شهید مهرزاد پریوش - شهدای مرودشت

0 بازدیدها(1459)
  • کد : 313-13
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

شهید مهرزاد پریوش

عاشورییان مرودشت
قیمت : 0

شهید مهرزاد پریوش نام مستعاریاسر نام پدرمحمدجان شماره شناسنامه9 تاریخ تولد15/3/1342 محل تولدفارس-مرودشت- زنگی آباد میزان تحصیلاتدیپلم شغل:پاسدار مسئولیت در جبههآرپی جی زن محل شهادتخوزستان- عملیات بدر کیفیت شهادتجنگ تحمیلی تاریخ شهادت26/12/1363 یگان اعزامیسپاه محل دفنفارس-مرودشت-گلزارشهداء زنگی آباد شهید دیگر خانوادهبرادر شهید علی جان نحوه شهادتمفقودالجسد بسم الله الرحمن الرحيم زندگينامه شهيد مهرزاد پريوش شهيد مهرزاد پريوش در تاريخ 1342 در خانواده اي مسلمان در روستاي زنگي آباد ديده به جهان گشود . دوران طفوليت را در دامان مادر و جوار پدر بسر برد . كودكي مودب و با وقار بود . در كودكي به مسائل دين آشنا گرديد . حمد و سوره مي خواند و همراه پدر به مسجد مي رفت در شش سالگي چون ديگر همسالان خود به مدرسه رفت چون در آن زمان مدرسه سپاهي دانش بود هر دو كلاس را در يك سال خواند دو سال تا كلاس چهارم را خواند تا پايان دوره ابتدايي در مدرسه اوحدي زنگي آباد درس مي خواند . چون ديگر در ده كلاس بالاتر نبود براي ادامه تحصيل به شيراز رفت و تا كلاس سوم راهنمايي را در مدرسه پرتو ناحيه يك شبراز خواند . ولي در كلاس سوم راهنمايي به علت دوري از خانواده در كلاس سوم مردود شد . چون در روستاي محل تولد مدرسه راهنمايي گشايش يافته بود به ناچار دوباره به روستا آمد و در كلاس سوم راهنمايي رفت و در آخر سال با معدل خوب قبول شد بعد از دوران راهنمايي براي ادامه تحصيل به مرودشت رفت و در مدرسه كوروش سابق شروع به تحصيل كرد . براي سال دوم به دبيرستان امام خميني مرودشت رفت و در رشته فرهنگ و ادب ادامه تحصيل داد و در سال 1361 ديپلم گرفت . با اوج گرفتن انقلاب اسلامي او كه جواني پر شور بود به رگه انقلابيون پيوست و در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام و ارشاد دوستان و آشنايان نقش موثري داشت از سال 59 در جبهه ها حضور داشت او همه را به دنبال خود مي كشيد او در رشته هاي چريكي شهيد چمران در جنگهاي نا منظم با دشمن بعثي جنگيده بود .با گردانها و گروهانها در كنار بسيجيان بر دشمنان خدا حمله برده بود در اين بين هرگاه فرصتي داشت مطالعه مي كرد ولي عشق به جبهه به او مجال نوشتن را نمي داد . او هميشه براي آموختن چيزهاي جديد و تازه در تلاش بود . بيشتر اوقات خود را با كتاب مي گذراند در كتاب خواندن تفخص و تعمق عجيبي داشت و هميشه نكات مهم آنرا گوشه اي يادداشت ميكرد و بعنوان هديه به دوستانش مي داد و به آنها سفارش مي كرد كه آنرا بخوانند . مهرزاد مسكن دردهاي بچه ها بود حضورش در كنار دوستان مايه تحرك بود ، مهرزاد جمله تلاش بود ، جمله معني بود . مهرزاد تريخ جنگ بود . مهرزاد دنياي خاطرات از دشت و كوههاي جنوب بود . مهرزاد وجب به وجب جبهه جنوب را بلد بود . او عاشق جبهه بود و بچه هاي با صفاي جبهه بهترين دوست خود را در جبهه يافته بودند و مهرزاد به آنها عشق مي ورزيد بقول خودش مگر اينكه مهر كسي در دل او ننشيند و اگر نشست … و چه پروانه وار به دور دوستان خود مي چرخيد آنچه داشت در طبق اخلاص گذاشته و از ايثار آن دريغ نمي كرد . مهرزاد عاشق دلسوخته اي بود كه از مرحله عرفان نظري به عرفان عملي رسيده بود .تلاش و گفتارش همه از عشق سخن مي گفت . از معرفت . اخلاص . خداگونه شدن از فنا بودن خاك مي گفت و از باقي بودن خداي يكتا . مهرزاد بر روي خاك قدم بر نمي داشت . مهرزاد جمله پرداز بود . روح بود . مهرزاد در ملكوت بود . چهره الهيش هميشه نشان از اين داشت كه از نور حق سرچشمه مي گيرد . مهرزاد خود را مقيد به احترام و ارزشها و انسانهاي با ارزش مي دانست و آنكس را كهمي دانست بايد به او احترام بگذارد حق او را ادا مي كرد .هميشه از بزرگاني ياد مي كرد كه در جبهه ها رمز و رموز خوب رزميدن را به او ياد داده بودند . يا اينكه شايد مدتها به دلايل مختلف از آنها دور بود ولي هيچگاه آنان را فراموش نميكرد .. هميشه به هر طريق كه ممكن بود آنها را پيدا و ديداري تازه مي كرد . براي مهرزاد بين مدرسه وسنگر رزم و كلاس فاصله معني نداشت همه براي مهرزاد ارزش بود . مدرسه را سنگر و سنگر را مدرسه . همه براي او يك معني داشت و آن آينكه بنده خدا بود و نفس خود را در مهار داشت . در تشكيل گروههاي مقاومت بسيج در روستاي مجاور روستا نقش موثري داشت و بنيانگذار پايگاه مقاومت امام مهدي زنگي آباد بود . هنوز بيش از 21 سال از عمر كوتاه ولي پر بركت او نمي گذشت كه در حمله بدر در جزيره مجنون بدست بعثيهاي كافر بدرجه رفيع شهادت نائل آمد و پيكر پاكش هنوز در جزيره مجنون است . وذ در روز تشييع تنها گلي را بيادش تشييع كردند . روحش شاد و راهش پر رهرو باد . ************************************************* *************************************************

بسم الله الرحمن الرحيم وصيت نامه شهيد مهرزاد پريوش با تقديم سلام به پيشگاه مقدس يگانه منجي عالم بشريت حضرت ولي عصر روحي و ارواح العالمين وله الفداه و نائب برحقش امام خميني و نيز اميد امام و امت حضرت آيت الله منتظري و با سلام به ارواح طيبه خونين کفنان راه الله از هابيل تا امام حسين عليه السلام تا همه شهداي راه حق در همه صحنه هاي نبرد مستضعفان با استکبار جهاني . الحمدالله الذي يومن الخائفين و ينجي الصالحين و يرفع المستضعفين و يضع المستکبرين و يهلک ملوکا و يستخلف آخرين و الحمدالله قاصم الجبارين .........الحمدالله الذي هدانا لهذا و ماکنا لنهتدي لو لا هدا نالله . سپاس مخصوص خدائيست که ترسيدگان را امان بخشيد و صالحين را نجات مي دهد و مستضعفين را از مذلت به رفعت و بزرگي مي رساند و مستکبران را نابود مي سازد و پادشاهان را هلاک نموده و کساني ديگر را به جاي ايشان مي گذارد و سپاس مخصوص خدائيست که ستمگران را نابود مي نمايد . سپاس مخصوص خدائيست که ما را هدايت کرد و اگر او ما را هدايت نمي کرد هدايت نمي يافتيم . سپاس خدايي که ما را به نعمت انقلاب اسلامي سرافراز فرمود و به وسيله عبد صالح خود امام خميني ما را هدايت فرمود و از ضلالت و گمراهي نجات داد . سپاس خدايي را که ما را به راه حسين عليه السلام آشنا نمود . سپاس خدايي را که بر ما منت نهاد و ما را به نعمت جهاد في سبيل الله مفتخر فرمود . سپاس خدايي را که خود را به ما شناساند و به ما نعمت ايمان عطا کرد او که حلاوت عشق خود را به ما چشانيد و در آتش اين عشق بسوزانيد و در اين کوره بگداخت و آبديده کرد و توان تحمل و سختيها و مصائب را به ما تفضل فرمود . سپاس خدايي را که سخن گفتن با زبان صلاح را به ما آموخت و ما را از عافيت طلبان قرار نداد و کيست که بتواند نعمت هاي خدا را بشمارد ؟ چه رسد به آنکه شکر نعمت بجاي آورد ( بنده همان به که به تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ، ورنه سزاوار خداونديش کس نتواند که بجاي آورد ) سپاس خدايي را که خشم را آفريد و محبت را ، خشم را براي دشمنان و محبت را براي دوستان خدا و سپاس او را که به کار بردن اين دو نعمت را به ما آموخت و سپاس او را که قلب مرا به درد و رنج محرومين در همه عالم بشريت بسوزاند . اکنون که خداي عز و ذکره بر اين حقير منت نهاده و توفيق جهاد در راهش و اگر سعادتش باشد شهادت نصيب فرمود برطبق وظيفه سخناني را به عنوان وصيت بر مي شمارم : در آغاز بايد بگويم که هرگز خود را لايق اين همه لطف و مرحمت خداي عزوجل ندانسته و نمي دانم چه بسيار خطاها که پوشيده داشت و چه بسيار گناهان که در نظر مردمان نيک جلوه داد و چه بسيار تعريف و تمجيدها که خود مي داند من اهل آن نبوده و نيستم بر زبان مردم جاري ساخت و مرا که بنده خطا کارش بودم چون بندگان خاص در ؟؟؟ مجاهدان راهش قرار داد و من لايق نبودم و حتي قدر نمي شناختم . مهر و محبت مرا در دل دوستان خود انداخت و دوستانش را به دوستي با من که بنده گنه کارش بود وا داشت چه بسيار اظهار ارادت ها و اخلاصها که دوستان درباره من روا مي داشتند و من لايق نبودم و جزء شرمندگي چيزي در مقابل خدا نداشتم . اما من بنده ناسپاس خدا بودم به من محبت مي کرد و من بدي مي کردم خدا نعمت عطا مي فرمود و من کفران مي نمودم و باز نعمتي ديگر عطا مي فرمود و البته از خداي ما که ارحم الراحمين است جزء اين انتظاري نيست اکنون که مي روم که شهد شهادت نوشم اميدوارم که خداوند گناهان مرا ببخشايد و اکنون به خدا پناه مي برم از شر شيطان و از عذاب دوزخ که بسيار بد جايگاهي است آنجا که جاي دشمنان خداست . برادران هنوز هم دير نشده همين امروز همين ساعت به سوي خداي مهربان خود باز گرديد او که غفارالذنوب و ستارالعيوب است . همين امروز برگرديد که شايد ديگر فردا را نبينيد از کجا معلوم است که فردا فرصت توبه بيايد يکي از سلاحهاي شيطان براي گمراه کردن افراد ؟؟؟ که وعده توبه فردا را مي دهد . اما به قبرهايي که در قبرستان است بنگريد بسياري را خواهيد يافت که اميد داشته اند فردا را زنده باشند اما اميد خود را به گور بردند . خداي عزوجل فرموده است ( آنگاه که زمان مرگ فرا رسد لحظه اي به تأخير نخواهد افتاد ) پس به خود آئيد آيا شما را براي چه آفريده اند ، آفريده اند تا چند صباحي در اين دنيا زندگي کنيد به خوشي و يا به سختي و ديگر هيچ يا آنکه آفريده اند براي تکامل ، براي تعالي ، براي جانشيني خدا در زمين ، برادران گناهان هر بزرگ باشد از رحمت خدا دور نيست که عفو فرمايد . گناه هر چه عظيم باشد از عفو خدا عظيم تو نيست . به درگاه خداي مهربان خود باز گرديد و قبل از آنکه فرصت از دست برود و روزي که ديگر هنگام عمل سرآمده برسد و قيامت برپا شود جبران گذشته ها را بکنيد . آن روزي که گنه کاران دست خود را به دندان گرفته مي گويند کاش سخنان ناصحان را گوش کرده بودم وعده اي مي گويند ( ياليتني کنت ترابا ) اي کاش خاک بودم عده اي ديگر فرياد مي زنند ( يا ليتي لم اتخذ فلانا خليلاً ) اي کاش فلاني را به دوستي نگرفته بودم . از شما تقاضا دارم که توبه کنيد و به صف مجاهدان صحنه هاي پيکار بپيونديد و از درياي رحمت الهي بهره گيريد باشد که رستگار شويد و شما اي امت حزب الله : خداوند بر همه ما منت گذاشته و امام را به ما عطا فرموده پس شما را توصيه مي کنم به اطاعت از امام چنانچه شهيدان و رزمندگان اطاعت کردند . اي پدران و مادران مواظب باشيد مبادا روز قيامت فرزندانتان به بهشت روند و شما را به جرم اينکه از اعمال نيک فرزندانتان و از جهاد ايشان در راه خدا جلوگيري کرديد و در آتش دوزخ اندازند و شما اي رزمندگان ، اي دلير مردان عرصه پيکار بدانيد امروز چشم همه مستضعفين عالم به سوي شماست . اميدوارم زماني که اين کلمات را مي شنويد پرچم پيروزي اسلام را بر فراز مرقد آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام برافراشته باشيد و اما سخن اصلي من با عزيزان گروه مقاومت است : اي شما که شبهاي سرد زمستاني و روزهاي گرم تابستان را براي رضاي خدا تحمل کرديد و در همان حال از فعاليت دست نمي کشيديد اکنون که اين کلمات از اعماق قلبم جان مي گيرد ، قلبم مالامال از محبت شما عزيزان است روزها و شبهايي را افتخار داشته ام به همراه هم نگهباني داده ايم و يا به ديگر فعاليتهاي گروهي مشغول بوده ايم در نظرم مجسم مي شود و ايمان دارم که خداوند آن کارها و فداکاري هاي شما را بي اجر و مزد نخواهد گذاشت . برادرها همواره فعاليت کنيد و به مصداق آيه شريفه ( يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون يومه دائم ) در راه خدا جهاد کنيد و از ملامت ، ملامت گران هراسي به دل راه ندهيد . از چيزي نهراسيد هر چند که بسياري از افراد نادان شما را سرزنش کنند . تقاضا دارم با يکديگر برادرانه رفتار کنيد و به معناي واقعي کلمه با هم دوست باشيد در برخورد با مردم سعي در جذب افراد داشته باشيد و کوشش کنيد براي مردم نمونه و اسوه باشيد . سخنان امام بايد براي شما دستور و کار و سرلوحه زندگي باشد . دستورات 14 گانه امام جهت خودسازي را مدنظر داشته باشيد و تقوي را نصب العين خود قرار دهيد ، خداوند کريم فرموده است ( و من يتق الله يجعل له مخرجاً ) و کسي که تقوي پيشه کند براي او راه خروج از مشکلات و سختي ها را قرار دهيم . در مقابله با مشکلات صابر باشيد امروز شما اميد اسلام هستيد . والسلام 24/12/1363

سایر اطلاعات

نجوای شهید مهرزاد با برادر شهیدش
برادرم
چه با شکوه آمدی چه باصلابت واستواربعدازسالهاانتظار به دیدار چشمان عاشق ومنتظر شیفتگانت آمدی
بِهت گفته بودم که بازمی گردی
چطور چشمان منتظرمارا غافلگیر کردی و بُهت رادر چشمان ما خشکاندی
   ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پهنای افق نیز ازتوصیف بازگشتت عاجزاست
با قامتی استوار وچهرهای سرشاراز نورآری ‍ درزیرآن حاله بهشت پیدابود به خدا آن نورشدیدتمام اشکهایم رابه ساحل گونه هایم رسانید وپیکر تو زیر موج اشکهایم شفاف تر و زیباترمی شد دیگرنمی توانستم دیگر نمی توانستم درحدمن نبود که پدیده ای به این عظمت راشاهدباشم
پدرم پدرم چه استوار ایستاده بودوخبربازگشت عزیزت رابه همه می دادی
برادرم همه دیدیم که چگونه بااشکهایت استخوانهای درهم شکسته اوراغسل می دادی
مادرم مادرم
اگر فریاد کنی
اگر بخواهی فریاد کنی
اگربخواهی آنچه که به توگذشت
به زبان آوری بی شک طنین صدای داغ دیده ات وفریاد قلب سوخته ات
پنجره قلبهایمان راخواهد شکست وتمام آنهارابه لرزه خواهد انداخت
چگونه می توانی به زبان آوری به چه گذشت وقتی بعد ازسالها (13سال)اورابازدیدی
خوشابه حالت مادرم که درکنارتابوت اوبوی بهشت را حس کردی آن اشکهایی که از شوق دیدار دوباره وریختی پرافتخار ترین اشکها بودند وبا چشمانی این چنین شفاف به یاد اوکه بهترین بود وبهترین  مرگ راانتخاب کرد زیر لب زمزمه می کردی.
  برادرعزیزم شهادتت مبارک

 

