عبدالرضا تاج میری - شهدای مرودشت

بازدیدها(1008)
  • کد : 313-731
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

عبدالرضا تاج میری

عاشورییان مرودشت
قیمت :

شهید: عبدالرضا تاج میری فرزند : خان محمد محل تولد : خرمشهر عضو ت : بسیج شغل: دانش آموز تاریخ تولد : 1344/10/4 تاریخ شهادت: 1361/8/21 سن هنگام شهادت:16سال و 10 ماه 22روز محل شهادت : زندگی نامه ی شهید عبدالرضا تاجمیری شهید عبدالرضا تاجمیری فرزند خان محمد در صبحدم چهارم دی ماه سال 1344 مصادف با21 رمضان در خرمشهر به دنیا آمد. او تحصیلات دوران ابتدایی خود را درخرمشهر با کامیابی و موفقیت پشت سر می گذارد و در یکی از مدرسه راهنمایی هشترودی به تحصیل می پردازد. زمانی که در دوران راهنمایی مشغول بود حرکت های انقلابی مردم اوج می گیرد او همرا با خانواده در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کند و بر ضد جهل و جور رژیم شاه فریاد معصومانه و خالصانه اش را طنین انداز می کند او نه تنها فقط در توزیع اعلامیه های حضرت امام خمینی فعالیت چشمگیری از خود نشان می داد بلکه پاسی از شب به نگهبانی شهر و دیارخود می پرداخت شهید بزرگوار پس از اخذ مدرک دیپلم در دبیرستانی واقع در صحنه کرمانشاه از طریق یگان بسیج قم در تاریخ 61\3\19 داوطلبانه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل می گردد. و سرانجام پس از رشادت ها و دلاوریها د رتاریخ 62\8\26 به مقام پر فیض شهادت نایل می گردد. اسیر غم هجران من رادیو گوش می دادم می گفتم فلانی اسیر... می گفت : شب ها نشین رادیو گوش بده عبدالرضا تاجمیری زیاده اگه یه موقع گفتند : عبدالرضا اسیرشده یا شهید شده نکنه فوری حرکت کنی بیای این اخلاق منو میدونست . بعد از شهادتش چند سال عصبی شدم. صبح می رفتم تهران دکتر عصر برمی گشتم و بی خودی از چشمم اشک می اومد و بالشت زیر سرم خیس می شد و توی خیابون وقتی یه بسیجی و یا یه سرباز میبینم دوست دارم اونو توی بغل بگیرم. دلسوز و مهربان عبدالرضا مهربان و نماز خون و روزه بگیر بود . همیشه می گفت: ای عمو (ناپدریش) رو خوب نگهداری کن .هر چی بهش برسی ثواب داره آدم مومن و نماز خونی هست ولی انتقام تو رو از بابام می گیرم چون باباش رو من زن گرفته بود . عبدالرضا مظلومانه نماز می خواند از کنارش که رد می شدی گریه ات می گرفت با یه دل پری نماز می خوند یعنی اگه میخواستی پهلوش باشی طاقت نمی آوردی مخصوصا زمانی که از جبهه می آمد. دلداری به مادر همیشه می گفت: زینب وار باش هیچ وقت پشتت با ناراحتی و حرف های بی خود خم نشه . حتی توی نامه هم نوشته خودتو ناراحت نکن اعصاب خودتو خورد نکن . خواهر بزرگش می خواست ازدواج کنه دردسر زیاد شده بود گفتم عبدالرضا اول خدا بعد توکمک مون کن . خواب دیدم عبدالرضا ناراحت هست گفت: خودتو ناراحت نکن همه چیز حل میشه خودت مشکلتو حل کن به کسی نگو.راوی: مادر شهید آخرین دیدار آخرین بار با همه خداحافظی کرد حتی رفته بود کرمانشاه با برادر ناتنی خودش هم خداحافظی کرده بود . خیلی سخت بود میگفت من شهید میشم بلند نشی راه بیفتی روی هر چی شهید باز کنی توشون ببینی اونهام بگردی . یه مدتی تو تخلیه شهدا بود .می گفت: شهید میاریم توی بیمارستان هنوز مادر نمی دونه این فرزند خودش یا نه اول پرونده تو دستش . خیلی سر به سرم می ذاشت می گفتم : نه خدا نکنه اگه روزی هم برات اتفاقی بیفته تو شهید بشی من پامو نمی ذارم. راوی : مادر شهید

وصیت نامه شهید موجود نیست

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است