پاسدار شهید حمید شبانپور - شهدای مرودشت

بازدیدها(1798)
  • کد : 313-21
  • برند :

پاسدار شهید حمید شبانپور

عاشورییان مرودشت
قیمت :

شهيد حميد شبان پور نام پدر علی تاريخ تولد :1339 محل تولد : چادر عشایری در دل طبیعت عضویت پاسدار سپاه مرودشت فرمانده گردان تاریخ شهادت : 9/ااسفند/1363 طول مدت حیات :24 محل شهادت :سومار آرامگاه شهید مرودشت برادر شهیدان بهمن و جمال شبانپور بسمه تعالي زندگينامه سردار شهيد حميد شبانپور حمید در سال 1331 در خانواده ای ایلیاتی در حومه مرودشت پا به عرصۀ گیتی نهاد ودرحالی که پدر و مادر مشغول زندگی عشایری و کوچ و کوچ نشینی بودند و دوران طفولیت و کودکی اش را با همان مشکلات ایل با دشواری های فراوان پشت سر نهاد. هنگامه به دنیا آمدن شهید بزرگوار ، پدرحمید به زبان عامه عشایری گفتند : ستاره ای از آسمان به سینه من قرار گرفت و چون حمید شهید شد آن نور از سینه من رفت .... چند صباحی بعد خانواده حمید به روستایی در حوالی ارسنجان نقل مکان می کنند . حمید الفبای عشق و ایثار را در مدارس صمیمی روستا آموخت . حمید در کنار درس جهت تأمین هزینه تحصیل و کمک به امرار معاش خانواده به کارهای مختلفی از جمله کشاورزی و دامداری اشتغال ورزید و همزمان تحصیلات خود را نیز تا مقطع دبیرستان ادامه داد . که این مقطع از زندگی شهید مقارن با شکل گیری انقلاب است . ایشان از لحاظ بینش سیاسی و اجتماعی فردی با بصیرت بودند ودر برهه ای نیز با تعدادی از دبیران و همکلاسی هایشان در حد توان فعالیتهایی را بر علیه طاغوت و رژیم در مسیر روشنگری افکار انجام می دهند و به دلیل اینکه بعضاً فعالیت در شهر با مشکل مواجه می شد ، حمید و دوستان مجبور بودند مسیر 12 کیلو متری را طی کنند ، تا به روستا برسند ودر آنجا بحث های روشنگرانه وسیاسی خود را پیگیری کنند . پس از مدتی ساواک از جلسات مطلع می شود وتعدادی از بچه ها را دستگیر میکند و حمید نیز تحت تعقیب قرار می گیرد . در پی این شرایط حمید توسط برادرش به خانه دایی اش در تبریز فرستاده می شود تا بلکه آب ها از آسیاب بیفتد . حمید در تبریز نیز آرام نمی گیرد و به مبارزات خویش ادامه می دهد و حتی زمانی که توسط نیروهای رژیم دستگیر می شود با میانجیگری خویشان و تعهد آزاد می شود. با شدت گرفتن حرکات انقلابی مردم در سال 56 به مرودشت مراجعت میکنند ومجدد به پخش نوار ها و اعلامیه های امام می پردازد ، کسی چه میدانست روزی می آید که همین اعلامیه ها و فعالیت های این جوانان ، طومار ننگین رژیم شاهنشاهی را خواهد پیچید ... چند صباحی بعد حمید به خدمت سربازی اعزام می شود وبا گذشت 6 ماه از خدمت حمید ، فرمان امام مبنی بر ترک پادگان ها صادر می گردد و حمید که چون دیگران خود را سرباز امام می دید ، پادگان را ترک کرده و به دیار خویش باز می گردد. در پی حجوم ناجوانمردانه قدرت های استکباری و دست نشانده آنان در منطقه به خاک کشور ، شجره طیبه سپاه پاسداران شکل می گیرد و ایشان جزء اولین کسانی اند که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرودشت می پیوندند . ایشان به دلیل قابلیت هایی که در راه خدمت به اسلام و انقلاب از خویش بروز