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

دوشنبه 25/9/59 امروز ظهر قبل از وارد اهواز شديم پس از پرس و جو کاخ استانداري رفتيم از آنجا ما را به اردوگاه سعدي فرستادند بعد از ظهر آقاي صيادي و جهانگيري آمدند . چهارشنبه 26/9/59 . امروز اتفاق مهمي نيست بچه هايي که مي خواستند بروند جبهه کلانشينکف تميز مي کردند ياد گرفتيم . پنج شنبه 27/9/59 ديشب با حسين تا 3 ساعت نگهباني بوديم قبل از ظهر آقاي صيادي به ما گفت که بايد برويد اردوگاه  پاسارگاد پيش بچه ها .در اردوگاه بچه ها خيلي خوشحال شدند بهنام را ديدم محمد براي شناسايي رفته بود وقتي آمد خيلي خوشحال شد . جمعه 28/9/59 ديشب در آسايشگاه آقاي مازندراني دعاي کميل مي خواهند خوب خواند قبل از ظهر قرار شد با 6 نفر از ديگر از بچه ها برويم تپه هاي فولي آباد پيش عده اي از بچه هاي که براي حفاظت رفته بودند. وقتي به آن جا رسيديم بچه ها سنگر کنده بودند و من هم با اباعبدالله و حسين يک سنگر گرفتيم . اين جا همه جور صداي مي آيد توپ خمپاره کاتيوشا از دو طرف . شنبه 29/9/59 شنيده بودم فولي آباد پشه دارد ديشب موقع نگهباني با چشم خود ديدم هوا هم مه گرفته بود فردا قرار است از قولي آباد برويم صداي توپ خانه خودي و عراق از طرف ؟؟؟ با شدت تمام مي آيد . يک شنبه 30/9/59 امروز اتفاقي نيفتاد از رفتن خبري نيست بچه ها که در مدرسه بوده اند به جبهه رفته اند . دوشنبه 1/10/59 امروز تعدادي زيادي خودروهاي نظامي به طرف سنگر در حرکت بودند عراقي ها براي قطع ارتباط بين اهواز و سوسنگرد تعداد هشت گلوله توپ به طرف جاده شليک کردند که هيچ کدام اصابت نکرد . سه شنبه 2/10/59 امروز با رحيم و غلامرضا گشتي در جنگل زديم عبدالرضا و 10 نفر ديگر هم به ما پيوستند . 3/10/59 امروز با بچه ها رفتيم گشت در پشت ؟؟ ده تقريبا برگي بود براي شکار هم رفتيم ولي چيزي نصيبمان  نشد . سه شنبه 6/10/59 امروز صبح پتوها را جمع کرديم و پايين آورديم اتوبوس آمد و نيرو آورد ما به اهواز رفتيم در اهواز با بچه ها به حمام رفتيم بعدا در اردوگاه لباس شستيم. يک شنبه 7/10/59 امروز قرار شد برويم ماموريت ولي بعدا ماموريت منتفي شد وقتي آماده شديم ناگهان صداي انفجار به گوش رسيد از ساختمان خارج شده به سنگر گرفتيم بعد از پايان انفجارات خمپاره معلوم شد چهار نفر از بچه هاي اردوگاه زخمي شده اند . دوشنبه 8/10/59 امروز بعداز ظهر ما را به جبهه دشت آزادگان آوردند و در خط مقدم جبهه تامين آخرين تانک و خطرناکترين آنها شديم  توپ خانه و خمپاره انداز خودي و دشمن به شدت کار مي کردند گلوله هاي توپ در اطراف به زمين مي خورد صداي ترکش شنيده مي شود شب براي کندن سنگر  500 نفر به جلو رفتيم کاليبر 50 دشمن به شدت کار مي کرد بيش از 700 متر با دشمن فاصله نداشتيم فقط معجزه الهي از تير خوردن راننده جلوگيري مي کرد ساعت 7 صبح به سنگر باز گشتيم . سه شنبه 9/10/59 امروز اتفاق مهمي نيفتاد . چهارشنبه 10/10/59 اتفاق مهمي نيفتاد عمو ميرزا ترکش خورد . پنج شنبه 11/10/59 امروز از صبح زود نيروهاي دو طرف شديدا مواضع يکديگر را مي کوبيدند موقع نماز در پشت تانک خيمه آمد 10 متري منفجر شد سريعا به زير تانکي رفتيم وضع عجيبي بود . جمعه 12/10/59 مانند ديروز مي کوبيدند محمدي نزديک بود ترکش بخورد و خمپاره نزديک سنگر خورد بختياري و کرمي به سرعت خود را در داخل سنگر انداختند . عبدالرضا هم بود . شنبه 13/10/59 امروز صبح آقاي کرمي به خاطر در پاي ماشين آب رفت خيبري از او نداريم . يک شنبه 14/10/59 ديشب نفري چهار ساعت نگهباني داديم آقاي مقدم با ؟؟؟ به آن جا آمدند و گفتند امشب عمليات داريم ادامه باشيد بعد آقاي کرمي هم آمد و او هم آماده شد بحث بر سر اين که چه کسي رود و کي بماند بود آخر قرعه کشديم و قرار شد من بمانم و آقاي کرمي بني صدر را ديده بود . دو شنبه 15/10/59 امروز صبح ساعت 10 حمله نيروهاي ارتشي جمهوري اسلامي ايران تيپ همدان آغاز شد و سريعا پيشروي کردند بعد از مدتي صف اسيران همگي به طرف ما سرازير شدند وضع عجيبي داشتند بعد از ظهر براي ديدن مواضع عراق به آنجا رفتيم وسائل  و مهمات خود را رها کرده و فرار کرده بودند. سه شنبه 16/10/59 امروز آقاي گرشاسب آمده بهنام، حسين، و جلال آبادي هم بالا بودند . و قرار است به هويزه برويم . چهارشنبه 17/10/59 امروز بعد از ظهر سرگرد آمده  گفت بايد برويم فورا وسائل را جمع کرديم با تانک حرکت کرديم و بعد به هويزه آمديم و هواپيماهاي دشمن مرتب حمله مي کردند . پنج شنبه 18/10/59 امروز صبح رفتيم سراغ لودر PMP عراقي ها به جا گذاشته بودند لودر را روشن نشد تانک را آورديم و PMP هواپيماهاي  دشمن مرتب حمله مي کرد . را روشن کرديم و برديم بعد از ظهر خبر دادند که تانک هاي بايد بروند و ما بمانيم تانک ها رفتند و مانديم بعد از موقع عصر نفربرهاي پياده هم خواستند که بروند ما هم وسايلمان را در کاميون گذاشتيم و حرکت کرديم در راه ماشين چپ شد بالافاصله ما را به خمپاره بستند مجبور شديم از آن جا برويم اسلحه را برداشتيم و حرکت کرديم مقداري که رفتيم سوار يک کاميون مهمات شديم و گلوله هاي کالبير 50 از کنارمان در مي شد در جا پياده شديم به زير پل رفتيم بعد از يک ساعت دوباره گفتند بايد برويم و وسائل را جمع آوري کرديم ما 4 نفر سوار يک کاميون شديم و آن طرف حميديه در محل تجمع لشکر قزوين در يک زير پل خوابيديم . جمعه 19/10/59 صبح به حميديه برگشتيم بچه ها را ديديم با ماشين رفتند وسائل را آوردند تعداد مقداري از وسائل را به اهواز آوردند و ظهر در حميديه بوديم بعد از ظهر به اهواز آمديم يدالله آمده بود . شنبه 20/10/59 امشب نگهبان بوديم امروز صبح يدالله رفت شيراز نامه نوشتم به او دادم . امروز چند تا از بچه هاي راشد آمدند اين جا خيلي خوشحال شديم با شورستاني رفتيم وسائل رحيم و غلام رضا را آورديم نارنجک هاي فشنگي کرمي و محمدي را هم آورديم و سرم را باقر اصلاح کرد . دوشنبه 22/10/59 امروز بچه هاي راشد رفتند و قرار است ما هم فردا برويم آن جا رفتيم و غلام رضا از تبريز آمدند برادر غلام رضا شهيد شده است . سه شنبه 23/10/59 امروز غلامرضا و رحيم رفتند تبريز ساعت 10 نظام قاسم پور تلفن کرد گفت علي هم اين جا است فردا به آن جا خواهيم آمد ديشب دکتر حسامي اين جا بود و حسين هم به شيراز رفت . چهارشنبه 24/10/59 امروز صبح سيد تلفن کرد و گفت به آن جا مي آيم به او آدرس دادم آمد با نظام امروز حصار اطراف مدرسه کشيديم ميله هاي حصار را کار گذاشتيم بهنام آمد امشب نگهبان هستيم آقاي اکبري از شيراز آمد و سرگروهبان و دکتر از ابوسخه آمدند. پنج شنبه 25/10/59 فشنگ هاي انبار را شمرديم .جمعه 26/10/59 امروز سيم خاردار هاي اطراف مدرسه را کشيديم . شنبه 27/10/59 امروز تورهاي اطراف مدرسه را کشيديم و اسلحه گرفتيم براي ماموريت . يک شنبه 28/108/59 امروز اتفاق نيفتاد فقط مازندراني به اينجا آمد امشب نگهبان هستيم از ماموريت پيش خبري نيست. دوشنبه 29/10/59 امروز صبح مازندراني به ؟؟؟ رفت و حيدري جلال آبادي دور از وطن و علي پور از شيراز آمدند يدالله هم آمد قرار است فردا صبح به ماموريت برويم . سه شنبه 30/10/59 امروز صبح ميني بوس آمد مهمات وسائل را در آن گذاشتيم و حرکت کرديم مقداري از سنگر خارج شديم به محله ماموريت رسيديم توپ خانه دشمن کار مي کرد. به ستاد رفتيم آن جا سرگرد فرتاش برايمان صحبت کرد از آنجا هم حرکت کرديم و به سوسنگرد رفتيم . سنگرهايمان را يافتيم و در آنجا مستقر شديم . چهار شنبه 1/11/59 امروز فقط سنگرها را مرتب کرديم و اتفاق مهمي نيفتاد. پنج شنبه 2/11/59 امروز صبح با باقر رفتيم براي ديدن تانک هاي سوخته عراقي بعد از ظهر با حيدري ابراهيم و رحيمي رفتيم براي ديدن ؟؟؟ همدان بچه هاي خوبي بودند کاتيوشا شديدا مي کوبيدند به سنگرهايمان آمديم دوباره با حيدري رفتيم پيش نفربرهاي اردبيل با آن ها هم صحبت کرديم . جمعه 3/11/59 ديشب آماده باش بود همه ما تا ساعت 12 بيدار بوديم بعدا نگهباني گذاشتيم هيچ اتفاقي نيفتاد. دو شنبه 6/11/59 امروز صبح با جلال آبادي رفتيم پيش تانک هاي سوخته عراقي آن جا عکس گرفتيم با موشک ماليونکا و اسکور پيش هم عکس گرفتيم بعد از ظهر به شناساني رفتيم . سه شنبه 7/11/59 امروز صبح رفتيبم پيش تانک هاي همدان با ابراهيم و باقر و حيدري آن جا هم عکس گرفتيم يکي از بچه ها موشک ضد هوايي سهند 3 را به ما آموزش داد امروز عصر ما کلت 45 تير اندازي کرديم . چهارشنبه 7/11/59 امروز صبح رفتيم اهواز به مدرسه رفتيم از آنجا وسائل را برداشتيم با جلال آبادي به حمام رفتيم حيدري در مدرسه مانده وقتي برگشتيم من حيدري را ناراحت ديديم علت را جويا شدم گفت سرگرهبان و مجيد شهيد شدند خيلي ناراحت شديم از آنجا به مخابرات اهواز رفتيم آقاي طالب را ديديم بعد از آن دوباره سوار ميني بوس شده و به سوسنگرد آمديم و بعد به سنگرهاي خودمان رفتيم . پنج شنبه 8/11/59 امروز صبح رفتيم براي پيدا کردن پوکه ضد هوايي خمسه آمد خوشبختانه در جايي خوبي بوديم و به ما صدمه اي وارد نشد . جمعه 9/11/59 ديشب بي سيم اطلاع دادند که عراقي ها قصد حمله دارند آماده شديم امروز صبح رفتيم براي شناسايي با باقر و حيدري ظهر وقتي رفتيم غذا بياوريم براي تلويزيون فيلمبرداري مي کردند ما هم رفتيم در همين موقع خمسه آمد با کمال تاسف آقاي راننده ترکش خورده بچه ها او را بردند جلال آبادي ؟؟؟ اهواز بردند. شنبه 10/1/59 امروز يکي از سربازهايPMP  تيربار کلاشي آورد به ما ياد داد يکي يتر هم انداختيم . يک شنبه 11/11/59 امروز موشک تاو ياد گرفتيم . چهارشنبه 14/11/59 امروز با حيدري و جلالي آبادي به ده رفتيم در ده جلال آبادي از ما جدا شد و من و حيدري رفتيم پيش خمپاره اندازهاي وقتي کمي که نشستيم خمپاره آمد حيدري ترکش خورد و زخمي شد و بي سيم زدند که آمبولانس آمد حيدري را به سوسنگرد به بيمارستان برديم بعدا من آمدم پيش بچه ها جلال آبادي را فرستاديم همراه حيدري برود اهواز بعد از ظهر با رحيمي رفتيم بعدا خمپاره اندازها اسلحه جلال را بياورم به کمک احتياج دارند کمک کرديم وقتي آمديم بچه ها که به شهر رفته بودند آمدند بعدا تقريبا گفتند که حيدري شهيد شده که دوست  جلال آبادي هم همراه او به شيراز رفته . پنج شنبه 15/11/59 امروز صبح با رحيمي و باقر به شهر رفتيم در آن جا پس از رفتن به مدرسه به حمام رفتيم بعد از ظهر دوباره به سوسنگرد آمديم . جمعه 16/11/59 امروز صبح آقاي شورستاني و خراساني به اهواز رفتند ظهر آمدند گفتند وسائل را جمعه کنيد برويم نيرو آمد ما وسايلمان را جمع کرده به اهواز آمديم . دوشنبه 27/11/59 بهنام آمد گفت دلاوري ترکش خورده امروز صبح رفتيم  کميته پول گرفتيم براي بليط نبود به پارکينگ هم رفتيم ماشينم نبود به فلکه فرودگاه رفتم ماشين براي اهواز نبود دوباره به خانه برگشتيم . چهارشنبه 29/11/59 امروز صبح رفتم فلکه فرودگاه به محمد آقا ميني بوس براي بهبهان بود سوار شدم نهار را در گنبدان خورديم و بعد از ظهر به بهبهان رسيديم از آنجا هم با ماشين به اهواز رفتيم شب به اهواز رسيديم وقتي به مدرسه رفتيم بچه ها آن جا بودند گروه راشد: به باقر، قديري ، مازنداني هم بودند . پنج شنبه 30/11/59 امروز صبح به ستاد رفتم در آنجا کارم را درست کردم منتظر اتوبوس شدم باقر آن جا بود او را هم ديديم اتوبوس آمد به ايستگاه قطار رفتيم از آن جا سوار قطار شديم و حرکت کرديم.جمعه 1/12/59 امروز صبح به تهران رسيديم . از آن جا به حفظ وحدت رفتيم اميدي علي پور بود دور از وطن و علي آباد هم آن جا بودند ظهر رفتيم بيرون  وقتي آمديم آقاي طباطبايي هم آمد شب را آن جا خوابيديم . شنبه 2/12/59 امروز صبح آماده شديم براي رفتن نامه هم نوشتم به شهيد دادم ميني بوس آمد سوار شديم شب به ايلام رسيديم ساعت 5/12 بود شب را در مسجد خوابيديم . يک شنبه 3/12/59 امروز صبح به طرف اردوگاه حرکت کرديم و به آن جا که رسيديم در اتاقي ساکن شديم . دوشنبه 4/12/59 امروز به ايلام رفتيم در آن جا چراغ قوه و چفيه  خريدم و به حمام رفتيم . 8/12/59 جمعه امروز صبح گفتند بيايند اسلحه بگيريد رفتيم اسلحه و تجهيزات را گرفتيم قرار بود برويم که نرفتيم . شنبه 9/12/59 امروز صبح گفتند آماده باش مي خواهيم برويم آماده شديم ظهر نهار را هم خورديم نماز هم خوانيديم و حرکت کرديم در نزديکي هاي گلان ماشين عقبي مي خواست سبقت بگيريد شيشه جلويش شکست وقتي به گلان رسيديم احمد و عبدالله کمي زخمي شده بودند بعدا به اردوگاه رفتيم شب علي آمد برايمان صحبت کرد. دوشنبه 11/12/59 امروز قرار شد برويم به تيراندازي کنيم رفتيم و بچه ها داشتند تير اندازي مي کردند که آقاي طباطبايي با محسن و عبدالله که ديروز به ايلام رفتند بودند آمد رحيمي 5 تير رگبار از خوشحالي زد . آمديم با آقاي طباطبايي حال و احوال کرديم بعد رفتيم و تيراندازي را تمام کرديم . چهارشنبه 13/12/59 امروز صبح آقاي طباطبايي با اصغر به اهواز رفتند بعدا من و علي و جلال و ابراهيمان و محمد سرباز به کوه رفتيم نهار را هم آن جا خورديم . 14/12/59  پنج شنبه امروز صبح بابک آمد گفت آماده شديم تا به ؟؟؟ سخت اعزام شوديد آماده شديم به گلان رفتيم آنجا ماشين نبود قرار شد فردا برويم پتو گرفتيم و به ارودگاه برگشتيم . 15/12/59 جمعه امروز صبح بلند شديم نماز خوانيديم صبحانه را هم خورديم آماده رفتن شديم وقتي به گلان رسيديم ماشين حاضر بود شيراز شديم در راه خاکي پاسگاه شود شيرين پياده شديم و به راه افتاديم با راهنمايي که از گلان آمده بود کوه شيب تندي داشت در ميان راه چند بار نشستيم وقتي به مقصد رسيديم محمد سرباز و راهنما رفتند پيش بچه هاي ژاندارمري وقتي آمدن گفتند همين جا مستقر بشويد هر کدام يک سنگر انتخاب کرديم من و رحيمي يک سنگر گرفتيم . شنبه 16/12/59 امروز عصر عراقي ها به طرف سنگر عشاير تيراندازي کردند فورا آماده شديم چندتن از بچه ها رفتند بالا ولي عراقي ها فرار کردند . 17/12/59 امروز محمد سرباز و عبدالله رفتند و نارنجک و فشنگ آوردند . دوشنبه 18/12/59 امروز صبح محمد سرباز آمد و گفت عشاير رفته اند و ما بايد به جاي آن ها به بالا برويم و ما وسايلمان را جمع کرديم م و به بالا مستقر شديم اصغر و سياه پور آمدند .سه شنبه 19/12/59 امروز 2 تن از براردان بسيجي آمدند به ما پيوستند و محمد سرباز به گلان رفت براي انجام کارهاي گروهي چهار شنبه 20/12/59 امروز علي جلالي و سياه پور به اتفاق دو تن از برادران بسيجي به شناسايي رفتند .پنج شنبه 21/12/59 امروز فهميديم که محسن مي خواهد به تهران برود قبلا نامه اي براي خانه نوشته بوديم که در پاکت گذاشتيم به محسن دادم که در تهران داخل پست بينداز. جمعه 22/12/59 امروز صبح جعفري و عبداللهي از برادران خرم آبادي با علي جلالي و سياه پور و جلالي و کلاه سبز به کلک باري شناسايي رفتند . شنبه 23/12/59 امروز صبح آقا رفت چايي دم کند وقتي آمد ديديم صورتش کمي سوخته بوده مژه ها و کمي از موهايش سوخته بود به موقع ظهر محمد سرباز گفت مي خواهم بروم تهران نزديکي هاي غروب سياه پور و کلاه سبز از کالک آمدند . يک شنبه 54/12/59  پنج شنبه امروز احمد ، عبدالله و رضا به شهر رفتيم . چهارشنبه 27/12/59 امروز علي جلالي و رضا . عبداله و احمد همراه با 7 تن از برادران خرم آبادي آمدند 2 دقيقه آر پي چي هم آوردند يکي از آن ها را با رحيمي قبول کرديم بعد از ظهر آن را هم محور کرديم موقع غروب برادر جعفري هم از گلان آمد و گفت امشب آماده باش است امروز بعد از ظهر ديده بان گراداد. با خمپاره سنگر تبر بار عراقي ها را منهدم کرد. پنج شنبه 28/12/59 امروز صبح ديده بان قاطرچي عراقيها را زد امروز صبح آماده باش بوديم ولي اتفاقي نيفتاد . 29/12/59 امروز صبح هم آماده باش بوديم . شنبه 1/1/60 ديشب موقع تحويل سال آقاي رحيمي هم به سنگر ما آمده بود و راديو گوش مي کرديم آقاي منتظري داشت دعاي تحويل سال مي خواند که ناگهان صداي غرش توپ خانه دشمن بلند شود . که زيل را به شدت مي کوبيدند همه آماده شديم بعضي ها بالا رفتند من و احمد هم پايين مانديم پيام هاي امام، بني صدر ، دکتر بهشتي ، آقاي رفسنجاني و آيه الله موسوي اردبيلي و آقاي رجايي را گوش کرديم آن جا انبار مهمات عراقي ها را در روبروي زيل هدف خمپاره هاي ما قرار گرفت و آتش گرفت . يک شنبه 2/1/60 امروز آقاي رحيمي بيرون سنگر ما نشسته بود خمپاره آمد خود را به داخل پرت کرد عبدالله گفت اين را حتما بايد نوشت . سه شنبه 4/1/60 امروز با بي سيم  اطلاع دادند که بايد برويم گلان ولي سروان قاسمي آمد و گفت نبايد برويم خلاصه بعضي از بچه ها راه افتادند و رفتند ولي ما مانديم . چهارشنبه 5/10/60 امروز صبح زود آقا علي و علي جلالي آمدند بالا ما هم آماده شده بوديم که بيايم گلان حرکت کرديم در ميان راه موقعي بالا مي رفتيم ابوالفضل سوار قاطر شد  و بالاخره به محل تدارکات رسيديم در آنجا نماز جماعت به امامت يکي از برادران نيروي هوايي به جاي آورديم سپس سوار بر ماشين به گلان آمديم . پنج شنبه 6/1/60 امروز با رحيمي رفتيم آب تني کرديم بچه ها به ايلام رفتند. جمعه 7/1/60 امروز با رحيمي و سلاح هاي PMP را ياد گرفتيم . شنبه 8/1/60 امروز با رحيمي رفتيم ايلام در آن جا به سپاه رفتم بچه ها هم در آنجا بودند . يک شنبه 9/1/60 امروز صبح رفتيم تلفن کرديم به آقاي طالب گفت در ؟؟؟ 10 نفر ار بچه ها شهيد شده اند کوهستاني هم روي مين رفته است بعد هم به کميته تلفن زديم موضع ظهر به سپاه آمديم بعد از ظهر به گلان برگستيم . 13/11/60 امروز صبح قرا شديم ذيل ساعت 3 حرکت کرديم به کنار رودخانه که رسيديم گفتني ها رد آورديم و از رودخانه رد شديم وسط آب من و حسين در آب افتاديم از آنجا که خارج شديم به طرف بالا حرکت کرديم موقع عصر به مقصد رسيديم عراقي ها در 200 متري بودند ايشان بوديم که خمپاره آمد و در ده متري خورد روي سنگر خوشبختانه کسي چيزي نشود دوربين و راديو ؟؟؟ تکه و پاره شد بچه ها رفتند شناسايي . سه شنبه 20/11/60 امروز غروب مصطفي بازگير و يوسف و دوستش آمدند بعدا منصوري و يکي از برادران افغان هم آمدند . شنبه 21/1/60 امروز خواستيم براي مصيبت نامه بنويسم که آمدن خمپاره ها شروع شد و چند خمپاره به اطراف خود و دو داخل سنگر آمد من و اصغر در سنگر نشسته بوديم که ناگهان خمپاره جلوي سنگر ما افتاد و همه به جا تاريک شد ترکش کوچکي به من اصابت کرد اما کاري بود که شد . 24/12/59 امروز علي و دور از وطن از مرخصي آمدند عبدالله هم از ايلام آمد ؟؟؟ به برادران خرم آبادي اضافه شود . آقا مصطفي هم زخمي شد و زخمش سطحي بود و دو تا از بچه ها او را به پايين بردند . 29/12/59 امروز صبح منصوري گفت افغاني ها بايد بروند افغانستان سازمان آن ها را احضار کرده رفتند پايين بروند . 31/1/60 امشب اصغر آمد گفت که بايد برويم ضربه زدن رحيمي و چند نفر ديگر رفتند صبح زخمي شد او را بردند ايلام . 6/2/60 امروز با رحيمي رفتيم پايين که برويم گلان از گلان به ايلام رفتيم بعد از ظهر به ايلام عالي رفتيم به سپاه در آن جا بازگير را ديدم . 7/2/60 امروز شنيديم که اصغر زخمي شده بعد از ظهر  به ديدم او رفتيم شب دوباره به سپاه برگشتيم . 8/2/60 امروز با رحيمي به گلان برگشتيم .8/2/60 امروز با رحيمي به گلان برگشتيم عبدالله و مصطفي را در سپاه ديديم گفتند ابوالفضل زخمي شده است از گلان هم به بالا آمديم . 9/2/60 امروز غروب عبدالله و مصطفي آمدند گفتند طباطبايي آمده است و پاليزبان علي اصغر هم آمده. 12/2/60 امروز علي دوري و رضا و اميدي از پايين آمدند دوري نامه يا را آورد و نامه از ننه بود تصميم گرفتم به زنگي آباد بروم و ساعت 2 بچه ها رفتند من بي سيم چي بودم . 13/2/60 امروز وسائل را جمع کرديم و به تپه ؟؟؟ رفتيم منصوري و بعضي از بچه ها رفتند جسد آوردند و با هم رفتيم پايين از آن جا به ايلام رفتم تلفن فارسي را نتوانستم بگيرم شب را در آن جا بوديم و  نور علي و سعيد خوابيديم . امروز به گلان رفتيم در آنجا با دو دانشجوي پزشکي آشنا شديم شب را پهلوي ضد هوايي خوابيديم . 14/2/60. 15/2/60 امروز دوباره به اسلام آمديم و در آنجا علي و حسين هم آمدند  بليط را گرفتيم براي تهران ساعت 5 حرکت کرديم گردنه اسدآباد مه غليظ بود . 16/2/60 امروز صبح به تهران رسيديم با علي به خانه شان رفتيم شب را در آن جا بوديم . 17/2/60 امروز صبح با علي تا سر جماران رفتيم از آن جا به خانه بديع الله آمديم زن داداش و زن دائي آن جا بوديم . 21/2/60 امروز صبح رفتيم به ديدار آقا خيلي خوب بود بعد از ظهر هم رفتيم آقا طالب را بينيم مثل ديروز نبود رفتيم خانه دائي .والسلام

دست توشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم اله الرحمن الرحيم

مسعود جان سلام . ممکن است کساني بگويند کسي که يک بار به جبهه رفت ديگر دين خود را با دعا کرده است به آنها بگو تا ظلم هست مبارزه است تا استعمار هست جنگيدن هست مسئوليت بر گردن همه هست و هرگز تمام نمي شود . سعي کن آن چه را در اين مدت 3 ماه به زحمت فراوان به دست آورده اي آسان از دست ندهي مايه رنج و زحمتت را محکم نگاه داد تو خودت را به دست آورده اين خود الهي ات را خود واقعي ات را مواظب باشد . گفتم که مسئوليت هرگز تمامي نخواهد داشت بايد اضافه کنم که در يک صورت امکان اداي دين وجود دارد و آن در مورد کسي است که با مال و جان و هر آن چه دارد در راه خدا جهاد کند و در راه خدا شهيد شود آنگاه دين خود را ادعا کرده پس بدان که بايد براي ادعاي دين که بايد براي ادعاي دين تا لحظه آخر تلاش مي کرد . ساعت 30/5 مسعود جان نمي دانم تاکنون که به تحرير اين کلمات مشغولم چه کاري انجام مي دهي اميدوارم که به کار بيهوده اي مشغول نباشي و آن مسئوليت تداوم حرکت الي الله را هرگز فراموش نکني . ساعت 10/7 مسعود عزيز نمي دانم اکنون چه چيز فکر مي کني حتما در مسجد مشغول نماز هستي يک نفر را اين جا هست که هر وقت چشمم به او مي خورد به ياد تو مي افتم اسمش محمود رضا کريمي است و خيلي هم شيطان است و هميشه مي خندد خيلي دلم مي خواست الان تو اين جا بودي واقعا جاي تو خالي است و هميشه به ياد تو هستم . نمي دانم روزي اين سطور را مي خواني يا نه به هر حال خودم را ملزم مي دانم که قسمتي از کارم را روي کاغذ بياورم .اگر چنين نکنم مطمئنم که بعدا پشيمان خواهم شد شنبه 30/11/61 ساعت 30/11 برادرجان ديشب با سيد علي تا ساعت 11 صحبت مي کرديم دوباره بسياري از مسائل صحبت کرديم درباره تو دوستي من و تو و هم چنين روابط دوستانه تو با سيد علي و جريانات مدرسه راهنمايي مدتي صحبت کرديم و او براي من درد دل کرد و حقايقي را در آن مورد براي من گفت درباره تو خودش و ديگر مسائل و يک شنبه 1/12/61 دوست بهتر از جانم امروز با اتوبوس از اهواز به اردوگاه شهيد دستغيب مي رفتيم در ميانه راه يک باره چنين گفت . اگر مهرزاد شهيد شود صداي دلنواز پرندگان براي هميشه قطع خواهد شد و او دلنواز به گوش من نخواهد رسيد و اين کلمات بي اختيار مرا به ياد انداخت و يکباره شعر گونه اي از فکرم گذشت و به صورت اين کلمات را از زبانم جاري شد و من آن را روي کاغذ آوردم که فراموشش نکنم . آن گاه که تو و ديگر در ميان ما نباشي . اگر روزي چنگال غم قلبم را وحشيانه در هم فشار داد نمي دانم به که پناه برم و اندوه جانکاه خويش را چگونه به زدايم . اما ، اما اگر روزي به معبود پيوستي و در جوار حق استقرار يافتي به دوستيمان قسم مرا شافع باش. يک شنبه 2/12/61 مسعود جان امروز بعد از ظهر در چادر تنها بودم و براي خودم نوحه خواني مي کردم قسمتي از آن خيلي زيبا بوده فکر کرده که خوب است آن را براي تو بنويسم شايد اگر شهيد شدم . اي برادر اي بسيجي جان نثار مکتبم . مرد ميدان نبردم پايبند مذهبم . با تو گويم راز دل کن گوش آخر مطلبم . بعد قتل من رسان زود اين پيام بر مادرم . گو آيا افغان چو من گشتم شهيد با افتخار . از غمم افغان مکن اي زينب اين روز گار . باد جاويدان خميني آن ولي و رهبرم . در نبرد حق و باطل داشتم مادر اميد . گردم اندر راه قرآن چون علي اکبر شهيد تو شوي در محضر زهراي اطهر رو سفيد . گو پيامم را رساند سوي امت خواهرم . هر زمان مادر نمود ياد از قبر شهيد . گريه کن بر قاسم بر اکبر اي نيکو نهاد . کم رفيقان مرا تشويق از بهر جهاد . تا بيايد آن عزيزان در کنار سنگرم . سه شنبه 3/12/61 مسعود عزيزم سلام . امروز مسئول تبليغات گردان براي ما مجله پيام انقلاب آورده بود و من آن را مطالعه مي کردم در صفحه آخر به شعري از جواد محدثي برخوردم براي اين که تو هم از خواندن آن لذت ببري آن را مي نويسم هر چند که ممکن است هرگز به دست تو نرسد . با فجر انقلاب . ناگهان ، نفس گرم کدامين عيسي ، بر تن مرده صد ساله اين خلق دميد ؟!، يد بيضاي کدامين موسي ، نور از ديده ي هامان بر بود ، عقل را از سر فرعون ببراند، عشق اخلاص کدام ابراهيم ، آب بر آتش نمرود بريخت ، قدرت قدس کدامين جبريل ، مشت حق بر دهن باطل زد ، همت و صبر کدامين خلق افتاد ، در شتابان دل اين خلق افتاد ، يا که اعجاز چه روح اي ، با سر انگشت مسيحاي خويش ، پيکر مرده و افسرده اين ايران را ، به خداوند قسم ،بار دگر احيا کرد؟ آن کدام آذر بود ، آن کدام آتش برخاسته از سينه خاکستر بود ، که چنين غوغا کرد ، که چنين محشر بي سابقه اي برپا کرد ، راي اين فجر اميد ، بر دميد از ايران ، همه جا برافراشته از خون شهيد ، فجر اسلام که از راه رسيد ، ظلمت ظلم نهان شد آري ، روز را داد نويد ، مسعود جان ميداني اگر من شهيد شدم چه رسالت سنگيني بر دوش تو خواهد بود هر چند که تو آن قدر پاک و مهيا براي شهادت هستي که احتمالا خيلي زودتر از من شهيد خواهي شد اگر خدا بخواهد ولي به هر حال لازم است که حرف هايم را با تو در ميان بگذارم . برادرم بايد مهيا شد . بايد کوله بار هجرت را بر پشت نهاد و آماده گام نهادن به سوي ديار عاشقان گرديد و در آن کربلا بايد خون ريخت و خون داد و با روشنايي آن به مشکلات ظلمت شتافت فقط خون فقط خون مي شکفد جوانه مي زد گل مي دهد . خدايا تو چگونه افرادي را به سوي خويش مي خواني مگر آن ها چه کساني هستند که خود خبر شهادت قريب الوقع خويش داده و مي گويند پس از ماه ها انتظار عاقبت لحظه اي مرگ فرا رسيده است خدايا تو چگونه گلي را از بستان فرا مي خواني و خدايا اگر لياقت اين فوز عظيم را ندارم تو که مي تواني با لياقتمان کني تو که مي تواني نفسمان را در هم شکني غرورمان را خرد کني ضعفمان را بپوشاني پس کمک کن تا نداي اولياء تو را از جان نوا داده و لبيک بگوييم به هل ناصر ينصرني حسين (ع) بهشتي ها ، منتظري ، باهنرها ،و رجايي ها و... باشيم . آري زندگيمان با شهداء با لحظه لحظه زيستن شهداء در هم آميخته است کسي از شهادت شهيد مايوس نمي شود چرا که خونش رهگشا است و هزاران رزمنده مي پروراند و به گفته امام عزيزمان : هر پرچمي که از دست تواناي سرداري بيفتد سردار ديگري آن را برداشته و به ميدان مي آيد . آري برادرجان بايد رفت بايد قيام کرد که اکنون هنگام امتحان است . خيز و با پاي و سر اندر پي جانانه شتاب ، خونفشان شعله کشان سرخوش مستانه شتاب ، به کفن خنجر ايمان به کفن ساغر نور ،بر لب آواي ظفر بي دل و ديوانه شتاب ، بر فکن دريم خورشيد غبار از رخ جان ، شانه بر شانه مردان و زن و مردانه شتاب ، در خمستان فنا جام بقا مي بخشند ، همه تن پاي شد و بر سر خمخانه شتاب ، مسلخ عشق تجليگه محبوب دل است ، به تماشا رخ يار عجولانه شتاب ، مي گلرنگ شهادت بخش تار ساغر عشق ، وانگه اندر شرر شمع چو پروانه شتاب .با شهيدان ز دل و خاک به معراج يقين ، مه صفت هال در بر افشان و شهيدانه شتاب ، سينه ات گر شود آماجگه خنجر خصم ، خنجر از دست منه بر صف بيگانه شتاب ، بارش تيغ کجا همت عشاق کجا ، زير باران بي منزلگه جانانه شتاب . شنبه 7/12/61 دوست عزيز سلام عليکم . مي دانم که به سرودي که قصه دارم هم اکنون در اين دفتر بنويسيم خيلي علاقه داري دليل هم آن را مي نويسم تا هر وقت آن را بخواني يادي از من کمترين هم بکني هنوز هم يادم هست که وقتي من در گردان 964 بودم براي من نامه نوشتي بودي و در آخر آن قسمتي از اين سروده را نوشته بودي و اکنون لحظه اي مه رد آن نامه به دست من رسيد در جلو چشمانم هست که چه زيبا نوشته بودي . بسمه تعالي .خواهم زسوز دل به سوگ جان بنشينم ، در بستر حخق با غم سيارن نشينم ، اندوه با همگنان در دل نشانم ، افسوس را با همگنام بر خوان نشينم ، پيمانه در کف گيرم از خونا به دل ، با ياد سرمستان حق پيمان نشينم ، رفتند ياران چابک سروان ، دشمن شکاران ، آن حق گذاران ، شد خانمان عشق و بر جا مانده ام من ، رفتند همراهان و تنها مانده ام من ، داغ شقايق هاي پر پر گشت دارم ، 72  پاکيزه پيکر کشته دارم ، افسوس گلهاي به غارت رفته از باد ، اندوه به خون آغشته دارم ، به عنوان حديث درد از شعرم شنيدن ، کين نامه را با خون دل نوشته دارم ، اي غم گساران ، از هجر ياران، اشکم چو باران بارد به دامتان ، آري به خون آغشته ام اين خامه آري ، از سوز جان بنوشته ام اين نامه آري (2) بگذار تا با ياد سيماي بهشتي ،بگذار تا بر سر معذاري بهشتي ، بگذار تا بر سر زنم دست تاثر ، بشکسته باد اهرمين دستي که ببرد ، سرو بلند گلشن آراي بهشتي ، رفت آن دلاور آن يار رهبر ، دمساز امت غمخوار کشور ، بشکسته اهريمني دستي که ببريد ، سر و بلند گلشن آراي بهشتي ، هرگز مبين آتش فرآز از غم رهايي ، آن کس که آتش زد به اين حزب خدايي (2) دردا بهشتي رفت و با ياران خود رفت ، سرباز حق در سنگر ايمان خود رفت ، اسلام جاناش بدو جانشين خميني ، تا ملک جانجوي از پي جانان خود رفت ، سردار جمهوري اسلامي به خون خفت ، آري بهشتي بر سر پيمان به خون خفت ، آن مهربان رفت از تن روان رفت ، از سنگر عشق آن قهرمان رفت ، آزاد مردان چون ز جان پيمان سپردند ، ماندن بر پيمان خودتا جان سپردند (2).مسعود جان سلام . ديروز صبح با سيد علي به لشکر فجر رفتيم تا براي تو تلفن بزنيم ولي متاسفانه تماس برقرار نشد ظهر به ادروگاه رسيديم همين که داخل چادر خودمان شديم ساسان فرهادي ، پرويزي و محسني هم به چادر ما آمدند و مدتي با هم بوديم حدود ساعت 2 بعد از ظهر يکي از برادران آمد و گفت که برايت نامه آمده است من فورا فهميدم نامه تو است رفتم آن را بگيرم ولي مسئول تعاون در چادرش نبود و نامه تا ساعت 8 شب به دست من نرسيد شب قبل از شام نامه ات را خواندم و شادي و سرور من در آن لحظه را فقط خودم درک مي کنم و خداوند ، بعد از شام همه ما را به رزم شبانه بردند و چون تا ساعت 15/3 بامداد در حال مانور بوديم نتوانستيم جواب نامه را بنويسيم و امروز بعد از ظهر جواب نامه را نوشتم . اي صبا از من به اسماعيل قرباني بگو ، زنده برگشتن ز کوي يار شرط عشق نيست

