شهیدصفر اسکندری - شهدای مرودشت

0 بازدیدها(1572)
  • کد : 313-730

شهیدصفر اسکندری

عاشورییان مرودشت
قیمت : 0

شهید : صفراسکندری فرزند : علی شغل : محصل محل تولد : روستای صدرآباد کربال تاریخ تولد: 1348/9/9 سن هنگام شهادت 14سال و نیم تاریخ شهادت: 5/3/1363 محل شهادت: جزیره مجنون محل دفن : مرودشت نام عملیات : پدافندی علت شهادت : اصابت گلوله مستقیم تانک به سنگر نوع جراحت: مجروحیت ازناحیه سروصورت هردو چشم قطع دست راست شکستگی دوپا بسم الله الرحمن الرحیم زندگینامه شهید صفر اسکندری در نهمين روز ازآذر سال 1348 (ماه صفر) در روستاي «صدرآباد کربال» از توابع شهرستان زرقان شیراز ، نوزادي از تبار افلاكيان ديده به جهان گشود. نام وي را صفر نهادند. شهيد صفر از همان کودکی برای تامین مخارج خانواده در كنار پدرش که كشاورزي ساده و بي آلايش امّا معتقد و مقید به دين و ديانت بود همکاری می نمود پدر با آنکه سواد نداشت در وقت نماز در کنارخود برای بچه ها سجاده ای می آراست وبا خواندن کلمه کلمه اجزاء نماز کودکان خود را با نماز ی عاشقانه علاقهمند می نمود. هنوز الله اکبر وشهادتین های اقامه نماز صبح مرحوم پدرو تکرار روزانه آن با آنکه در خواب شیرین صبحگاهی وکودکانه ........ گوشهایمان را نوازش می کند و انقدر در حافظه مان ثبت و ضبط گشته وبرای همیشه ماندگار خواهد بود . در گرمای طاقت فرسای تابستان ماه مبارک رمضان در مزرعه کشاورزی دهان خشکیده و سفیدی اطراف لبها آثار روزه های پدر اثر ش را بدون نیاز بیان بر افکار فرزندان برای همیشه ماندگار می نمود . محبت های عاشقانه مادر و لقمه های حلال و زحمت کشیده در آن حال و هوای پدر دست های پینه بسته از بافت فرشهای نفیس و بی نظیر مادر هم نمی توانست کفاف زندگی خانواده ایالوار را که با ظلم خوانین و ایادی مزدور رژیم پهلوی که حتی با ضرب شتم کشاورزان از جمله این پدر زحمت کش که آنها را با لباس کارگری به زندان مرودشت کشاندند تا نگذارند در برابر ظلم خوانین قد علم کنند و این بی عدالتی و برخوردهای خشن ماموران در زندان پدر را برآن داشت تا از خیر کشت و زرع بگذرد ودر شش سالگی شهید صفر از روستا به شهر مهاجرت نموده تا بتواند ضمن تامین مخارج خانواده نسبت به تحصیل فرزندان خود راه را هموار سازد. شهید 9 ساله شد که جرقه های انقلاب نمایان گردید در کناردیگر اعضاء خانواده و دست در دست برادران خود با حضور در راهپیمایی های سال 1356 دوران دیگری از زندگی خود را اغاز کرد. عشق و علاقه وهوش سرشار او که حالا کلاس اول راهنمایی را می گذراند باعث علاقه معلمین به این نوجوان بود و با تشکیل گروه سرود وی فعالیت فرهنگی خود را در مساجد و گروه های مقاومت شروع و شبها را به نگهبانی از انقلاب نوپای اسلامی می گذراند جنگ و حمله دژخیمان و گرگ صفتان رژیم بعث عراق تحت حمایت استکبار جهانی که حالا منافع سرشار خود را از دست داده بودن پدر60 ساله و سه برادر را به دفاع از میهن اسلامی به مناطق جنگی کشانده بود . شهید صفر خود را از قافله عقب می دید و با این که چهارده ساله بود مدیران مدرسه را ترغیب کرد تا گروه سرود را برای روحیه بخشیدن به دلاوران رزمنده به مناطق عملیاتی رفته و با فعالیت های فرهنگی سهمی در پیروزی های دفاع مقدس داشته باشد. و تلاشهایش به ثمر نشست ( مگر می شد تصمیمی بگیرد و آن را اجرایی نکندآنقدر استدلال و پا فشاری می کرد تا