داده بودن به عنوان مسئول واحد عملیات و عضو شورای سپاه مرودشت منصوب و مشغول به خدمت می شوند . جنگ تحمیلی آغاز حماسه آفرینی های مردی است که به سان صلابت کوه وبرش تیغ به نبرد بعثیون ملحد شتافت . ایشان در کنار مسئولیت های مهمی که در جبهه بر عهده داشتند ، زمان هایی را که به شهرستان مراجعت می نمودند به عنوان یک مربی فعالیت های آموزشی خود را در حیطه آموزش های نظامی اولیه برای بسیجیان دائر می نمودند و عاشقانه به بسیجیان و نیروهای خویش عشق می ورزیدند . اخلاق و حسن برخورد توأم با سعه صدر حمید همیشه زبانزد همه بود . با لهجه شیرین و زیبایی سخن می گفت ، چهره اش همیشه خندان و گهگاهی نیز اهل مزاح بودند و برای همه افراد احترام خاصی قائل بودند ونامه های ارسالی حمید به آشنایان همواره در بر گیرنده توصیه مهم احترام به والدین بود . پیش نماز شدن حمید در خانه نیز برای خانواده اش امری عادی بود وهمواره بر نماز اول وقت تأکید و دیگران را توصیه به این معروف می نمودند . شم فوق العاده عملیاتی حمید موجب شد که ایشان را به عنوان معاونت واحد اطلاعات وعملیات تیپ امام سجاد (ع) ومسئول اکیپ شناسایی منصوب کنند. همچنین ، این شهید بزرگوار با پذیرفتن مسئولیت های مختلفی از جمله معاونت گردان حضرت زینب (س) لشکر 19 فجر در غالب عملیات هایی که تا اواخر سال 1363 انجام پذیرفت شرکت نمود . منطقه عملیاتی سومار ، نهم اسفند ماه 1363 غروبی اندوهبار را در غم از دست دادن این سردار سرافراز سپاه اسلام در قاب مغموم آسمان به تصویر کشید و بدینسان ایلیاتی صبور دیگری از اسب حماسه فرو افتاد . دل از حضیض رنگ او فتاد ، تکه تکه شد * عطش ! جنون! غزل ! ببین کمال سبز خویش را شبی که بال بال می زدی، امام سبزپوش عشق* به بال زخمی تو بست شال سبز خویش را دل آخرین سوار زخمی حماسه غروب* به پایبوس خون نشاند بال سبز خویش را شکسته ایم و باز مثل نخل های استوار * به باغ طعنه می زنیم فال سبز خویش را در پایان چکیده ای از خون نامه این سردار سرافراز سپاه اسلام را تقدیم می داریم : و ای امت شهید پرور ، بدانید که قلب اسلام ولایت فقیه است ، پس باید ولایت فقیه را سالم نگه داشت ، تا جان اسلام سلامت باشد . ون ای رزمندگان اسلام ! من وشما خون های خود را در میدان نبرد به هم می آمیزیم و با آن نهری جاری می کنیم و بر پیکر انسانیت می ریزیم ، باشد که خداوند این خون را از ما قبول کند ... "باید مجدداً به وسیله وصیت نامه ام با خدا و امام امت تجدید عهد کنم ، که شهادت در خانواده ما به لطف خداوند موروثی می باشد . باید به صراحت بگویم ، برای من خجالت و شرم آور است که خدای ناخواسته به مرگ طبیعی از دنیا بروم . امیدوارم خداوند لیاقت شهادت را نصیب ما گرداند . ای مادر ، ای همسنگر حضرت فاطمه (س) ، فاطمه گونه باش و بر این شهادت ها افتخار کن ، که این تویی که چنان فرزندانی را تقدیم به پیشگاه خداوند تبارک وتعالی و رهبری انقلاب می کنی ، زیرا برای من که یک فرزند کوچکت بودم ثابت شد که در برابر شهادت دو فرزند عزیزت جمال و بهمن قهرمانانه نقش مقاومت را ایفا نمودی . با شد که ان شاء الله خود را برای شهادت های بعدی آماده نمایی ..."