برادرم سلام . مسعود جان چند روز است که با تو سخني نگفته ام درد دل با تو نگفته ام . ديروز نامه ات آمد جواب آن را نوشتم به همراه يک مهر نماز به تراب زاده دادم که بياورد و برادر جان امروز ظهر در بين نماز امام جماعت سوره توحيد را تفسير کرد بعد از آن بي اختيار به ياد تو افتادم . در پيش چشمم مجسم شدي که عيد نوروز است و تو به ديدن ما در اردوگاه آمده اي ما آماده شده بوديم براي عمليات وقتي تو را رد آن جا ديدم خيلي خوشحال شدم و در دل گفتم خدايا اگر آرزوي به دل ندارم جزء شهادت بعد از آن صحنه جنگ را به نظرم آمد ديدم که هوا تاريک بود بود من تير خورده بودم و نفس هاي آخر را مي کشيدم سيد علي بالاي سرم بود به من گفت آيا حرفي داري به او گفتم به مسعود بگو همان قول را که به من دادي اکنون در اين لحظات آخر به تو مي دهم قول مي دهم اگر به لقاء الله پيوستم از خداوند بخواهم که تو را به نزد من آورد . سه شنبه 23/1/62 مسعود جان سلام .چند روزي است که در اين دفترچه چيزي ننوشته ام اما اکنون فشار کلمات گفتني افکارم که قلبم را مي فشارد ديگر جايي براي سکوت نمانده است و اما : دو شب قبل آماده شديم براي عمليات گردان ما قرار بود دومين گردان عمل کننده باشد بدين طريق يک گردان ديگر خط اول عراقي ها را بشکند و تپه 178 را تصرف کند و گردان ما بعد از آن براي استقرار روي جاده ناصري عمل کند عمليات ساعت 11 و 10 دقيقه شروع شد و توپ خانه خودي به شدت مواضع عراقي را زير آتش قرار داشت ساعت 20/11 خبر آمد که خط شکسته شده است و گردان ما از کانال خارج شد و ما حرکت کرديم به طرف محل دريگري من نفر اول بودم سيد علي هم پشت من حرکت مي کرد ما دسته 2 بوديم و هر چه سريعتر مي رفتيم به دسته 1 نمي رسيدم يک باره متوجه شديم که وسط ميدان مين هستيم يکي از برادران واحد شناسايي به کمک ما آمد و در محور باز شدن ميدان شروع به حرکت کرديم در همين موقع صداي دو انفجار به گوش رسيد به عقب نگاه کردم ديديم انفجار در داخل ستون ما رخ داده است کمي به جلو رفتيم ديدم که به جزء من و مظفر رستمي و مرودشتي و سيد علي کسي ديگر نمانده است و ما جلو افتاده و گم شده بوديم پس از مقداري راهپيمايي به يک ستون از نيروهاي خودي رسيديم و همراه آنها حرکت کرديم . به هر حال با تمام سختي ها به تپه رسيديم و با نيروهاي عراقي درگير شديم چند بار به دليل ناهماهنگي نيروهاي نزديک به محاصره شدن بوديم که از حلقه محاصره خارج شديم برادر عزيز ما با چه شور و حالي با چه شادي  و شعفي حرکت مي کرديم اما چگونه نظم به هم خورد نمي دانم همين قدر مي دانم که نيروها با فرماندهي هماهنگي نداشتند و مجبور شديم به عقب برگرديم ساعت 5/5 صبح وارد کانال پشت خط شديم در حالي که شهداء و زخمي ها در پشت سرما مانده بودند در آن شب خوب ها انتخاب شدند و به لقاء الله پيوستند تا چه کسي اين بار مسئوليت خطير را به منزل برساند . ديگر تحمل ماندن در اين جا را ندارم قلبم در جبهه  است چند روز قبل خبر شهادت محمد زماني را شنيدم نه ديگر نمي توان نشست بايد رفت بيان احساساتم ممکن نيست تنها مي دانم که زندگي ام به اسلام خدمتي نکرده مي خواهم خونم را به پاي نهال بارور انقلاب  اسلامي بريزم شايد شهادتم خدمتي به اسلام کند شايد قلبي را نرم کند شايد کسي را گمراهي را هدايت کند بايد رفت . 27/12/62 ساعت 20/10 بعد از ظهر زنگي آباد . امروز سخني از امام را ديدم که نوشته بود در روايت است که پرونده ما را هفته اي دو بار نزد امام زمان مي برند و ما که ادعا داريم شيعه و پيرو آن بزرگوار هستيم . من ترس دارم که امام زمان نعوذ بالله هنگامي که نامه اعمال ما را نزدش مي برند پيشگاه خدا شرمنده باشد برادرها حديثي هست از امام صادق (ص) که مي فرمايد : کونوا لنا زينا و لا تکونوا علينا شينا . از براي ما زينت و افتخار باشيد و براي ما مايه سرافکندگي نباشيد . اين حديث خطاب به ماست به ما که اميدواريم مايه سرافکندگي امامان بزرگوارمان نباشيم هر چند که زياد هم مطمئن نيستم چنين باشد به هر حال بايد سعي و کوشش کنيم که لااقل اگر موجب افتخار و سربلندي امامان بزرگوارمان نيستم موجب خداي ناکرده شرمندگي امامان عالي قدرمان نباشيم . والسلام

،خر تلاش کرد . ساعت 30/5 مسعود جان نمي دانم اکنون اخآااماعتخعاحخعتخاناخلهخکلعلتخکهلخکلعخلاخگهغهخذمتنلخلذتنذهعلذ

