : مگه مي شه که نمازمون ترک بشه مي گفت : مي گم که بيشتر دقت کنيد سر موقع نماز بخونيد . بيشتر اسم حضرت فاطمه ( س ) ، امام حسين ( ع ) ، اباالفضل (  ع ) سر زبونش بود نوحه مي خوند زنجير مي زد و براي امام حسين ( ع ) گريه مي کرد . ً احترام به والدين ً يه روز پدر حميد تنها رفته بود سر زمين ، حميد يه کتکي برادرش زد و گفت : اگه بابام خودش تو رو نبره خودت بايد بري کمکش حداقل مي توني يه ليوان آبي دستش بدي ، يا يه چائي براش درست کني براي پدرش نامه نوشته بود که اگه مي خواهي نوکرت باشم وقتي من شهيد شدم بايد مواظب مادرم باشي ، خيلي منو دوست داشت يه شب تب کرده بودم ساعت 10 شب منو برد بيمارستان مرودشت

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است