بتواند به نتیجه برسد) گروه سرود عازم مناطق جنوبی شد و شهید گمشده خود را پیدا کرد معنویت و عشق و صفای رزمندگان او را متحول کرد بوی عطر دل انگیز خاک جبهه ها او را آسمانی و افکارش را سیر الی الله برد او دیگر شهیدی بود شاهد یا شاهدی بود شهید خود را در کربلا و در روز عاشورا سال 61 هجری می دید. از دانشگاه یک هفته ای برگشت ولی استادی دانا و دانشمندی یا فیلسوفی دوره دیده بود. او دست به قلم شد و در همین زمینه مقاله ای نوشت نجوا خو را با کربلا در دو صفحه که نشان از عظمت ودرک او می نمود . او از روزی که به منزل رسید نزد من می آمد و پرسش هایش شروع کرد برادر کی عازم هستی ؟ کدام منطقه می روی؟ پدرم و صمد (برادرم )هم از جبهه دارند می آیند، شنیده ام داری با یک گردان از نیروهای مرودشت به جبهه می روی ، آیا منهم می توانم بیایم ؟ من دیگر سه ماه مانده تا پانزده ساله شوم ، می دانی که دین اسلام انسان را از 15 سالگی مکلف کرده است ، جهادهم یکی از واجبات دین هست ،من نماز را از سیزده سالگی شروع کردم ، امام حسین قاسم را با اینکه سیزده ساله بود به میدان فرستاد ، وو.......... ادامه دارد زندگینامه شهيد صفر اسکندري فرزندعلی شهيد صفر اسکندري به سال 1348 در روستاي صدر آباد کربال يکي از روستاهاي بخش زرقان ديده به جهان گشود. در محل سکونت شهيد مزارع و دشت بسياري وجود داشت که از نظر جغرافيايي حائز اهميت بود و مردم آن مناطق از راه کشاورزي و دامداري زندگي روزمره خود را مي گذراندند. شهيد دوران تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه شهيد آزاديبخش شهرستان مرودشت که در خيابان گلستان امروزي واقع است گذراند پس از آن تحصيلات راهنمايي خود را در مدرسه امير کبير سپري نمود ايشان عضو فعال گروه مقاومت شهيد غلامرضا زارعي بودند و همچنين جزء يکي از افرادي بودند که در گروه سرود مدرسه امير کبير فعاليت داشتند که از آن طريق براي سرود خواني به مناطق جنگي اعزام مي شدند و در آنجا سرود مي خواندند. به خاطر علاقه اي که به شهيد و شهادت داشتند و براي دفاع از خاک و ناموس خود و پيروي از رهبري با وجود سن کمي که داشتند در تاريخ 22/1/1363 از طريق يگان اعزامي بسيج اعزام جبهه هاي حق عليه باطل گرديدند و به همراه برادر پاسدار خود جعفر اسکندري با گردان طرح لبيک 2 به منطقه جنگي اعزام و در جزيره مجنون مستقر شدند و از زبان برادر ايشان نقل مي گردد که ايشان در سخت ترين مناطق جنگي با وجود سن کمي که داشتند و با وجود فاصله کمي(تقريباً 100 متري) که با دشمنان بعثي عراق داشتند شجاعانه و با هيچ ترس و واهمه اي و با وجود نبودن حفاظ و در داخل آب با کمترين امکانات و بدون غذا به دفاع از سنگرها مي پرداختند و نحوه شهادت ايشان به اين طريق بود که شهيد با اصابت گلوله مستقيم تانک که به سنگرش که با سه تن از عزيزان شهيد همرزمش بود به ملکوت اعلي پيوست و روحش در جوار حق آرام گرفت. روحش شاد و يادش گرامي باد زندگي نامه شهيد صفر اسکندري فرزندعلی زندگي نامه شهيد صفر اسکندري فرزندعلی بسم الله الرحمن الرحيم. ربنا افرغ علينا صراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين. با درود و سلام به پيشگاه امام زمان و نائب بر حقش امام خميني و همچنين فقيه عاليقدر حضرت آيت الله منتظري و سلام بر عابدان شب و شيران روز در جبهه هاي جنگ تحميلي و سلام و درود بر اسراي عزيز و شهيدان