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز صبح از مرودشت حرکت کرديم به ناحيه و سپس به منطقه رفتم و از آنجا ما را به مقر صاحب الزمان (عج) اعزام کردند ساعت 5/5 تقسيم و حرکت کرديم من و سجاديان و صادقي به المهدي و حميد شبانپور به لشکر اعزام شديم باقي بچه ها ماندند تا بعد اعزام شوند قرآن خودم و کارت جوکار را در ميني بوس جا گذاشته ام به مرودشت تلفن زدم که به مهدي بدهند بياورد.ساعت 5/5 به اميديه رسيديم از حميد خداحافظي کرديم در اينجا به چند نفر از برادران مرودشتي برخورد کرديم گروهان را صبح زود اعزام کرده اند. امروز برادر حسيني را ديدم در تعاون بود برادر غريب سعيدي و يکي از برادران اهل شمس آباد برادر خسروي دالوندر حمزوي را ديدن همراه طهماسبي به اتاق واحد ادوات رفتيم زارع را هم آنجا آشنا شديم اهل تاج آباد است شب را هم آنجا شام خورديم و در نمازخانه استراحت کرديم.امروز بلاغي را ديدم طهماسب کريمي و برادر امين حاتمي را امروز ديدم.امروز فرهاديان فر را بعد از 5/1 سال دوري دوباره ديدم هنوز هم در گردان فجر است گفت پا بسته اسير شده.شکوهي شهيد شده. امروز صبح ساسان ـ بختيار و قرقاني هم به اينجا آمدند ديشب احيا بود.مراسم خوب و با صفائي بود به ياد مسعود و آيت و رضا و ديگر بچه ها افتادم با خودم مي گويم کاش آنها را هم آورده بودم.امروز همراه ساسان و باقي بچه ها معرفي گرفتيم و به طرح و عمليات رفتيم و اسامي ما را در آنجا نوشتند برادر فرهادي را ديدم و از وي اجازه گرفتيم که در سالن گردان فجر اقامت کنيم. امروز صبح موقع احياء برادر طراوت و قائد شرف هم آمدند در نمازخانه همديگر را ديديم.امشب موقع خواندن دعاي افتتاح برادر اسحاق کارگر هم پهلوي من آمدند زيادي با هم صحبت کرديم امروز نامه اي براي منزل نوشتم.امروز دوباره برادر زارع آمد ظاهرا مي خواهد برود به مرودشت. برادر ناطق به ساسان گفته که فردا بايد به اردوگاه برويم امشب برادر خسروي احوال ما را گرفت و گفت هنوز به جائي معرفي نشده ايد که جواب منفي بود امروز ظهر برادر سجاديان هم به آموزش، ش،م،ر رفت و ما 5 نفر شديم. امروز يکي از برادران طرح و عمليات به ما گفت که آماده شويد جهت حرکت به اردوگاه سريع آماده شديم فرهاديان خواب بود براي خداحافظي تکه کاغذي نوشتم به برادري دادم که به او بدهد سوار ميني بوس شديم و حرکت کرديم ساعت حدود 10 رسيديم وقتي به طرح و عمليات مي رفتيم در راه برگ ماموريت راننده را باد برد و ساسان هم مثل باد دنبال آن دويد بعد از 20 ـ 30 متر آن را گرفت بعداً ساسان گفت که اين را در دفتر خاطرات خود بنويس.به محض اين که به محوطه طرح و عمليات رسيديم ساسان هندوانه آورد و داخل سنگري شديم و خورديم ظهر هم ساسان نهار گير آورد و خورديم برادري به نام زارع هم بود پرويزي و بهمن را مي شناخت کلي با هم گپ زديم بعد از ظهر هم از خاطرات جبهه هاي قبلي صحبت کرديم و از عمليات ها گفتيم و شنيديم شب هم برادر زارع موتور برق را روشن کرد و روي سنگر شام خورديم و تا آخر شب با هم صحبت کرديم شب تا حدود ساعت 2 و بعد از آن در اردوگاه مانور و عمليات شبانه بود.امروز برادر ناطق و برادر اسلامي به سنگر آمدند تا موقع عصر از خاطرات جنگ با هم صحبت کرديم و عصر معرفي گرفته و به گردان الفتح رفتيم و در چادر فرمانده گردان برادر چگيني مدتي صحبت کرديم و آخر قرار شد که به گروهان رمضان مرودشت برويم بعد از آن پهلوي برادران گروهان رفتيم برادران را ديديم بعداً براي نماز و شام در تدارکات اردوگاه پهلوي برادر حميد فرقاني بوديم سپس براي استراحت به اردوگاه گروهان برگشتيم و بعداً براي برگزاري دعاي توسل به نمازخانه موقت اردوگاه رفتيم امروز صبح پرويزي و بهمن به همراه چند نفر ديگر به سنگر آمدند و تا ظهر با هم صحبت مي کرديم.امروز بعد از نماز مغرب و عشاء سريعاً شام خورديم و سپس به خط شديم جهت عمليات شبانه پس از مدتي راهپيمائي به ميدان تير رسيديم که در آنجا برادران آر پي جي زن و تيربارچي تمرين تيراندازي در شب داشتند حدود ساعت 5/1 به اردوگاه برگشتيم. امروز صبح از جهاد مرودشت به گروهان ما آمدند دو تن از برادران جهاد بنام مهراب محمدي و شيرزاد عمادي به چادر حميد زارع آمدند و خبري هم براي رستم آورده اند که دستم بايد به مرودشت برود ما هم نامه اي براي اسفنديار نوشتم و به ايشان دادم که به سيروس بدهند که به زنگي آباد ببرد بعد از ظهر حرکت کردند رستم و عزيز زارع هم همراه ايشان رفتند شب هنگام ساعت 5/6 حرکت کرديم براي عمليات شبانه در آغاز حرکت ساسان نوحه اي خواند و حرکت کرديم و حدود 15 کيلومتر راهپيمائي کرديم و عمليات مانور شروع شد عمليات ناهماهنگي بود و حدود ساعت 4 صبح نماز خوانديم و به اردوگاه برگشتيم.امروز صبح موقعي که به اردوگاه برگشتيم قائد شرف و برادر طراوت هم در چادر خواب بودند قرقاني هم چادر درست کرده و خوابيده بودند ما هم پس از خوردن صبحانه به علت خستگي خوابيديم يکي دو ساعت خوابيديم ولي چون هوا گرم بود بيدار شدم بقيه خواب بودند مقداري مطالعه کرده دوباره به خواب فرو رفتم حدود ساعت 2 بيدار شديم که رفتيم براي نماز شب هم بعد از نماز جماعت و غذا به دعاي توسل رفتيم و حدود ساعت 11 به چادرها برگشتيم قبل از ظهر محمد حسن سجاديان به چادر آمد و روز بود موقعي که مي خواست برود دو عکس دسته جمعي با هم گرفتيم. امروز صبح پس از صبحانه شروع به مطالعه کردم فرقاني و ساسان هم به اهواز رفتند گفتم براي من چپيه بخرند بعد از ظهر هم به حمام رفتم شب هم دعاي کميل برگزار شد ولي زياد با حال نبود من هم دعا را به تنهائي خواندم و بلند شدم. امروز قائد شرف و طراوت به مقر دست بالا رفتند بعد از ظهر شيروان دهقانيان به اينجا آمد صبح هم عزيز رحيمي آمد که ساعتي در چادر با هم نشستيم و گفت که در گردان پرويزي است دو نفر از برادران مرودشتي هم به اينجا آمدند که موقع رفتن حميد و چند نفر ديگر همراه ايشان رفتند يکي از آنها مشغول تدارکات گردان فتوت بودند. امروز صبح از خانه خارج شدم و به مرودشت رفتم در آنجا يکي از برادران را ديدم و گفت که ساسان گفته امروز حرکت خواهيم کرد من به بسيج رفتم و در آنجا منتظر ساسان شدم عباس از بندر عباس تلفن زد و کمي با هم صحبت کرديم بعد ساسان نلفن زد و گفت به ستاد بيا در ستاد فرقاني هم آمد و بليط نگرفته بود قرار شد من هم بروم وسائل خود را بياورم با امير به زنگي آباد رفتم از رضا خداحافظي کردم و همراه اسفنديار به مرودشت رفتم در آنجا نهار خوردم و به ستاد رفتم بختيار هم به آنجا آمد و گفت که فرقاني بليط نگرفته و قرار است با يک نيسان برويم بعد از مدتي فرقاني و ساسان و نيسان آمد رفتيم و بار زديم و به جوشکاري رفتيم و به خانه ساسان رفتيم و قرار شد که شب ساعت 5/1 حرکت کنيم حدود ساعت 5/3 بيدار شديم دنبال مشهدي سهراب رفتيم.حدوداً ساعت 3 از مرودشت خارج شديم و به شيراز دنبال فرقان رفتيم در خيابان فرودگاه جديد نماز صبح را خوانديم و حرکت کرديم صبحانه را در قائميه خورديم و نهار را در ساعت 1 در بهبهان خورديم و حدود ساعت 5/8 به اهواز رسيديم و شام خورديم حدود ساعت 5/9 از اهواز خارج شديم و در دژباني جلو ما را گرفتند ساسان و سهراب به پاسگاه دژباني رفته و اجازه گرفتند حدود ساعت 12 به تيپ رسيديم و چند نفر از بچه ها بيدار بودند و نشستيم و مدتي صحبت کرديم و سپس خوابيديم. امروز صبح ساسان مرخصي گرفت و همراه سهراب به لشکر رفت. امروز صبح قائد شرف و طراوت به ستاد تيپ رفتند براي انتقال به لشکر و ساسان هم از لشکر آمد.خدا رضا کشتکار هم به ما سري زد و پهلوي کريمي رفت قبل از ظهر برادر سجاديان به چادر ما آمد و گفت که مرخصي گرفته و مي خواهم به مرودشت بروم من هم نامه اي براي پدرم نوشته و به وي دادم.بعد از ظهر با برادران در چادر نشسته بوديم و از خاطرات جنگ صحبت مي کرديم عصري با فرقاني ساسان و بختيار نشستيم و در مورد وضعيت خودمان صحبت کرديم. امروز صبح گردان را به راهپيمائي بردند و ما هم به حمام رفتيم وقتي از حمام آمديم برادر بانشي و جابري همراه مشهدي سهراب به چادر آمده بودند گردان حدود ساعت 11 از راهپيمائي آمدند شب برادر محمدرضا زارعي پهلوي ما آمد. امروز قرار شد که در دسته 3 سازماندهي شويم من آر پي جي زن ساسان کمکي و بختيار فرمانده دسته و فرقاني هم تک تيرانداز عصري رفتيم براي گرفتن اسلحه و فقط بختيار سلاح گرفت شب قسمت آخر دعاي کميل را ساسان خواند. امروز ايگدر و خدارضا به چادر ما آمدند بعد از ظهر برادر استواري همراه طراوت به چادر آمد مدتي نشستيم و با هم صحبت کرديم شب هم سيد مرتضي حيات منش به نزد ما آمد.امروز صبح برادر استواري و طراوت به لشکر برگشتند شب هم به مانور رفتيم باز هم مانور ناهماهنگ بود صبح حدود ساعت 5/4 به اردوگاه رسيديم. امشب برادر آهنگران به اردوگاه آمدند و دعاي توسل و مراسم عزاداري برگزار شد. امروز صبح همراه فرقاني مرخصي گرفتيم و به اهواز رفتيم در آنجا به نساجي رفتيم و نامه اي براي منوچهر نوشتم که پهلوي ما بيايد بعد به شهيد دستغيب رفتيم در آنجا عزيز را ديدم بعد پسر خواهر کيامرث را ديدم ظهر را در اتاق عبدالرضا زارع بوديم بعد از ظهر هم به استخر رفتيم سر چهار راه نادري از زارع جدا شديم و پس از مدتي گشت زدن در خيابان به اردوگاه برگشتم و حدود ساعت 8 به اردوگاه رسيديم.امروز صبح برادر ابراهيم عسکري به چادر ما آمد و گفت که در ارسنجان مي خواستند که برادر کبيري را ترور کنند که افراد را دستگير کرده اند و يکي شان هم کشته شده بعد از ظهر برادر زارع و برادر آزادي هم به چادر آمدند شب هم دوباره به چادر آمدند. امروز گفتند که آماده حرکت باشيد وسائل را جمع آوري کرديم فرقاني هم مرخصي گرفت و من نامه اي براي مسعود نوشتم و به او دادم و بعد حرکت کرديم پس از مدتي راهپيمائي در کنار کارون به محل اردوگاه رسيديم در اينجا هم ندانم کاري مسئولين باعث نارضايتي برادران شد قبل از ظهر چادرها را برپا کرديم و بعد از ظهر هم هنوز غذا و يخ نيامده بود که به کارون رفتيم و تا ساعت 3 در کارون شنا کرديم و به چادر برگشتيم و نهار خورديم ساعت حدود 5 بود که يخ آوردند. امروز آموزش قايقراني و حمله به ساحل ديديم. امروز مانور و تمرين داشتيم قبل از ظهر هم رسول شاني را ديدم که در واحد آموزش يگان دريائي بود. امروز تمرين استتار در آب داشتيم و شب گروه سرودي از آموزش و پرورش شيراز آمده بودند و فيلم سقاي تشنه لب را هم نشان دادند. امروز براي آموزش رفتيم ولي چون قايق نبود برگشتيم و اجازه گرفتيم که به رودخانه برويم بعد با صياد 6 مرتبه عرض رودخانه را بي سر و صدا طي کرديم.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز صبح به طرف مرودشت حرکت کردم و به خانه عليرضا رفتم و از آن جا نامه براي ساسان گرفتم و از آن جا به شيراز رفتم و به خانه خاله رفتم و تا حدود ساعت 3 آن جا بودم و سپس به پارکينگ رفتم و ساعت 5 با اتوبوس حرکت کرديم شام را در چهل چشمه خورديم و حرکت کرديم اما نرسيده به دشت ارژن پشت راهبندان متوقف شديم و پليس راه اطلاع داد که به علت برف سنگين از پل هوائي عبور نمي شود کرد و به همين دليل ساعت 5/11 به طرف شيراز برگشتيم و ساعت 5/12 به شيراز رسيديم و من ساعت 1 به خانه خاله رفتم (يکشنبه 19/10/1361) . امروز صبح حدود ساعت 5/10 خداحافظي کردم و به چهار راه راهنمايي رفتم و در آنجا پدرم را ديدم تا ظهر با هم بوديم و نهار را هم با هم خورديم و سپس به مرودشت رفت و بعد از آن هاني و دو نفر ديگر را در ايستگاه اتوبوس ديدم و سپس به پارکينگ رفتم و حدود ساعت 5/3 حرکت کرديم و شامرا در ؟؟؟ بهرام خورديم (20/10/1361) . امروز صبح ساعت 5/5 به انديمشک رسيديم در آن جا نماز صبح را به جا آورديم و از آن جا با ميني بوس به پل کرخه رسيديم و حدود ساعت 7 و از آن جا با يک نيسان به ايستگاه صلواتي رسيديم و در آن جا صبحانه خورديم و از آن جا به واحد خمپاره امام سجاد رفتم و حسين را ديدم و او گفت که علي با قبضه ي 60 به خط رفته است و بعد از آن به تيپ المهدي در مکان سابق رفتم و بعد از آن به اردوگاه جديد رفتم و در آن جا سالار جوکار را ديديم نهار را هم با ستوده خورديم و مسعود ، سهراب و بديع الله به انديمشک رفته بودند و ما به ديدن سيد کريم رفتيم و تا غروب آن جا بوديم سالار کاظم زاده هم بود و بعد از آن به اردوگاه برگشتيم و بعد از نماز مسعود و بديع الله و سهربا هم آن جا آمدند و چندت عکس هم با بچه ها گرفتيم .(سه شنبه 21/10/1361) . امروز صبح با بديع الله از اردوگاه خارج شديم که برويم بچه ها را پيدا کنيم . تا تيپ امام سجاد رفتيم و چون وسيله نبود نامه ها را به تعاون اردوگاه دادم و خودمان به مقر امام سجاد برگشتيم و در آن جا پرويزي را ديديم و گفت: اسدالله اورنگ زخمي شده است و من و بديع الله خواستيم برويم انديمشک که او را پيدا کنيم ولي تا ايستگاه ترابري بيشتر نتوانتستيم برويم و به علت نبودن وسيله به ايستگاه صلواتي برگشتيم و در آنجا برادر طبخي را ديديم و بعد از آن به اردوگاه المهدي رفتيم و سيد دلاور که از پيش ساسان آمده بود ضمناً امروز برادران کريمي و فدائي را در ايستگاه ديديم ، ضمناً حسين و مسعود امروز به انديمشک رفتند و در موقع بازگشت حسين به تيپ امام سجاد رفته بود و مسعود به اردوگاه برگشت (چهارشنبه 22/10/1361). امروز صبح با مسعود به دهلران رفتيم و در آن جا به مقر تيپ رفتيم و من خود را به پذيرش معرفي کردم ولي آن ها گفتند: که پرونده را هنوز به اينجا نفرستاده اند ضمناً مسعود را هم گفتند که براي سپاه سنش کم است بعد از آن به اردوگاه شهيد دستغيب رفتيم و در آنجا فرهادي و دريساوي را ديديم و موقع ظهر از اردوگاه خارج شديم و پيغامي هم براي برادر دريساوي در واحد شناسايي امام سجاد برويم و در آن جا سراغ حسين را گرفتيم ولي کسي از او خبري نداشت وقتي به تيپ المهدي رسيديم او را ديديم شب با عباس و مسعود به دعاي کميل رفتيم وقي دعاي کميل تمام شد يدالله فهندژ را ديدم و مدتي با هم صحبت کرديم(پنج شنبه 23/10/1361) . امروز صبح با حسين و مسعود به طرف خط امام سجاد حرکت کرديم تا سر راه فهندژ هم همراه ما بود و ما حدود ساعت 5/3 بعد از ظهر به سنگر علي رسيديم ولي دوستان او گفتند: که صبح موقعي که از شناسائي باز مي گشتند مورد اصابت گلوله توشکا قرار گرفته و از ناحيه پا زخمي شده است و ما در آن جا نهار خورديم و نماز خوانديم و با يک ماشين لندور تيپ امام سجاد به موسيان و سپس به مقر جديد امام سجاد و بعد از آن به طرف تيپ حرکت کرديم و در راه يک تويوتا کميته امداد را ديديم و من مسعود و حسين سوار شديم و ايستگاه صلواتي پياده شديم در آن جا عباسي را ديديم و مقداري از راه را با يک نيسان آمديم و باقي راه را تا اردوگاه پياده رفتيم شب بچه ها بيخود تيراندازي کردند ضمناً مسعود گفت که حسين زاده هم آمده است ( جمعه 24/10/1361) . امروز صبح گفتند که بايد به اردوگاه شهيد دستغيب برويم وقتي داشتيم وسائل را آماده مي کرديم بديع الله ، سهراب و مشهدي لطف الله به آن جا آمدند و گفتند که حيدر زخمي شده و الان در شيراز است با هم به طرف دهلران حرکت کرديم و موقع بعد از ظهر من و حسين و مشهدي لطف الله به مقر آموزشي امام سجاد رفتيم و شب را در چادر تدارکات خوابيديم پهلوي برادر حسين زماني (يک شنبه 26/10/1361) . صبح قرار شد من به خط بروم و اسدالله را بياورم با حسين حرکت کرديم در راه غلامرضا حسين زاده را هم ديديم . من حدود ساعت 5/11به سنگر فرماندهي رسيدم و در آن جا نامه برادر پرويزي را دادم و بعد او تلفن زد و اسدالله و مراد قلي به آن جا آمدند و با هم تا سر جاده 9001 رفتيم و در آن جا من و اسدالله پياده شديم و با تانکر آب تا بند تدارکاتي رفتيم و از آن جا با ماشين جهاد فارسي تا موسيان رفتيم و به مقر آموزشي امام سجاد (ع) با يک نيسان رفتيم در آن جا با عمود حسن عکس گرفتيم و در آن جا به طرف تيپ المهدي حرکت کرديم در دلهران پياده شديم و بقيه به اردوگاه رفتند من در آن جا به واحد پذيرش رفتم و گفتند: به پرسنلي برو و در آن جا هم گفتند: که بايد برگ معرفي از سپاه مرودشت بياوري و من بعداً با اتوبوس هاي 9020 به اردوگاه رفتم (دوشنبه 27/10/1361) . امروز صبح از اردوگاه با حسين و اسدالله و مشهدي لطف الله حرکت کرديم و من در دهلران پياده شدم و به ستاد رفتم حسين و مشهدي لطف الله رفتند که به زنگي آباد بروند و اسدالله هم به خط رفت . در ستاد گفتند: که تأييد پذيرش کافي است و من به پذيرش رفتم ولي کسي آنجا نبود و گفتند: بعد از عمليات بيا و من رفتم ابوذر و سبز علي را پيدا کنم . ابوذر را در واحد آر پي جي 11 پيدا کردم و سبزعلي هم آن جا آمد و همه او را ديديم و بعد از آن من با ابوذر به اردوگاه رفتم و در آنجا محسن تراب زاده و حسين اورنگ هم آن جا بودند و گفتند: که در گردان 9020 هستند ابوذر حسين را که ديد گفت: بيا برويم ديدن سبز علي و من در آن جا ماندم . بعد از مدتي اباذر و حسين از ديدن سبز علي بازگشتند و دور هم نشسته بوديم که فتحعلي اورنگ و مشهدي مراد رجبي به آنجا آمدند و با هم همگي عکس گرفتيم و بعداً فتحعلي و مشهدي مراد و اباذر با هم به تيپ فاطمه زهرا (س) رفتند و ما هم دعاي توسل خوانديم و من و مسعود خواستيم آن را ضبط کنيم که متأسفانه نوار خواب بود و بعد از آن نوحه اي هم خوانديم (سه شنبه 28/10/1361) . امروز صبح از بچه ها خداحافظي کردم و به طرف دهلران حرکت نمودم و به واحد 106 رفتم و از ابوذر خداحافظي کردم و به خيابان اصلي رفتم و در آن جا سوار يک نيسان شدم و تا ؟؟؟ فارسي رفتيم و از آنجا با يک بنز سواري تا پل کرخه رفتم و تا دزفول با سواري رفتم و موقع ظهر به دزفول رسيديم در آن جا به عکاسي فتو مسعود رفم و عکس هاي نصرالهي را گرفتم و سپس به مسجد رفتم و نماز را به جاي آوردم و بعد از آن به عکاسي گل رفتم که بسته بود از آن جا به گاراژ ايران پيما رفتم و بليط گرفتم براي ساعت 5/4 بعد از ظهر و دوباره به عکاسي گل رفتم و پس از مدتي باز شد و در آن جا عکس هاي بديع الله را گرفتم و فيلم خودم و مسعود را هم دادم چاپ کنند و دوباره به گاراژ رفتم و ساعت 5/4 حرکت کرديم و شام را در بهبهان خورديم (چهارشنبه ، 29/10/1361) . امروز صبح خداحافظي کردم و با ميني بوس به مرودشت رفتم و در ماشين علي نقي هم بود به بسيج که رسيديم فيروز و فريدون هم بودند موقع حرکت بديع الله و مسعود و هاني هم بودند و خداحافظي کرديم . فيروز چون پرونده اش ناقص بود نيامد و من فريدون و سيد علي با هم بوديم چند نفر از بچه هاي قديمي هم بودند از جمله غلامرضا رحيمي ، قاسم خورشيدي ،داريوش جاويدي . ضمناً مجيد و غلام حسين هم موقع خداحافظي بودند از آن جابه اعزام نيرو ناحيه رفتم و سپس به بسيج و از آن جا هم به مقر صاحب الزمان (عج) و در آن جا با برادر باقر پور من و يکي از برادران را به عنوان مسئول برادران مرودشتي و موقع عصر يک سازماندهي موقت شديم و برادر کرمي هم به عنوان مسئول ما انتخاب شد و از 27 نفر مرودشتي که با هم آمده بوديم 15 نفر در اين گروهان (امام حسن (ع)) ماندند و بقيه را چون به جبهه نرفته بودند از ما جدا شدند (دوشنبه 25/11/1361) . امروز صبح تا ظهر گرفتار سازماندهي بوديم و بعد از ظهر ساعت 2 دوباره به خط شديم و يکي از برادران نوحه خواند و همه سينه زديم و من در همان جا محمد باقر محمدي را ديدم و بعد از اتمام برنامه مدتي با هم صحبت کرديم و بعد از آن ماشين سوار شديم براي اعزام . در اتوبوس هم مدتي سينه زديم شام را در چهل چشمه خورديم (سه شنبه 26/11/1361) . امروز صبح حدود ساعت 5/5 به اردوگاه شهيد دستغيب تيپ امام سجاد (ع) رسيديم و نماز خوانديم و با بقيه ي برادران اتاقي گرفتيم و ظهر نماز را در اتاق خودمان به امامت برادر باقري به جاي آورديم و قرار شد که هر روز بعد از نماز جماعمت حديث يا مسئله اي توسط ايشان گفته شود و بعد از ظهر تمام نيروها به خط شدند و يکي از برادران سپاهي در مورد پايگاه مدتي صحبت کرد . شب حدود ساعت 9 امام جمعه ؟؟؟ مدتي براي ما صحبت کرد و بعد از آن به آسايشگاه رفته و خوابيديم و حدود ساعت 30 دقيقه بعد از نيمه شب برپا دادند و رفتيم رزم شبانه از اتاق ما فريدون و قاسم و رحيمي و باقري نيامدند حدود ساعت 4 به آسايشگاه برگشتيم (چهارشنبه 27/11/1361) . امروز صبح بعد از نماز زيارت عاشورا خوانديم و قبل از ظهر نوحه خوانديم و سينه زديم (پنج شنبه 28/11/1361) . امروز صبح بعد از نماز دعاي ندبه و زيارت عاشورا خوانديم و بعد از آن به صبحگاه رفتيم و بعد از آن بچه ها حدود ظهر عده اي از بچه ها به مرخصي رفتند غلام و مظفر رستمي حدود ساعت 5/4 آمدند . مدتي بعد از آن هم باقري آمد شب امام جمعه آباده به پادگان آمد و برادران رفتند در نماز خانه نماز بخوانند امام جمعه پسر دائي باقري بود . آخر شب حدود دو ساعت با سيد علي نقي در مورد جريان هاي قديم صحبت کرديم و ضمناً فريدون هم سرش را اصلاح کرد با سيد علي در مورد مسعود هم خيلي صحبت کرديم (29/11/1361) . ساعت 45 دقيقه بامداد امروز برپا دادند و بچه ها را به رزم شبانه بردند و من چون حالم مساعد نبود نرفتم و چند بار آمدند براي بردن ما و ما نرفتيم غير از من برادران اسدي و باقري هم نرفتند . ساعت 3 بچه ها از رزم آمدند و امروز بعد از نماز چون همه خسته بودند زيارت عاشورا را نخوانديم . شب کمال و يونس زارع و وحيد رستمي موقع دعاي توسل پهلوي ما آمدند . آخر دعا برادر باقري بيهوش شد و بچه ها او را به بيمارستان بردند ( شنبه 30/11/1361) . امروز صبح ما را به خط کردند و گفتند که وسايلمان را تحويل بدهيم و بعداً سوار اتوبوس شديم و به اردوگاه شهيد آيت الله دستغيب تيپ المهدي اعزام شديم و در آن جا اول محسن تراب زاده را ديديم و با هم پهلوي حسام قاسم پور رفتيم و بعد از آن همبه چادر حسين اورنگ رفتيم و نماز خوانديم نهار را هم در آن جا صرف کرديم . سپس دوباره به خط شديم و براي خودمان چادري گرفتيم . من و سيد علي ، فريدون ، محمد رضا ، غلامرضا رجبي ، مظهر رستمي در يک چادر رفتيم . شب به اتفاق برادران کمال دهقان و يونس زارع دعاي توسل خوانديم . برادران نوحه گفتند و سينه زديم وسط دعا برادر باقري هم آنجا آمد و گفت که قاسم ساعتش را گم کرده است بعد از دعا حيدر رستمي و غلام صداقت به چادر ما آمدند و مدتي را با هم صحبت کرديم . (يکشنبه 1/12/1361) . امروز محمد به مرخصي رفت که در تيپ امام سجاد پدرش را ببيند و من و فريدون و سيد علي رفتم با محسن و حسام فوتبال بازي کرديم و در آن جا غريب علي را هم ديديم و شب هم حسين در چادر ما خوابيد . (دوشنبه 2/12/1361) . امروز بعد از ظهر سيد علي و فريدون همراه حسين و محسن به آب تني رفتند و عصري آمدند و ضمناً محمد رضا هم از تيپ امام سجاد برگشت . من و سيد علي و فريدون و حسين و محسن در واحد آموزشي براي آموزش کماندوئي ثبت نام کرديم . شب ابوالقاسم دهقانيان به چادر ما آمد و گفت: که در گردان 9020 است و مي خواهد تسويه حساب کند (سه شنبه 3/12/1361) . امروز بچه ها به انديمشک رفتند و ابوالقاسم هم آمد که خداحافظي کند و من نامه اي براي پدرم نوشتم و به او دادم . شب هم به چادر حسين و محسن رفتيم و تا دير وقت در آن جا بوديم (چهارشنبه 4/12/1361) . امروز سيد رحمت به ديدار ما آمد چند عکس هم با هم گرفتيم صبح هم با حسين و محسن عکس گرفتيم . ضمناً امروز صبح موقعي که من براي آموزش تکاوري رفته بودم فرمانده گردان ما عوض شده بود . شب حيدر به چادر ما آمده بود و من تنهائي در پشت نماز خانه اردوگاه دعا مي خواندم چون در چادر نمي شد ( پنج شنبه 5/12/1361) . امروز صبح به صبحگاه نرفتم و امروز از ساعت 10 تا 12 شب نگهبان بوديم . (جمعه 6/12/1361) . امروز حسام از قم به اردوگاه آمد (شنبه 7/12/1361) . امروز صبح همه ي نيروهاي تيپ بر سر راه صلواتي براي عزاداري رفتند و من و سيد علي هم به حمام صلواتي رفتيم و نهار خورديم و به اردوگاه برگشتيم . فريدون هم امروز به لشکر رفت و براي اباذر تلفن زد موقع عصر به ما کارت و پلاک دادند و ما مطلع شديم که گردان 9020 را به خط خواهند برد که قرار است گردان ما براي آزادي 175 اقدام کند . بعد از شام حسين به چادر ما آمد و مدتي با هم صحبت کرديم و او گفت: که احتمال دارد به خط اعزام شوند ضمناً امشب در نماز خانه داريوش فدائي را ديدم (يکشنبه 8/12/1361) . امروز از ساعت 8 گردان ما نگهبان بود و نگهباني دسته ما از ساعت 6 تا 8 بود ولي تا ساعت 5/8 طول کشيد . در مدت نگهباني از بلندگو صداي دعاي توسل که در مسجد برگزار مي شد به گوش مي رسيد و بعد از آن هم نوحه خواني و سينه زني بود . مراسم بسيار خوبي بود و بعد از اتمام نگهباني به نماز خانه رفتم و نماز خواندم . غلامرضا مظفر و محمد رضا هم تا ساعت 12 نگهبان بود (سه شنبه 10/12/1361) . امروز صبح کلاس نداشتيم و بعد از صبحگاه به خط شديم و برادر قاسمي به عنوان فرمانده گروهان به ما معرفي شد من و سيد علي مي خواستيم براي تلفن زدن به لشکر برويم ولي بعداً منصرف شديم بعد از ظهر هم به خط شديم و برادر به عنوان مسئول آموزش گردان معرفي شد . شب بچه ها گفتند: که امشب رزم شبانه داريم ولي ما باور نمي کرديم . ما ساعت 5/10 خوابيديم و ساعت 11 سر و صداي تيراندازي بلند شد و ما فهميديم که جريان رزم واقعيت دارد خيلي زود به خط شديم و به رزم شبانه رفتيم از چادر ما سيد علي و محمد رضا و غلامرضا نيامدند و فرار کردند ما حدود ساعت 5/1 به چادرهايمان بازگشتيم . در موقع رزم واقعاً به ما خوش گذشت (چهارشنبه 11/12/1361) . امروز صبح بعد از صبحگاه به لشکر فجر رفتم براي تلفن زدن به مسعود ولي صف تلفن خيلي شلوغ بود و نوبت من نشد حدود ساعت 11 به اردوگاه برگشتم و در چادر نشسته بودم که محسن آمدم و گفت امير حسين سالار و حکمت الله مکرري به اردوگاه آمده اند و من به چادر آن ها رفتم بعد از چند دقيقه فريدون هم آمد و با سالار به پل کرخه رفتند که مشهدي وفادار با ماشين امير که پشت پل بود بياورند . امير چند نامه هم براي من آورده بود يکي از پدرم ديگري از بديع الله يکي هم از اسدالله اورنگ . حدود ساعت 3 به اردوگاه بازگشتند . تا غروب در چادر محسن و حسين بوديم و از موضوعات مختلف صحبت کرديم . ضمناً با حسين و مشهدي امير و حکمت الله به نماز جماعت ظهر رفتيم . من قبل از نماز مغرب يک نامه براي پدرم نوشتم و بعد از آن به نماز جماعت رفتم و بعداً به چادر خودمان رفتم و يک نامه براي بديع الله نوشتم . ضمناً قبل از نما مغرب يک نامه هم براي اسدالله نوشتم و موقع نماز ظهر هم عباس نصر اللهي را ديدم و گفت: براي مسعود نامه مي نويسد (پنج شنبه 12/12/1361) . امروز صبح مشهدي امير و بقيه به چادر ما آمدند و گفتند: که مي خواهند فريدون را ببرند بعداً پيش برادر کوشککي رفتند که او موافقت نکرد من هم يک نامه براي اسفنديار نوشتم و يک دفتر خاطرات به اضافه ي يک عکس امام هم براي مسعود به سالار دادم که برايش ببرد در همين موقع گفتند: که بايد برويم و تجهيزات انفرادي بگيريم بعد از اين کاري به محوطه گردان 9040 رفتيم بعداً با سالار به محوطه ي فجر رفتيم که از عباس نامه براي مسعود از او بگيريم ولي دوستانش گفتند که براي نماز جمعه به دزفول رفته است و بعد با برادران سالار و امير حسين و مشهدي وفادار و حکمت الله خداحافظي کرديم و آن ها رفتند و بعد از ظهر به آموزش نظامي رفتيم شب بعد از نماز حسين هم به چادر ما آمده بود و شام را با ما خورد (جمعه ، 13/12/1361) . امروز صبح بعد از صبحگاه رفتيم و اسلحه گرفتيم و بعد از ظهر براي تيراندازي و امتحان اسلحه رفتيم و من در آن جا يک موشک آر پي جي زدم که به هدف خورد و وقتي که از ميدان تير برگشتيم برادر ساسان فرهادي و محمد زماني در چادر بودند خيلي خوشحال شدم مدتي در چادر ما بودند و بعداً خداحافظي کردند و به تيپ امام سجاد رفتند . موقع نماز جماعت عباس را ديدم و بعد از نماز بچه ها در اردوگاه شروع کردند به تيراندازي بيخودي و با تلاش برادران تيراندازي متوقف شد (شنبه 14/12/1361) . امروز صبح فريدون به علت دل درد به بيمارستان انديمشک رفت و بعد از ظهر هم کلاس نداشتيم و حيدر و چند نفر ديگر به چادر ما آمدند قبل از آن من مقداري مطالعه کردم تقريباً ساعت 5 بعد از ظهر حسين آمد و گفت: که فريدون را در بيمارستان بستري کرده اند . حدود ساعت 6 سيد رحمت الله به چادر ما آمده و مدتي با هم صحبت کرد و بعداً رفت که سري به حسام بزند و ما هم به نماز جماعمت رفتيم شب هم کمال به چادر ما آمد ضمناً غلام هم از امروز صبح به آبادان رفته است (يکشنبه 15/12/13661) . امروز صبح قبل از صبحگاه با سيد علي اجازه گرفتيم و به لشکر فجر رفتيم براي تلفن زدن ،حدود ساعت 5/8 به آن جا رسيديم و حدود ساعت 20/10 نوبت ما شد ولي متأسفانه نتوانستيم با مرودشت تماس بگيريم به همين دليل حدود ساعت 5/11 به اردوگاه برگشتيم در همين موقع ساسان فرهادي ، پرويزي و برادر محسني به چادر ما آمدند و نهار را با هم خورديم و قبل از نهار هم با ساسان به نماز جماعت رفتيم آن ها حدود 3 بعد از ظهر به مقر امام سجاد رفتند و در همين موقع ما را به خط کردند و يک نقشه به ما نشان دادند و گفتند که عمليات در پيش است و در آن جا فرهاديان را ديدم و با هم به چادر کتابخانه فجر رفتيم و او در آنجا يک کتاب عاشقان حسين به من هديه کرد بعد از آن به نماز جماعت رفتم و بعد از آن به چادر خودمان آمدم و در آن جا کمال هم يک قرآن 4 سوره اي براي من آورده بود ضمناً امروز بعد از ظهر برادر باقري گفت: که يک نامه از مسعود براي من آمده است و الان که ساعت 8 است آن را براي من آورد حدود ساعت 9 به ما گفتند: سريعاً به خط شويد با تمام تجهيزات و ما فهميديم که براي رزم شبانه مي رويم حدود ساعت 5/9 حرکت کرديم و از اردوگاه خارج شديم و به طرف غرب اردوگاه رفتيم برنامه به صورت پياده روي و گاهي دو ادامه داشت در عمليات مانور ما گردان دوم بوديم و قبل از ما گردان 9041 حرکت مي کرد حدود نيم ساعت پياده روي کرديم و بعد از آن صداي تيراندازي و پرتاب آر پي جي بلند شد و تيرهاي ؟؟؟ از روبروي ما به آسمان مي رفت (دوشنبه 17/12/1361) . بعد از اين که از خط اول عبور کرديم به خط دوم رسيديم و پس از شکستن خط در آن جا مستقر شديم در آن جا هوا خيلي سرد بود و تا ساعت 5/2 در آن جا بوديم و بعد از آن به طرف اردوگاه حرکت کرديم و حدود 15/3 به اردوگاه رسيديم و به چادرمان رفتيم و چون گرسنه بوديم تخم مرغ پختيم و خورديم و حسين اورنگ هم در همان موقع ؟؟؟ بود و به چادر ما آمد و تا ساعت 45/3 در آن جا بود و ما حدود ساعت 4 خوابيديم و صبح قبل از خوابيدن به شفيعي گفتم که براي نماز صبح ما را بيدار کند . ساعت 10 از خواب بلند شديم . ساعت 5 بعد از ظهر سيد رحمت به چادر ما آمد و تا موقع نماز آن جا بود بعد از آن به نماز جماعت رفتم بعد از نماز هم سيد رحمت سري به ما زد و خداحافظي کرد و به مقر تيپ خودشان رفت (سه شنبه 17/12/1361) . امروز صبح با سيد علي ، مظفر ،محسن و حسين از اردوگاه خارج شديم که انديمشک برويم در آنجا فرهادي و پرويزي را ديدم و با ماشين او به پل کرخه رفتم و از آن جا هم با اتوبوس به انديمشک رفتم . پس از مدتي پياده روي به بيمارستان شهيد انزلي رسيديم چون هر 5 نفرمان را نگذاشتند که به ديدن فريدون برويم رفتند و فريدون را جلوي درب ورودي بيمارستان آوردند . فريدون گفت: که بعد از ظهر به اصفهان يا تهران اعزام خواهد شد و ما حدود ساعت 15/12 از او خداحافظي کرديم و به انديمشک رفتيم و من در آن جا يک دفتر ،نامه ،عطر و قيچي هم خريدم و بعد از آن من سيد علي و مظفر به طرف اردوگاه حرکت کرديم و حدود ساعت 3 به اردوگاه رسيديم قبل از نماز من و سيد علي به چادر محسن و حسين رفتيم و حسام هم به آن جا آمد و من و حسام با هم به نماز جماعت رفتيم موقعي که به چادر خودمان آمدم برادر قاسمي هم آن جا بود و تا حدود ساعت 10 با هم صحبت مي کرديم . قاسمي شب را در چادر ما خوابيد (چهارشنبه 18/12/1361) . امروز صبح من هم کمي دير به صبحگاه رفتم و با برادر کوشککي درگيري لفظي داشتم و او گفت: که از گردان اخراج هستي و من اعتنا نکردم و گفتم که اخراج نيرو به اين سادگي نيست . موقع عصر بچه ها يک چادر به پشت چادرمان زدند . برادر خواهشي به من گفت که برادر کوشککي اشتباه کرده و شما هنوز در گردان هستيد و شب از ساعت 2 تا 4 نگهبان بوديم من و سيد علي هم پست بوديم (پنج شنبه 19/12/1361) . امروز صبح ساعت 10 با سيد علي و مظفر به تلمبه رفتيم و براي حمام در آن جا لباس هايمان را هم شستيم و حدود ساعت 3 بعد از ظهر به اردوگاه رسيديم . بعد از ظهر در نماز خانه نمايش صدام در دام توسط برادران گرددن فجر اجرا شد .شب قاسمي و باقري در چادر ما خوابيدند ضمناً تا ساعت 12 به پيشنهاد برادر قاسمي دعاي توسل خوانديم امروز نامه ي تقوي آمد 21/12/1361 يکشنبه و شب جواب آن را نوشتم . امروز صبح با محمود رضا به آبتني رفيتم و حدود ساعت 5/11 به اردوگاه برگشتيم . بعد از ظهر حجت الاسلام شکوهي براي کلاس عقيدتي آمد و در مورد تقوا صحبت کرد . ضمناً امروز غلام را از چادر ما به چادر ؟؟؟ بردند . از قرار معلوم امشب رزم داريم ( جمعه 20/12/1361) . ديشب ساعت 10/11 برپا دادند و به رزم شبانه رفتيم و حدود ساعت 5/3 به اردوگاه برگشتيم . امروز صبح سيد رحمت به ديدن ما آمد و من يک نامه براي مصيب احمدي نوشتم و به او دادم که به زنگي آباد ببرد . از ساعت 10 تا 12 نگهبان بوديم (يکشنبه 22/12/1361) . امروز صبح بعد از صبحگاه به جاي دو و نرمش برنامه سينه خيز و غلتيدن در خاک داشتيم و قبل از ظهر هم گردان را به خط کردند و برادر کوشککي صحبت کرد و کليه پيشاني بندها و پرچم ها را جمع آوري کردند . حدود ساعت 6 نامه اي از مسعود به دست من رسيد و بلافاصله شروع به نوشتن جواب آن کردم ساعت 5/6 به نماز جماعت رفتيم و بعد از آن به چادر آمدم و بقيه جواب نامه را نوشتم و بعد از شام هم آن را ادامه دادم و ساعت حدود 11 آن را تمام کردم (دوشنبه 23/12/1361) . امروز صبح بعد از صبحگاه برادر قاسمي گفت: که همه با تجهيزات کامل به خط شويد بعد از چند دقيقه همه آماده بودند بعد برادر قاسمي گفت: آب قمقمه ها را خالي کنيد و بعد از آن حرکت کرديم باران نم نم مي باريد و گروهان با ستون 3 حرکت مي کرد پس از چند دقيقه راهپيمائي برادر قاسمي فرمان ايست داد و در اين موقع يکي از برادران حديثي را از پيامبر (ص) نقل کرد و سپس به حرکت ادامه داديم . باران کم کم شدت مي گرفت چند دقيقه که گذشت همه برادران سرتاپا خيس شدند . برادر خيس شدند برادر قاسمي مرتب تذکر مي داد که هر قدمي که بر مي داريد با ياد و ذکر خدا باشد ،شور و حال عجيبي بود با اين که باران به شدت مي باريد هيچ کس کوچکترين اعتراضي نداشت چون همه مي دانستند که براي خدا کار مي کنند خلاصه تا ساعت 11 انواع برنامه هاي نظامي و تاکتيک هاي مختلف را تمرين کرديم و باران همچنان مي باريد قبل از ظهر که به اردوگاه وارد شديم صبحانه گرفتيم و بعد از صبحانه خوابيديم . حدود ساعت 2 بعد از ظهر بيدار شديم تقريباً تمام بعد از ظهر را محسن و بعضي مواقع هم حسين در چادر ما بودند حدود ساعت 4 سل آمد که با تلاش برادران که خاکريز را بريدند آب رد شد و به چادرها صدمه وارد نشد شب هم شام دو ؟؟؟ کردم يکي براي مسعود يکي هم براي محمدرضا کريمي و تا حدود ساعت 11 با سيد علي تعريف کرديم ضمناً ساسان فرهادي هم آخر شب با حسن همايون سري به چادر ما زد  (25/12/1361). امروز صبح چون لباس برادران گروهان خيس بود به صبحگاه نرفتم . حدود ساعت 5/8 ساسان فرهادي براي خداحافظي به چادر ما آمد چون گردان 9020 امروز تسويه حساب خواهد کرد و از طرف مسعود هم براي من يک نامه آمده جواب آن را براي مسعود نوشتم و به محسن دادم به اضافه ي يک مهر براي مسعود ببر موقع غروب بچه هاي 9020 تسويه حساب گرفتند و رفتند . ضمناً امروز بعدازظهر تگرگ شديدي باريد شب حيدر رستمي و ده نفر از دوستانش به چادر ما آمدند و شب را در آن جا ماندند ضمناً يک نامه از کهزاد پيروي (پنج شنبه 26/12/1361) . امروز صبح بعد از آموزش نظامي حيدر از مقر آمد و گفت که تسويه حساب گرفته است و من جواب نامه کهزاد را نوشتم و به او دادم بعدازظهر هم امتحان رساله ي امام برگزار شد . شب حدود ساعت 10 گفتند که آر پي جي زن ها به اضافه ي کمکي ها به خط شوند بعداً به چادر آموزشي رفتم و کمکي ها گلوله آر پي جي گرفتند و به طرف ميدان تير رفتم در آن جا ؟؟؟ آتش زدند و ما از فاصله 150 متري به طرف آن شليک .... امروز صبح راه علي اورنگي به چادر ما آمد و نهار را با هم بوديم و گفت: که در گردان 9030 امدادگر است مي کرديم من تقريباً خوب زدم که در گروهان دوم شدم حدود ساعت 12 به اردوگاه برگشتيم (جمعه 27/12/1361) . امروز صبح حدود ساعت 5/6 گفتند که خيلي سريع وسايل مان را جمع کنيم و چادرها را بکنيم و آماده حرکت باشيم اين کارها تقريباً يک ساعت طول کشيد و بعد از آن وسائل و چادرها را بار ماشين ها کرديم و سوار شديم بعد از خروج از اردوگاه به منطقه ي موسيان رفتيم و در کنار گردان 74 اف 1-21 مستقر شديم بعداً من و جاويدي و چند نفر ديگر با يک ايفا دوباره به اردوگاه برگشتيم وسائل باقي مانده را همراه بياوريم وقتي به اردوگاه رسيديم در آنجا فريدون را ديدم که از زنگي آباد برگشته بود و من از ديدن او خيلي خوشحال شدم ما هم به گردان فجر رفتيم و در آن جا از برادران قاسم پور ، فرهاديان فر و عباس ، نصرالهي خداحافظي کردم . سراغ ستوده را گرفتم که در آن جا نبود فريدون براي من نامه آورده بود از احمد جان و علي ؟؟؟ از سيد قاسم عابدي فريدون گفت: که بايد به بيمارستان برگردد و ما از همه خداحافظي کرديم و نامه هاي سيد علي را هم گرفتم و سوار ماشين شديم و به مقر جديدمان آمديم وقتي آن جا رسيديم بچه ها چادر را بر پا کرده بودند بعدازظهر هم به همراهي برادر قاسمي و چند نفر از دسته سه رفتيم و يک تانکر آب از پهلوي گروهان دو براي گروهان خودمان آورديم . (شنبه 28/12/1361) . امروز براي صبحگاه ؟؟؟ تمام گردان انجام داديم و برادر فرهادي به عنوان فرمانده عملياتي گردان معرفي شد بعد از ظهر قرار بود که امتحان احکام بدهيم ولي بعداً لغو شد و به پيشنهاد برادر قاسمي برا جمع آوري شي هاي فلزي ميدان سيم خاردار عراقي ها رفتيم و مقدار زيادي ؟؟؟ از زمين خارج کرديم و به اردوگاه آورديم (يکشنبه 29/12/1361) . امروز صبح صبحگاه را با گروهان يک ارتش انجام داديم و بعد با برادران ارتشي ادغام و سازماندهي مجدد شديم و برادر قاسمي به عنوان فرمانده گروهان و برادر ؟؟؟ به عنوان معاون وي معين شدند و برادر خواهشي و اسدي هم به ؟؟؟ جواب نامه احمديان و علي را نوشتم . معاون دوم و سوم مشخص شدند . برادر کيواني هم فرمانده دسته مشترک يکم شد و برادر هم به عنوان معاون ايشان تأمين شد . شب نماز جماعت و دعاي توسل را در نماز خانه گردان خوانديم (دوشنبه 1/1/1362) . امروز صبح مراسم تحويل سال را در کنار برادران ارتشي برگزار کرديم و ظهر هم نماز وحدت را در نماز خانه گردان به جا آورديم و شب حدود ساعت 15/9 ما را به خط کردند و با برادران ارتشي به راهپيمائي شبانه رفتيم و حدود ساعت 5/11 برگشتيم (سه شنبه 2/1/1362) . امروز براي صبحگاه برادران ارتشي نيامدند و ما خودمان به صبحگاه و دو رفتيم . بعدازظهر مراسم يکمين سالگرد شهداي فتح المبين در نماز خانه گردان برگزار شد و تمام گروهان ما در آن شرکت کردند (پننج شنبه 4/1/1362) . امروز بعد از صبحگاه به دستور برادر قاسمي تمامي گروهان با هم براي دو و نرمش رفتيم . نماز ظهر را در قسمت نماز خانه ي ارتش برگزار کرديم و نماز جماعت مغرب و عشا و دعاي کميل را هم در نماز خانه گروهان دو برگزار کرديم (جمعه 5/1/1362) . امروز سيد علي مردانه و رستگار به انديمشک رفتند و من هم بعدازظهر با داريوش به حمام رفتيم و قبل از آن مهمات گرفته بوديم و به ما گفتند: که آماده باشيد براي رفتن به خط احتمالاً به خط پاسگاه ؟؟؟ خواهيم رفت اول قرار بود که دست يک اعزام شود و ما هم فردا برويم و بعداً برادر قاسمي گفت: که فعلاً نمي رويم شب ما نگهبان بوديم (شنبه 6/1/1362) . امروز صبح به خط شديم و برادر قاسمي براي ما صحبت کرد و گفت: که دسته سه بعد از نماز و نهار آماده براي حرکت باشد و نماز ظهر و عصر را در قسمت دسته يک ارتش برگزار کرديم و حدود ساعت 3 بود که دسته 3 حرکت کرد و ما هم وسايلمان را جمع کرديم و آماده حرکت بوديم حدود ساعت 3 ما هم سوار ماشين شديم و به طرف خط حرکت کرديم و بعد از چند دقيقه به خط اول رسيديم و در سنگرها مستقر شديم . من و سيد علي و مظفر و کريمي در يک سنگر بوديم و شب من و سيد علي پاس 2 بوديم (يکشنبه 7/1/1362) . امروز ظهر من نگهبان بودم و محمدرضا هم پهلوي من آمده بود و مشغول صحبت بوديم که ناگهان فريدون را در مقابل خود مشاهده کردم پس از سلام و احوالپرسي او گفت: که در بيمارستان گفته اند که بايد تسويه حساب کند و اکنون به خط آمده براي گرفتن نامه از فرمانده ي گردان . فريدون مدتي پهلوي ما بود و بعداً خداحافظي کرد و رفت که نامه بگيرد براي تسويه حساب . من هم يک مهر به او دادم به عنوان يادگاري ،يک کتاب دعاي کميل هم به او دادم که به اسفنديار بدهد ضمناً او مقداري خاک براي درست کردن مهر به همرا برد .شب برادر تقواطلب گفت: که بايد در خاکريز سنگر انفرادي بکنيم و ما هم همين کار را کرديم و هر کدام يک سنگر درست کرديم و من به هادي زاده در ساختن سنگر کمي کمک کردم بعد از آن به نگهباني رفتيم (دوشنبه 8/1/1362) . امروز برادر قاسمي و بقيه ارگان گروهان سنگر را خالي کردند و ما به سنگر ايشان نقل مکان کرديم موقع ظهر برادر خليلي به سنگر ما آمد و موقع رفتن دوربين 110 را برد و گفت: که فردا پس خواهم آورد و موقع عصر برادر اسدي هم سري به سنگر ما زد و خيلي زود رفت شب روي سنگر و اطراف آن را نظافت کرديم و زباله ها را دفن نموديم و ؟؟؟ امشب از ساعت 4 الي 7 بامداد نگهبان هستيم . نماز جماعت مغرب و عشا را به امامت برادر اسدي در سنگر فرماندهي برگزار کرديم (سه شنبه 9/1/1362) . امروز صبح از بديع الله براي من يک نامه آمد يکي هم نوشته بود براي راه علي که به آدرس ما پست کرده بود و بايد آن را به راه علي بدهم و يک نامه هم براي سيد علي فرستاده بود که موقع اذان مغرب برادر کيسواني آمد و گفت: که آماده باشيد براي امشب به عمليات ؟؟؟ مي رويم شب همه حرفهايم را به بچه ها زدم و کاملاً آماده شديم (چهارشنبه 10/1/1362) . امشب به همراه رستگار و رستمي و بقيه برادران به محل دسته سه رفتيم و از آنجا با برادران دسته سه و يک به محل گروهان سه رفتيم و از آن جا سوار يک تويوتا شديم و به گروهان دو رفتيم و در چند سنگر مستقر شديم و به ما گفتند که به حال آماده باش با تجهيزات کامل بخوابيد و در صورت احتياج به شما خبر مي دهيم تا صبح خوابيديم و از عمليات ؟؟؟ هم خبري نبود . امروز صبح يکي از برادران گروهان دو گفت: که ديشب برادر حسيني شهيد شده است . حدود ساعت 7 با ماشين به گروهان خودمان برگشتيم . امروز عصر ساسان فرهادي و قنبر مشکل گشا به سنگر ما آمدند قاسم هم آمد و چند عکس با هم گرفتيم من جواب نامه ي بديع الله را نوشتم و به مشکل گشا دادم که به مرودشت ببرد ضمناً نامه ي راه علي را هم به ساسان دادم به او برساند . جواب نامه ي قبلي بديع الله را نداده ام چون در آن نوشته بود که به جبهه مي آيم (جمعه 12/1/1362) امروز صبح گفتند که وسائل را جمع آوري کنيد و آماده ي حرکت باشيد حدود ساعت 8 به طرف مکان جديد حرکت کرديم و شروع کرديم به کندن سنگر . برادر ناطقي فرمانده ي خط آمد و گفت: که اين محل مناسبي نيست مي خواستيم حرکت کنيم و به محل مناسب برويم که خمپاره آمد و قاسم از ناحيه ي ران زخمي شد فوراً به دنبال امدادگر و آمبولانس رفتيم و پس از چند لحظه آمبولانس آمد و قاسم را برد بعداً به محل جديد نقل مکان کرديم و شروع کرديم به کندن سنگر تا شب مشغول ساختن سنگر بوديم و حدود ساعت 7 برادر کيواني آمد و گفت که بايد به سر پست برويد و سيد علي هم پست بوديم موقعي که از نگهباني برگشتيم روي سنگر يا به طور موقت پوشانيده بودند و شام خورديم و خوابيديم (شنبه 13/1/1362) . امروز صبح به تمام کردن کار سنگر مشغول شديم و تا ظهر کارمان تقريباً تمام بود و بعد از ظهر هم بقيه ي کارها را انجام داديم وسائل مان را داخل سنگر آورديم . حدود ساعت 4 من جلو سنگر فرمانده ي دسته بودم که ساسان فرهادي با موتورسيکلت به آنجا آمد و با هم به داخل سنگر ما رفتيم و شعبان جاويدي هم آمدند و پس از مدتي ساسان گفت: که گردانشان به اردوگاه خواهد رفت و او بايد برود و فرمانده ي گردان جديد را با خط آشنا کند به همين دليل خداحافظي کرد و رفت . ضمناً دوربين مرا هم آورده بود و فيلم کريمي را روي دوربين گذاشتم و چند عکس آزاد گرفتم شب آب تانکر تمام شد و فقط آب قمقمه ها مانده بود و ما ساعت 5/9به پست نگهباني رفتيم . حدود ساعت 12سيد علي گفت: که از روبرو صداي پا مي آيد و من مي خواستم نارنجک بيندازم ولي گفتم شايد نيروهاي خودي باشد و خواستم تيراندازي کنم که تفنگ مسلح نبود و شليک نکرد فوراً مسلح کردم و با آتش رگبار به طرف نفر در حال حرکت شليک کردم که ناگهان صداي ؟؟؟ را شنيدم که گفت: آشنا و رمز شب را گفت: بعداً معلوم شد که راه را گم کرده و اشتباهي آمده بود (يکشنبه 14/1/1362) . امروز صبح ساسان فرهادي و علي اکبر زاده به سنگر ما آمدند و با ساسان به سنگر ديده باني رفتيم و بعد از چند دقيقه به سنگر خودمان آمديم و صبحانه خورديم . پس از صبحانه ساسان و اکبر زاده رفتند و من هم به طرف مقر تيپ حرکت کردم در راه تا پل ؟؟؟ را با يک جيپ ارتشي رفتم و از آن جا سوار ماشين گردان فجر شدم ؟؟؟ فرهاديانفر و پايسته هم در آ" بودند و تا امامزاده عباسي با هم بوديم در آنجا من پياده شدم و با ماشين 55 هوابرد تا سه راه صلواتي رفتم  و از آن جا هم با يک ماشين تويوتا تا مقر ؟؟؟ در آن جا واحد پذيرش را پيدا کردم و آن ها گفتند: که پذيرش سپاه هنوز شروع به کار نکرده است پس از آن به طرف خط حرکت کردم و حدود ساعت 12 به سنگر خودمان رسيدم شب را آماده باش بوديم ضمناً بعد از شام دعاي توسل را در سنگر خودمان برگزار کرديم (دوشنبه 15/1/1362) . امروز مرخصي گرفتيم و همراه غلام به آب تني رفتيم . مظفر شفيعي ،شعبان ؟؟؟ و روح افزا هم قبلاً رفته بودند در راه به آنها رسيديم و با هم با صلواتي رفتيم و غلام به انديمشک رفت ما هم به طرف تلمبه آب حرکت کرديم . به آنجا که رسيديم پس از شستن لباس ها به شستشوي بدن خود پرداختيم و حدود ساعت 20/12 به طرف جاده ي اصلي حرکت کرديم و تا امامزاده عباسي پياده رفتيم و سوار ماشين شديم و ايستگاه صلواتي دوم پياده شديم و نهار خورديم برادر کوچک پرويزي را هم در آن جا ديديم بعداً دوباره سوار ماشين شديم و به طرف خط حرکت کرديم حدود ساعت 5/2 به آنجا رسيديم و باقري هم آن جا بود و به کساني که عيدي نگرفته بودند عيدي مي داد بچه ها گفتند: ساسان امروز هم به سنگرها آمده است شب آماده باش بوديم (سه شنبه (16/1/1362). حدود ساعت دو بعدازظهر آمدند و من با شفيعي به سنگر تقوا طلب رفتيم و مدتي را در آن جا با هم صحبت کرديم امشب پاسبخش هستم ضمناً امروز برادران خبرنگار به خط آمدند (پنج شنبه 18/1/1362) . امروز بعدازظهر چند مهر درست کردم يکي را هم به نصرالله فروتن دادم از قرار معلوم عمليات در پيش است (جمعه 19/1/1361) . امروز صبح جاويدي آمد و با هم عکس گرفتيم و بعدازظهر هم با اسدي و قاسمي و بقيه بچه ها عکس گرفتيم . حدود ساعت دو بعدازظهر قاسمي نقشه آورد و براي ما عمليات را توضيح داد . در شروع جلسه غلام آياتي چند از قرآن مجيد را تلاوت کرد و در ختم جلسه همه با هم دعاي فرج را خوانديم امروز نامه مسعود به دستم رسيد و جواب آن را نوشتم امشب احتمال دارد به عمليات برويم . شايد اين آخرين کلمات نوشته شده در اين دفتر باشد اصلاً امروز حال عجيبي دارم (شنبه 20/1/1362) . امروز بعدازظهر به همه کلاه آهني دادند و ضمناً مدتي در سنگر فرمانده دسته با برادران تبريزي صحبت کرديم و چند معما براي ما گفت (برادر غلام دهقان) و از امشب غذاي ما با ارتش است شب با سيد علي آشتي کردم ضمناً امروز نامه ي سيد يدالله تقوي به دستم رسيد (يکشنبه 21/1/1362).

