شهیده راضیه کشاورز - شهدای مرودشت

0 بازدیدها(1915)
  • کد : 313-707

شهیده راضیه کشاورز

عاشورییان مرودشت
قیمت : 0

راضیه کشاورز نام پدر تیمور تاریخ تولد 1371/6/11 محل تولد : مرودشت دانش آموز محل شهادت : حسینیه رهپویان وصال شیراز شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. سر تا سر شهر با تو عطر آگین بود لبخند تمام كوچه ها غمگین بود آن روز كه بر دوش تو را می بردیم تابوت سبك ولی غمت سنگین بود زندگى نامه شهیده راضیه کشاورز به روایت مادر شهید هیچ‌گاه اهمیت به تزکیه نفس و رشد معنوی را فراموش نکرد بارشهید راضیه کشاورز 11 شهریورماه سال 1371 در یک ظهر گرم تابستانی همزمان با نوای ملکوتی اذان ظهر در مرودشت شیراز به دنیا آمد. والدینش بخاطر ارادتی که به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) داشتند نام راضیه را برایش برگزیدند. روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند. راضیه بزرگتر می شد و با وجودش شور و نشاط مضاعفی به خانه می بخشید. از همان کودکی روحیه ای شاداب و پرشور و نشاط داشت و لطافت و مهربانی اش به وضوح در برخورد با اطرافیان آشکار بود. راضیه تا قبل از بهار 16 سالگی اش موقعیت های چشمگیری را در زمینه ورزش کاراته، مسابقات قرآن و درس و تحصیل کسب کرد. سرانجام در فروردین سال 87 بعد از آنکه از زیارت بارگاه امام رئوف به شهرش بازگشت در 24 همین ماه بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز بعد از تحمل 18 روز درد و رنج ناشی از جراحت های بیش از نیمی از اعضای داخلی بدنش در 10 اردیبهشت در سن 16 سالگی به شهادت رسید. الها! اگر تمام لحظه هاى عمرم را به شکر و سپاسگزارى به خاطره نعمت فرزندى به نام "راضیه" سپرى کنم، باز هم نمى توانم ذره ای شکر داشتن این فرشته پاک سرشت را به جا بیاورم. به عنوان مادر شهیده بزگوار راضیه کشاورز، توانایى توصیف شخصیت ایشان را ندارم. ولى بنا به تکلیف و آشنایى بیشتر شرح حال کوتاهى از زندگى ایشان را در مدت عمر کوتاه ولى پربارش بیان میکنم. شهیده راضیه کشاورز در شهریور 1371 در شهر مرودشت قدم به عرصه این دنیا نهاد. دوران کودکی را همراه با نشاط و شیرین زبانى وعلاقه به نقاشى و حفظ قرآن در کنار افراد خانواده سپرى کرد. در سال 76 اولین روزهاى آشنایى با افراد اجتماع بزرگتر از خانواده را تجربه کرد و پا به کودکستان "شهید مسیح نگهبان" گذشت. کلاس اول ابتدایى را با ذوق و شوق فراوان در دبستان “شهدای پتروشیمی” شروع کرد. از همان روزهاى اول مدرسه دانش آموز کوشا، باهوش و زرنگى بود. کلاسهاى اول، دوم و سوم دبستان را با معدل 20 در دبستان مذکور به پایان رسانید. کلاس چهارم ابتدایى را در دبستان شاهد 8 و کلاس پنجم را در دبستان "پیام انقلاب " شیراز با موفقیت در درس و مسابقات قرآن گذراند. شهیده راضیه کشاورز دوران تحصیلى ابتدایى خود را با موفقیت همراه با رضایت مندی پدر و مادر و اولیاء مدرسه به پایان رسانید. البته باید به این مطلب اشاره کنم که جرقه سعادت و شهادت این شهیده بزرگوار در دوران ابتدایى ایشان و از سنِ تکلیف زده شد. چرا که از کودکى علاقه زیادى به حفظ و تلاوت قران کریم و نماز اول وقت داشتند و مقید به انجام فرابض دینى بودند.ایشان همچنین مراقبت در حجاب و عفاف و انس و علاقه به اهل بیت (ع) داشتند. در کلاس چهارم ابتدایى، در کنار درس و حفظ قرآن مجید ، ورزش رزمی کاراته را به صورت حرفه اى در حضور یکى از بهترین اساتید ورزش آغاز کردند. در کلاس پنجم ابتدایى با خواندن احادیث و سخنان ائمه (ع) محبت و علاقه اش به آن بزرگواران بیشتر شد و انس و الفت زیادى به آقا امام زمان (عج) در وجودش پدیدار گردید و با تاثیر از حدیث امام صادق (ع) که مى فرمایند "هر کس چهل صبح دعای عهد را بعد از نماز صبح بخواند در زمان ظهور امام زمان (عج) حتى اگر در قید حیات هم نباشد جزء یاران و سربازان امام زمان (عج) به شمار می آید"، شهیده بزگوار چهله دعاى عهد امام زمان (عج) گرفته و بعد از آن هم تا هنگام شهادت دعای عهد ایشان ترک نشد. ایشان همچنین در دوران ابتدایى جز شرکت کنندگان در مسابقات قرآن آموزش و پرورش و صنعت نفت و ممتازترین این مسابقات بودند. کلاس اول راهنمایى را در مدرسه نرگس شهرک گلستان گذراندند و کلاس دوم و سوم راهنمایى را در مدرسه رهنمایى شاهد پنج ادامه دادند و به پایان رسانید. در دوران تحصیل راهنمایى زندگى ایشان رنگ خدایى بیشترى به خود گرفته بود و روز به روز بر تلاش و ایمان و تقوای این غنچه باغ مکتب اسلام و قرآن، و عشق و علاقه او نسبت به قرآن و اهلِ بیت بیشترمی شد. از کودکى علاقه زیادى به هنر نقاشى داشت، تا این که در دوران راهنمایى نقاشی های ایشان رنگ و بوی اهل بیت(ع) را به خود گرفته بود. در دوران راهنمایی درس، تحصیل، تهذیب نفس، ورزش، انس با قرآن و مطالعات غیر درسى و دینى را به جدیت دنبال میکرد. در این دوران بود که موفق به کسب کمربند مشکى دان یک کاراته در سبک jka شدند. در سال سوم راهنمایى تلاش های ایشان به اوج خود رسیده و عزم خود را جزم کرده بود که در دبیرستان نمونه دولتى قبول شود و مانند همه سالهاى تحصیل جزء بهترین شاگردان مدرسه شاهد 5 و ممتاز در دروس شدند. در کنار درس، در فعالیت ها و مسابقات ورزشى، فرهنگى و قرآنى هم شرکت می کردند و موفق هم بودند. ایشان همچنین آموزش زبان انگلیسى در کانون زبان ایران و عضویت در بسیج دانش آموزی را به فعالیتهاى دیگر خود افزودند. در دوران راهنمایى از نظر تقوا و صفات خوب اخلاقى و پشتکار در درس و فعالیتهاى ورزشى و مذهبى و حجاب و انس با قران و اهل بیت (ع) آن چنان پیشرفت داشتند که با سن کم خود الگو و نمونه ای براى خانواده، اقوام و همکلاسی ها و دوستان خود، و زبانزد آنها شده بود. در سال سوم رهنمایى با لطف خداوند، عنایت اهل بیت (ع) و تلاش خود و انس با قران کریم به عنوان قارى قرآن در مدرسه انتخاب و به مرحله ناحیه معرفى شدند و موفق به کسب مقام ممتاز قرائت قران در ناحیه شدند. در این دوران موفق به کسب مقام در ورزشِ کاراته در سطح باشگاهی، شهرستان و استانی شدند و به عنوان دانش آموز ممتاز در درس و اخلاق و حجاب از طرف مدرسه به زیارت حضرت معصومه (س) و على ابن موسی الرضا (ع) مشرف شدند. در آزمون ورودى دبیرستان گراشی به عنوان ذخیره و در آزمون ورودى دبیرستان شاهد 15 و دبیرستان وصال مقام دوم را کسب نمودند مامان شما هم با وضو بخوابید چون اگر آدم با وضو در رختخواب بمیرد شهید شده است

