شهید حکمت الله بهمنی - شهدای مرودشت

بازدیدها(1161)

شهید حکمت الله بهمنی

قیمت :

شهید حکمت الله بهمنی
نام پدرمحمدجواد
شماره شناسنامه205
تاریخ تولد : 8/7/1348
میزان تحصیلاتسوم راهنمایی
شغل کشاورز
مسئولیت در جبههرزمنده
محل :شلمچه
نحوه شهادتاز ناحیه پشت سر و ران-تیر
تاریخ شهادت 1/5/1367
یگان اعزامیسپاه
رامجرد- ابراهیم آباد

زندگی نامه شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد
بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد درماه رمضان شب شهادت حضرت علي (ع) در 1348 در روستاي ابراهيم آباد رامجرد ديده به جهان گشود . او دوران کودکي خود را در همان روستا گذارند تا به سن 7 سالگي رسيد و همراه با شوقي که در وجود خود داشت روانه مدرسه شد درس هاي خود را طوري که بود مي خواند تا شرمنده نگاه هاي پدر و مادر و زحمت هاي آن ها نشود و آن ها را از خود راضي نگهدارد . تحصيلات ابتدايي خود را تا مقطع سوم راهنمايي سپري کرد اما به خاطر نبود مدرسه در مقطع دبيرستان نتواست ادامه تحصيل دهد و اين باعث شد که حکمت الله بسيار ناراحت شود اما ديگر چاره اي نداشت و ترک تحصيل نمود و در زمان جنگ تحميلي راهي جبهه هاي جنگ گردد و پس رشادت ها و دلاوري ها سرانجام در تاريخ 12/7/67 به درجه رفيع شهادت نائل آمد . روحش شاد و يادش گرامي باد.

مناجات نامه شهيد حکمت الله بهمني
بسمه تعالي
ولي تو بي نيازي از همه موجودات و اي هدايت کننده جهان هستي . اي مهربان ترين مهربانان و اي قادر هستي بخش جهان . خداوندا ما را و تمامي رزمندگان اسلام و را در اين راهي که مي رويم ثابت قدم دار و وسوسه هاي شيطان را در وجود راهي مگذار . خداوندا آنان که از خانه و کاشانه و از ديار و از اقوام و خويشان دور مي جستند و براي خاطر و رضاي تو پاي به اين مکانهاي گذارند . خداوندا مادرانشان در انتظارند پيروزي عزيزانشان هستند الهي آنان را نااميد مگردان . اي اميدوار کننده نااميدان . اي کسي که هر چه هست از آن توست . ما کيستيم که ادعاي زمين و ملک را مي کنيم و اينان کيستند . ستايش خدايي که مي کشد بي آن که خود کشته شود . ستايش او که مي خوراند به خودرانندگان ولي خود نمي خورد روزي مي دهد ولي خود بي نياز است . او که همه محتاج و نيازمندان او بند ولي خود بي نياز است .ستايش خدايي را که همه را آفريد ولي خود آفريد نشد . اي پروردگار هستي و نيستي اي قادر متعال اي خدا . بيامرز ما را قبل از آن که بميراني اي خداي عاشقان عاشقان کاروان عشق را به معشوق برسان . سپاس خدايي که بندگان خود را نااميد نمي کند . اي خداي بزرگ من تو را سپاس مي گويم که ما را فراموش نکردي . آن چیز از تو خواستم بر آورده ساختي . خداوندا همه ما را به راه راست هدايت کن . خدايا : وقتي که شيطان ما را به گناهي دعوت مي کند نگهدارنده از گناه تويي . پس خداوندا ما به تو روي مي آرويم . خداوندا تو ما را در پناه خودت نگهدار و آمين . امروز يک شنبه 8/3/1267 هجري شمسي است هم اکنون حدود ساعت 4 الي 5 بعد از ظهر است اين جا کشتارگاه مهاباد است . اي خدا آزاد مردان و اي پروردگار هستي و نيستي . اي قادر متعال اي خدايي که مي کشي و زنده مي کني . اي اميدوار کننده نااميدان و اي پناه درد مندان . راز و نياز با تواست . اي خدايي که تمامي موجودات روزي زمين نيازمند تو هستند .والسلام

سایر اطلاعات

 