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

خدايا مي داني که روسيهم و از گذشته تلخم و از صفات رزيله ام و از گناهان کثيفم فقط تو آگاهي و خودت گفتي که براي توبه بيا ، تو فرمودي که توابين را دوست داري هم اکنون آمده ام و با نگاه اميد به تو مي نگرم و مي دانم که قول تو حق است . والسلام .

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم اله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .با تقديم سلام به تمامي راهيان راه حق خصوصا امام خميني . خدمت پدر و مادر گرامي سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه فرزندتان را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت کامل به سر بريد و نيز در سايه  توجهات حضرت بقيه الله العظم حضرت ولي  عصر (عج) به انجام وظايف اسلامي مشغول بوده و در کليه امور موفق و مويد باشيد . پدر گرامي البته از اين که مدتي نامه ننوشتم حقير را عفو فرمايد . حدود 15 روز  قبل نامه اي براش ما نوشته ام و جوابي دريافت ننموده ام و اکنون چون يکي از برادران عازم مرودشت بود نامه ديگر نوشتم احتمال کمي هست که 10 الي 15 روز ديگر به مرخصي بيايم ولي حتمي نيست پدر بزرگوارم در اينجا حالمان خوب است و نگراني ندارم . بيش از اين مزاحم اوقات شريفتان نمي شوم . ضمنا اهل خانواده و اقوام و خويشان خصوصا خواهران و برادران گرامي را سلام برسايند . منيره را ديده بوسي نمايد . در خاتمه عرضي ندارم جز التماس دعا جهت طول عمر و سلامتي امام و پيروزي رزمندگان اسلام . والسلام علي عبادالله الصالحين و العاقبه المتقين .فرزند شما مهرزاد پريوش 5/10/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با تقديم سلام به پيشگاه امام امت خميني کبير و همه شهيدان راه الله و امت شهيد پرور ايران اسلامي و با درود به تو دوست عزيز که در سنگر مدرسه خود را براي نبرد با  کفر جهاني به سرکردگي آمريکا و عوامل دخلي اش آماده مي کني و با حضور هميشگي خود در صحنه اجتماع دين خود را به انقلاب ادعا مي نمايي. اميد است که در انجام وظايف اسلامي خود همواره موفق و پيروز و در صحت و سلامت به سر ببريد و باري دوست عزيز اگر از سر لطف و مرحمت جوياي حال اين دوست کوچکت باشي حمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جزء دوري تو ديگر دوستان که انشاء الله با پيروزي سپاهيان اسلام بر کفر جهاني به سرکردگي آمريکا به زودي برطرف خواهد شد . مسعود جان نامه تو در تاريخ 9/7/61 به دست من رسيد و موجب مسرت فراوان گرديد من نيز جواب نامه را نوشتم و در تاريخ 10/7/61 توسط يکي از برادران مرودشتي فرستادم ولي متاسفانه ديروز که برادر حامل نامه مرخصي آمد که نامه ها را در شيراز گم کرده ام بنابراين تصميم گرفتم اين نامه را بنويسم و چون نامه هاي نعيم و رضا هم همراه نامه تو بوده ديشب دو نامه براي رضا و نعيم نوشتم . در نامه ات نوشته بودي که هواي اين جا تنگ شده و آدم نمي داند کجا برود و چه کار بکند در ضمن از حال هواي اين جا پرسيده بودي دوست عزيز بايد بگويم که در اين جا يک فضاي الهي همه جا را فرا گرفته و آدم هم مي داند به کجا برود و هم چه کار بکند همان جا هم که کمي فکر کني مي بيني که مي داني چه بايد بکني کجا بايد بروي دراين صورت آدم مي داند که بايد هر وقت احساس دلتنگي کرد به مسجد برود و به ياد خدا باشد و در راه خدا قدم بردارد و به جاي اين جاي اين که وقت خود را به بطالت تلف کند به گوشه اي بنشيند و يک ساعت تفکر کند و اما فکر الهي از آن فکرهاي که يک ساعت آن بهتر از هفتاد سال عبادت است و يا يک کتابي مطالعه کند بر معلوماتش اضافه کند بله دوست عزيز آدم همه اين کارها را مي تواند انجام بدهد با کمي اراده و پشتکار و البته با توکل به خداي تبارک و تعالي و چه بهتر که آدم اين کارها را فقط و فقط براي خدا انجام بدهد و هميشه به ياد خدا باشد و البته وقتي کسي براي خدا کاري بکند خداوند همان طور که قول داده به راه خودش که صراط مستقيم است هدايتش  خواهد کرد  چون خداوند خود را در آخر سوره عنکبوت که سوره 29 آيه قرآن  کريم در آيه 96 فرموده : و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ان الله مع المحسنين  . آنان که بکوشند در راه ما که هر آينه به راه هاي خود هدايتشان خواهم کرد و همانا خدا با نيکوکاران است . در اين آيه همان آيه اي است که آرم انجمن اسلامي نوشته شده و سرلوحه کار انجمن اسلامي است و البته خداوند  به وعده خويش وفا خواهد کرد . دوست عزيز شنيدم که علي هم براي آموزش اعزام به جبهه رفته است در مورد حسين براي من بنويس و در ضمن از وقايع ده مرا مطلع کن در خاتمه پدرت و ناصر را خيلي سلام برسان و محمد را هم از طرف من ديده بوسي نماييد . بيش از اين مزاحم اوقات شريفتان نمي شوم موفق و پيروز باشي . خدا يار و نگهدارت . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . براي حفظ اسلام از عمر ما بکاه و به عمر او بيفزاي . رفتند ياران آن گل عزداران چابک سوران دشمن شکاران ، دردا بهشتي رفت و با ياران خود رفت . در مواقع شرکت در نماز جماعت و دعاي کميل در درجه اول طول عمر امام و پيروزي رزمندگان را از خدا بخواهيد و ما را نيز از دعاي خيرتان فراموش نفرمائيد .16/7/61.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

 با سلام و درود فراوان به ساحت مقدس آقا امام زمان روحي و ارواح العالمين له الفداء و نايب برحقش امام خميني و با درود به حضرت آيت الله منتظري و با درود بر ارواح طيبه شهدا راه الله . خدمت پدر و مادر گرامي سلام عليکم . اميد است که سلام گرم و صميمانه اين فرزند کوچک و حقيرتان را پذيرا باشيد و همواره در خوشي و سلامت به سر ببريد و در سايه ولي عصر (عج) به انجام وظايف مشغول بوده و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد باشيد و اما جوياي اين حقير باشيد به حمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جز دوري از شما و دوري از کربلا و قدس عزيز و اميد است ي به زودي بر طرف گردد . پدر گرامي دو سه روز قبل يکي از برادران که به تازگي اعزام شده گفت که علي و حسن از بچه هاي زنگي آباد را ديده است که عازم جبهه بوده اند انشاء الله مرا از اين مسئله آگاه کنيد در نامه بعدي هر گونه اطلاع که داريد بنويسيد . چون در برادر حامل نامه عجله دارد نامه را تمام مي کنم . اقوام و خويشان خصوصا برادران و خواهران گرامي را سلام برسانيد . والسلام علي من اتبع المهدي . 29/7/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با تقديم سلام بر تمامي راهيان راه الله خصوصا امام خميني . پدر و مادر گرامي سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت کامل به سر ببريد و اما اگر جوياي حال فرزندتان باشيد حمدالله سلامتي بر قرار است و ملالي نيست به جزء دوري شما که اميد است به زودي برطرف گردد و چون برادر راسخي عازم زنگي آباد بودند چند کلامي خدمت تان نوشتم اميد است که مورد قبول واقع شود امکان دارد قبل از فرا رسيدن سال نو بتوانيم يک مرخصي بيايم ولي حتمي نيست چون عجله دارم بيش از اين مزاحم نمي شوم در خاتمه همه اقوام و خويشان را خصوصا برادران و خواهران را سلام برسانيد . علي جان را  سلام برسايند و منيره را ديده بوسي نمايئد. والسلام علي عبادالله الصالحين.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .با تقديم عرض سلام به ساحت مقدس آقا امام زمان روحي و ارواح العالمين له الفداء .نايب برحقش امام خميني و حضرت آيت الله منتظري اميد امت و امام و با دورد بر ارواح مقدس جميع شهداي راه الله . برادر بزرگوار و گرامي ابراهيم يزدان پناه سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين برادر حقيرتان را پذيرا بوده و هموراه در صحت و سلامتي کامل به سر ببريد و در سايه جهات حضرت ولي عصر (عج) به انجام وظايف ديني و اجرايي احکام  عاليه اسلام مشغول بوده و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد باشيد و اما اگر جوياي حال اين حقير باشيد حمدالله سلامتي برقرار است و غمي نيست به جزء دوري شما عزيزان رزمنده اسلام که اميد است انشاءالله به زودي با فتح نهايي برطرف گردد. برادر عزيز چند روز است انشاء الله نامه پر مهر و محبت شما واصل و موجب مسرت فراوان گرديد و در  آغاز که نامه به دستم رسيد شما را به خاطر نمي آوردم و پس از خواندن نامه بود که به يک باره شما را به ياد آوردم و بر حواس پرت و حافظه ضعيف خويش افسوس خوردم . به هر حال با اين نامه مرا سرافراز فرموديد و حقير را شرمنده خويش نموديد . در نامه مرقوم داشتيد که برادر دهقان را سلام برسانم سلام شما را رساندم  و متقابلا سلام مي رسانند . ديگر برادران که نام برده ايد در لشکر 19 فجر خدمت مي کنند که نتوانستم بدان جا بروم از قول اينجانب برادران حسين زارع، ولي ؟؟؟ فيروز زارع  ،همتي ارجي ، علي خان زاده ، ؟؟؟، طاهر زاده ، وخصوصا روزگار ديگر برادران که نامشان از قلم افتاده را سلام برسانيد. ديگر عرضي ندارم جز التماس دعا جهت طول عمر و سلامتي امام عزيز و پيروزي نهايي و آزادي کربلا و قدس عزيز والسلام علي العباد الله الصالحين . و العاقبه المتقين . 23/9/63. ساعت 40/9 شب خرمشهر .مهرزاد پريوش