نامه شهیده راضیه کشاورز به آقا امام زمان در 13 سالگی راضیه کشاورز در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: "می توان طوری زندگی کرد که خدا و امام زمان (عج) از انسان راضی باشند ،کاشکی هیچ وقت حضور آقا رو ندیده نگیریم و از حضورش غائب نشیم چرا که غیبت ازماست و حضور او همیشگی است- انت فی قلبی یا اباصالح نشانی گیرنده : نمی دانم کجایی یا مهدی ؟! شاید در دلم باشی و یا شاید من از تو دورم . کوچه انتظار، پلاک یا مهدی! به نام خداوند بخشنده ومهربان سلام من به یوسف گمگشته ی دل زهرا و گل خوشبوی گلستان انتظارای دریای بیکران ، آفتاب روشنی بخش زندگی من که از تلالو چشمانت که همانند خورشید صبحدم از درون پنجره های دلم عبور می کند و دل تاریک و سیاه مرا نورانی می کند . تو کلید درِ تنهایی من ! من تورا محتاجم . بیا ای انتظار شبهای بی پایان ، بیا ای الهه ی ناز من ، که من از نبودن تو هیچ و پوچم . بیا و مرا صدا کن ، دستهایم را بگیر و بلند کن مرا . مرا با خود به دشتِ پر گلِ اقاقیا ببر . بیا و قدمهای مبارکت را به روی چشمانم بگذار . صدایم کن و زمزمه ی دل نواز صدایت را در گوشهایم گذرا کن ، من فدای صدایت باشم . چشمان انتظار کشیده من هر جمعه به یادت اشک می ریزند و پاهایم سست می شوند تا به مهدیه نزدیک خانه مان روم و اشک هایم هر جمعه صفحات دعا ندبه را خیس می کند . من آنها را جلو پنجره اتاقم می گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا رود . به امید روزی که شمشیرم با شما بالا رود و برسر دشمنانتان فرود آید . ي‍‍ژگي هاي بارز شهيده راضيه كشاورز