در خون خفته. گوشه اي از زندگي نامه برادر شهيدمان صفرا اسکندري را به اطلاع امت حزب الله مي رسانم اين شهيد عزيز در سال 1348 در روستاي صدرآباد کربال چشم به دنيا گشود و در سن هفت سالگي به مدرسه رفت و مشغول درس خواندن شد و از همان دوران کودکي بسيار شيرين زبان و مهربان بود و حرکات اين شهيد از کودکي تا ديگران فرق بسيار داشت نظر همه را به خودش جلب مي نمود و بعد از دو سال از روستا به شهرستان مرودشت آمدند و شهيد عزيزمان به ادامه تحصيل پرداخت و درسهايش بسيار خوب بود و پيوسته تکليفش را انجام مي داد و در هر مسجدي که مراسمي بود با شوق زيادي مي رفت تا اينکه گروه مقاومت تسکيل گرديد و در گروه مقاومت ثبت نام کرد و هر شب مي رفت گروه و هر شبي هم که گروه نبود براي نگهباني به سپاه پاسدار مي رفت و در فصل تابستان که مدارس تعطيل مي شد به روستا مي رفت و به کمک عموهايش کار کشاورزي مي کرد تا يک شب در گروه مقاومت از مسئول گروه تقاضا نمود که چرا اسلحه بدست من نمي دهيد که بروم داخل کوچه ها گشت و نگهباني بدهم مسئول گروه در جوابش مي گويد که سپاه پاسداران قانون و زبابتي قرار دادند که به افراد کم سن و سال اسلحه ندهيد اين شهيد در جواب گفت که من از شما مسئولين سؤالي دارم جواب مرا بدهيد. سؤال کرد که شما اسلام را بهتر شناخته ايد يا امام حسين (ع) در جواب گفتيم که ما هر چه داريم از برکت آن بزرگوار مي باشد. پس حالا که يقين داريد هر چه داريد از امام حسين (ع) است. مگر امام حسين از طفل شش ماهه تا پيرمرد شصت ساله را به جبهه نبرد مگر همگي در راه خدا شهيد نشدند. اگر قبول داريد چرا مي گوييد شما کوچک هستيد تا اين اندازه اين شهيد از خودش علاقه نشان مي داد و در راه خدا قدم بر مي داشت. شهيد صفر اسکندري در تاريخ 23/7/61 به دعوت تبليغات لشکر فجر از طرف مدرسه اميرکبير براي سرود عازم جبهه شد وقتيکه برگشت آن شهيد حال ديگري پيدا کر ده بود وقتيکه از مدرسه به منزل بر مي گشت هميشه نوحه سرايي مي کرد و مي گفت خيلي دلم مي خواهد به جبهه بروم براي جبهه رفتن اسرار زيادي داشت پدرش مي گفت شما بايد درس بخوانيد مي گفت نه پدر درس بايد بخوانم و ليکن جبهه را که ديده ام دانشگاه خوبي است بايد مستقيم بروم دانشگاه که آنجا جاي امتحان است آنهم امتحان نهايي و با اسرار زياد رفت و ثبت نام کرد و خداحافظي هم نکرد گفتيم خداحافظي کن گفت ممکن است مرا به جبهه نفرستند خجالت مي کشم چون که قدم کوچک است و وقتيکه رفت به مقر سپاه رفتيم و ايستادن را بدرقه کرديم. خود بنده که برادر ايشان هستم شاهد بودم که داخل نيرو نمي رفت گفتم چرا داخل نيرو نمي روي گفت مهلت بده موقعي که خواستند حرکت کنند مي روم مي ترسم مرا برگردانند و به اين طريق جزء نيروي طرح لبيک مأموريت 45 روز بود که در جزيره مجنون روز آخر مأموريت بر اثر گلوله 106 داخل سنگر به لقاء ا... پيوست و آن شهيد عزيز مقاله اي نوشته که به ذکر چند کلمه از آن مي پردازيم کربلا اي قلب انتظار شهادت سلام بر تو اي کربلا سلام بر خاک سرخت که بوي حسين مي دهد سلام بر صحن مطهرت که جايگاه حسين است سلام بر تو و ياران شهيدت کربلا با تو سخن مي گويم کربلا با تو درد دلي چند ساله دارم کربلا قلوب عاشقانست مي طپد و در چشمان چشم انتظارت اميد مي جوشد کربلا سالهاست که راجع به آقا و مولايم حسين از هر کس مي پرسم که در کجاست مي گويند در کربلاست. والسلام.