وصیت نامه بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون جنگ جنگ است و عزت و شرف و نوامیس ما در گرو همین مبارزات است.(امام خمینی) خداوندا] و ای امام عزیز اینک که مشغول نوشتن وصیت نامه ام هستم از هم اکنون و حتی گذشته با نویدهای امام عزیز ،آن پیر جماران پیروز حتمی لشکریان اسلام بر کفار را در وجودم احساس میکنم و طعم پیروزی چشیده ام و آخرین آرزویم شهادت در راه خدا می باشد که امید است این طعم شیرین تر از عسل را لمس نمایم. باید مجددا بوسیله وصیت نامه ام با خدا و امام امت تجدید عهد کنم.که شهادت در خانواده ما از لطف خداوند مورثی می باشد.باید بصراحت بگویم که برای من و خانواده ام باعث خجالت و شرم اور است که خدای نخواسته به مرگ طبیعی از دنیا برویم. امید وارم خداوند لیاقت شهادت را نصیب ما گرداند.ای مادر، ای همسنگر فاطمه زهرا(ع)،فاطمه گونه ای باش و براین شهادتها افتخار کن که این تویی چنان فرزندانی را تقدیم به پیشگاه تبارک و تعالی و رهبرت خمینی کبیر می کنید زیرا برای من که یک فرزند کوچکت بودم ثابت شده که در برابر و فرزند عزیزت جمال و بهمن قهرمانانه نقش مقاومت را ایفا نمودید.باشد که انشاء الله خودت را برای شهادتهای بعدی اماده سازید. خواهرانم به تجربه برایم ثابت شده که واقعاَ زینب وار به استقبال پیکر دو برادرانت جمال و بهمن رفتید و ندای الله اکبر را سر دادید اینک من هم می خواهم که شما دو خواهر مهربانم برای شهادتهای بعدی خود را آماده سازید.و زینب وار پیام امامتان و ندای اسلام را به گوش جهانیان برسانید و با خانواده های عزیز شهدا لبنان و غیره احساس همدردی کرده و باعث صبوری دل بقیه خواهران شهدا باشید. و تو ای همسرم بعد از من برای پدر و مادرم حمید محبوب میشوید.امیدوارم که با سفارشات شفاهی که به شما گفتم باعث صبوری دل مادرم باشید. و اینک پیامم به شما ملت شهید پرور انقلاب اسلامی این است که قلب اسلام و ولایت فقیه است،پس باید ولایت فقیه را سالم نگه داشت تا اسلام جانش سلامت باشد. پیام به رزمندگان عزیز اسلام من و شما خونهای خود را در میدان نبرد بهم می آمیزیم . از نهری جاری می کنیم و بر پیکر انسانیت می رزیم.باشد که خداوند این نهرهای خون را از ما قبول کند. ای رزمندگان،ای یاران حسین و ای سربازان امام زمان و ای پویندگان رراه خمینی می دانم شما شبانه بسوی عبادتگاه از سنگرهای خارج می شوید و با پاهای برهنه روی زمین ناهموار سر به سجده گذاشته و آهسته زیر لب خدای خویش را می خوانید.می دانم این زمزمه های آهسته زیر لب شما غرش کنان جو را شکافته و سیاهی شب را به روز تبدیل و زمین و زمان را به زیر پای لشکر کفار را به لرزه دراورده و به جایگاه خدا عرش هفتم،انجا که پیامبر عزیز با خدا ملاقات نمود پرواز می کند. این حقیر عقب مانده از کاروان،قصد آن دارم که به جوار شما عزیزان بپیوندم.