سایر اطلاعات

یا ایتهاالنفس المطمئنه*ارجعی الی ربك راضیه مرضیه*فادخلی فی عبادی *وادخلی جنتی

ي‍‍ژگي هاي بارز شهيده راضيه كشاورز :

* بسيجي فعال و عضو بسيج دانش آموزي

* شركت در مسابقه نهج البلاغه و كسب مقام

* داراي مقام حجاب برتر در مدرسه

* دانش آموز ممتاز علمي با معدل بالاي 19و تحصيل در رشته تجربي

* نفر برتر مسابقات قرآن بسيج

* شركت در مسابقات درس هايي از قرآن كريم

* كسب مقام برتر قرآن كريم در مسابقات ناحيه و شركت در مرحله پنج گانه

* نفر اول مسابقات كشوري المپياد بانوان پتروشيمي در رشته كاراته انفرادي

* كسب مقام دوم گروهي در مسابقات كاراته المپاد كشوري بانوان پتروشيمي

* در حال حفظ قرآن كريم و حفظ دو جزء قرآن

* كسب مقام اول در رشته قرائت در مسابقات كشوري صنعت نفت

* داراي كمربند مشكي دان يك كاراته

* فعال در عرصه فرهنگي

* عنوان شهيده برتر جوان در جشنواره حضرت علي اكبر (ع)

 

 

* مسلط به زبان انگليسي و پشت سر گذاشتن دوره هاي آموزش زبان با نمرات بالا

* داراي ذوق هنر نقاشي

*روايت گري مادر شهيده در مدارس و هدايت شدن دانش آموزان به صراط مستقيم با معرفي الگوي شهيده

 

یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک  

 