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم اله الرحمن الرحيم

با سلام به همه راهيان راه حق و خصوصا رهبر کبير امام خميني روحي فداء . برادر عزيز و گرامي مسعود سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد و به انجام وظايف و اجراي احکام عاليه اسلام مشغول و در خدمت به اسلام و مسليمن موفق و مويد باشيد . غرض از مزاحمت فقط سلامتي بود و دادن خبر از حال خود برادر جان از موقع حرکت از زنگي آباد که به مقصد اهواز حرکت کرديم به اميديه آمده ايم و في الحال در پايگاه اميديه مي باشيم . چون يکي از برادران در حال حرکت است نامه را تمام مي کنم . ضمنا هر چه زودتر با تلفن 20060 اهواز داخلي 253 که شماره تلفن پايگاه تماس حاصل نمائيد چون چند سوال دارم از شما . همه برادران گرامي گروه مقاومت را سلام بسيار برسانيد . والسلام علي عبادالله الصالحين . 3/7/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

برادر عزيز و گرامي مسعود شعباني سلام عليکم . اميد است سلام گرم و خالصانه حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد . با عرض معذرت از اين که مزاحم مي شوم چون من نامه عباس را در منزل گذاشته ام و آدرس آن به ياد ندارم لطفا آدرس ايشان را به وسيله نامه هر چه سريعتر براي من بفرستيد ضمنا آدرس بينش هم از منزل ما گرفته براي من بنويسيد چون مي خواهم براي ايشان نامه بنويسم . تمامي برادران گروه مقاومت را سلام برسانيد . خصوصا برادر آيت رضا و باقي برادران .والسلام علي عبادالله و الصالحين . 14/4/63.ياسر

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم اله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با سلام و درود بي کران به پيشگاه يگانه منجي عالم بشريت حضرت ولي عصر (عج) روحي و ارواح العالمين له الفداء و نايب برحقش خميني بت شکن و اميد امام و امت حضرت آيت الله منتظري و با سلام به ارواح مقدس شهيدان راه الله در همه صحنه هاي نبرد حق عليه و باطل . اميد است  سلام اين کمترين را پذيرا بوده  .آن را در گوشه اي از قلب مهربانت که مملو ازعشق به الله است  دهي . و نيز اميدوارم همواره در سلامتي کامل به سر برده و به انجام وظايف ديني مشغول باشي و در اجزاي احکام عاليه اسلام و خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد و پيروز و سر بلند باشي . برادر جان اگر از راه لطف و مرحمت جوياي حال اين حقير باشي  حمدالله سلامتي برقرار است و غمي نيست جزء دوري شما عزيزان که اميد است با پيروزي و فتح نهايي برطرف گردد خيلي ممنون و متشکرم . در مورد نوشتن شعار به قدر کافي در نامه اي که قبلا براي سياوش نوشته ام توضيح دتده شده و لذا ديگر آن مطالب را تکرار نمي کنم . الحمدالله پس از مدت ها  ما را به خط اعزام شديم و الان در سنگر نشسته ام و ساعت 5/8 شب است و 3 تن از برادران از جمله سيد علي راسخي و صفر بزرگ زاده اين جهت خوابيده اند و چون خواب هستند سلام نمي رسانند . چند دقيقه قبل مسئول به من تلفن کرد و گفت  و گفت نامه اي از لشکر فجر آمده و به آن جا منتقل بشوي من گفتم فعلا بعدا خواهم رفت . به همين دليل ممکن است ديگر به لشکر بروم ولي فعلا همين جا هستم تا گردان به پشت خط منتقل شود . برادرجان ممکن است مدت  زياد به مرخصي نيايم لذا شما در جواب نامه از گروه مقاومت و اوضاع ده بيشتر بنويسيد . برادران آيت الله اسفنديار خدايا ، غلام رضا ، و خصوصا جواد را سلام برسان . والسلام علي عبادالله الصالحين و العاقبه للمتقين . 25/9/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند در هم کوبنده ستمگران .يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم الذين کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار .سوره انفال آيه 15 . اي اهل ايمان هرگاه با تهاجم و تعرض کافران در ميدان کارزار مواجعه شديد مبادا از بيم آن ها پشت کرده و از جنگ بگريزيد . با سلام به همه راهيان راه الله خصوصا امام خيمني قلب تپيده انقلاب جهاني اسلام . برادر عزيز و گرامي و دو ست مهربان مسعود سلام اميد است سلام اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر بري و در سايه توجهات امام زمان روحي فداه به انجام مشغول وظيفه باشي و اما اگر جوياي حال برادرت باشي حمدالله تعالي ملالي نيست جزء دوري شما از دو ستان خدا تو برادر و ديگر برادران . شرح اين هجران و اين خون جگر ، اين زمان بگذار تا وقت دگر . مسعود جان  نامه پر مهر و محبت تو ديروز و اصل و موجب مسرت فراوان گرديد . در نامه ات نوشته اي که عزم سفر به ديار عاشقان را داري اميد است خداوند به همه عاشقان خود توفيق خدمت و جان نثاري در راهش را عطا فرمايد . او که بزرگ است که به وصف نبايد فرموده است : الذين جاهدوا فينا لنهدهم سبلنا . کساني را که براي ما جهاد کند به راه خدا هدايت مي کنيم . اميد است خدواند به همه ما تو فيق پيروزي بر موانع و مشکلات را عطا فرمائيد و انشاء الله خداوند همه خانواده ها را در امتحانات  پيروز گرداند در قرآن کريم فر موده است: احسب الناس ان يترکوا ان يقولوا امنا وهم يفتنون . آيا مردم چنين پنداشتند که به صرف اين که گفتند ما ايمان آورديم رهاشان کنند و هيچ امتحان نشودند . سوره عنکبوت آيه 1.برادر جان حقير قصد دارم دو روز قبل از اربعين يعني حدود 19/8/63 مرخصي گرفته و به مرودشت بيايم انشاء الله براي نوشتن شعار که قبلا با هم صحبيت کرديم پارچه تهيه کنيد در صورتي که من نيامدم شما خودتان طبق برنامه عمل کنيد .در خاتمه عرضي ندارم جز التماس دعا جهت پيروزي رزمندگان اسلام و طول عمر و پيروزي و سلامتي امام امت خميني کبير انشاء اله . در ضمن برادران آيت الله ، سياوش ، رضا ،  محمد باقر، فردين ، و اسفنديار را به همواره ديگر برادران گروه مقاومت سلام برسان . والسلام عليکم و علي العباد الله الصالحين . 11/8/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم اله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . پدر و مادر گرامي سلم عليکم . اميد است که در سلامتي کامل به سر ببريد و اگر جوياي حال اين حقير بلاشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و نامه پر مهر و محبت شما واصل  و موجب مسرت فراوان گرديد . در مورد گرفتاري و مشکلاتي که از رفتن علي به جبهه پيش آمده کاملا درک مي کنم ولي چون مي دانستم که دست تنها هستيد براي گرفتن مرخصي به مسئولين مراجعه کردم ولي چون مرخصي زياد رفته ام به من مرخصي ندادند و فردا بايد به مسئولين بالاتر صحبت کنم و ممکن است که مرخصي بگيرم . مسئله ديگر اين که اگر چه علي جان بي اجازه رفته است ولي اميد است که اين مسئله موجب هدايت و حفظ دينش باشد خصوصا که با فرد خوبي همراه است . والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته . 13/8/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .با تقديم سلام به پيشگاه مقدس يگانه منجي عالم بشريت و حضرت ولي عصر و روحي العالمين در الفدا و با سلام به امام خميني رهبر مستضعفان جهان و اميد و امت حضرت آيت الله منتظري و با درود به ارواح طيبه شهداي راه الله برادر عزيز و گرامي محمد باقر سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت کامل به سر ببري و در سايه تو جهات آقا امام زمان (عج) به انجام وظايف مشغول بوده و در خدمت به سلام و به مسليمن موفق و مويد باشي . اما بعد برادر عزيز اميد است که پوزش برادر کوچکت را بپذيري از مطالب آن نامه صميمانه معذرت مي خواهم البته توجه داري که در آن شرايط و مطالبي که من شنيدم در مورد کار در موتوري حق داشته ام و چند روز قبل نامه اي از مسعود داشتم که نوشته بود علي به مرخصي آمده اين و گفته که محمد باقر در واحد دوات است . از مطلع شدم از اين موضوع و بعد هم نامه ات بسيار خوشحال شدم . برادر عزيز در نامه ات در مورد کارهاي که مي کنيد ننوشته اي که انشاء الله در نامه بعدي از وضعيت خود مرا مطلع سازيد . برادران دوستان و آشنايان را سلام برسان . به اميد پيروزي هر چه سريعتر رزمندگان اسلام بر کفر جهاني . والسلام علي العباد الله و الصالحين و العاقبه المتقين .1/10/1363

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با تقديم سلام به ساحت مقدس حضرت ولي عصر روحي و ارواح العالمين له الفداء و نايب بر حقش امام خميني و با درود به حضرت آيت الله منتظري اميد امام و امت . با سلام به ارواح طيبه شهيداي راه الله خصوصا شهداي جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران و با درود به امت حزب الله به خصوص خانواده شهداء که چشم و چراغ اين ملتند . برادر عزيز و گرامي مسعود سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را از راه دور پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببري و هميشه به انجام وظايف ديني و احکام عاليه قرآن مشغول و به خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد باشي انشاء الله و اما اگر جوياي جال اين حفير شدي الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جر دوري شما و دوري از کربلا و قدس عزيز که اميد است به زودي با پيروزي نهايي رزمندگان و فتح قدس و کربلا به طرف گردد . مسعود عزيز نامه پر مهر و محبت شما 3 روز قبل واصل شد موجب مسرت فراوان گردد . در آن نامه سخن از انحراف جوانان و مسائلي از اين قبيل آمده بود که درست متوجه نشدم لطفا اگر در اين مورد مسائل ده اتفاق جديد افتاده اين به وسيله نامه مرا مطلع کنيد . همراه نامه تو نامه اي هم از منوچهر به دستم رسيد که جواب آن را ديروز نوشتم و پست کردم و امروز يکي از برادران مرودشت عازم بود و اين نامه را به وسيله ايشان مي فرستم ضمنا از اين پس نامه ها را براي مسلم مي فرستم و تو از مسلم نامه را بگير . چون برادر حامل نامه عجله دارد مجبورم نامه را به ايشان برسانم . برادران مسلم آيت الله جعفري ، حبيب را سلام برسان . رضا آيت الله و سياوش منوچهري ، اسفنديار ، محمد باقر ، حميد و ديگر برادران را سلام برسان . ضمنا قرار شده بود که نادر براي من نامه بنويسد در اين مورد اقدام کن . در خاتمه عرضي ندارم جز التماس دعا جهت طول عمر و سلامتي امام عزيز و پيروزي نهايي رزمندگان اسلام . والسلام علي العباد الله الصالحين . 28/5/63.برادرت ياسر

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم  الله الرحمن الرحيم

پدر و مادر عزيزم سلام . پس از تقديم عرض سلام و سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خوهان و خواستارم  . اما اگر جوياي حالا فرزندتان باشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و آرزوي نيست به جزء پيروزي حق در نبرد عليه با طل که آن هم به ياري خدا به زودي برآورده خواهد شد چرا که خدواند وعده پيروزي داده است . هم اکنون که اين نامه را مي نويسم در کنار برادري روحاني در سنگر نشسته ام و مي خواهم چند کلمه اي با شما بگويم . ما که ادعا  داريم شيعه و پيرو علي هستيم  و در شب هاي محرم در مسجد آرزوي مي کرديم که يا کاش ما در زمان امام حسين (ع) بوديم و او را ياري مي کرديم اکنون زمان آن فرا رسيده است که فرزند راستين حسين (ع) و در نهايت اسلام را ياري کنيم . امام صادق (ع) مي فرمايد :کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا . تمام روزها عاشورا است تو همه مکان ها کربلا امروز روزي است که همه اسلام با همه کفر در ستيز است و اکنون هر روزش عاشورا است و هر جبهه اي کربلا و روزي است که پيروان راستين حسين (ع) با يزيديان در حال نبرد مي باشند پس هر کس که ادعا دارد مسلمان است و شيعه است بايد منافع خود را کنار بگذارد و به سهم خود در جنگ شرکت کند يکي بايد اسلحه بر دارد و بجنگد ديگري بايد در پشت جبهه کار کند و هر کس گونه کاري که از دستش ساخته است کوتاهي نکند و دين خود را به اسلام و انقلاب اسلامي ادعا کند همه ما به اسلام و انقلاب مديون هستيم و اگر خداي ناکرده دين خود را ادعا نکنيم فرداي قيامت در نزد خدواند مسئول خواهيم بود ما در راه اسلام از هيچ گونه فداکاري دريغ نخواهيم کرد و تا پاي جان خواهيم جنگيد . اگر شهيدم شدم که زهي سعادت و اگر هم پيروز شديم  باز هم رستگار خواهيم بود . انشاء الله پيروزي نزديک است و اما بايد صبرداشت که خدا با صبر کنندگان است ان الله مع الصابرين . وقتي که وارد اردوگاه در خارج از شهر ايلام شديم از فتح تپه ميمک با اطلاع گشتيم . تپه ميمک يکي از نقاط بسيار مهم از نظر نظامي است و در خاک نيروهاي بعثي قرار دارد که توسط نيروهاي بسيج تصرف شد و در اين جمله نيروهاي بعثي بيش از 400 کشته و زخمي و تعداد زيادي اسير دادند و تعداي تانک 2 فروند ميگ  و1 هليکوپتر و مقادير زيادي اسلحه و مهمات تانک از دست دادند در حالي که ما فقط 2 نفر شهيد و تعداد کمي هم زخمي داديم که اکنون در ارتفاعات کاني سخت هستيم . به اميد پيروزي حق بر باطل . 20/12/59.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام پاسدار حرمت خون شهيدان . با سلام به پيشگاه رهبر کبير انقلاب اسلامي خميني کبير و درود فراوان به همه شهيدان راه الله و امت شهيد پرور . اميد است سلام گرم  مرا  از راه دور پذيرا بود و همواره در صحت و سلامت به سر ببري اگر جوياي حال برادر حقيرت باشي حمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جزء دوري شما که انشاء الله به زودي همواره با نابودي کفر صدام و فتح کربلا مرتفع خواهد شد به ياري خدا به زودي حمله سراسري بار وارد کردن ضربه نهايي به پيکر ناتوان اميرياليسم جهاني به سرکردگي آمريکا جهان خوار شروع خواهد شد و کمترين نتيجه اين عمليات انشاء الله نابودي رژيم بعثي صهيونيستي صدام خواهد بود و اما چجند کلمه اي در مورد وضع خودم در اين جا . ما در اين جا در يک اردوگاه که بين خرمشهر و اهواز قرار گرفته به سر مي بريم و در چادر زندگي مي کنيم و در شبانه روز کاري به جز شرکت در کلاس هاي عقيدتي و نماز جماعت و نيز جلسات دعاي کميل و دعاي توسل نداريم . صبح ها هم بعد از نماز  که  در ساعت 5/4 برگزار مي شود و به مدت يک ساعت و نيم به دو و ورزش مي پردازيم روزها هوا خيي گرم است . با وجود اين برادران رزمنده براي شرکت در نماز جماعت که در زير آفتاي داغ برگذار مي شود بر يکديگر سبقت مي جويند . هر چند من کوچکتر از آن هستم که تو را نصيحت کنم اما چند کلمه اي را به عنوان تذکر مي نويسم . برادر جان نماز جماعت را ترک نکن و سعي کن که در جلسات دعا شرکت کني که انشاء الله موجب قوي شدن ايمان خواهد بود . همه دوستان و آشنايان را سلام برسان آدرس مرا به مسعود شعباني بده و بگو حتما براي من نامه بنويسد . برادر عزيز گفتني زياد است ولي وقت کم است و قلم از نوشتم عاجز به همين دليل بيش از اين مزاحم وقت شريفتان نمي شوم . خدا يار و نگهدارت . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . براي حفظ اسلام از عمر ما بکاه و به عمر او بيفزا .مهرزاد پريوش 16/6/61.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله و با درود و سلام فراوان به پيشگاه مقدس حضرت صاحب الزمان (عج) و نايب بر حق او امام امت و با سلام به امت امام و با درود به ارواح مقدسه شهداي راه الله و با سلام گرم و صميمانه به تو دوست عزيز و گرامي مسعود . اميد است که در سايه امام زمان (عج) به اجراي احکام و فرامين قرآن مشغول باشي و در جهاد اکبر که همانا مبارزه با نفس است موفق و مويد بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببري . برادر عزيز نامه پر مهر و محبت تو در تاريخ 19/1/62 ساعت 9 صبح به دست من رسيد و موجب مسرت فراوان گرديد و مسعود جان کم کم داشتم از رسيدن نامه اميد مي شدم و فکر مي کردم که ديگر مرا فراموش کرده اي اما وقتي که نامه تو به دستم رسيد فهميدم که اشتباه مي کردم و اکنون به اين دليل خود را ملالت مي کنم و از تو هم معذرت مي خواهم که چنين گمان نادرستي درباره تو داشته ام و اما آن چه در نامه ات نوشته اي چنين فهميدم که در حال حاضر دو نيروي مخالف تو را در برگرفته اند : ندايي از درون تو را به راه حق مي خواند و ديگر نغمه مخالف سر مي دهد و به پيروي از خود که همانا هواي نفس است مي خواند ندايي تو را به پيروزي از نفس و فلاح و رستگاري نويد مي دهد ديگري نداي مي دهد که سعي و تلاش بيهوده است . برادر جان اين را بدان که اين نيرو هميشگي حق و باطل است و اين مسئله (مبتلا به) همه آسان هاست . قرآن کريم در باره اهل نفس مي فرمايد : ان النفس الاماره بسوء ( به درستي که نفس بسيار امر به بدي مي کند) و البته خوشا به حال آنان که در مبارزه با نفس پيروز شدند و آنان که در اين راه آن چنان پيش رفتند که قله رفيع پيروزي بر نفش را فتح کردند . آنان که به لقاء پروردگار رسيدند . و اما مبارزه با هواي نفساني راهي خطير و پر حادثه است و پيري و مرشدي بايد مار ا هدايت کند  و از گرداب حوادث برهاند و خوشبختانه ما را چراغي فرا راه است که همواره در ؟؟؟ حوادث راهنما خواهد بود و او روح خدا خميني است برادر جان کتاب مبارزه با نفس از امام خميني و کتاب معاد نوشته آيت الله دستغيب را بخوان که در اين راه کمک مناسبي باشد و در ضمن دستورات امام در مورد خود سازي را در نظر داشته باش لازم نيست حتما تمام آن را به کار بندي . هر آن چه در حد توانت بوده انجام بده و البته موثر خواهد بود انشاء الله . مطلب ديگري که در نامه آن به چشم مي خود اين است که به خاطر لحظاتي که در جبهه گذارنده اي و اکنون ديگر از آن دور شده اي ناراحتي و دوست داري که دوباره به جبهه برگردي و مشکلات را بر سر راه است که مانع تو مي شوند در اين مورد بايد بگويم که انسان نبايد هيچ گاه به خاطر آن چه از دست داده دچار حسرت و پشيماني شود بلکه بايد راضي به رضاي خدا پروردگار و تسليم امر او باشد و اين جمله همواره در نظر داشته باش الهي رضا برضائک و تسليما لامرک و ضمنا اين مسئله را هم در نظر داشته باشد که خداوند متعال در قرآن کريم فرموده است چه بسا چيزي براي شما خير است و شما آن را دو ست نداريم چه بسا که براي شما شر است ولي آن را دوست داريد . پس برادر جان خداوند قادر صلاح ما را در اين مي داند و بدان که الخير في ما وقع ضمنا اين مسئله را هم در نظر داشته باش که کساني را که خداوند دوستشان دارد بيش از همه مورد امتحان قرار مي دهد . خوش بود ؟؟؟ تجربه آيد بميان ، تا سيه روي شود هر که در اوغش باشه . پس بهوش باش که از اين امتحان الهي سربلند و رو سفيد بيرون بيايي و البته مسائل را که ذکر کردم نبايد تو را از تلاش براي نيل به هدف نهايي و گام برداشتن در راه خدا باز دارد . وقتي هدف نهايي الله و اعتلاي کلمه توحيد باشد و در هر زمان و هر مکان مي توان خدمت کرد همه آن است که در اين راه حرکت کني البته نبايد فراموش کرد که مبارزه با نفس در اين راه از همه چيز مهم تر و در درجه اول اهميت قرار دارد و پيروزي در اين مبارزه پيروزي اصلي است به اميد پيروزي در مورد پيشنهاد بايد بگويم که جاي تاسف است که و ديگر هيچ درباره خودکار : غلام صداقت در تاريخ 25/12/61 تسويه حساب کرده است و ديگر در جبهه نيست و حرف سالار احتمالا دروغ است . ديگر حرفي براي گفتن نيست جز اين که شايد اين نامه آخرين نامه من باشد به هر حال از تو تقاضا دارم مرا حلال کني اگر شهيد شدم هر گاه وقت کردي براي من نماز بخوان خدا حافظ . والسلام علي من اتبع المهدي .مسعود جان از خدا بخواه که تو را مکايد نفس اماره نجات بخشد و البته دعاي خالص بهترين راه نجات است . خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . امام صادق : اگر من پاداشي را که براي مصيبت هاي دار بندايد آرزوي مي کند که او را با ؟؟؟ تکه تکه کند . خرم آن روز کزين منزل و بران بروم . راحت جان طلبم از پي جانان بروم .  19/1/62.ياسر

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام فراوان به رهبر کبير انقلاب اسلامي و درود بي کران به همه شيهدان به خون خفته راه الله از هابيل تا حسين و از حسين تا همه شهيدان انقلاب اسلام ايران و سلام بر امت حزب الله که در راه اسلام و انقلاب اسلامي فداکاري مي کنند . پدر و مادر عزيزم سلام . پس از تقديم عرض سلام و سلامتي شما را  از درگاه ايزد متعال خواستارم و اميدوارم همواره گوش به فرمان امام امت خميني کبير و در پناه ولي عصر (عج) در اجراي احکام اسلام و دستورات اسلام  وفق و پيروز باشيد باري اگر جوياي حال فرزند حقيرتان سلامتي برقرار است و ملالي  ندارم جز ء دوري شما که اميد است همراه با پيروزي رزمندگان اسلام به کفر جهاني به زودي ميسر گردد. ما روز 3/5/61 به پادگان شهيد عبدالله مسگر در شيراز اعزام شديم و در تاريخ 3/5/61 از آن جا به پايگان پنجم شکاري اميديه رفتيم و در تاريخ 7/6/61 امروز به اردوگاه تيپ المهدي در اطراف اهواز اعزام شديم در اين جا فيروز بهروزي و سيد رحمت الله اورنگي با ما هستند  ولي در يک گردان ديگر هم چنين چند نفر از برادراني که قبلا با هم جبهه بوده ايم يکي از افراد که در يک دسته ما است پيرمردي 60 ساله به نام حيدر علي محمدي اهل دودج رزقان که قبل از آمدن به جبهه فرزندش شهيد شده است و بچه ها از روحيه بسيار عالي او سرمشق مي گيرند . به علت کمبود وقت نشد نامه را تمام کنم و بيش از اين مزاحم وقت شريفتان نمي شوم . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . براي حفظ اسلام از عمر ما بکاه و به عمر او بيفزا .مهرزاد پريوش .والسلام 

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سپاس بي حد خداي تعالي را با سلام و درود فراوان همه راهيان حق را خصوصا امام امت اميد محرومين جهان خدمت پدر و مادر گرامي سلام عرص مي نمايم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببري .در زير سايه توجهات حضرت ولي عصر روحي ارواح العالمين له الفداء به انجام وظايف ديني و مشغول بوده و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد باشيد و اما اگر جوياي حال اين کمترين باشيد حمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست و جزء دوري آقا ابا عبدالله و دوري از شما عزيزان که اميد است به زودي برطرف گردد باري روزي که از منزل حرکت کرديم همان روز عصر از شيراز با اتوبوس به اهواز سپس به اميد عزيمت نموديم و في الحال در پايگاه پنجم شکاري اميد به سر مي بريم . در اينجا براي بازگو کردن نيت الحمدالله هوا گرم نيست و جزء اداي فرايض و مطالعه کاري نداريم در خاتمه همه اهل خانواده مخصوصا علي و فرخنده سلام برسانيد . منيره را ديده بوسي نمائيد . اقوام و خويشان را سلام برسانيد . والسلام علي عبادالله الصالحين .31/6/1363 مهرزاد پريوش

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت پدر گرامي و عزيز سلام . پس از سلام پدر گرامي توسط بديع الله رضايي پيغام شما در مورد مرخصي آمدن رسيدن و من با فرمانده گردان در اين مورد صحبت کردم ولي متاسفانه گفتند که از امروز 19/7/61 در حال آماده باشي کامل هستيم و امکان مرخصي در حال حاضر به هيچ وجه نيست انشاء الله در صورت امکان به مرخصي خواهم آمد . والسلام عليمکم و رحمه الله . از بدي خط معذرت مي خواهم چون برادر حامل نامه در حال حرکت است و عجله دارم .19/7/61.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خدا و با سلام و درود به ساحت مقدس آقا امام زمان روحي ارواح العاليمن له الفداء و نايب برحقش امام خميني و نيز اميد امام و امت حضرت آيت الله منتظري و با سلام به امت شهيد پرور خصوصا خانواده شهداي راه الله و با درود بي پايان به رزمندگان طريق حسين (ع) که ايثار جان نهال نو پاي انقلاب اسلامي را هر چند بار زودتر مي سازند برادر اباذر رجبي سلام عليکم اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير سر پا تقصير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سرببريد و در سايه توجهات منجي عالم بشريت حضرت ولي در انجام وظايف محوله از جانب خداوند تبارک و تعالي کوشا و موفق و مويد باشيد و اما اگر جوياي حال برادر حقيرتان باشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جز ء دوري از عزيزان رزمنده اسلام که اميد است انشاء الله به زودي با مژده پيروزي و فتح نهايي بر کفار بعثي و آزادي کربلا و قدس عزيز به وطن بازگشته ديدارها تازه گردد . در اين جا اتفاق قابل ذکري واقع نشده تا شما را مطلع سازم انشاء الله خبر هاي خوب و روح افزا از جانب شما عزيزان واصل گردد . برادر عزيز چند روز قبل نامه اي از شما رسيد که موجب مسرت فراوان گرديد البته حقير را براي تاخير در نوشتن جواب نامه عفو فرمايد . انشاء الله برادران رزمنده را بسيار زياد سلام برسانيد در خاتمه عرضي نيست جزء التماس دعا جهت طول عمر و سلامتي امام و فتح نهايي رزمندگان و بازگشايي راه کربلا معلي انشاء الله . والسلام من اتبع المهدي . 30/12/62.مهرزاد پريوش

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام به رهبر مستضعفان جهان امام خميني و همه شهداي راه الله و امت اسلامي ايران و با درود به پدر و مادر گرامي و عزيزم اميدوارم که همواره در صراط مستقيم قدم برداريد و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد . اگر جوياي حال فرزند کوچک و حقيرتان باشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جزء دوري شما که انشاء الله برطرف مي گردد . پدر گرامي در مورد جبهه رفتن علي چند روز قبل از آمدن نامه شما که موفق باشد و جبهه رفتن علي و چند روز قبل از آن نامه شما توسط کيامرث پورمند برادر عزيز عليائي مطلع  شده بودم و اميدوارم که موفق باشي و جبهه رفتن آغاز تحول و تغيير در روح او باشد و هنگامي که به خانه باز مي گردد فردي مومن و کاملا متقي شده باشد و مايه افتخار و سرافرازي شما و سبب مباهات ما گردد و انشاءالله که خداوند رحمان و رحيم او را در پناه خود محفوظ بدارد و به شما اجر جزيل و صبر جميل عطا فرمائد . در خاتمه به تمامي اقوام و خويشان را سلام برسانيد و در موقع شرکت در مراسم دعاي کميل براي طول عمر امام و پيروزي رزمندگان اسلام دعا کنيد و مرا نيز از دعاي خير فراموش نکنيد . در ضمن آقاي نجفي شيرازي خيلي سلام مي رسانند.ضمنا آقاي نجفي شيرازي خيلي سلام مي رسانند . والسلام علي من اتبع المهدي . 17/7/61.فرزند شما مهرزاد پريوش .