بسم الله الرحمن الرحیم این وصیت نامه هاییکه این عزیزان (شهدا) می نویسند مطالعه کنید پنجاه سال عبادت کرده اید. امام خمینی رحمت الله علیه تاریخ وصیت 27/1/1363 وصیت نامه صفراسکندری فرزند علی شهرستان مرودشت منطقه عملیاتی جزیره مجنون باسلام بر رهبر کبیر انقلاب امام خمینی وصیت خود راشروع می کنم اینجانب صفراسکندری تنهاوصیتی که دارم این است که گوش به صحبت امام خمینی باشید وهیچ وقت از خط امام جدا نشویدودعا به جان امام و رزمندگان وآزادی اسرا را فراموش نکنید وبه جبهه های بیایید و اگرنتوانستید که انشاالله همه شما می توانید. به جبهه کمک کنید و به رزمندگان دلداری بدهید. به شایعات دروغین دشمن گوش نکنید وهمیشه یاور مستضعفان وسرکوب کننده مستکبران وظالمان باشید. ومن از پدر ومادرم می خواهم که اگر من شهید شدم گریه وزاری نکنید درست است که من را بزرگ کرده اید واگرمی خواهید گریه کنید به یاد اباعبدالله گریه کنید وآهسته هم گریه کنید تا دشمنانمان خوشحال نشوند. در جماعات شرکت کنید و به سخنان بزرگان دین گوش فرا دهید .ومن دوست دارم که به این آیه شریفه برسم " اِحدی الحُسنیین"یعنی یا بردشمن پیروز گردم یا شهید شوم " که البته اگرشهید بشوم بهتر است انشاالله وسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته *************************************************************