مصاحبه با خانم مهرنوش همت مربی کاراته شهیده راضیه کشاورز
- خانم همت از چه سالی مربی راضیه شدید؟
از سال 69 کاراته کار می کنم و از سال 75 مربیگری را به صورت رسمی شروع کردم و سال 80 در باشگاه صنایع مربی ایشان شدم تقریبا وقتی 8 یا 9 سالشان بود.
 - در تمام دوره ای که راضیه کاراته کار می کرد شما مربی ایشان بودید؟
بله- بعد از باشگاه صنایع من به باشگاههای پژمان، آسیا و الان هم که در باشگاه پیام مخابرات هستم مربی ایشان بودم.
- شما و راضیه با هم به این باشگاهها می رفتید؟
نه- من که به باشگاه دیگری می رفتم راضیه هم باشگاهش را عوض می کرد و همان جا می آمد.
 - اخلاقی ورزشی ایشان را بیان کنید؟
متانت خاصی در رفتارش داشت. برای کسب قدرت ورزش نمی کرد. هیچ وقت کارهای اضافی به خاطر برد یا باختش انجام نمی داد یعنی مقابل باختش آرام بود و واکنش منفی نشان نمی داد، آخه بیشتر بچه ها بعد از باختشان گریه می کنند و یا از بردش احساس غرور نمی کرد و مثل بچه ها بالا و پایین نمی پرید فکر می کنم هدفش بالاتر از این چیزها بود که بخواهد به خاطر یک مسابقه خوشحال یا ناراحت بشود.
 - چه مقامهای داشتند؟
خیلی مقام استانی داشتند. یک دفعه در یک مسابقه سنگین که 42 نفر شرکت کننده داشت نفر اول شد. کلاً ما دو کاتای انفردی و کمیته داریم که بعضی بچه ها در کاتای انفرادی و بعضی ها در کمیته موفق هستند ولی راضیه در هر دو تا موفق بود و مقامهای خیلی خوبی را در هر دو می آورد..
 - آخرین باری که راضیه را دیدید؟
 فکر می کند، احساس می کنم بغض گلوش را گرفته، نفس عمیق می کشد و ادامه می دهد. فکر کنم 15 اسفند بود هفته ای یک بار می آمد، چون پدرشان در پتروشیمی کار می کرد به مسابقات آنجا اعزام شده بود.
 - زمان انفجار که خبر رسید یکی از شاگردانتان شهید شده چه عکس العملی داشتید؟
 یک هفته بعد از انفجار بچه ها گفتند که شنیدن راضیه کشاورز شهید شد ولی کسی مطمئن نبود، چون منزلشان عوض شده بود شماره ای نداشتم حتی در فرمی هم که در این باشگاه پر کرده بود شماره ی تماسی ننوشته بود هر جا که می شناختم زنگ زدم ولی کسی شماره ای نداشت.
 من شبها گوشی ام را روی بی صدا می گذارم، خوابیده بودم که پیامی آمد مرضیه جون نوشته بود راضیه شهید شده و فردا تشییع جنازه اش است، خیلی ناراحت شدم و تا صبح گریه کردم و همه اش می گفتم چطوری توی چشمان خانواده اش نگاه کنم.
 فردا صبح با تعدادی از بچه ها تشییع جنازه رفتیم، خیلی گریه می کردم مرضیه می گفت اون به راهی که دوست داشته رفته پس شما نباید گریه کنید اگر غیر از این بود در حقش خیلی ظلم می شد.
  روز سوم هم از طرف هیئت کاراته پلکاردی جهت همدری با خانواده اش بردیم. دوست داشتم خیلی کارها براش انجام بدهم ولی به خاطر قسمت اداری تربیت بدنی نشد حتی یک مسابقه گذاشتم و احکام مسابقه را آماده کردم که در کار انجام شده قرار گیرند ولی قبول نکردند ان شاء ا.. امسال بشود کاری کرد. حتی با موسسه پیام مخابرات هم صحبت کردم چون راضیه متولد 71 بود گفتم در مسابقه ای که برگزار می شود یک هدیه هر چند کوچک به عنوان یادبود راضیه به متولدین 71 که در مسابقه شرکت می کنند با همکاری مادر یا خواهر راضیه بدهند؛ که کل برنامه به هم ریخت به خاطر هماهنگی که باید در تربیت بدنی انجام می شد.
 ان شاء ا.. اگر موافقت کنند تصمیم داریم مسابقات کشوری را اینجا به یاد شهیده راضیه کشاورز برگزار کنیم که در یاد و خاطره ها ماندگار شود و این کوچکترین کاری است که می توانیم انجام بدهیم.

 


 - یک خاطره
 مادر یکی از بچه ها تعریف می کرد در ماه رمضان موقع مسابقات بود و می دانید که تمرین در زمان مسابقات خیلی سنگین است، راضیه روزه بود و ایشان به راضیه می گویند: ضعیفی بعد از مسابقات روزه بگیر و راضیه گفته بوده روزه ام برام مهمتر از مسابقات و تمرین است، سعی می کنم هر دو تا را انجام دهم یعنی حاضر نبوده روزه نگیرد. در صورتی که اکثر بچه ها در موقع تمرینات یا مسابقات روزه نمی گیرند و در موقع استراحت یا بعد می گیرند..
  - از پشتکار شهیده راضیه کشاورز بگویید؟
 درسش براش مهمتر بود و همیشه می گفت می خواهم دکتر بشم. از وقتی دبیرستان رفتند ودرسشان سنگین شده بود کمتر می آمد. می گفت باید فکر کنکور باشم. می گفتم: راضیه خیلی زود است. می گفت: نه باید برنامه ریزی کنم تا به هدفم برسم.
 - با شنیدن اسم راضیه چی در ذهنتان تداعی می شود؟
 تمریناتش در کلاس
 - حرف آخر
 خیلی خوشحالم که توانستم خدمت گذار دختری مثل راضیه باشم،