دست نوشته شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند بخشنده مهربانم . امروز 3 شنبه 25/12/66 است ما سربازان تيپ 35 امام حسن به لشکر 19 فجر جهت مراسم بعثت حضرت رسول اکرم دعوت شديم و در اين مراسم ابتدا از طرف معاونت دعوت شديم و در ساعت 3 بعد از ظهر با اتوبوس از پايگاه پنجم شکاري راهي اهواز شديم و در حدود ساعت 5 به اهواز پاسگاه شهيد دستغيب رسيديم و در آن جا ابتدا پس از گشتي در پايگاه يادم به بهزاد جوکار آمد و از يک برادر رزمنده سراغ آشپزخانه را گرفتم و آن گاه با يک پاسدار وظيفه به سوي آشپزخانه راهي شدم و از يک برادر رزمنده ديگر آدرس دقيق آشپزخانه را  گرفتن وقتي به دژباني رسيدم از دژبان سوال کردم سراغ بهزاد جوکار گرفتم وي تلفن کرد و لحظه اي بعد در بلند گو صداي بهزاد زدند و دقايقي بعد بهزاد را ديدم که به سوي دژباني مي آيد و آن گاه پيش من آمد و با هم احوالپرسي کرديم و پشت سر آن هم کنعان خاني آمد و پس سرهنگ ملايي هم آمد و آنگاه من و کنعان و بهزاد به سوي پايگاه روانه شديم و مقداري کلک از درختان خورديم سپس با هم بعد از نماز با کنعان به داخل نماز خانه لشکر 19 فجر رفتيم و عده اي سرود مي خواندند کساني سخنراني مي کردند بعضي شعر مي خواندند و سرانجام نوبت به پذيراي رسيد ابتدا بستني به ما دادند و من و سرهنگ و کنعان و بهزاد پهلوي هم نشسته بوديم پس از آنان شيريني تقسيم کردند و آنگاه سيب و چيزهاي که قابل پذيرايي بود خلاصه پذيرايي خوبي بود پس از وقتي که مراسم پايان يافت تيپ ها و گردان ها و خلاصه هر کس از هر کجا آمده بود را در ميدان صبحگاه به خط کردند و به ستون به نماز خانه بردند و سفره انداختند و من و بهزاد پهلوي هم نشسته بوديم  شام هم کتلت با گوجه فرنگي و نارنج و سبزي بود به همراه پرتقال شامي مفصل و خوش مزه که دومي نداشت من باور نمي کردم حتي از بهزاد پرسيد من که خواب نمي بينم آن گاه پول تقسيم کردند و به هر نفر 1 اسکناس 1000 ريالي نمي دادند و در قضا به صف ما 2 اسکناس داده شد بسيار خوشحال بوديم وقتي در همين مراسم بود که يکي از دوستان بهزاد که اهل بانش بود با يکي از پاسداران تيپ 35 آشنا بود از او خواست که هنگام تقسيم شدن ما را به يکي از واحدهاي خوب و مورد علاقه من بياندازد و من هم از ولي تشکر کردم در پايان مي خواستم بيايم از بچه ها خداحافظي کرده و روبوسي نمودم و با اتوبوس از طريق جاده آبادان راهي پايگاه 5 شکاري اميديه شديم در اتوبوس اکثرا خواب بودم تا اين که به پاسگاه رسيدم ولي اين شب را فراموش نمي کنم که چه فرخنده شبي است از مسئولين لشکر 19 فجر بايد تشکر کرد  آن چه که من نوشته ام ماننده قطره آبي از درياست که برداشته ام ديدن تا شنيدن فرق مي کند . اين خاطره خلاصه اي است از آن شب . اين را براي خاطره نوشتم تا فراموش نشود . پايگاه پنجم شکاري اميديه . 25/12/66 شب چهارشنبه ساعت 1 نيمه شب . 26/12/66 چهار شنبه . به نام خداوند بخشنده مهربان هم اکنون ساعت 15/7 است صبح است و من در مهمان سراي تي 35 در حال نوشتن اين چند کلمه هستم خواستم چند کلمه اي از کار سربازي خود در اين دفتر بنويسم انشاء الله . من صبح روز شنبه از ده به مردشت آمدم و آنگاه به گروهان ژاندارمري مرودشت رفتم پس از حدود ساعت 11 با ميني بوس توسط ژاندارمري به مقصد شيراز رفتيم و وارد پادگان ولي عصر شديم چند دوست هم پيدا کردم پس از روز بعد قبل از ظهر همه سربازان را به خط کردند و گفتند که کساني که جبهه رفتند به داخل سالن بيايند ما هم بيرون آمديم و رفتيم خوشحال بودم حال مي خواهند چه کار کنند آن گاه اسم همگي را نوشتند و سپس بعد از ظهر همان روز يعني روز يک شنبه 23/12/66 لباس سربازي را دادند که عبارت بود از 1 آورکت 1 دست لباس فرم 1 دست لباس گرم جوراب ،زير پوش و 1 حوله حمام به همراه پوتين را آنگاه سوار ماشين شديم ولي نگفتند که به کجا مي رويم عده اي گفتند اگر از روي دروازه قرآن برود به مهاباد و عده اي گفتند اگر اتوبوس از روي جاده بوشهر برود به اهواز مي رويم خلاصه ما به پايگاه پنجم شکاري اميديه آوردند در حدود ساعت 5/2 ـ3 به مقر تيپ 35 رسيديم  و تا به حال که اين چند کلام را مي نويسم اين جا هستيم در ضمن فرم هاي ارزيابي به ما دادند که ما آن را پر کرديم و به ارزيابي داديم والسلام . اين بود خلاصه اي از کارمان . به اميد پيروزي رزمندگان اسلام انشاء الله . ساعت 20/7 دقيقه . 26/12/1366. چهار شنبه . 28/12/1366 مهمان سراي پايگاه پنجم شکاري اميديه تيپ 35. امروز شنبه 29/12/1366 است هم اکنون بيش از ظهر مي باشد مرا به واحد اطاعات و عمليات هم اکنون انتقال دادند . 29/12/66. اميديه پنجم شکاري . امروز يک روز قبل از عيد است روز يک شنبه مي باشد ساعت 45/2 دقيقه بعد از ظهر هواي کردستان ابري است و من هم اکنون با اتوبوس به همراه ديگر برادران سرباز در جاده سنندج به عنوان دره به سوي بوکان در حرکت هستيم  کوه هاي منطقه را برف پوشانده است .ما ديروز 29/12/66 شنبه عصر ساعت 5/7 از پاسگاه پنجم شکاري به مقصد غرب بوکان حرکت کرديم و امروز صبح حدود ساعات 8 الي 1 به شهر باختران رسيديم هنوز در باختران بوديم که هوا سيماهاي متجاوز بعثي عراق اين شهر را بمباران کردند و آن گاه به راه خود دامه داد و حدود ساعت 5/1 يا 1 بعد از ظهر به شهر سنندج رسيديم ناهار ظهر را حدود ساعت 5/2 بعد از ظهر در جاده کردستان سنندج خوردم به روي تپه هاي کردستان در حواشي جاده ها پايگاه هاي نظامي که فکر مي کنم متعلق به ژاندارمري مي باشد قرار دارند فاصله اين پاسگاه ها در بعضي از جاها به 1 کيلومتر و در بعضي از جاه ها بيشتر مي شود . هم اکنون هواي کردستان سرد است و جاده هاي کردستان جاده هايي پر از پيچ و خم است  و داراي سراشيب و دره ها و تونل هاي عجيبي است هم اکنون از يکي از تونل ها رد شديم خوب اين يادداشتي بود براي بچه ها به اميد پيروزي رزمندگان اسلام . يک روز عيد نوروز سال 67 کردستان و ساعت 50/2 دقيقه است . در 26 کيلومتري نرسيده به شهر دويانه دره يک کمپرسي در جلوي اتوبوس حرکت مي کرد که ناگهان به يک دست انداز رسيد و ترمز کرد و اتوبوس هاي حامل ما هم با کمپرسي تصادف کرد و شيشه جلوي ماشين شکست و ترک برداشت و قسمت جلو هم قلپيد . يک روز قبل از ؟؟؟.امروز دوشنبه 1/1/1367 هجري است اين جا شهر بوکان کردستان مي باشد هوا سرد و ابري مي باشد عيد شما مبارک امروز دهمين روز خدمت مقدس سربازي است . در جلوي پرسنلي نوشته اند که برادران پاسدار وظيفه به مدت 20 ماه در منطقه جنگي باشند .ما ديشب هنگامي که هوا کاملا تاريک شده بود وارد شهر بوکان شديم و شب در نماز خانه پادگان صبح کرديم امروز صبح هم 1 نامه نوشتم ولي هنوز آن را پست نکرده ام 1/1/67 دوشنبه بوکان کردستان . 1/1/67 دوشنبه .امروز چهار شنبه 3/1/67 هجري شمسي است روز ولادت حضرت عباس (ع) مي باشد هم اکنون ساعت 28/6 دقيقه بامداد مي باشد هواي ابري و باراني است هوايي سرد است که بايد با آورکت ببرون آمد . امروز دوازدهمين  روز خدمت سربازي است . خدا کي اين 28 ماه تمام مي شود آيا روزي است که پايان خدمت در دستم باشد و به آغوش خانواده باز گردم .