سایر اطلاعات

دست نوشته شهید صفر اسکندری
                                 بسم رب شهدا                           صفحه 1
نوشته رزمنده بسیجی دانش آموز  پانزده ساله شهید صفر اسکندری از مرودشت
                       کربلا ای قلب انتظار«شهادت»
سلام بر تو ای کربلا،سلام بر خاک سوخته ات که بوی حسین می دهد،سلام برصحن مطهرت که جایگاه حسین است،

سلام بر تو و یاران شهیدت کربلا با تو سخن می گویم،کربلا با تو درد دلی چند ساله دارم،

کربلا، قلوب عاشقانت می تپد،و در چشمان  چشم انتظارانت امید می جوشد.

کربلا،سالهاست که راجع به آقا ومولایم حسین از هرکس که می پرسم که در کجاست؟گویند در کربلاست.
عمری از کودکی برای حسین عزادار بوده ایم و همواره برایمان گفته اند که حسین را در دشت کربلا کشته اند

،گفته اند خواهرش زینب را از آنجا به اسارت درآورده اند اما چه کنیم که فاصله ای بین ما و آن دشت خونین تو افتاده است.

چه کنیم که عاشقان دل باخته فرزند زهرا با دلسوختگان مکتب حسین سالهاست که از راه دور بر آقایشان سلام می فرستند.
کربلا ! اگر توجه کنی صدای کودکان یتیم و مادران داغدیده را می شنوی که می گویند عزیزانمان به کربلا رفته اند،

چرا بر نگشته اند؟

کربلا صدای رزمندگان را از سنگر ها بشنو که دائماً ذکرشان این است که به دیار توآیند وقدم در سر زمین مقدس تو گذارند

وقبر شهیدانت را زیارت کنندیا اینکه شهید شوند.آری آنها با دل وجان میگویند یا زیارت یا شهادت

وبه مادران خود وعده داده اند که نوید آزادی کربلا را بیاورند وآنها را به زیارت حسین ببرند و یا اینکه شهید شوند.

کربلا تو نیز از خدای شهیدان واز خدای حسین بخواه که هرچه زودتر عاشقان بیقرارت به کنارت بیایند.
 کربلا بگو برایمان که در این سرزمین چه رازی نهفته که این همه را بسوی تو کشانده واین همه رزمنده بسوی تو می آیند،
 کربلا اگر تو بگوئی سالیان پیش فرزند بنی هاشم با اهل بیت خود به اینجا آمده ولشکرهای بسیاری از دشمن در برابرش قرار گرفتتند،

عزیز زهرا حسین ابن علی ندای" هل من ناصر ینصرنی سر داد " اما بجز 72 تن اصحاب ایثارگرش کسی به یاری حسین نیامد.

حالا نظری کن ببین لشکریان دلاور ایران زمین مقابل هجوم وحشیانه دشمنان به ندای" هل من ناصر ینصرنی" حسین زمان خود پاسخ داده اند

و به جدال با باطل پرداخته اند وخود را آماده می کنند پس از نابودی کفر به دیدار سالار و مقتدای خود آمده و اعلام سربازی در سپاهش را کنند،
کربلا اگر تو در روزگارت یگانه سرزمینی بودی که حماسه گشتی و بر گوشه گوشه خاکت خونهای عزیزان اسلام ریخت،

اگر تو این افتخار را داشتی که مدفن 72 عزیز اسلام بودی، حال بیا نظری به کربلا های ایران بینداز،

بیا به هویزه، بیا به دزفول ایران بینداز، بیا به پهنای جنوب و غرب کشور که هرکدامشان کربلائی دو باره شده اند.


                                                                                                    صفحه 2
کربلا ! میدانیم که فرمانده جبهه ها امام عصر(عج) به پیش تو و به جهت زیارت جدش و اصحاب فداکارش می آید،

اینبار که عزیز زهرا صاحب الزمان(عج)را مشاهده کردی بگو که عزیزان رزمنده سربازان سپاهش را هم بیاورد،

بخواه از مولا حسین که دیدار کربلا را به سیل عاشقان کویش عطا کند.             
کربلا این مردم شهید پرور که هر روز عزیزی را تقدیم اسلام مکنند انتظار و توقعی ندارند فقط منتظرند که هر چه زودتر کربلایت را ببینند

و بیایند آنجا و به حسین اعلام کنند که ما هم فرزندانمان را دادایم اما به ارزش زیارت صحن و سرایت دادن قربانی سزاست،

کربلا نسیم تو به جبهه رسیده که وقتی به جبهه ها می روی و درون سنگرها جای می گیری گویا بوی تو آنجا به مشام می رسد

و، بما می فهماند که کربلا در همین نزدیکیهاست کربلا چندی است  به زائرین حرمت آماده باش داده اند که خودشان را مهیا کنند

زیرا زیارت حسین نزدیک است. کربلا رزمندگان ما  در این مدت طولانی که مشغول نبرد هستند

امید دارند که هرچه زودتر به مزار مولای خویش حسین برسند و به زیارت بپردازند،

کربلا به رزمندگان عازم کویت خوش آمد گو وخود را آماده ساز که در آن صحن و سرای بزرگت دلاوران اسلام را جای دهی.
 و امام حسین ای سالار شهیدان کربلا :

          ای مولای عاشقان بر ما نظری کن در این زمان که دشمنان بر علیه ما توطئه میکنند و از هرسو درکمینند،