همه جور الگو بود، بعضی وقتها که با بچه ها صبحت می کنم خصوصیاتش را می گم.

کمبودش را احساس می کنم و دل تنگش هستم

ولی خوشحالم که به راهی که دوست داشته رفته و در کلاس من یک الگو و اسطوره شده است و افتخار می کنم.
 از ایشان و همکاری صمیمانه شان تشکر می کنیم.

 

 

خاطرات آخرین شبی كه شهیده راضیه به زیارت امام رضا (ع) مشرف شده به نقل از همسفر ایشان


خاطره شب وداعیه:


من توی اون سفر تنها بودم كه بعد خدا بهترین همسفر را نصیبم كرد...
اول سفر كه توی اتوبوس بودیم راضیه بهم گفت كه بیا با هم برویم حرم.بهم گفت توی سفر قبلی هم با یك خانم دیگه دوست شده بودم كه خیلی دوست داشتم رابطه ام را با او ادامه بدهم كه انگار نشده بود.حالا بیا با هم رابطه را ادامه بدهیم.
راضیه به همراه دوست صمیمی اش بود ولی من به دلیل اختلاف سنی زیادی كه با اونها داشتم سعی می كردم كه اونها با هم باشند و زیاد باهاشون نبودم.

شب وداعیه راضیه به من گفت كه بیا وداعیه رو با هم باشیم.
با هم رفتیم حرم، در مراسم وداعیه ی سید با هم یكجا نشسته بودیم و موقع دعای شهادت دستهای راضیه توی دستهای من بود.
(
در آخر همه جلسات و مراسم كانون همیشه همگی دست همدیگر را می گیرند و آقا سید دعا می كنند كه خدایا ختم عمر ما را شهادت قرار بده و همه با هم آمین می گویند.)
وداعیه كه تمام شد من می خواستم بروم برای تجدید وضو تا برگشتم حدود 45 دقیقه طول كشید تا برگشتم. آخه صبح چهارم فروردین بود و حرم خیلی شلوغ بود.
در مسیر برگشت خیلی خدا خدا می كردم كه راضیه رفته باشه، خیلی خجالت می كشیدم كه منتظرم مانده باشه . بر گشتم دیدم یه گوشه اون طرف تر منتظرم نشسته بود.

نمی دانم داشت قرآن یا زیارت می خوند.وقتی دیدمش اصلا توی چهره اش اثری از ناراحتی از اینكه معطل مونده بود وجود نداشت.

بعد گفتم دوست داری كجا برویم نماز صبح بخونیم؟
گفت كه دوست صمیمی ام مسجد گوهرشاد رو دوست داشته بیشتر با او آنجا می رفتم. ولی برای راضیه مهم نبود كه كجا باشه ، ظاهرا همه جا رو دوست داشت.

گفتم: من صحن سقاخونه رو دوست دارم. با هم راهی سقاخانه شدیم.آنجا هم مثل همیشه خیلی شلوغ بود .خلاصه ردیف های آخر یه جا پیدا كردیم گفتم راضیه شما اینجا بنشین من می روم جلوتر جا پیدا كنم و رفتم نشستم.
برگشتم نگاه كردم به او.
دیدم واقعاً فارق از همه جا بود چادر سفیدش سرش بود و گوشی اش هم دستش بود داشت از گنبد فیلم می گرفت.

 

بعد از نماز صبح توی همان صحن پیش هم نشستیم. بهش گفتم كه راضیه من دیدن طلوع آفتاب را از توی این صحن خیلی دوست دارم. گفتم اگه اشكال نداره من می خواهم بنشینم تا هوا گرگ و میش بشه. اون گفت منم می شینم.

یكدونه از كتابچه های سبز رنگ حرم را برداشتیم. سوره ی یس را من خوندم .بعد كتابچه را دادم به راضیه، اونم سوره ی یس رو خوند.