چهار شنبه 3/1/1367.ستايش خدايي که محمد بنده رسول اوست . کاروان عشق در حرکت است باران عشق با اين کاروان عظيم روي به سوي وعده گاه عاشقان مي روند آن جايي که هزاران عاشق در انتظارند تا با معشوق خود ديدار کنند آن جايي که هزاران عاشق در انتظارند تا با معشوق خود ديدار کنند آن جايي که هزاران نفر از بهرتين ياوران وطن با خون خود وضو ساخته و به ديدار آن معشوق شتافتند . آن جايي که شهيدان گلگلون کفن به نداي حق لبيک گفتند و عاشقانه به سوي آسمانها پرواز کردند و به خيل شهيدان پيوستند . خداوندا خون اين شهيدان را مگذار پايمال شود . خداوند پيروزي را براي لشکر اسلام نزديک بگردان آمين . شب هاي شلمچه را به خاطر دارم ولي افسوس که از يادم مي رودند چون وقتي که مي گذرد . اي کاش باري دگر مي آمد و همان دوستان و همان شلمچه را با دگر زيارت مي کرديم . خداوندا تو بر ما توفيق علم و عمل بندگي را عنايت فرما . يادم مي آيد روزي که به ديدن دوستانم در سنگر  علي شکوهي رفته بودم پس از مدتي که با آنان ملاقات کردم برخاستم و با دوستم حجت باباي رو به سنگر اجتماعي خودمان مي آمديم . از سنگر اجتماعي صمد زارع گذشتيم و آقاي سعيد يوسفي يکي از دوستانم هم از روبه روي مي آمد ما در فاصله چند متري از هم بوديم چوت ديدم خمپاره مستقيما به طرف سنگر ما مي آيد سريعا با ذکر يا حسين و يا مهدي از کار ديگر خود به سنگر خم کرديم و منتظر بوديم تا خمپاره وسط سنگر به زمين بخورد اما لحظه اي نگذشت که خمپاره در چند متري شايد هم 1 متري ما به زمين خورد صداي به زمين خوردنش را شنيديم اما هر چه منتظر شديم خمپاره منفجر نشد به ياري خدا خمپاره عمل نکرد و من و دوستم سر از سنگر بلند کرديم و در حالي که قلبمان مي تپيد دوستم گفت اين معجره بود ناگهان صداي صوت دومين خمپاره توجه ما را به خود جلب کرد اين خمپاره حتي اجازه مخفي شدن را به ما نداد تا خواستيم خم شويم و به ؟؟؟ سنگر برويم در چند متري ما اصابت کرد و منفجر شد . شدت انفجار من و دوستم را به هم کوبيد و کلاه آهني من را کج کرد  از روي سرم انفجار خمپاره کلاه را يک طرفي کرد در آن تب که جان سالم به در برده بوديم خداوند را بسيار شکر مي کرديم اگر آن خمپاره اول عمل مي کرد هر دوي ما را پودر مي کرد و به آسمان مي فرستاد حتي اگر پودرمان هم نمي کرد به هر صورت جان سالم به در نمي برديم پيوسته در تعريف از اين خمپاره ها بوديم تا اين که ديدباني در ساعت 8 شب پايان پذيرفت و سالم به سنگر 30/12/66 شنبه منطقه شلمچه . اجتماعي بازگشتيم و پس از 4 ساعت استراحت پست ديدباني دوم را در ساعت 12شب تا 1 نيمه شب آغاز کرديم  پس از در بست اول 10 فشنگ و در 242 فشنگ بود . به اميد پيروزي رزمندگان اسلام و 3/1/1367 سه شنبه . اين دفتر خاطرات من است که در آن پس از خاطراتم را درج کرده ام ولي اين خاطرات را حتي جز کمي از خاطرات من نيست در دومين باري که به عنوان  يک بسيجي عاشقانه راهي جبهه نبرد شدم در منطقه شلمچه بسي خطرات من را تهديد کردند ولي به ياري خداوند از همه آنان جان سالم به در بردم . شبي در بين ساعات 6 الي 8 شب شنبه 30/8/1366 با يکي از دوستانم يعني ابراهيم و کيلي ساکن فيروز آباد در سنگر ديده باني نشسته بوديم و در هنگام ديده باني با هم صحبت مي کرديم  در همين موقع صداي پرتاب 1 خمپاره 82 ميلي متري و پس از آن صداي صوت خمپاره صداي ما را به خودش جلب کرد و من و دوستم کاملا و آسمان را به صوت خمپاره جلب کرديم و در نزديکي سنگر خمپاره بوديم که ناگهلان صداي صوت يک خمپاره 82 توجه ما را به خود جلب کرد فورا در جاده پشت خاکريزي که تازه روي آن نفت سياه ريخته بودند دراز کشيديم خمپاره در حدود 7 متري ما در پشت خاکريز به زمين خورد و منفجر شد ترکش هاي آن به صورت هاي کماندار و غيره در اطراف پراکنده مي شدند وقتي که ترکش هاي تمام شد بلند شديم و لباسمان کمي نفتي شده و بد کمي هم با يونسي شوخي کرديم و فورا به راه خود ادامه دادم و ما خدا را شکر مي کنيم که ما را از خطرات نجات مي داد اي خداي بزرگ سپاس بيکران تو را که در دل دردمندان را آرامش مي دهي و نا اميدان را اميدوارم  مي کني . 4/1/1367.امروز چهاردهمين روز خدمت سربازي هست روز جمعه 5/1/1367 مي باشد  هم اکنون ساعت 5/5 عصر است هواي منطقه آفتابي است  از قرار معلوم فردا شنبه آموزش نظامي شروع مي شود . امروز معاون تيپ 35 امام حسن به واحد اطلاعات آمد و کار ما را درست کرد ديروز براي بار دوم به شهر مهاباد رفتم و براي اولين بار در عمرم يک دندان کشيديم همان دندان پايين آسياي که بسيار درد مي کرد .حدود 1000 تومان پول به دکتر دادم در اين اواخر دندان کشيدم به قدري دندان درد فشار آورد که پس از 3 ماه مجبور به کشيدن دندان شدم اين دندان را روز پنج شنبه 4/11/67 بيش از ظهر تدارکات واحد اطلاعات و عمليات برايمان يک دست کامل لباس آورد و از ميان ما 16 نفر به عده اي از ما لباس داد که شامل لباس گرم و کلاه پشمي و جوراب و دست کش و شورت و غيره مي شود . در ضمن يک جفت پوتين هم به ما دادند عده اي از اين لباس به آن ها نداده بودند حسادت مي کردند . براي اولين بار در سال 67 يعني اولين حمام که در سال 67 رفتم روز سه شنبه 2/1/67 بود که در حمام سپاه پاسداران مهاباد صبح رفتم اين جندين کلمه را فقط براي يادداشت نوشتم . 15/1/1367 ساعت 40/5. 6/1/1367 شنبه . به نام يگانه ايزد متعال و پروردگار جهان اي خداي برزگ و اي مهربانترين مهربانان اي کسي که تمامي آفريده شدگان را روزي مي خوراني ولي خود بي نيازي ببخش و بيامرز ما را . امروز ششمين روز بعد از عيد است روزي خوب امروز روز شنبه 6/1/1367 هجري شمسي است امروز از طرف آيت الله منتظري عزاي عمومي به خاطر مردم شلمچه که اخيرا در عمليات والفجر 10 توسط نيروهاي عراقي بمباران شيميايي شدند اعلام شده است و امروز صبح را با تلاوت چند از آيات قرآن آغاز کرديم و پس از آن مراسم صبحگاهي و سپس اولين کلاس آموزش نظامي داشتيم درس ديده باني و آداب آن را فرا گرفتيم . پس عملا با دوربين 7 در 50 ديده باني داديم و گزارشات خود را به مسئول نوشتيم .هم اکنون هم در اتاق استراحت نشسته ايم و اين خاطره را مي نويسم ساعت 5/11 قبل از ظهر است . ساعت 6/1/67.