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با سلام به تمامي راهيان راه الله خصوصا امام خميني . برادر عزيز و گرامي مسعود سلام عليکم .اميد است سلام گرم و صميمانه اين حقير را از راه دور پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد و در سايه توجهات حضرت ولي عصر (عج) به انجام وظايف اسلامي و عمل به احکام قرآن مشغول و در ادعاي دين خويش به خون شهيداي انقلاب موفق و مويد باشي و اما اگر جوياي حال اين برادر کوچکت باشي الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جزء دوري از کربلاي معلي و قدس عزيز و دوري از شما عزيزان بسيجي و مومن خدا که اميد است انشاء الله با پيروزي و فتح نهايي رزمندگان اسلام برطرف گردد . برادر جان غرض مزاحمت و تصحيح اوقات شريف تنها عرض سلام و گرنه مسئله قابل عرضي نيست که به اطلاع برسانم . سفارشي که براي شما و ديگر عزيزان دارم  اين است که از برادر اسفنديار اطلاعت کنيد و اگر احيانا اشتباهي هم از ايشان مشاهده کرديد به صورت خصوصي گوش زد کنيد . برادران را تشويق کنيد که به جبهه بيايند چون عمليات در پيش است هر چه زودتر سعي کنيد که خود را به اين قافله برسانيد. در صورت امکان چند نفر با هم بياييد. برادران عزيز و گرامي آيت ، رضا، سياوش ، اسفنديار ، و باقي عزيزان را سلام برسان . از ايشان به خاطر اين که نمي توانم نامه بنويسم معذرت مي خواهي کرده و اگر نادر را هم ديدي برايشان بگو که دليل رها کردن نگهباني بانک را به وسيله نامه براي من بنويسيد . در خاتمه عرضي ندارم به جزء التماس دعا براي طول عمر امام عزيز و پيروزي رزمندگان اسلام .الاحقير العباده الله ياسر . والسلام علي عبادالله الصالحين . 27/4/63.  8صبح

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با تقديم سلام به آقا امام زمان روحي و ارواح العالمين له الفداء و نايب برحقش امام خميني و با درود به حضرت آيت الله منتظري و با درود و سلام به ارواح مقدس شهداي راه الله . برادر ذبيح الله رضايي سلام عليکم .اميد است که اين سلام گرم اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد و در سايه امام زمان به انجام فرايض و وظايف ديني مشغول بود و در خدمت به اسلام و مسلمين و جهاد اکبر و جهاد اصغر موفق و مويد باشيد . باري اگر جوياي حال اين حقير باشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جزء دوري شما از کربلا و قدس عزيز که اميد است به زودي با فتح نهايي رزمندگان اسلام برطرف گردد . ديروز نامه شما واصل شما موجب مسرت فراوان گردد و از اين که حقير را با نوشتن نامه اي سرافراز فرموديد ممنون و متشکرم مي باشم . ما در حال حاضر در خط هستيم و انشاء الله اگر عمري باقي بود ه 10 يا 15 روز ديگر که به پشت خط برويم به لشکر فجر منتقل خواهم شد و مقدمات کار فراهم شده است و بيش از اين عرضي ندارم در ضمن برادران همراه خصوصا ناصر را سلام برسانيد. والسلام علي عبادالله الصاحين . 1/10/63.مهرزاد پريوش

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام به همه راهيان راه حق و خصوصا امام خميني . پدر و مادر گرامي سلام عليکم . اميد است که سلام گرم و صميمانه اين فرزند کوچکتان را از راه دور پذيرا باشيد و همواره در صحت و سلامت به سر ببريد و در سايه توجهات حضرت ولي عصر (عج) در اجراي احکام عاليه قرآن کوشا باشيد . و اما اگر از راه لطف و مرحمت جوياي حال اين فرزند حقيرتان باشيد الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جزء دوري از شما عزيزان که انشاء الله پس از پيروزي بر کفار بعثي روي به هزيمت نهادن آمريکاي جهانخوار برطرف شود . ما را از روزي که حرکت کرده ايم تا به حال به مناطق جنگي وارده نشده ايم و فعلا در اميديه هستيم در اين جا مسئله قابل ذکري نيست که براي شما بنويسم و انشاء الله در نامه بعدي مطالبي خواهم نوشت . جاي شما خالي ديشب و شب نوزدهم مراسم احياء با معنويتي در کنار برادران رزمنده برگزار شد و تنها چيزي که در اين جا که داريم اين است که نمي شود روزه بگيريم چون فعلا مکان مشخصي نداريم آدرسي براي جواب نامه نيست انشاء الله بعدا دوباره نامه خواهم نوشت و آدرس مي دهم  همه اقوام و خويشان خصوصا برادران و خواهران عزيز و گرامي را سلام برسانيد .برادران گروه مقاومت را سلام برسانيد و بگوييد که پس از استقرار قطعي برايشان نامه خواهم نوشت .فرزند حقير شما مهرزاد پريوش .والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته . 31/3/63. 21 ماه رمضان .

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

 به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با تقديم سلام و درود بي کران برمهدي موعود (عج) و نيز تمامي راهيان راه الله خصوصا امام خميني . برادر و دوست گرامي آيت الله سلام عليکم . اميد است که سلام گرم و صميمانه اين برادر حقيرت را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامتي به سر ببري . و در سايه توجهات حضرت ولي هصر (عج) به انجام وظايف ديني مشغول و در خدمت به اسلام و مسليمن موفق و مويد باشي انشاء الله . برادر گرامي اگر جوياي حال اين حقير باشي الحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جزء دوري  از شما عزيزان که اميد است به زودي با پيروز کامل اين مسئله رفع گرديد . و اما غرض از  مزاحمت عرض سلا بود و بس مطلب قابل گفتن جز آن چه مي دانيد نيست الا آن که به حمدالله پس از مدت ها به يکي از خطوط مقدم جبهه اعزام شده ايم  و از اوضاع و احوال راضي مي باشم اين مسئله را به کسي نگوييد . ضمنا بادران صفر برگزر و سيد علي راسخي هم پهلوي ما هستند و سلام مي رسانند . اين را هم به کسي نگوييد . مطلب ديگر آن که فکر مي کنم چون خط هستيم  تا مدتي به مرخصي نيايم . اگر در آن جا مسئله اي پيش آمد  اطلاع دهيد اگر مسئله فوري بود به وسيله تلگراف و من جواب آن را توسط تلفن خواهم داد  ضمنا يک بار با مدرسه تماس گرفتم ولي مدرسه تعطيل بود  و کسي نبود . همه برادران را خصوصا مسعود ، سياوش ، اسفندايار ، و ديگر برادران گروه را بسيار سلام برسان . التماس دعا . حقير را از دعاي خير فراموش نکنيد . والسلام علي عبادالله الصالحين العاقبه المتقين .برادر شما مهرزاد پريوش  21/9/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .با تقديم سلام به ساحت مقدس آقا امام زمان و نايب بر حقش امام امت خميني کبير روحي فداه و با دورد برحضرت آيت الله منتظري اميد امام و امت .و با درود و سلام بر ارواح طيبه شهداي راه الله خصوصا شهداي انقلاب خون بار اسلامي ايران برادر عزيز و گرامي عليخاني سلام عليکم اميد است سللام گرم و صميمانه اين برادر کوچکت را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببري و در سايه توجهات حضرت ولي عصر روحي و ارواح العالمين له افداء به اجراي احکام عاليه اسلام و فرايض ديني مشغول بوده و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق مويد باشي انشاء الله . برادر جان نامه پر مهر و محبت شما ساعتي پيش واصل شد و موجب مسرت فراوان گرديد اما نامه ات امضاء و تاريخ نداشت امام بسم الله الرحمن الرحيم آن جالب توجه بود و برادراني که آن را مشاهده کردند از آن تعريف کردند . در نامه آن پرسيده بودي که آيا عمليات در پيش داريم که جواب مثبت است وقت آن هم مشخص شده است و ممکن است امشب باشد شايد هم تا يک سال ديگر باشد که يا در جنوب است يا در غرب و يا جنوب غربي و شايد عم در عراق نباشد و در فلسطين باشد کسي چه مي داند ما که علم غيب نداريم به هر حال آماده هستيم .منتظريم کي شب حمله فرا مي رسد امروز فرمانده کل قوا مي رسد . در اين جا به آن صورت کاري نداريم و فقط گاهي کتابي ، مجله اي مطالعه مي کنيم . د مورد تصادف هميشه ازاين کاها بکنيد ضمنا خسارت را هم با (ص) نمي نويسند با (س) مي نويسند از شوخي که بگذريم تو را به خدا مي احتياط کن و آهسته تر رانندگي کن چون در موقعيتي که جوانان اين مرز و بوم خود را براي اسلام فدا مي کنند واقعا حيف است آدم در ميان تکه پاره هاي يک ماشين در تصادف نفله شود . ديگر بيش از اين وقت تو را نمي گيرم انشاء الله اگر جواب نامه را خواستي بنويسي ضمنا از وضاع و حوال ده برايم بنويس ضمنا براي گروه مقاومت هم اگر گاهي کاري داشتند انجام بده و سعي کن با گوه مقاومت همکاري کني . اعضاي خانواده را سلام برسان . منيره را از طرف من ديده بوسي کن . در خاتمه عرضي ندارم جز التماس  و دعا جهت طول عمر و سلامتي امام عزيز و پيروزي رزمندگان اسلام . آئينه  دل خواهي ، خواهي که دل تو چون شود آئينه . ده چيز برون کن از ميان سينه ، حرص و دغل و بخل و حرام و غيبت . بغض و حسد و کبر و يار و کينه . . قال رسول الله (ص) : کن علي عمري اشح علي درهم و دينارک . بر عمر خود بخيل تر از درهم و دينارت باش . يعني عمر خود را ره هدر نده . والسلام علي عبادالله الصالحين .برادرت مهرزاد 29/5/63.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان .با تقديم سلام  به پيشگاه حضرت ولي عصر (عج) و نايب بر حقش امت خيمني و با دورد به ارواح پاک همه شهداي راه الله و تمامي جانبازان انقلاب و با سلام به امت شهيد پرور که ايثار گرانه از جبهه ها پيشتيباني مي کنند. اميد است  که از راه دور سلام گرم و صميمانه مرا که از تک تک سلول هاي قلبم نشات گرفته است پذيرا باشي . و هرگز گرد غم برچهره پر مهر و محبت شما نشيند و همواره در صحت و سلامت به سر ببري. مسعود عزيز اگر از سر لطف و مرحمت جوياي حال اين برادر کوچک و حقيرت باشي الحمد الله سلامتي برقرار است و به دعا گويي شما مشغولم . برادر جان باور کن که در اين جا لحظه اي از ياد تو غافل  نيستم و اکثر اوقات با سيد علي و فريدون دوباره تو صحبت مي کنم . مسعود جان مهربانم باور کن هر روز و هر ساعت آورز مي کنم که اي کاش تو در اين جا در کنار ما بودي . آن قدر حرف براي گفتن دارم که در يک صفحه و دو صفحه جاي نمي گيرد .  به همين دليل دفتري تهيه کرده ام که همه حرف هايي را که مي خواهم براي تو بزنم در آن مي نويسم هر گاه به شعري برخورد مي کنم که دلم مي خواهد آن را براي تو بخوانم در اين دفتر مي نويسم . شايد روزي به دست تو برسد و از افکار من با خبر باشي  و اکنون که تو در اين جا نيستي مونس من اين دفتر است و همه سخنانم را با او در ميان مي گذارم . امروز دارم که روي اين دفتر را مطالعه کنم به همين دليل تمامي را در اين دفتر خطاب به تو نوشته ام برادر جان حرف براي گفتن زياد است اما قلم از شرح آن عاجز است . از صبح زود موقعي که از دو  و نرمش برگشته ام برادر جان  به نوشتن اين نامه مشغول شدم و چندين بار به دليل اين که نمي دانستم کداميک از سخنانم را اول بازگو کنم دست از نوشتن کشيده ام و اکنون  که ساعت 6 بعد از ظهر است نامه را پاکنويس مي کنم . و اين مسئله  به خاطر شدت دوستي و محبت برادرانه .و مخلصانه اي است که نسبت به تو دارم  ممکن است اين کلمات را با مبالغه  بپنداري ولي قسم مي خورم که عين حقيقت است . دوست عزيز قبلا براي من نوشته اي که ( حرف هايي زيادي براي تو دارم و لي فرصت ابراز آن برايم پيدا نشده است ) برادرم هر چند از نظر مکاني خيلي دور هستيم از همين راه دور هم مي توانيم حرف هايمان را با هم در ميان بگذاريم و درد دل کنيم ميل دارم در جواب اين نامه هر آن چه را که ي خواهي مطرح کني و از ابراز آن چه در قلبت مي گذرد نداشته باشي و آن چه در دل داري بنويسي . برادر جان هر چند که حرف هايي زيادي براي گفتن دارم زبانم از گفتن و دستم از نوشتن مکتوبات قلبي عاجز است به همين دليل اين نامه را به طور ناقص تمام مي کنم . در خاتمه از تو تقاضا دارم در درجه اول خانواده مخصوصا پدر بزرگوارت را سلام برساني .  تمامي دوستان و عزيزان را سلام برسان . ضمنا برادران سيد علي  و سيد رحمت الله اورنگي فريدون  حسين پنج علي اورنگ محسن شيرو تراب زاده حاضر هستند و سلام مي رسانند . خدايا خدايا تا انقلاب  مهدي خميني را نگهدار . 5/12/61. خدايا نگهدار تو و باد .ياسر

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پرورش دهنده روح الله . با سلام و درود فراوان به يگانه منجي عالم بشريت حضرت بقيه الله الاعظم امام عصر (عج) روحي له الفداء و نايب بر حقش امام خميني و با سلام به تمامي شهيدان گلگون کفن کربلاي ايران و با درود به روحانيت در خط ولايت و امت حزب الله که فعالانه به فداکاري در راه انقلاب اسلامي کمر همت بسته اند . با سلامي گرم و صمميانه به دوست مومن و متقي و متعهد به اسلام برادر مهربان مسعود شعباني اميد آن که در سايه توجهات امام زمان (عج) در اجراي احکام قرآن کريم و خدمت به اسلام و جمهوري اسلامي همواره موفق و مويد بوده و در سلامتي کامل به سر ببري . برادر گرامي نامه پر مهر و محبتت امشب ساعت 6 بعد از ظهر 23/12/61 رسيد و موجب مسرت فراوانم گرديد . هم اکنون ساعت 8 بعد از ظهر است که مشغول نوشتن اين نامه مي باشم . هر چند که ديدن نامه و خط  تو همواره باعث شادي و خوشحالي من بوده و مي باشد . اما مطالب نامه از اين جهت داري دو جنبه است از طرفي خوشحالم که محيط اطراف خود را شناخته اي و متوجه شده اي که جو و حال و هواي آن جا براي رشد مناسب نيست و در مقابل باعث تاسف است که به جاي آن که در جهت اصلاح خودت و محيط زندگي و اطرافت بکوشي نااميدانه اظهار ياس مي کني و خود را بي ايمان و در حال سقوط به جهنم مي پنداري . برادر گرامي چرا بايد چنين باشي بايد سبز و خرم تلاش نمي نمايي چرا تو از آن هايي که پيروز و سرافراز سر از آزمايش الهي بيرون مي آيند نباشي . فراموش نکن که تو يکي که تو يکي از آن کساني هستي که افتخار حضور در ميان لشکريان امام زمان و جندالله را داشته اي و از اين مدتي که در جبهه بوده اي ره توشه ها برگرفته و تجربه ها اندوخته اي پس نبايد در مقابل مشکلات احساس ضعف کني و سخنان ياس آلوده اظهار کني . مسعود عزيز در نامه پرسيده بودي که در کجا مستقر هسيتم ما اکنون در اردوگاه قديمي روبروي ايستگاه صلواتي هستيم و چادر ما تقريبا همان جاي چادر شماست و همان جايي که با حسين آن شب تير اندازي کرديد و البته من خودم چون با مشکلاتي از اين دسته برخورد داشته ام کاملا احساسات تو را درک مي کنم . مي دانم که تمام فکر و ذکر تو در حال حاضر جبهه است . مي دانم که هر دقيقه و هر لحظه  آرزو مي کني که بار ديگر به جبهه بيايي مي دانم که هميشه صحنه هاي جبهه در نظر تو مجسم مي شود و قلبت را در هم مي فشارد و از طرفي خوشحالي و شکر گذار به درگاه خداوند متعال که زماني توفيق حضور در جبهه نصيب شده و از طرفي ناراحتي هستي که چرا اکنون از اين سعادت محروم گرديدي . تو قبلا در نامه هايت اصطلاح خوبي را به کار مي بردي و مي گفتي  که هواي اين جا تنگ شده است واقعا هم همين طور است ولي به هر انسان يک مرتبه به جبهه آمد ديگر تحمل دوري از آن برايش مشکل است ولي به هر حال آن چه خداوند صلاح بداند همان خواهد شد  "الخير في ما وقع" پس بدانيد که هر گاه خدواند صلاح بداند که تو به جبهه بياي خودش وسائل  آن را حاضر مي کند . مسعود جان اکنون اين سطور آخر را  مي نويسم ساعت تقريبا 10 شب است و از هر گوشه اي صداي دعاي و نوحه خواني مي آيد واقعا که جاي تو در ميان ما خالي است و اين را بدان که اگر در جبهه نبودم و براي خدا و اسلام نبود حاضر نمي شدم حتي لحظه اي دوري از تو دست و براد عزيزم را تحمل نمايم و فقط و فقط نزديکي به خدا و عاشقان الله است که محروميت را مصاحبت تو را براي من آسان ساخته است . اميدوارم که با سخنانم تو را آزرده خاطر نکرده باشم و براي لحن ؟؟؟ قسمتي از نامه مرا ببخشي در خاتمه خانواده محترم خصوصا پدر بزرگوارت را سلام برسان . از طرف من کليه دوستان را سلام برسان . اگر باشد قرار آخر بميرم ، نمي خواهم که در بستر بميرم . دلم مي خواهد که با دشمن بجنگم ، مثال مالک اشتر بميرم . من شوريده دل گويم خدايا ، دلم مي خواهد که در سنگر بميرم . چو باشم ياسر در سنگر حق ، همي باشد که چون اکبر بميرم . ضمن تشکر براي فرستادن کاغذ و پاکت فرستادن آن ضرورت نداشت چون در اين جا به حد کافي موجود است . سه چشم در قيامت گريان نخواهد بود: چشم گريان از ترس خدا ، ديده اي که از گناه پوشيده باشد ، چشمي که شبها براي خدا بيدار باشد . پيامبر اکرم (ص).23/12/61.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم اهدني من عندک و افضل علي من فضلک . پروردگارا مرا به درگاه خود راهنمايي و از فضل خويش بر من فيض برسان . رب اغفرلي و لاخي و ادخلنا في رحمتک و انت ارحم الرحمين .پروردگارا مرا و برادرم را بيامرز ما را در سايه رحمت خويش در آورد و تو رحيم ترين رحمت کننده اي .  با عرض سلام به ساحت مقدس آقا امام زمان و روحي و ارواح العالمين له افداء و نايب بر حقش امام خميني و اميد امام و امت آيت الله منتظري و با دورد به ارواح طيبه شهيدا راه الله و از شهداي بدر اسلام من از شهداي کربلا گلگون کفنان عصر حاضر و نيز جانبازان انقلاب که لحظه زندگي شان شهادت است و با سلام به رزمندگان کفر ستيز جبهه حق و امت شهيد روز خصوصا خانواده شهداء با سلام گرم و صميمانه به دوست و برادر عزيز و گرامي ام مسعود . اميد است از راه دور سلام گرم و صميمانه مرا پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامت به سر ببري و در سايه امام عصر (عج) در عمل به فرايض ديني و انجام وظايف الهي موفق و مويد باشد و در راه تخلق به اخلاق الهي به جد کمال جد و کوشش داشته باشي و اما اگر جوياي حال اين برادر کوچک و حقير خود باشي الحمد الله سلامتي برقرار است و ملالي نيست به جزء دور شما و ديگر عزيزان گروه مقاومت که اميد آينده اسلام هستيد . برادر عزيز از مزاحم و تحرير اين چند کلام اين بود که : همان گونه که مي داني موقعي که از زنگي آباد خارج شدم بعضي از مسائل در رابطه با گروه هنوز حل نشده است تقاضا دارم که به عنوان مسئول خبر گروه کليه مسائل و شرح و وقايع پس از خروج من از هر چه زودتر براي اينجانب بنويسيد و در صورت پيش آمدن مسائل ضروري مي تواني با شماده 2910 داخلي 225 با من تماس بگيري  . مسعود جان موقعي که من در جبهه بودم قرار گذاشتيم که نامه هايمان فقط سلام و احوالپرسي نباشد و يک محتوي معنوي داشته باشد به همين دليل مطالب زير را به عنوان تذکر بيان مي دارم . مي داني که بزرگترين خطري که حيات معنوي يک انسان را تهديد مي کند شيطان و اعوان انصار اوست که همواره به صورت خيرخواه آدمي جلوه مي کند و يکي از وسايل شيطان براي گمراه انسان دوست بد است در اين باره دوست ، امام صادق فرموده است : من يصحب صاحب السوء لا يسلم . کسي که با دوست بد کار همنشين شود سالم نمي ماند . پس  بايد با دوست بد هم نشين نشويم و در انتخابات دوست دقت فراوان داشته باشيم . بايد پناه ببريم به خدا از شر دوست بد و محيط بد از خدا بخواهيم که ما را از شر مردمان بد حفوظ بدارد . اللهم استعطني عن سرار خلقک .خداوندا مرا از اشرار خلقت بي نياز گردان ( امام سجاد ).برادر جان انشاء الله در موقع شرکت در مراسم دعاي کميل و توسل اين حقير گناه کار هم فراموش مکن . با اميد آن که خداوند همه ما را به وظايفان آشنا گرداند . در خاتمه سلام مرا به پدرت و نيز برادران گروه مقاومت خصوصا رضا دانيال ، محمد باقر ، سيد عباس ، راه علي اورنگ و باقي دوستان مخصوصا علي اورنگ برسان و به علي بگو کتاب را قول داده بودم هنوز پيدا نکرده ام چون خيلي ناياب است ولي هنوز سعي مي کنم که لااقل مدرکي براي تو به دست آورم . ضمنا آدرس سيد علي را از منزلشان بگير و در نامه بنويس. اللهم انصروا به واحفظ امام الخميني . اللهم انصروا جيوش المسلمين و عساکر الموحدين .دوست تو الحقير العباد ياسر . کازرون  25/6/62.