ما را بپذیر تا ما به دشمنانمان بگوئیم بی صاحب و بی کس نیستیم که شما ناجوانمردانه با ما سر جنگ را آغاز کرده اید،

بگوئیم که پیروی ازنهضت حسین کرده ایم، و این حسین آقا و سرور ماست، حسین جان: ما را بعنوان سرباز و نوکر آستانت بپذیر

و هرچه زودتر وسیله آزادی کربلایت را مهیا کن . انشاالله  وسّلام                        

                                            صفر اسکندری

 

دست نوشته شهيد صفر اسکندري

بسم الله الرحمن الرحيم

بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان بخصوص از صدر اسلام تا کربلاي لاله روي ايران. و با سلام به منجي عالم بشريت حضرت حجة ابن الحسن و با سلام و درود به نائب بر حقش امام خميني و آيت الله منتظري نامه خود را شروع مي کنم: اميدوارم که به زير سايه ولي عصر امام زمان (عج) بسر ببريد باري لازم گرديد که چند کلمه خدمت شما بنويسم تا از سلامتيتان باخبر گردم اگر از حال اينجانب فرزند خودتان بخواهيد سلامتي برقرار است باري پدر جان من اين نامه را در ساعت 8 شب 24/2/1363 است که مي نويسم و يکي از بچه هاي سپاه مي خواهند به مرودشت بيايد و اين نامه را مي نويسم باري پدر جان يک خبر برايتان دارم پدر جان ما را فردا به خط مقدم مي برند ممکن است به جزيره مجنون ببرند جعفر هم نرسيده شايد فردا صبح گاه ان شاءالله حرکت کنيم و ان شاءالله که حرکت مي کنيم پدر جان از اين به بعد نامه ندهيد چون هنوز ممکن نيست که ما را کجا ببرند پدر جان ما شايد به مدت 20 روز در خط باشيم اگر دورتر آمديم ناراحت نباشيد پدر جان من ديگر اميد برگشتن به خانه را زياد ندارم ان شاءالله که به فيض شهادت برسم و اين را هم مي دانم که لياقت کشته شدن در راه خدا را ندارم پدر جان چند روز پيش يکي از بسيجي ها بر اثر بي احتياطي يکي از برادران را به شهادت رسانيد در ضمن از بچه ها ياسوج بردند در ضمن مسئول تعاون سپاه مرودشت شهيد شده در خط و اگر هنوز جسد او را تشييع نکرده اند به کسي خبر ندهيد و حبيب سجاديان هم زخمي شده ديگر سرتان را درد نمي آورم . همه قوم و خويشان را از قول من سلام برسانيد. همه دوستانم سلام شما را مي رسانند. حاجي گودرز ـ جاني خان و رستم و فريبرز ـ کورش و محمدرضا را سلام مي رسانم.در ضمن ما شربت شهادت را نوش جان کرده ايم دو ليوان.خدانگهدار فرزند حقيرتان صفر اسکندري. زن برادرانم ـ صادق ـ مادر سوسن ـ مادر اعظم را سلام مي رسانم. سيد احمد و مادر سيد قاسم و قاسم و جعفر و محبوبه را سلام مي رسانم. غلامرضا را به جاي من 3 بار ببوسيد يکي پدرم و يکي مادرم و يکي هم مادرش خواهرم اصلي جان و گل جان را خيلي خيلي سلام مي رسانم. عزيز و جمشيد و يدالله و پرويز و کاووس و اصغر و موسي را سلام مي رسانم. مشهدي رمضان و محمد حسين را خيلي خيلي سلام مي رسانم. يک تومان در نامه است هديه از طرف نخست وزير است بدهيد مادرم سکه را به کسي ندهيد يادبودي است. سلام مرا خيلي خيلي خيلي به مادرم برسانيد و بگوئيد اصلاً ناراحت ما نباشيد. سلام خواهرانم را خيلي خيلي خيلي مي رسانم. دائيم و خاله هايم و برادرانم  ابراهيم و صمد را سلام مي رسانم. اي لشکر صاحب زمان آماده باش،آماده باش.

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است