که شاید لایق خدمت گذاری به اسلام و جاروکش سنگرهای شما سرداران اسلام را داشته باشم. ای شیر دلان و ای راست قامتان شما که با رگبار مسلسلهایتان سرود آزادی را می نوازید و با این آهنگ، لشکر کفار را به خواب ابدیت و قعر جهنم فرو می برید و آرامش به مادران و خواهران شهداء می بخید قدمهای استوار خود را بلندتر و خشم خود را نسبت به لشکر کفار خشمگین تر و ندای تکبیر گویان و لبیک یا خمینی خود را خروشان تر سر دهید.تا این حقیر عقب مانده از قافله کربلا بوسیله بوی عطر آگین سرور شهیدان و سالار کاروان حسین بن علی(ع)و گرد غبار خاک بر پای شما و غرش های شما که شکافی بر آسمان ایجاد می کند هدایت شوم و لنگانفلنگان دنباله رو ره شما باشم که شاید خداوند مرا مورد عفو و قبول خود قرار دهد. ای یاوران حسین و ای راهروان خمینی،رهبرتان فرمود:من دست توانان شما عزیزان رزمندهگان را از راه دور می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم. این پیام از گلوی مبارک فرزند رسول الله بیرون می اید پس بتازید و گامهای خود را استوار و دندانهای را روی هم بفشارید و چشمها را خوب باز کنید به عقبه دشمن بنگرید که چون زمین خاکی که ایجاد گرد و غبار می نماید سطح انرا از خون دشمنان اسلام آب پاشی و راه را برای خود مناسب و هموار سازید که فرزندان شهدای اسلام انتظار پیروزی نهایی و آزادی کربلا و قدس را دارند. ای عزیزان من نظاره کنید آنسوی کناره دور چه چیز را می بینید؟گوش فرا دهید که یهود زوزه می کشد.و اسرائیل بزرگ را از نیل تا فرات در در افکارش می پروراند. پس برای من و تو ننگ است که در آن سوی سرزمین اسلام دربهای عبادتگاه بر روی ما بسته و امت اسلام و خاک بر ارزش های اسلامی به زیر چکمه ظالمین خون گریه کند. خوب نگاه کن ببین ان دستهای سیاه را که بوسیله اب چشمها خیس شده و قطره قطره از دستها و گونه های انها فرو می چکد. پس بشتاب که مادران و خواهران سیاه پوست در انجا دست التماس به دامن رهبریت دراز کرده و امامت هم خدا را التماس می کند.پس این تویی برادر که بگویی لبیک یا خمینی و بر قلب دشمنان یورش ببری و ابرو و حثیت این خواهران و مادران سیاه پوست را حفظ بنمایی. بله ای امت حزب الله ای مردم شهید پرور انقلاب اسلامی این پیامهایی است که تک تک شهدا برای حفظ و تداوم انقلاب اسلامی بر دوش شما عزیزان می گذارند. پس برخیز و سلاح خونین مرا از روی پیکرم بردار و سوار بر کشتی انقلاب اسلامی امواج سیاه که سیاه دلان جاهل را که قصد انحراف کشتی را دارند در قعر اقیانوس و در لابلای لجن زارها مدفون گردان و از این ناخدای کشتی وب حفاظت کن تا ناخدا بتواند کشتی امانتی را سالم به دست صاحبش برساند. خدایا اسلام را یاورفامام را حافظ،وما را به اهدنا طراط المستقیم هدایت،و وحدت کلمه را برفتار ما قرار بدهفخدایا مسئولین و مجروحین اسلام را شفاء و اسلام و رزمندگان اسلام را پیروز بگردان. با درود و دعا به امام عزیز پاسدار حمید شبانپور 7/12/1362