شنبه 20/1/1367 امروز شنبه 20/1/1367 هجري شمسي است هم اکنون حدود کمتر از 1 ساعت است که از حمام باز گشته و وسائل را جمع و جور کرده ام و اين دفتر خاطرات از روز 6 تا امروز بدون خاطره مانده بود به دليل آن که نويسنده نداشته است . ما در عصر روز هفتم با تويوتا از کشتارگاه 10 کيلومتري جاده مهاباد به مقصد بوکان حرکت کرديم و به بوکان رسيديم . شب را در نماز خانه پادگان خوابيديم و فرداي آن روز يعني 8/1/67 با ميني بوس به مقصدخرم شکوه حرکت کرديم ماسک را هم از واحد ش ـ م ـ ه در بوکان گرفتيم و از بوکان به سقز و از سقز راهي بانه شديم کوه ها در حدود بعضي جاها 5/1 الي 2 متر برف داشت جاده سقز به بانه همه جا کوه هايش پر از برف بود 60 کيلومتر راه از سقز تا بانه و بوکتان تا سقز حدود30 کيلومتر راه است سرانجام بعد از ظهر به بانه رسيديم و از بانه گذشتيم و بچه ها همه گرسنه بودند راه هم از بانه به آن طرف بسيار خراب و بي خود بود در راه يک آشپزخانه بود وقتي که به آشپزخانه سپاه پاسداران رسيديم ناهار تمام شده بود فقط چند جعبه شيريني از فرمانده به دست ما رسيد و خورديم بعضي ها خرما خوردند  از دژباني گذشتيم راه جبهه در پيش ما بود از موقعيت عبور کرديم تا آن که از فراز کوه ها ي ايران رسيديم و خاک و کوه هاي بلند عراق را ديديم به راه خود به سوي خاک عراق ادامه داديم  تا آن که به مرز رسيديم  از روي پل حضرت سيد الشهدا ء عبور کرده و وارد عراق شديم مدتي رفتيم تا آن که به موقعيت شهيد خرم شکوه رسيديم اندکي هم به سوي موقعيت پياده رفتيم و هنگامي که به خرم کوه رسيديم همه گرسنه بودند جا نبود و اتفاقا باران مي باريد اين دومين باري بود که وارد خاک عراق مي شوديم پس از حدود ساعتي اندکي نام و پنير خورديم و دانستيم جا را دست مي کردم که شب را آن جا خوابم که پايم رسيد خود را آماده رفتن به صفره گنبد صفره جايي در پشت خط مقدم بود که حتي کلاتوشا دشمن آن جا را مي کوفت سوار بر  تويوتا شديم و راه صفره را در پيش گرفتيم يعني در روز 8/1/67 شب به پل رسيديم  که بر روي رودخانه بسته بودند پل را هواپيماهاي عراقي بمباران کرده بودند و خراب شدن بود از اين مصيبت ما شروع شد 1 پل هوايي بود که من مي بايست  به طوري از روي آن عبور کنيم طول پل حدود 150 الي 2000 متر پهناي آن حدود 80 سانتي متر و ارتفاع آن حدود 15 الي 20 متر مي رسيد ولي عده اي مي گفتند حتي 50 متر مي رسد خلاصه ابتدا من رسيدم از روي ام عبور کنم پلي بود که کف آن ؟؟؟ و روي 4 سيم بکسل گير بود و مانند گهواره مي لرزيد اين طرف کوه و دره را به آن طرف و روز رودخانه بسته شده بود حالا هوا تاريک مي شد عده اي عبور کردند همه جا هم پر از شل و آب بود من هم 1 اسلحه تاشو و جيب خشاب و لوله پشتي و کيسه خواب و وسائل ديگري هم داشتم پوتين خود را به رانده دادم و گفتم پوتين را به عقب برگردان و خودم با چکمه مي رفتم سرانجام بسم الله الرحمن الرحيم گفتم و وارد پل شدم ابتدا چند قدمي رفتم 1 نفر جلوي من بود اسلحه را بر دوش انداخته و کوله پشتي را به کمر و 2دست را به 2 سيم بکسل گرفتم و شروع به رفتن کردم و مقداري راه رفتم هنگامي که به پايين نگاه کردم ديدم خيلي ترس بر من غلبه مي کرد دستانم شل مي شد که ناگهان پايين بيافتم همه فکرم را روي يا حسين و يا امام زمان جلب کردم و ادامه معصومين و قمر بني هاشم را صدا مي کردم . چند قدمي رفتم ناگهان پل هم چون گهوار مي لرزيد و من ايستادم پلي بود وحشت ناک چاره اي نبود بايد حتما رد مي شدم و ترس را جلو من کنار نمي رفت به وسط که رسيدم ديدم خيلي بي خود شده مانند گهواره مي رود و مي آيد 2 دستم را محکم به  سيم گرفتم  و با ؟؟؟ بدبختي عبور مي کردم .يادم به پل صراط مي آمد پلي که از مو باريکتر و از تيغ برنده تر بروي جهنم بستند شده به هر صورت نصف شدم تا از روي پل عبور کردم سرانجام همه از روي پل گذشتيم و به طرف مرکز رفتيم و آنجا ؟؟؟ خيلي راه بود ناچار پس از اندکي توقف به راه افتاد ه و پياده سوي صفره حرکت کرديم و به آشپرخانه رسيديم همه گرسنه اما آتش آشپزخانه کار نمي کرد ناچار همه چنان مي رفتيم تا جايي که خسته شديم عده اي بر روي شل و گل خوابيدند روي ؟؟؟ ساعتي طول کشيد در آن شب سرد بسيار سخت مي گشت در آن کوه هاي سر به فلک کشيده نه توان راه رفتن داشتيم و  موقعيت طوري بود که بمانيم خداي مي خواست آتشي روشن کرديم و عده اي در کنارش خوابيدن و عده اي نشسته بودند سرانجام يک تويوتا براي ما فرستادن همه ما را سوار کرد تويوتا هم ما را نمي کشيد به هر صورت به صفره رسيديم اندکي در تويوتا خواب رفتم شب را گرسنه خوابيديم و صبح شد چون پلي وجود نداشت صبح را هم گرسنه ظهر کرديم در همان روز يعني سه شنبه 19/1/67 خبر دادند که بايد نصف شما آماده شويد تا به خط برويم همه بايد مي رفتند ولي خوب نصف بايد چند روزي ديگر برفتند حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود روي قله پر از برف و بلند کوجار حرکت کرديم و با تويوتا به مقر تاکتيکي رسيديم . هنور پياده شده بوديم که دشمن ما را به ميگ کاتيوشا بست همه به سنگري پياه برديم پس از مدتي که تانک خشاير (نفر بر) آمد و همه ما را او وعده اي از بچه ها ادوات را سوار کرد .و به کوجار رساند و آن جا پياده شديم و پياده در برف هاي يخ زده کوجار بالا رفتيم من مرتب جاده ها را هدف قرار مي داد پس از حدود بيش از 2 ساعت با بالا رسيدم در و اولين فرصتي که به بالاي رسيديم نشستيم و حالا يعني نفس پايين ؟؟؟ که  هليکوپتر بود 2 بسته نام و 5 حلوا ؟؟؟ راه خود بالا آورديم پس از آن که گرسنگي خورديم به اولين سنگر عراقي رسيدم و اولين جسد را مشاهده کرديم که گلوله در مغزش سرش اصابت کرده بود و بر همان طور که در حالت فرار بود به زمين افتاده بود مقداري پايين تر را جسد ديگر و خلاصه در همه اطراف صدها جسد افتاده بود جسدهاي وحشتناک اين اولين باري نبود که اجساد عراقيان را مي ديدم قبلا هم در شلمچه اجساد عراقيان را ديده بودم ولي اين بار اجساد تر و تازه بودند فقط سرماي برف صورت بعضي از آن ها را سياه کرده بود خلاصه بعد از اين که از جسدها عبور کرديم به سنگر هاي عراقي که تقريبا بلندي آن ها از داخل به نيم متر و يک متر بيشتر نبود و خلاصه اي کاش همين درد سر را داشت از قضا سنگر رو به روي خود عراق قرار داشت و ما مجبور بوديم در آن ها بمانيم و سنگرها را با توپ مستقيم مي شد و ما خيلي شانس داشتيم که فداي يک شليک نشديم .خداحافظ 20/1/67.به هر صورت غروب که به بالا رسيديم مسئول مامور ما را به سنگر خدايت کرد و سنگر متعلق به خود عراقيان و بد ؟؟؟ تا ابتدا فرمانده خودمان گفت که بچه هاي اطلاعات و عمليات نگهباني ندارند و خوشحال شديم پس از اندکي آمد و گفت نگهباني داريد و از ساعت 5/7 همان روز نگهباني در شب شروع شد و به ياري خدا در آن شب اول نگهباني نصيب من نشد و شب را صبح کرديم و صبح را ظهر به همين منوار ادامه داشت امروز روز دوم بود 10/1/67 چهارشنبه بود بعد از ظهر فرمانده مرا فرستاد تا به بالاترين نقطه قله رفتم و منطقه توجيه شدم 10 سرباز به من دادند آن منطقه را نگهباني بدهيم از آن لحظات سخت نداشتم ساعت 4 بعد از ظهر هدف گلوله ها و خمپاره هاي دشمن قرار گرفتيم آتش دشمن سنگين شد هر لحظه امکان مرگ بود . دعا مي کردم و از خداوند مي خواستم که در يک لحظه اسلحه را برداشتم تا از سنگر بيرون بيايم و به سنگر فرماندهي بيايم ناگهان 1 خمپاره 81 کمي پايين تر از سنگر اصابت کرد فورا خودم را به درون سنگر انداختم هنوز جا گير نشده بودم که 1 سنگ برگ سرجايم به زمين خورد خدا را شکر کردم به همين حال حدود مدتي نشستم و دوباره مي خواستم از سنگر بيرون بيايم نگاه 1 شيار رو به رو مي کردم که دوباره 1 خمپاره 6 به زمين دوباره خود را به دون سنگر کشيدم و ترکش ها و سنگ ها را روي سنگر مي ريخت . سرانجام پس از مدتي 2 تن از پاسداران وظيفه دل به دريا زده و از روي قله به سرعت پايين آمديم و خلاصه امروز هم به سختي گذشت  شب هم به سختي گذشت صبح را هم به سختي و گرسنه ظهر کرديم  و شب سوم فرا رسيد به جاي اولم بازگشتم يعني ؟؟؟ اولي روي 11/1/67 را گذارنيدم ؟؟؟ به استراحت خوابيديم  يعني خواب نداشتيم چون نگهبان نداشتيم و مي ترسيدند سرانجام ظهر شد قبل از ظهر فرمانده به من گفت ؟؟؟ پشت هليکوپتر را اجساد عراقيان به تنهايي برد و گروه دوم اطلاعات را به سنگرها هدايت کن اما من ؟؟؟ هر چه گفت برو گفتم هرگز به ؟؟؟ پيش 10 ها جدد که همگي به صورت هاي وحشت ناک کشته شده اند نمي روم مجبور شد يک نفر را همراه من فرستاد پيش اجساد آورديم جسد روي جسد افتاده بود بعضي در صورتش تير خورده بود يکي در گردن و يکي در جاي ديگر سرانجام گروه دوم رسيد و ما راه صخره را در پيش گرفتيم و به سختي از کوجار پايين آمديم و دشمن بعثي ما را زير آتش گرفت و بعد صداي انفجار خمپاره ها و ديگر گلوله هاي دشمن قطع نمي شد و در گوشه اي ماشيني منحدم شده بود در  گوشه اي ديگر قاطري بر اثر اصابت ترکش از بين رفته بود و هزاران اتفاق ديگر خود را به مکافات به  مقر تاکتيکي رسانديم . و از آنجا با تويوتا در روز 12/1/67 جمعه به مقر شهيد غيبي آمديم و 2 شب را آنجا خوابيديم و حمام مي رفتيم و لباس هايم را شستم و سرانجام روز يک شنبه 14/1/67به خرمشهر آمديم و به هنگامي که از ارتفاع گردارش پايين مي آمدم بسيار دعا مي کردم  زيرا نه ماشين مي کشيد نه راه اگر در سرازيري ارتفاع حتي يک ترمز مي زد و همگي بدون پاسبورد به پيش خدا مي رفتيم به بدبختي پايين آمده و در خرم شکوه جاي گرفتيم ظهر پس از ناهار چادر زديم و شب را استراحت کرديم . روز دوشنبه 15/11/67 و در ضمن همان شب 15/1/67 به شناسايي منطقه اي به نامه دره منافقين رفتيم و پس از ساعات کار بر مي گشتيم من و 1 پاسدار وظيفه همگي در سنگر کمين بوديم چند روزي آموزش ديديم ظهر پنج شنبه 18/1/67 تفريح در منطقه سر سبز دره منافقين رفتيم ناهار و پلو و گوشت و مرغ و نوشابه به بود و بعد از ظهر کلاس آموزش دوربين 12×20 را داشتيم.شب 19 را دعاي کميل خوانديم و صبح جمعه 19/1/67 راهي مهاباد شديم همه مسلح بوديم را مرز عبور کرده به سوي پانه حرکت کرديم عصر به بوکان رسيديم.شب را در نماز خانه خوابيديم و فرداي آن روز يعني 18/1/67 با ميني بوس به مقصد خرم شکوه حرکت کرديم  ماسک ها را هم از واحد خرم شکوه در بوکان گرفتيم و از بوکان به سقز و از سقز به سرانجام ماسک ها را را هم از واحد شـ م ـ ه را در بوکان گرفتيم و از بوکان به سقز و راهي پانه شديم کوهها در حدود بعضي جاها 5/1 الي 2 متر برف داشت جاده سقز به پانه همه جا کوهايش پر از برف بود 60 تحويل داده و شب 20/1/67 راهي مهاباد شديم از ميان دو آب مي ترسيديم شب عبور کنيم به هر صورت پاسگاه ژاندامري 1 عده نيروهاي مسلح همراه ما فرستاد و ما به مهاباد و سرانجام به کشتارگاه رسيديم و شب را به خوشحالي صبح کرديم در خرمشهر هم مي گذشت ولي چه گذشتي خلاصه  اين بود مخاطره اي که حقيقت همين طور است . امروز هم 20/1/67 است و روز شنبه اول هفته از حمام مهاباد ستاد برگشته و اين خاطره ها را نوشته  هم اکنون ساعت 2 بعد از ظهر شد . 20/1/67.اکنون امروز 13 نوروز است . ما ديروز جمعه 12/1/1367 از خط مقدم به قله کوجار برگشتيم 4 روز در خط مقدم بوديم روز يک شنبه 7/1/67 از کشتارگاه مهاباد به مقصد بوکان حرکت کرديم و شب را بدر مقر تيپ 35 امام حسن در بوکان رسيديم و شب را نماز خانه خوابيديم و صبح زود و با مني بوس به سقز و از سقز به بانه سپس به موقعيت خرم شکوه در خاک عراق آمديم و بعد از ظهر به موقعيت شهيد غيبي حرکت کرده و در فرداي آن روز سه شنبه 9/1/67 بعد از ظهر به خط مقدم در قله شاخ کوجار رفتيم و بعد از 3 روز در روز چهارم به پشت جبهه برگشتيم و هم اکنون هم لباسهايم را شستم و اين خاطره را نوشتم . در ضمن امروز به حمام رفتم . اين خاطره را روز 20/1/67 پاکنويس کردم . دو شنبه 22/1/1367 امروز دو شنبه 22/1/1367 هجري شمسي است تيپ خود را آماده رفتن به آباده فارس براي استراحت مي کند حمام و گشت و در مهاباد .مورخ 22/1/67 قبل از  کشتارگاه .امروز دو شنبه 22/1/1367 است هم اکنون نزديک عصر مي باشد و 2 عدد نامه که يکي از خانواده خودمان و 50 تومان داخل آن بود نوشته و مورخ 11/1/67 و ديگري نوشته 14/1/67 بود که براي من مفهومي نداشت و روي پاکت توشته  شده بود به دستم رسيد . دوشنبه 22/1/67.در تاريخ 23/1/67 در اتاق  اـ ط ـ ع موقع که از بيرون رفتم يک موش داشت کره مي خورد که من يک خورده نفت ريختم روش و لرزان لرزان راهش را گرفت و رفت فکر کنم که مرده خاطره خوب . امروز 23/1/67 سه شنبه است . رباعي : از دو مادر و دو پسر از يک پدر شد شکار کز وجود هر دو شد دين خداوند استوار دو مادر فاطمه هر دو پسر  پور علي و اين حسين و آن يکي عباس شير کردگار .23/1/67.دارايي 850 تومان . کل دارايي 18000 تومان . دندان درد خرج 1000 تومان . عمليات بيت المقدس 5 تاريخ 23/1/1367 سه شنبه توسط ارتش جمهوري اسلامي ايران توسط ارتش جمهوري اسلامي ايران در منطقه عمومي پنجوين . سليمانيه با رمز يا اباعبدالله ... نيروي زميني ارتش . هم اکنون ساعت 5/4 بعد از ظهر مي باشد امروز در مهاباد مرخصي رفتم و ظهر برگشتم تلفن کردم باري طمراس ولي نگرفت و براي مجيد تلفن کردم . 24/1/1367.  امروز صبح زود از کشتارگاه واقع در 10 کيلومتري جاده مهاباد حرکت کرديم و به بوکان آمديم و هم اکنون به حرکت خود ادامه داده و در نزديک شهر سقز هستيم . به اميد  پيروزي رزمندگان اسلام . انشاء الله . 25/11/67 ساعت 25/11 دقيقه جاده بوکان ـ سقز. امروز پنج شنبه 25/1/1367 است هم  اکنون ساعت 20/11 دقيقه است قبل از ظهر است هواي منطقه ابري همراه با باران است ما در اتوبوس و در جاده بوکان به طرف سقز هسيتم مقصدمان آباده فارس مي باشد از مهاباد حرکت کرده و به آباده مي رويم . الان در کردستان هستيم .امروز 28/1/67 يک هفته است هم اکنون ساعت 50/6 دقيقه صبح است اين جا پادگان آموزشي حضرت ولي عصر است که در 10 کيلومتري آباده فارس مي باشد و ما در روز 25/1/1367 قبل از طلوع آفتاب با اتوبوس از کشتارگاه در 10 کيلومتري جاده مهاباد به اروميه به مقصد آباده فارس حرکت کرديم و ابتدا وارد مهاباد شده و پس از گذشت از اين شهر کرد نشين آن را پشت سر گذاشتند و به شهر مياندوآب آمديم و پس از آن وارد شهرکردنشين بوکان شديم و در اين ؟؟؟ پادگان استاديم و ساک و بدن ما را کاملات تفتيش کردند و پس از حدود 5/81 ساعت دوباره سوار اتوبوس شديم . و به مسير خود ادامه داديم و پس از حدود نيم ساعت وارد شهر سقز شديم و سپس شهر را هم پشت سر گذاشتيم و خلاصه از ديوان دره و شهر سنندج هم گذشتيم و راه همدان را به سوي شهر همدان کج کرديم فاصله سنندج تا همدان حدود 165 کيلومتر بود اين جاده بر خلاف ساير جاده هاي کردستان با اين که قسمتي از آن در محوطه کردستان بود پاسگاهي نداشتم اگر چندي که نزديک تونل هاي بود هواي کردستان کاملا ابري همراه با باران بود در بين ايستگاه که کاملا از نواحي کردستان خارج شديم و وارد ناحيه همدان شديم اتوبوس سوخت گيري و پنچر هم شد پس از پنچرگيري به راه خود ادامه داديم و در ضمن ناهار ظهر را که يک کيک بود در ديوان دره کردستان خورديم و همان جا در مجسد جامع نماز خوانديم توالت هاي اين مسجد درب نداشت شب هنگام به ؟؟؟ شهرکي در نزدي همدان رسيديم و پس از گذشت از آن در ساعت 5/7 شب الي 5 به شهر همدان رسيديم و مي خواستيم شب را در مقر سپاه پاسداران همدان استراحت کنيم ولي راه نمي دادند سرانجام در سپاه پاسدارن ناحيه همدان جاي گرفتيم  هنگامي که نزديکي يکي از نواحي سپاه بوديم حمله هوايي دشمن آغاز شد برق ها خاموش شد چشم چشم را نمي ديد پدافندهاي ضد هوايي کار مي کردند اما هواپيماهاي متجاوز اين شهر را بمباران کرد و راننده اتوبوس خيلي مي ترسيد دست و پايش را گم کرده بود در سپاه پاسداران ناحيه همدان شام را در سالن غذا خوري خورديم و براي بار دوم حمله هوايي شد اما اين بار هواپيما کاري از پيش نبرد و شب را در پادگان خوابيديم و صبح زود بلند شديم و صبحانه را که نان و پنير بود خورديم و آنگاه براي تفريح در همدان به شهر مراکز مختلف رفتيم و اولين جايي که رفتيم آرامگاه هاي بن زين العابدين که در يکي از پارک هاي بسيار زيباي شهر بود رفتم و در کنار همين آرامگاه يعني حدود 50 متري آن طرف مقر آرامگاه شاعر بابا طاهر عريان بود که سپاه جالب و ديدني بود پس از گذر در اين پارک در خيابان هاي اين شهر که کاملا خلوت بود در روز جمعه 26/1/67 عبور مي کردم و آنگاه به آرامگاه جالب و ديدني ابو علي سينا رفتيم و گشتي در ميدان زديم و سپس وارد خود آرامگاه شديم که اولين قبر متعلق به عارف قزويني بود 1 کتابخانه در آرامگاه بود خلاصه يک تفريح جالب بود.آن گاه در يکي از خيابان هاي به مسير خود ادامه داد و از طرف پادگان اميديه در همين خيابان حمله هوايي دشمن شروع شده هر کس به گوشه اي فرار مي کرد عده اي هم مانند ؟؟؟ بي خيال بودند پس از دقايقي دشمن قسمتي را بمباران کرد تا ظهر خلاصه در اين شهر خلوت و بسيار زيبا همدان تفريح و تماشاي کرديم تا ظهر سوي اصفهان با اتوبوس حرکت کرديم فاصله همدان تا شهر صنعتي ساوه 300 کيلومتر است ناهار ظهر را در ساوه خورديم که کنسرو ماهي بود پس از گذري در شهر ساوه مسير خود را به سوي اصفهان کج کرديم  فاصله اين شهر تا سليمگان 55 کيلومتر بود در جاده ها ماشينهايي بودند که چپ شده بود بودند اکثر ماشينها سنگين بودند و سپس مسير را به سوي اصفهان پيموديم و به شهر دليجان رسيديم که در 165 کيلومتري نرسيده به اصفهان بود پس از توقفي که در نزديکي شهر دليجان اول غروب به اصفهان رسيديم شهر زيبايي که آماج موشک باران دشمن بود شب را گشتي با اتوبوس در شهر در يکي از پادگان هاي سپاه پاسداران استراحت کرديم و پس از صرف شام که تخم مرغ بود و در نماز خانه خوابديم در ساعت اطراف 12 شب صداي انفجار مهيبي همه را از خواب بيدار کرد صداي انفجار موشک بود پس از لحظه اي صداي صداي آمبولانس ها به صدا در آمد در ساعت 3 نيمه شب بار دوم صداي انفجار مهيب که در کوه ؟؟؟ همه را از خواب بيدار کرد اصفهان اين شهر بزرگ و زيبا هدف موشک هاي دشمن قرا گرفت و صبح روز صبحانه هم نخورديم و از اين شهر حرکت کرديم مردم همه از شهر به خارج از آمده بودند عده اي چادر زده بودند و عده اي در ماشين هاي خود به خواب فرو رفته بودند چه خوابي پس از طي کردن 75 کيلومتر به شهر رضا رسيديم و بدون توقف از آن گذشتيم پس از عبور از شهر رضا هر چه که نگاه کرديم نه آب بود و نه آبادي زمين هاي همه قابل کشت ولي آب ندارد و سرانجام در روز سوم حدود ساعت 8 صبح به پادگان ولي عصر در 110 کيلومتري نرسيده به شهر آباده رسيديم و ديشب را که اولين شب به اين پادگان در اين جا استراحت کرديم هم اکنون ساعت 5/7 صبح است و اين چند کلام را براي يادآوري از زمان سربازي خود مي نويسم  به اميد پيروزي رزمندگان اسلام  انشاءالله پادگان ولي عصر . يک شنبه 28/1/67.امروز دوشنبه 29/1/1367 است اول ماه مبارک رمضان سال 1408 قمري و روز ارتش جمهوري اسلامي  ايران است هم اکنون ساعت 45/8 دقيقه صبح است سومين روز ورود ما به پادگان ولي عصر آباده است ديروز حمام به شهر آباده در حمام شهرداري اين شهر رفتيم و عصر برگشتيم ديشب خود را براي روزه گرفتن آماده کردم و سحري را خوردم انشاء الله . که بتوانم اين ماه مبارک را حتي المکان روزه بگيرم . به اميد پيروزي رزمندگان اسلام . امروز دو شنبه 29/1/1367 است هم اکنون ساعت 5/8 شب است  اين جا آسايشگاه پادگان ولي عصر آباده مي باشد الان افطار کرده ام و خود را براي خواب آماده مي کنم امروز دوباره يک جنگ تمام عيار با آمريکاي جنايت کار شده ايم آمريکايي جنايت کاري امروز از زمين و هوا و دريا کشور ما را مورد تهاجم نظامي قرار داده است خداوندا شکر ما را از گزند دشمنان محفوظ بدار . به  اميد پيروزي رزمندگان اسلام . امروز چهار شنبه 31/1/67 است هم اکنون 40/8 دقيقه صبح است ديروز ساعت 5/2 بعد از ظهر اکبر جوکار را ديدم و خيلي خوشحال شدم که يک خبر وحشتناک شنيدم خبري که از شهادت مي گفت ديروز شنيدم يک از اهل راه گفت ابراهيم آباد هم شهيد شد دارد فکر مي کردم که من هم مي دانم اما متاتر شدم گفتم ابراهيم آبادي گفت آري ابراهيم آباد يک نفر بسيجي به شهادت رسيد و بعد از عيد هم تشييع جنازه اش بود ولي بدرستي نمي دانم که اين شهيد حقيقت ؟؟؟ شهادتش چطور بوده است خلاصه خيلي ناراحت هستم از فکر اين خبر هنوز نرفته ام ديروز روزي بود ولي امروز روزه نگرفتم خداوندا رحمتش کند به اميد پيروزي رزمندگان اسلام .شماره تلفن طمراس عباسي شماره تلفن منزل 28000 شيراز . مجيد زراعت پيشه 4527 مرودشت .امروز پنج شنبه 1/2/67 و هم اکنون ساعت 12/1 دقيقه بعد از ظهر مي باشد امروز روز چهارم ماه مبارک رمضان سال 13408 هجري شمسي مي باشد امرزو صبح پس از کلاس اول عقيدتي در ساعت 5/8 به بهداري پادگان رفتم و يک معرفي براي بيمارستان امام خميني آباده در رابطه با چشم به شهر رفتم در ساعت 15/9 دقيقه از پادگان خارج شدم دکتر چشم در بيمارستان خسروي چشم راستم آزمابش کرد و پس از سوال و جواب هاي گفت که روز پنج شنبه دوباره به بيمارستان بيا هم اکنون هم در پادگان ولي عصر مستقر هستيم امروز پنج شنبه 1/1367 هجري شمسي است هم اکنون حدود ساعت 5/5 عصر مي باشد و الان تازه از حمام در شهر آباده برگشته تا مسيرگاه امروز بعد از نماز صبح در سحرگاه هنگامي که يکي از پاسداران وظيفه که اهل نگارستان بود در رابطه باشهادت مهر علي سوال کردم البته هنوز نمي دانستم که اين شهيد کيست گفت هنگامي که 8 روز بعد از عيد مرخصي برمي گشتم مي گفتند که برادر سرهنگ شهيد شده است و چند روزي پيش يکي از بچه ها را ديدم مي گفت مهر علي ملائي شهيد شده است ديشب محرکه از روي اين کلام بود. وقتي مي گفتم آر پي چي 7 خيلي صدا مي دهد مي گفت واي من چطور تاب بياورم و ما هم مي گفتيم و مي خنديديم هر روز عصرها با هم با فرج در روي تپه ها پشت آسايشگاه مي رفتيم و تفريح مي کرديم روحش شاد و يادش گرامي باد. خداوند به تمامي خانواده شهداء صبر عاجل عنايت بفرمايد . آمين يا رب العالمين . 