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . پس از سلام و عرض ادب به ساجت مقدس يگانه منجي عالم بشريت حضرت ولي عصر (عج) و نايب بر حقش امام امت خميني کبير و با درود به ارواح مقدس همه شهداي راه الله و با سلام به معلولين و مجروحين انقلاب و جنگ اميد است که در سايه توجهات امام زمان (عج) روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء به انجام فرايض ديني و اجراي فرامين احکام عاليه قرآن کريم مشغول و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مويد بوده ياشيد و همواره در صحت و سلامت کامل به سر ببريد و اما اگر جوياي حال اين حقير بوده باشد الحمدالله سلامتي برقرار است و به دعاگويي شما عزيزان مشغولم و ملالي نيست به جزء دوري شما که اميد است انشاء الله با رهايي کربلا و نابودي رژيم بعثي صدام به زودي برطرف گردد و نامه شما در تاريخ 27/12/61 توسط برادر فريدون زارعي واصل شد و موجب مسرت و کمال امتنان گرديد . برادر عزيز درباره ثبت نام مشمولين در سپاه نوشته بوديد ولي به دليل اين که من قبلا در کادر سپاه ثبت نام کرده و مراحل لازمه را گذرانيده ام ديگر احتياج به ثبت نام مجدد نيست و بنا بر گفته هاي برادران مسوئل تمامي مدت جبهه جزء خدمت محسوب مي شود و از اين جهت جاي هيچ گونه نگراني نيست . در خاتمه همه اقوام و خويشان خصوصا خواهران گرامي را با خانواده سلام برسانيد برادر راسخي حاضر است و سلام مي رساند . ديگر عرضي نداريم به جز التماس دعا براي ظهور آقا امام زمان (عج) طول عمر امام و پيروزي نهايي رزمندگان اسلام . ضمنا برادر علي اورنگي هم در تيپ فاطمه زهرا (س) به عنوان امدادگر در گردان 9033 مشغول خدمت به اسلام مي باشد و يک مرتبه هم در اردوگاه به ديدن ما آمده است . قال الرسول الله (ص): بهترين اعمال نماز  در وقت و نيکي به پدر و مادر و جهاد در راه خداي عزوجل است . وقتي خداوند بنده اي را دوست مي دارد وي را مبتلا سازد تا تضرع او را بشنود . گر مرد رهي در ميان خون بايد رفت ، از پاي فتاده سرنگون بايد رفت . نو پاي در اين ره بنده و هيچ مپرس ، خود راه بگو بدت که چون بايد رفت . والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته . 29/12/61.

 

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام به رهبر کبير و عزيز انقلاب اسلامي امام خميني روحي له الفداء و با دورد به همه شهيدان مظلوم و شهيد در طول تاريخ و با سلام به تو برادر رزمنده که اميدوارم هر چه زودتر بپيوندم تا از کار ننشيند و چند روز قبل نامه پر مهر و محبتت به دست من رسيد که موجب مسرت فراوان شد ولي باور کن نمي دانستيم در جواب نامه ات چه بنويسم و چه بگويم .و اکنون نيز اين کلمات بي اختيار بر روي صحفه کاغذ جاري مي شود  در حالي که تو در جبهه هستي و من در ده  تو در نزديک ترين مکان به خدا و من .... تو در زير آتش مزدوران بعثي صهيونستي و من .... خودم هم نمي دانم به کجا مي روم و چه کار مي کنم . در اين جا واقعا احساس پوچي و بيهودگي مي کنم از صبح که روز را آغاز مي کنم مرتب به دنبال اين کار و آن کار و آخر شب هم که ساعت 12 مي خواهم بخوابم مي بينم که هيچ کار مثبتي انجام نداده ام و بسياري کارها از من صادره شده اين که مورد رضايت خدا و رسول خدا (ص) نيست و حتي در مورد لعن خدا واقعا مي توانم بگويم که من چنين حالي دارم . خوشا به حال شما رزمندگان اسلام که هر نفسي که فرو مي دهيد و بر مي مي آوريد چون هدف و مقصدتان الله است عبادت محسوب مي شود  اما من هر قدم که بر مي دارم چون جزء به بيهودگي برداشته نمي شود غير از خسران و زيان چيزي مرا عايد نمي شود برادرم دعا کن که هر چه زودتر خدواند مرا از اين گرداب نجات دهد و به ساحل آرامش برساند و مقدمات عزيمت مرا به جبهه فراهم کند . چرا که دعاي شما رزمندگان اسلام از ما گناه کاران خيلي سريعتر به اجابت مي رسد . دوست گرامي حرف هاي ريادي براي گفتن دارم اما چه کنم که نمي دانم احساساتم را بيان کنم . احساساتي که در قالب کملات نمي گنجد و قلم از نوشتم آن عاجز است . اما چند قطعه شعري است که در کتابي خوانده ام آن را عينا نقل مي کنم که تا شايد گوشه اي از حرف هايم را بيان کرده باشم . مادرم گفت : پسرم : کمرت ! محکم کن نام خود را بنويس و بر سر دفتر خون کفن سرخ پوش همراه قافله مرگ برو.مادرم گفت : پسر در دل سنگر تاريخ بايست و رو مگردان که وطن زنده از خون شماست آن که پاسش دارد خون من پيکر تو جان شماست پسرم محکم باش پسرم محکم باش که مبادا دشمن يک وجب از خاک تو را غصب کند . همه جا ملک خداست تو نگهبانش باش . قسم به خون آفتاب ، به روح روشن و روان آب ، قسم به زندگي به عشق ، به خنده گل اميد بر لبان ابر ، به ابر آه چون در آسمان سينه هاي ، که اينک اي دريغ مانده ساکت و خموش ، قسم به هر يک از شما که از جهان فراتريد و از حماسه برتريد ، شما که پاسدار مرزهاي دانش و حماسه ايد ، قسم به هر يک هر يک هر يک به هر يک از شما ، که نامتان درون قلب هاي ماست ، همواره نابودي وطن نابودي جهان ، اميد با شما دوباره با گرفت ،بلند باد نامتان . کنار جاده زمان ، روي قلب تلخ و پيش پاي زود دشمنانتان ، کنون که صخره مانده ايد سرافراز ، غرورمند و سربلند و صعب و سخت ، چنين همواره باد عزمتان و نامتان ، .رو سياه باد تا هميشه خصمتان . ضمنا در اين جا کارها خوب پيش مي رود و فعلا مشغول مراسم هفته وحدت هستيم و در تدارک نمايشنامه و ديگر برنامه هاي 22 بهمن هستيم و من هم تا چند روز ديگر به طرف آن جا حرکت خواهم کرد انشاء الله و همه برادران سلام مي رسانند . بديع اله ، سالار ، مشهدي سهراب ، مشهدي کاکاخان ، برادران ستوده و سيد دلاور موسوي ، و رفعت زارع ، و ديگر برادران هم سنگر را سلام برسان . به اميد پيروزي حق بر باطل . نماز شب: شب بخير که عاشقان به راز کنند ، گردد رو بام دوست پرواز کنند . هر در که بود به نيمه شب در بندند ،  الا در دوست که نيمه شب باز کنند . 11/10/61.ياسر

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان

با تقديم سلام بر تمامي راهيان راه الله خصوصا امام خميني . پدر و مادر گرامي سلام عليکم ؛ اميد است سلام گرم و صيميمانه اين حقير را پذيرا بوده و همواره در صحت و سلامتي کامل به سر بريد و اما اگر جوياي حال فرزندتان باشيد به حمد الله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جز دوري شما که اميد است به زودي برطرف گردد . چون برادر راسخي عازم زنگي آباد بودند چند کلامي خدمتتان نوشتم اميد است که مورد قبول واقع شود امکان دارد قبل از فرا رسيدن سال نو بتوانم يک مرخصي بيايم ولي حتمي نيست چون عجله دارم بيش از اين مزاحم نمي شوم در خاتمه همه اقوام و خويشان خصوصا برادران و خواهران را سلام برسانيد علي جان را سلام بسيار برسانيد منيره را ديده بوسي نمائيد. والسلام علي عباداله الصالحين .مهرزاد .والسلام

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام و درود فراوان به ساحت مقدس آقا امام زمان روحي و ارواح العالمين له الفداء و نائب برحقش امام خميني و با درود به حضرت آيت الله منتظري و با درود به ارواح طيبه شهداء راه الله . خدمت پدر و مادر گرامي سلام عليکم . اميد است سلام گرم و صميمانه اين فرزند کوچک و حقيرتان را پذيرا بوده و همواره در خوشي و سلامت بسر بريد و در سايه توجهات ولي عصر (عج) به انجام وظايف خود مشغول بوده و در خدمت به اسلام و مسلمين موفق و مؤيد باشيد و اما جوياي حال اين حقير باشيد بحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جز دوري از شما و دوري از کربلا و قدس عزيز و اميد است بزودي برطرف گردد . پدر گرامي دو سه روز قبل يکي از برادران که به تازگي اعزام شده گفت که علي و حسن از بچه هاي زنگي آباد را ديده است که عازم به جبهه بوده اند انشاء الله مرا از اين مسئله آگاه کنيد در نامه بعدي هر گونه اطلاع که داريد بنويسيد چون برادر حامل نامه عجله دارند نامه را تمام مي کنم . اقوام و خويشان خصوصاً برادران و خواهران گرامي را سلام برسانيد . والسلام علي من اتبع الهدي . 29/07/1363

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام به همه راهيان راه حق خصوصاً امام خميني ، پدر و مادر گرامي سلام عليکم : اميد است سلام گرم و صميمانه اين فرزند کوچکتان را از راه دور پذيرا باشيد و همواره در صحت و سلامت بسر بريد و در سايه توجهات حضرت ولي عصر (عج) در اجراي احکام عاليه قرآن کوشا باشيد و اما اگر از راه لطف و مرحمت جوياي حال اين فرزند حقيرتان باشيد بحمدالله سلامتي برقرار است و ملالي نيست جز دروي از شما عزيزان که انشاء الله پس از پيروزي بر کفار بعثي و روي به هزيمت نهادن آمريکاي جهانخوار برطرف شود . ما از روزي که حرکت کرده ايم تا به حال به مناطق جنگي وارد نشده ايم و فعلاً در اميديه هستيم در اينجا مسئله قابل ذکري نيست که براي شما بنويسم و انشاء الله در نامه بعدي مطالبي خواهم نوشت . جاي شما خالي ديشب و شب نوزدهم مراسم احياء با معنويتي خاص در کنار برادران رزمنده برگزار شد و تنها چيزي که در اينجا کم داريم اين است که نمي شود روزه بگيريم . چون فعلاً مکان مشخصي نداريم . آدرسي براي جواب نامه نيست انشاءالله بعداً دوباره نامه خواهم نوشت و آدرس مي دهم . همه اقوام و خويشان خصوصاً برادران و خواهران عزيز و گرامي را سلام برسانيد . برادران گروه مقاومت را سلام برسانيد و بگوييد که پس از ؟؟؟ قطعي برايشان نامه خواهم نوشت . والسلام علي عبادالله الصالحين . 31/03/1363 . 21 رمضان

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

"الحمدالله الذي ....  و الحمد الله الذي هدانا ، اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علي ولي الله ، الحمد الله الذي ؟؟؟ وعده". سپاس خدايي را که به وعده ي خود عمل کرد آن خدائي که وعده کرده بود "الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا "، کساني که در راه ما جهاد کنند به راه خود هدايت خواهيم کرد . منت خدي را که ما را به راه خويش هدايت کرد و اگر ما را هدايت نمي کرد البته هدايت نمي يافتيم . سپاس خداي را که بر من منت گذاشت و جهاد در راهش را نصيبم نمود . خداي را سپاس مي گويم که به من نعمت درد عطا فرمود و شهد عشق را به من چشانيد . سپاس خداي را که مرا از بي دردان و آسودگان قرار نداد که اگر چنين قرار مي داد چون ؟؟؟ به دنيا آمده و مي رفتم بدون آن که بدانم به چه کار آمده ام . شکر خداي را که بر من منت گذاشت و مرا در جرگه سربازان خود قرار داد و مرا به شرف سربازي مفتخر نمود . خدايا شکر مي کنم که مرا از کودکي با اين حق آشنا ساختي و هرگاه شيطان مرا گمراه مي کرد مرا هدايت کردي و در ؟؟؟ گناه نجات فرمودي . شکر خداي را که روحم را به تازيانه ي عشق الهي سوخت و دلم را از درد مجروحين به درد آورد . و اما بعد چون براساس روايات رسيده از معصومين سلام الله عليها بر خود لازم ديدم که کلامي چند به عنوان وصيت نامه بنويسم هر چند عقيده دارم که لياقت شهادت ندارم اما چون وظيفه است بالاجبار مطالبي را به اين عنوان مي نويسم .به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان . با تقديم و سلام به پيشگاه مقدس يگانه منجي عالم بشريت حضرت ولاي عصر (عج) و ارواح العالمين و له الفداء و نايب بر حقش امام خيمني و نيز اميد امام و امت حضرت آيت الله منتظري و با سلام به ارواح طيبه خونين کفان راه الله از هابيل تا حسين (ع) و از حسين تا همه شهيداي راه حق در همه صحنه هاي نبرد مستضعفان با استکبار جهاني. الحمدالله الذي يومن الخائفين و ينجي الصالحين و يرفع المستضعفين و يضح المستکبرين و يهلک ملوکا و يستخلف آخرين و الحمدالله قاصم الجبارين ... الحمدالله الذي هدانا لهذا و ما کنا لنهتدي لولا ان هدانا لله . سپاس مخصوص خدائيست که ترسيدگان را امان بخشيد و صالحين را نجات مي دهد و مستضعفين را از مذلت به رفعت و بزرگي مي رساند و مستکبران را نابود مي سازد  و پادشاهان را هلاک نموده و کساني ديگر را به جاي ايشان مي گذارد و سپاس مخصوص خدائيست که ستمگران را نابود مي نمايد .سپاس مخصوص خدائيست که ما را هدايت کرد و اگر ما را هدايت نمي کرد هدايت نمي يافتيم . سپاس خدايي که ما را به نعمت انقلاب اسلامي سرافراز نمود و به وسيله عبد صالح خود امام خميني ما را هدايت فرمود و از ضلالت و گمراهي نجات داد سپاس خدايي که ما را به راه حسين آشنا نمود سپاس خدايي را که بر منت نهاد  و ما را به نعمت جهاد في سبيل الله مفتخر فرمود سپاس خدايي را که خود را به ما شناساند و به ما نعمت ايمان عطا کرد او که حلاوت عشق خود را به ما چشانيد و در آتش اين عشق بسوزانيد و در اين کوره بگداخت و آبديده کرد و توان تحمل و سختي ها و مطائب را به ما تفضيل فرمود سپاس خدايي را که سخن با زبان سلاح را به ما آموخت و ما را از عافيت طلبان قرار نداد و کسي که بتواند نعمت هاي خدا را بشمارد ؟ چه رسد به آن که شکر نعمت به جاي آورد (بنده همان به که تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ور نه سزاوار خداوند پيش کس نتواند که به جاي آورد) (سپاس خداي را که خشم را آفريد و محبت را خشم را براي دشمنان و محبت را براي دوستان خدا و سپاس او را که به کار بردن اين دو نعمت را به ما آموخت و سپاس او را که قلب مرا به درد و رنج محرومين در همه عالم بشريت بسوزاند . اکنون که خداي عزيز و ؟؟؟ بر اين حقير منت نهاده و توفيق جهاد در راهش و اگر سعادتي باشد شهادت را نصيب فرمود بر طبق وظيفه سخناني را به عنوان وصيت بر شما مي شمارم . در آغاز بايد بگويم که هرگز خود را لايق اين همه لطف و مرحمت خداي عزوجل ندانسته و نمي دانم چه بسيار خطاها پوشيده داشت و چه بسيار گناهان که در نظر مردمان نيک جلوه داد و چه بسيار تعريف و تمجيد ها که خود مي داند من اهل آن نبوده و نيستم و زبان مردم جاري ساخت و مرا که بنده خطا کارش بودم چون بندگان خاص در جرگه مجاهدان راهش قرار داد و من لايق نبودم و حتي قدر نمي شناختم . مهر و محبت مرا در دل دوستان خود انداخت و دوستانش را به دوستي با من بنده گنه کارش بود وا داشت چه بسيار اظهار ارادت ها و اخلاص ها که دوستان درباره من روا داشتند و من لايق نبودم و جزء شرمندگي چيزي در مقابل خدا نداشتم .اما من بنده ناسپاس خدا بودم به من محبت مي کرد و من بدي مي کردم خداي نعمت عطا مي فرمود و من کفران مي نمودم و باز نعمت ديگر عطا مي فرمود و البته از خداي ما که ارحم الرحمين است جزء اين انتظاري نيست اکنون که مي روم که شهد شهادت نوشم اميدوارم که خداوند گناهان  مرا ببخشايد و اکنون به خدا پناه مي برم از شر شيطان و از عذاب دوزخ که بسيار بد جايگاهي است آنجا که جاي دشمنان خداست برادر هنوز هم دير نشده همين امروز همين ساعت سوي خدا مهربان خود باز گرديد او که غفار الذنوب و ستار العيوب است همين امروز برگرديد که شايد ديگر فردا او را نبينيد از کجا معلوم است که فردا فرصت تو به بيايد يکي از سلاح هاي شيطان براي گمراه کردن افراد اين است که وعده توبه را فردا مي دهد اما به قبرهايي که در قبرستان است بنگريد بسياري را خواهيد يافت که اميد داشته اند فردا را زنده باشند اما اميد خود را به گور بردند .  خداي عزوجل فرموده است : آن گاه که زمان مرگ فرا رسد لحظه اي به تاخير نخواهد افتاد . پس به خود آييد آيا شما براي چه آفريده اند، آفرينده اند تا چند صباحي در اين دنيا زندگي کنيد به خوشي و يا به سختي و ديگر هيچ يا آنکه آفريده اند براي تکامل براي تعالي براي جانشين خدا در زمين برادران گناهان هر چه بزرگ باشد از رحمت خدا دور نيست که عفو فرمايد . گناه هر چه عظيم باشد از عفو خدا عظيم تر نيست به درگاه خداي مهربان خود بازگرديد و قبل از اين که فرصت از دست برود و روزي که ديگر هنگام عمل سر آمده برسد  و قيامت برپا شود جبران گذشته ها را بکنيد . آن روزي که گنهکاران دست خود را به دندان گرفته نمي گويند کاش سخنان ناصحان را گوش کرده بود و عده اي مي گويند (يا ليتي کنت ترابا) اي کاش خاک بودم عده اي ديگر فرياد مي زنند (يا ليتي لم اتخذ فدانا خليلا) اي کاش فلاني را به دوستي نگرفته بودم . از شما تقاضا دارم که توبه کنيد و به صف مجاهدان صحنه هاي پيکار بپيونديد و از درياي رحمت الهي بهره گيريد باشد که رستگار شويد و شما اي امت حزب الله : خداوند بر همه ما منت گذاشته و امام را به ما عطا فرموده پس شما را توصيه مي کنم که اطلاعت را امام چنان چه شهيدان و رزمندگان اطلاعت کردند اي پدران و اي مادران مواظب باشيد مبادا روز قيامت به بهشت روند و شما را به جرم اين که از اعمال نيک فرزندانتان و از جهاد ايشان در راه خدا جلوگيري کرديد و در آتش دوزخ اندازند و شما اي رزمندگان اي دلير مردان پيکار بدانيد چشم همه مستضعفين به سوي شماست و اميدوارم زماني که اين کلمات را مي شنويد پرچم پيروزي اسلام را به فراز مرقد  آقا ابا عبدالله برافراشته باشيد و اما سخن اصلي من با شما عزيزان گروه مقاومت است : شما که شب هاي سرد زمستاني و روزهاي گرم تابستان را براي رضاي خدا تحمل کرديد و در همان حال از فعاليت هاي دست نمي کشيديد اکنون که اين کلمات را از اعماق قلبم جان مي گيرد قلبم مالا مال از محبت شما عزيزان است روزها و شب هاي را افتخار داشته ام به همراه هم نگهباني داده ايم يا به ديگر فعاليت هاي گروهي مشغول بوده ايم و در نظرم مجسم مي شود و ايمان دارم که خداوند آن کارها و فداکاري هاي شما را بي اجر و مزد نخواهد گذاشت . برادرها همواره فعاليت کنيد و به مصداق آيه شريفه (يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون يومه دائم) در راه خدا جهاد کنيد و از ملامت هاي گران هراس به دل راه ندهيد . از چيزي نهراسيد هر چند که بسياري از افراد نادان شما را سرزنش کنند . تقاضا دارم با يکديگر رفتار برادرانه رفتار کنيد و به معناي واقعي کلمه با هم دوست باشيد در برخورد با مردم سعي در جذب افراد داشته باشيد و کوشش کنيد که براي مردم نمونه و اسوه باشيد . سخنان امام بايد براي شما دستور کار و سرلوحه زندگي باشد . دستوارت 14 گانه امام جهت خودسازي را در نظر داشته باشيد و تقوي را نصب العين خود قرار دهيد .خداوند کريم فرموده است (من يتق الله يجعل له مخرجا) و کسي که تقوي پيشه کند براي او راه خروج از مشکلات و سختي ما را قرار مي دهيم . در مقابله با مشکلات صابر باشيد امروز شما اميد اسلام هستيد . 24/12/63. مهرزاد پريوش .

دست نوشته شهیدمهرزاد پريوش

بسم الله الرحمن الرحيم

 "ان الله اشتري من المؤمنين به اموالهم و انفسهم بان الجنه ، الحمد الله الذي انجز و عده و نصر عبده و انجز جنده و هزم الاحزاب وحده يحيي و يميت و يحيي و هو حي لايموت و هو علي کل شيء غدير ". به نام خداوند که ما را از ظلمات به سوي نور هدايت کرد . به نام خداوندي که روح الله را وسيله ي نجات ما قرار داد . اکنون که الطاف واسعه ي خداوند شامل حال اين حقير گرديده و عازم جبهه هاي حق عليه السلام باطل مي باشم هر چند که خود را کوچکتر از آن مي دانم که کسي را نصحيت نمايم اما بر حسب وظيفه ي شرعي لازم مي دانم که مطالبي را تذکر دهم اولين مسأله که از همه مهمتر است آن است که خداوند متعال بر اين امت خيلي لطف دارد يکي از مراتب اين لطف امام بزرگوار ماست که خداوند به ما عطا کرده تا ما را در کوران حوادث راهنما و هادي باشد قدر اين نعمت الهي را بدانيد سخنانش را به جان پذيرا باشيد و دستوراتش را تمام و کمال انجام دهيد که تنها راه سعادت و نجات است . بدانيد بر طبق احاديث معتبر اين انقلاب مهدي موعود (عج) متصل خواهد شد بر طبق روايات از حضرت علي (ع) قدس توسط مردم ايران و اين رزمندگان فتح خواهد شد . سعادت کسي دارد که از اين فرصت کمال استفاده کند و در مسير الطاف الهي قرار بگيرد و شقاوت براي کسي است که خود را کنار بکشد و بي تن و تيشه پيشه کند . جبهه ها را پر کنيد و راه شهدا را ادامه دهيد به فرموده پيامبر امروز تنور جهان گرم است استفاده کنيد و به سعادت آخرت دست يابيد شايد که فردا ديگر چنين فرصتي پيش نيايد . کساني که به دليل کمبود بعضي از ارزاق مرتب نق مي زنند که جز کفران نعمت الهي کاري نمي کنند و خداوند فرموده است : " لئن شکرتم لا زيد نککم و لئن کفرتم ان عذابي لشديد " . اگر شکر کنيد نعمتم را زياد مي کنم و چون کفرم کنيد عذاب بسيار شديد است . همواره سعي در تقويت نهادهاي انقلابي کنيد و در هر جايي ؟؟؟ و خلافي مشاهده کرديد مسئوليت شرعي داريد که پيگيري کنيد و در جهت رفع آن بکوشيد و اما سخني چند با برادران گروه مقاومت ،شما سربازان امام زمان (عج) هستيد ، پس قدر خود را بدانيد و سعي کنيد که متخلق به اخلاق الهي شويد و بدانيد مسئوليت بسيار سنگيني را به دوش گرفته ايد پس موقعيت و مقام خود را درک کنيد و دين خود را به اسلام و انقلاب اسلامي ادا کنيد . ايثار و فداکاري اخلاق اسلامي نظم در کليه ي امور و اطاعت از فرماندهي را همواره در مدنظر قرار دهيد . بهترين وصيتي که با شما دارم کلام مولا علي (ع) " اوصيکم به تقوي الله و نظم امرکم " در همه حال اين کلام را مدنظر داشته باشيد که وحدت خود را حفظ کنيد و به گروهک ها آلوده نشويد که دست هايي در کار است تا گروه هاي مقاومت را به انحلال بکشند سعي در بالا بردن آگاهي هاي خود داشته باشيد و از هر فرصتي براي کسب تقوي استفاده کنيد تا انشاءالله به سعادت برسيد . اين کلام امام را که فرمود : از پاسداري خود پاسداري کنيد هرگز فراموش نکنيد . بدانيد که شما پاسداران اسلام هستيد چنان رفتاري داشته باشيسسد که لايق اين مقام پاسداري باشد . سخني چند با خانواده : خود را براي تحمل رنج ها و ناراحتي ها آماده سازيد . دل قوي داشته باشيد ،خداوند قادر و يکتا پشتيبان و نگهبان شماست و بدانيد اين سختي ها زودگذر و تمام شدني است ولي به پاداش اين فداکاري ها به نعمت هاي ابدي و بي پايان خداوند خواهيد رسيد و بر مسند کرامت و بزرگواري تکيه خواهيد زد و اگر مي خواهيد در مقام و عظمت شما خللي وارد نشود هيچ گاه زبان به شکايت نگشائيد و آن چه از قدر و منزلت شما مي کاهد بر زبان نياوريد . ديگر حرفي ندارم به جز التماس دعا براي طول عمر امام ، پيروزي رزمندگان اسلام و آزادي کربلا و قدس از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود عجب دردي است چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم . والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته.

 

 

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است