سایر اطلاعات

چکیده ای از خوننامۀ شهید شبان پور را تقدیم می داریم:

«...و ای امت شهید پرور! بدانید که قلب اسلام، ولایت فقیه است پس باید ولایت فقیه را سالم نگه داشت تا اسلام جانش سلامت باشد و ای رزمندگان اسلام! من و شما خونهای خود را در میدان نبرد به هم می آمیزیم و با آن نهری جاری می کنیم و بر پیکر انسانیت می ریزیم باشد که خداوند این نهرهای خون را از ما قبول کند...».

 

 

 

💠*عروج ازبلندای گیسکه (به مناسبت یادبود شهیدان بهمن، جمال و حمید شبانپور) کوچه پس کوچه های محله سهل آباد، شاهد قدم زدن مردی بود،با قدم های استوار. سهل آباد یکی از محروم ترین محله های شهرمرودشت،‌ دست ودلباز ازهمت عشایر و عشایر نشینی اش، مردی روانه میدان ایثار نمود تا درس ایثارگری را مشق نماید.محله ای محروم از امکانات اولیه زیست با کوچه پس کوچه های آبگرفته و خانه های نم کشیده. از اینجا و در دامن پیرمرد و پیرزنی سلحشور، بزرگ مردانی قد کشیده بودند که تمام قد ایثار و اخلاق وآزادگی را هویدا می ساختند... بهمن کوچولوی پرجست و خیز محله، خیزیشی برداشت از صفحه های تاریخ و افتخار داد تا برگی از تاریخ جبهه و جنگ به نام او‌رقم بخورد. سوسنگرد شاهد قدم های مردی با خلوص عشایری بود که شجاعت را توزیع می کرد.چند‌روزی در مسیر اهواز و سوسنگرد در انتظار نشسته بودم.‌ در تاریکی شب گروهی در مسجد جامع سوسنگرد میعادگاه رزمندگان، اماده شدند تا به سنگرهای کمین اعزام شوند. بخشی از حومه شهر زیر لگد های عراقی های متجاوز بود. از کانال های باریک پیچ در پیچ گذشتیم.‌ من مامور شدم تا پست سنگر کمینی را از رزمنده ای تحویل بگیرم. در ظلمات شب و زیر نگاه سنگین دژخیمان صدامی ، در سنگر کمین که به زحمت جای یک نفر می شد، آغوش رزمنده ای باز شد و مرا در آغوش گرفت. برق چشمان اش سنگر را روشن کرد. چه لحن خوشی . برادر ازکجا آمده ای اسم ات چیست؟ آنقدر لحن اش زیبا و با ارامش بود که تمام دلهره ها و وحشت از دشمن را به بیرون از سنگر ریختم.‌ دستانش دور گردنم، گفت: من جمال هستم. خدای من چه ملاقاتی ، در چه جایی. آری جمال هم خیزی برداشته بود از دشت مرودشت تا دشت آزادگان... در همین ایام کوچه پس کوچه های مرودشت در ساعاتی که عقربه ی ساعت از نیمه های شب می گذشت، شاهد تردد بزرگ مردی بود که به غیر از پاسداری و مراقبت از امنیت شهر، کوله باری از عاطفه، محبت و لبخند را حمل می کرد. با لحن خوش اش صدا می زد" کا کا " برویم و بعد می رفتیم. حمید در اوج نداری یک ماشین قراضه پژو آخوندی دست و پا کرده بود. در نیمه های شب پژوی قراضه اما پراز کیمیا و مروارید امید و ایثار را به حرکت در می آورد. درراه ماندگان، بیماران، زنی گرفتار در درد زایمان ، آسیب دیده ای از رنج روزگار را دست گیری می کرد. به بیمارستان می رساند و یا جان پناهی می داد. من‌مبهوت بودم ومولا علی(ع) را مجسم می کردم. اری علی بودن سخت است اما می شد علی شد.حمید علی وار کوله کمک رسانی و امداد گری اش را در نیمه های شب حمل می کرد. تنها وقتی کسی می خواست محبت اش را پاسخ بدهد می گفت این ماشین مال سپاه است برای امام و سپاه دعا کنید. هیهات از این همه بلند همتی... در بلندای ارتفاعات گیسکه در سومار چشمم به دشمن بود. توپ و خمپاره های اش می بارید و صدای انفجار و دود و آتش بلند.همهمه ای آغاز شده بود و برخی رزمندگان و نیروهای مستقر در سنگر ها سراسیمه. در پایین ارتفاعات سنگری نشسته در دل زمین، ارامش فرمان می داد. سنگرفرماندهی گردان زینب( س). فرمانده گردان برای هماهنگی به مقر تاکتیکی لشکررفته بود. حمید جانشین گردان در تکاپوی آرامش میدان.ناگهان هوا تاریک ،گرد وخاک بلند ،زوزه ترکش ها فضا را شکافت. دیدم که نوری به معراج شد. خون‌گرمی زمین را رنگین کرد.‌چشمان حمید روبه آسمان بود. گویا معراج خود را به نظاره نشسته بود... بغض گلویم را فشارمی داد. دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم.‌ یادم آمد به نصحیت های حمید. دست تان را بگذارید در دست خدا و توکل بر او. آهسته اشک هایم را پاک کردم.آیا یکبار دیگر صدای حمید را می شنویم که بگوید "کا کا" برویم. حمید جان، حمید شبانپور، سردار، شهر تشنه محبت ات می باشد. این بار من دلم می خواهد بگویم: "کا کا " ، بیا ما را ببر. ما توان رفتن را هم نداریم... ✍ا. عسکری کوچی🌿🌷🌷

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است