1/2/67.امروز جمعه 2/2/67 هجري شمسي برابر با پنجم ماه مبارک رمضان هجري قمري سال 13408 و برابر با 222 اوريل سال 1988 ميلاي مي باشد . امروز را روزه گرفتم ام و در ضمن شهردار هم هستم هم اکنون ساعت 5/5 عصر مي باشد و روز سه شنبه 30/1/67 شمسي با اتوبوس به ميدان نبرد رفتيم و سهميه تير 18 سنگ بود که 3 تير فلقي و 5  تير حالت ايستاده و 5 تير نشسته و 5 تير درازکش بود و 75 تير هم داشت ولي من حتي يک تير هم به هدف نزدم به دلايلي ميزان نبودن روز و ديد نداشتن فاصله که با سبيل دقيق نبود . 2/2/67.امروز يک شنبه 4/2/1367 هجري شمسي برابر با 7 روز ماه مبارک رمضان سال 1408 هجري قمري است و هم اکنون نزد و اطراف ظهر است . قرآن پيش از اذان از بلندگو مي خواند ديروز را روزه گرفتم و ساعت 4 بعد از ظهر به شهر مبارکه رفتم ديشب اکبر و کاووس پيش من آمدند و شب را در آسايشگاه اـ ط ـ ع پيش من خوابيدند و امروز هم کاووس از پادگان خارج شد و بعد به خانه آمد هم اکنون بلند گو اذان را پخش مي کند . امروز دوشنبه 5/2/1367 هشتيمن روز مبارک رمضان است برابر با 45 روز خدمت مقدس سربازي است .خاطره اي به آن صورت در اين روزها نيست . ديروز نماز ظهر و عصر را به امامت حجت السلام موسوي خراساني امام جمعه . امروز سه شنبه 6/2/1367 هجري شمسي است  49 روز خدمت مي باشد ديروز خاطره اي نيمه تمام ماند به دليل اين که مي خواستند اسم ما را براي مرخصي بنويسند گفتيم روز يک شنبه 4/2/67 نماز ظهر و عصر به امامت حجت السلام موسوي خراساني در پادگان ولي عصر آباده برگذار شد آقاي موسوي امام جمعه و نماينده حضرت امام امت در ساعت 5/4 الي 5 عصر روز 4/2/67 گروه سرود بچه هاي آباده به پادگان دعوت شدند و در انبوه سربازان سرود خود را اجزا کردند ابتدا سرود مادر مادر خوانده شد و بعد از آن سرود اي دل بعدا سرود دل بي قراه و سپس سرود تفنگم خوب مي ناله و در آخر کار يک سرود دسته جمعي توسط نونهالان انقلاب خوانده شد و سرانجام بچه ها پس از پايان سرود با اتوبوس به آباده رفتند و ديروز 5/2/67 هم بعد از ظهر يعني حدود ساعت 5/9 نزديک به ظهر آقاي قرائتي برادر محسن قرائتي براي ما سخنراني کرد و بچه ها را خيلي خندانيد و خلاصه درس هاي خوبي داد و برنامه هاي خوبي بود . امروز سه شنبه 6/2/1367 .9 روز ماه مبارک رمضان سال 1408 هجري قمري است .امروز صبح معاون تيپ آقاي سابق کل تيپ را براي ميدان پوتين هاي گم شده در ميدان صبحگاه به خط کرد و پوتين همه را در آورد تا پوتين هاي گمشده را پيدا کند.امروز در 2 کلاس آموزشي اطلاعات نظامي و عمليات کلاسي نقشه خواني و تاکتيکي اـ ط ـ ع را آموزش ديديم . هم اکنون قرآن قبلا زا اذان از طريق بلندگو پخش مي شود . امروز چهار شنبه 7/2/1367  برابر با 47 روز خدمت سربازي است هم اکنون ساعت 5/8 صبح است . امروز روزه هستم . خاطره اي بدان صورت ندارم . که در اين دفتر بنويسم . پادگان ولي عصر آباده تيپ 35 امام حين واحد اـ طـ ع.امروز پنج شنبه 8/2/67 شمسي 11 روز ماه مبارک رمضان پايان آموزش دوره اي تيپ 35 امام حسن و برابر با 48 روز خدمت مقدس سربازي است امروز همه بچه هاي تيپ را اکثرا مرخصي داده اند و بدان هم يک مرخصي حدود 10 روز داده اند هم اکنون 55/12 دقيقه بعد از ظهر است امروز به خاطر گرسنگي من و دوستم يکي ديگر يک کيسه کنسرو ماهي و 1 کاسه آش برنج برداشتيم و پنهاني در گوشه اي از پادگان رفتيم و خورديم و الان هم خود را آماده رفتن به مرخصي هستيم . ساعت 1 بعد از ظهر . 28/2/67. امروز 21 روز است که از خانه بيرون آمده ام و برابر اين با 79 روز خدمت سربازي عمليات المقدس 6 را حرکت کردم . هنگامي که در خط مقدم ارتفاع ـ اسوس ـ رسيديم دشمن با آتش سنگين از ما استقبال کرد به قدري آتش سنگين بود که هر کس در سوراخي پناه مي گرفت . من هم در پشت صخره اي پناه گرفتم والا کشته مي شدم .هم اکنون ساعت 5/2 است و الان ما در جاده آباده به شيراز هستيم و به مرخصي مي رويم و با ميني بوس و هر نفر 100 تومان کرايه داده اند. امروز يک شنبه 11/2/67 است امروز 3 روز است که خانه هستم و اولين روز مرخصي است . امروز جمعه 23/2/67 روز جهاني قدس است هم اکنون ساعت 36/9 دقيقه صبح است. اين جا کشتارگاه مهاباد است و عده اي از بچه هاي واحد اطلاعات به خرم شکوه رفته اند و خاطره اي تيست که به آن صورت بنويسم . امروز بيش از 2 ماه از خدمت سربازي مي گذرد . امروز شنبه 31/2/67 است هم اکنون ساعت 25/4 دقيقه است بعد از ظهر به کشتارگاه مهاباد رسيدم . خاطره اي بدان صورت نيست که ذکر کنم ولي باري يادآوري ما روز 21  به بوکان آمدم و شب را در بوکان خوابيدم و صبح روز 22 به مهاباد آمدم  و در روز 24 يعني روز شنبه با اتوبوس از کشتارگاه بوکان و پس از بوکان به منطقه جنگي موقعيت خرم شکوه جهت انجام يک مامويت رفتيم و روز 25 از خرم شکوه به صخره نزديک خط مقدم رفتيم و شب عمليات بيت المقدس در صخره بودم و روز 28 يعني روز چهار شنبه از صفره پياده 18 کيلومتر راه در منطقه جنگي و کوهستاني با چند تن ديگر  به طرف خط مقدم هم روز 29 به يک شناسايي در منطقه با يک نفر ديگر رفتيم و روز 30 از منطقه برگشتيم و روز 31/2/67 به کشتارگاه برگشتم . امروز  پنج شنبه 5/3/67 مي باشد هم اکنون حدود مغرب است آفتاب رو  به مغرب است و بادي ملايم فضاي منطقه را شاد مي کند پرندگان و بلبلان مي سرايند اين جا کشتارگاه مهاباد هست هم اکنون 16 روز است که از مرخصي برگشته ام و تا امروز 76 روز خدمت سربازي است خبري ندارم 76  که در اين صحفه بنويسم .خاطره اي بدان صورت ندارم .امروز پنج شنبه 9/4/67 هجري شمسي است  هم اکنون ساعت 6 عصر است و من هم اکنون در مهاباد هستم امروز روز سوم است که ازخط مقدم برگشته ام امروز يک نامه از يکي از دوستانم به دستم رسيد و روز هفتم يک نامه از خانواده خودمان به دستم رسيد از روز 10/3/67 براي شناسايي منطقه گامو به خط اعزام شدم در روز 7/4/67 به مهاباد برگشتم در اين ماموريت2 شب به 1 گروه 20 نفره به گشتي رزمي رفتم و 4 شب به عنوان بي سيم چي با 2 گروه 11 نفره 4 شب  ديگر به کشتي رزمي البته در يک محور ديگر . 2 شب ديگر هم با گروه شناسايي به شناسايي رفتم . و در يک محور ديگر 4 شب به شناسايي رفتم و تا گروهي ديگر 4 نفره 1 روز بر روي محور به شناسايي رفتم و چند شب ديگر هم در گوشه و کنار بودم . يکي از امداد الهي که شامل حالمان شد اين بود که شبي 3 خمپاره شد شديد الانفجار کنار دشمنان خورد ولي منفجر نشد . امروز از يکي از بچه هاي واحد اـ ط ـ ع فيلمبرداري و مصاحبه شد . اگر بخواهم خاطره ها را بنويسم  زياد است ولي به همين چند کلمه اکتفا مي کنم .

دست نوشته شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد

بسم الله الرحمن الرحيم

نامه شهيد حکمت الله بهمني در تاريخ 25/12/66

به نام خداوند بخشنده مهربان . امروز 3 شنبه 25/12/ 66 است ما سربازان تيپ 35 امام حسن به لشکر 19 فجر جهت مراسم بعثت حضرت رسول اکرم صل الله عليه و آله و سلم  دعوت شديم در اين مراسم که ابتدا از طرف معاونت فرهنگي دعوت شديم در ساعت 3 بعد از ظهر و با اتوبوس از پايگاه پنجم شکاري راهي اهواز شديم و در حدود ساعت 5 به اهواز پاسگاه شهيد دستغيب  رسيديم . در آن مکان ابتدا گشتي در پايگاه يادم به بهزاد جوکار آمد و از يک برادر رزمنده سراغ آشپزخانه را گرفتم و آن گاه با يک پاسدار وظيفه به سوي آشپزخانه راهي شدم و از يک برادر رزمنده ديگر آدرس دقيق آشپزخانه را گرفتم وقتي به دژباني رسيدم از دژبان سوال کردم و سراغ بهزاد جوکار را گرفتم وي تلفن کرد و لحظه اي بعد در بلندگو صداي بهزاد جوکار زدند دقايقي بعد بهزاد را ديدم که به سوي دژباني مي آيد انگار پيش من مي آيد و با هم احوالپرسي کرديم  پشت سر آن هم کنعان خاني آمد و سپس سرهنگ ملايي هم آمد و آن گاه من و کنعان و بهزاد به سوي پايگاه روانه شديم و مقداري کلک از درختان خورديم پس با هم بعد از نماز با کنعان به داخل نماز خانه لشکر 19 فجر رفتيم عده اي سرود مي خواندند کساني سخنراني مي کردند بعضي هم شعر مي خواندند و سرانجام نوبت به پذيرايي رسيد و ابتدا بستني به ما دادند من و سرهنگ و کنعان و بهزاد پهلوي هم نشسته بوديم پس از آن نان شيريني تقسيم کردند و آن گاه سيب و چيزهاي ديگر که قابل پذيرايي بود خلاصه پذيرايي خوبي بود پس وقتي که مراسم پايان يافت تيپ ها و گردان ها و خلاصه هر کس از هر جا آمده بود را در ميدان صبحگاهي به خط کردند و به ستون به نماز خانه بردند سفره انداختند من و بهزاد پهلوي هم نشسته بوديم شام هم کتلت با گوجه فرنگي و نارنج و سبزي بود به همراه پرتقال شامي مفصل و خوش مزه که دومي نداشت من باور نمي کردم حتي از بهزاد پرسيدم که خواب نمي بينم آن گاه پول تقسيم کردند به هر نفر 1 اسکناس 100 ريالي مي دادند در قضا به صف ما 2 اسکناس داده شد بسيار خوشحال بوديم و حتي در همين مراسم بود که يکي از دوستان بهزاد که اهل بانش بود با يکي از پاسداران پرسنلي تيپ 35آشنا بود از او خواست که هنگام تقسيم شدن ما من را به يکي از واحدهاي خوب و مورد علاقه من بيندازد و من هم از وي تشکر کردم در پايان مي خواستم بياييم از بچه ها خداحافظي کرده و روبوسي نموديم و با اتوبوس از طريق جاده آبادان راهي پايگاه 5 شکاري اميديه شديم در اتوبوس اکثراً خواب بودم تا اين که به پايگاه رسيديم ولي اين شب را فراموش نمي کنم که چه فرخنده شبي بود از مسئولين لشکر 19 فجر بايد تشکر کرد آن چه که من نوشتم مانند قطره آبي از دريا است که برداشتم ديدن تا شنيدن فرق مي کند اين خاطره خلاصه اي است از آن شب . اين را براي خاطره نوشتم تا فراموش نشود. پايگاه پنجم شکاري اميديه شب ساعت 1 نيمه شب در 4 شنبه .

دست نوشته شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد

بسم الله الرحمن الرحيم

نامه شهيد حکمت الله بهمني در تاريخ جمعه 29/8/1366

خدمت پدرم و مادرم سلام عليکم . پس از عرض سلامي گرم خدمت شما خانواده گراميم سلامتي همه شما را از درگاه يگانه ايزد متعال خواهان و خواستارم و اميدوارم که حالتان خوب باشد و هيچ گونه نگراني و ناراحتي نداشته باشيد و در پناه حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه سالم باشيد . و نگران حال من نباشيد که به حمدالله من از سلامتي کامل برخوردار هستم و هيچ گونه نگراهي هم ندارم و هم اکنون نامه را از خط مقدم برايتان مي نويسم و الان جبهه کمي آرامش دارد و صداي انفجار کمتر شده و من هم از اين که نامه نمي نويسم به خاطر اين است که پاکت نامه نيست يا کم است مادرم  باز هم اين را برايم که مدت ماموريت من ؟؟؟ بيشتر نيست و از روز 18 آبان شروع شده است و محل ؟؟؟ هم در گردان رزمي است که وابسته به يکي از لشکرهاي رزمي مي باشد است و هيچ کم کاري هم ندارد از پول همان مقداري که به من داد همه اش را دارم . و از شما هم خواهش مي کنم که جواب نامه را بزودي بفرستيد و مرا از حال خود با خبر کنيد در ضمن بگوييد که تراکتور را چه کار کرديد و وضع خانوادگي شما چطور است حال بي بي هم چطور است به چيزي از قبيل روغن خوردني تا هر چه که لازم داريد خواهش مي کنم که به تعاون سپاه پاسداران انقلاب مرودشت برويد يا به پمپ بنزين داخل کوچه مراجعه کنيد و با نرخ دولتي خريد کنيد . ديگر عرضي ندارم مگر سلامتي شما را از درگاه ايزد متعال خواهان و خواستارم . انشاء الله

دست نوشته شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد

بسم الله الرحمن الرحيم

نامه شهيد حکمت الله بهمني

خدمت پدر عزيزم و مادر گراميم سلام عليکم . پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و اميدوارم که حالتان خوب باشد تا بتوانيد اين سلام من را که از صميم قلبم سرچشمه مي گيرد با روي خوش و خندان بپذيريد و هميشه مثل گلهاي بهاري شاد وخندان باشيد و در چهره مبارکتان هيچگونه ناراحتي رخ نداده باشد . باري پدر و مادر عزيزم اگر بخواهيد از اين بنده حقير فرزند کوچک خودت باخبر باشيد الحمدلله سلامتي کامل که يکي از نعمتهاي الهي مي باشد برقرار است و شب و روز به دعاگويي شما مشغول است واميدوارم که در زندگي خود هميشه شاداب و سربلند باشيد باري پدر جان  و مادر جان من که درباره پاسدار رسمي گفته بودم بيايم شيراز از هم آن جا ثبت نام مي کنم اما شما که موافقت نکرديد ومن هم حرف شما را گوش مي کنم شما در نامه برايم يک چيزي نوشته بوديد که من آن قدر ناراحت شدم که چرا مي خواهم پاسدار رسمي بشوم حال دلم برايتان تنگ شده که اميدوارم که به بزرگواري خودتان ما را ببخشيد خوب ؟؟؟ جان ما خوب است جاي هيچ نگراني نيست نمي خواهد که هيچ نگران من باشيد و عرض سلام من را ابوذر و روح انگيز و نادر خواهرم فرنگيس و جميله و ؟؟؟ و عمه برادرم و زن برادرم و آن دختر کوچولوي خواهرم فرنگيس را خيلي برسانيد .

 

دست نوشته شهيد حکمت الله بهمني فرزند محمد جواد

بسم اله الرحمن الرحيم

 خدمت پدرم و مادرم و خانواده گراميم سلام عليکم . پس از تقديم عرض سلامي گرم خدمت شما عزيزان را از درگاه خداوند خواهان و خواستارم و اميدوارم که حالتان خوب باشد و هيچ گونه ناراحتي و نگراني نداشته باشيد . باري اگر خواسته باشيد جوياي احوال اينجانب حکمت الله بهمني برآمده باشي نعمت سلامتي برقرار است و من به دور از هر گونه ناراحتي  شب و روز به دعاگويي شما مشغولم . قرار بود که به باختران بروم ولي تصميم عوض شد و به اميديه آمدم و هم اکنون در پايگاه پنجم شکاري هستم و جاي هيچ گونه نگراني نيست شما هم جواب نامه را به آدرس امديه ص ـ ب کد پ 412 داخلي 24 برايم بنوسيد و به آدرس قبلي نامه ندهيد و نامه اي که گفتيد امام بخش به فرمانش داد امروز به دستم رسيد . تمام اقوام و خويشان را سلام برسانيد . خصوصا الله بخش جوکار و آقايم عباس و دايي ( مقداري از متن مشخص نمي باشد) سلام برسانيد و ديگر عرضي ندارم .حکمت الله بهمني

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است