راضیه كه می خوند من چرت می زدم.قرآن راضیه تمام شد. من خوابم از سرم نمی پرید. به راضیه گفتم من خیلی خوابم می آید، می خواهم بروم. راضیه گفت خب منم می آیم.

به یكی از صحن ها كه رسیدیم .... یك لحظه كه سرم را بلند كردم سمت آسمان دیدم هوا كم كم داره گرگ و میش می شه. گفتم راضیه من می خواهم برگردم منظره رو از همان صحن ببینم ...راضیه هم گفت پس منم بر می گردم

برگشتیم صحن سقاخونه ، توی یكی از ضلع های روبروی گنبد ...ضلع سمت چپ نخودكی نشستیم.

نقاره خونه ی حرم شروع به نواختن كرد من به یكی از دوستانم زنگ زدم و راضیه هم به پدرشون زنگ زد. دوست داشتیم كه در این لحظات زیبا آنها را هم در زیارت مان شریك كنیم تا با امام رضا (ع) حرف بزنند .

راضیه برایم از یك عموی مریضشان هم صحبت كرده بود كه آمده بود شفایش را بگیرد و برود. گوشی را گرفت سمت گنبد یا نقاره خونه كه پدرشون صحبت كنند.

من یك تسبیح چوبی دارم كه خیلی دوستش دارم، از مكه آوردنش . دادمش به راضیه كه برام به مرقد آن عالمی كه كنارش بودیم بمالد. راضیه هم تسبیح را متبركش كرد.

آمدیم سلام آخر را دادیم كه بیائیم. به صحن جمهوری كه رسیدیم یادم آمد كه مادرم یك ختم قرآن می خواستند . به دارالقرآن كه رسیدیم ،دیدیم درب دارالقرآن بسته هست . جمعیت خیلی زیادی
آنجا جمع شده بودند و یكی از خدام هم كه پیرمرد بود ، ایستاده بود كه مردم به سمت دارالقرآن هجوم نبرند ساعت ده دقیقه مانده به هفت بود.

بعداً متوجه شدم كه داشتند گلهای ضریح رو در دارالقرآن بین مردم پخش می كردند.


یادمه راضیه یك كفش سفید بندی تابستانه پوشیده پوشیده بود. كفش هایش را در آورد نشست.
سر ساعت هفت دارالقرآن باز می شد. سرویس های كانون هم گفته بودند كه هفت یا هفت و نیم به سمت شیراز حركت می كنند. ما وقت زیادی نداشتیم.

به راضیه گفتم دیر است برویم می تزسم از سرویس جا بمانیم .راضیه هم قبول كرد كه برویم.

انگار همیشه می خواست یه جوری بشه كه من راحت باشم، نظر خودش را نمی گفت

 

به سمت سرویس ها حركت كردیم. باز دیدم دلم راضی نیست گفتم راضیه من بر می گردم ختم قرآن رو برای مادرم بگیرم، شما برو .قبول نكرد گفت منم می آیم.

دوباره برگشتیم آمدیم. راضیه بهم گفت: ببین انگار خود امام رضا (ع) هم دل از ما نمی كنه هر دفعه ما رو به یك بهانه ای برمی گردونه.

با هم سمت دارالقرآن رفتیم. یادم نیست تونستم ختم قرآن بگیرم یا نتونستم.
یه چیز دیگه كه از راضیه دیدم و هیچوقت فراموش نمی كنم اینه:

داشتیم از حرم می آمدیم بیرون كه دیدم حجابش رو محكم تر گرفت و سرش را انداخت پایین
واقعاً این حركت راضیه برایم خیلی دل نشین بود كه دختری به این سن و سال و با این زیبائی كه خدا به اون داده چقدر خودسازی كرده كه می تواند این همه زیبایی رو بپوشاند.....حجابش ، سر به زیریش، تواضعش....همیشه توی ذهنم موند.

واقعاً همه ی صفت های كمال یك زن را در او دیدم.

وقار، حیا، سر به زیری، حجابش، اون آرامشی كه توی چهره اش بود توی اون یك حركت همه را دیدم.

سرش را كه انداخت پایین دل نشین بود، واقعاً به دل نشست.

وقتی داشتیم برمی گشتیم راضیه از یك فردی به نام سید جواد كه در بازار رضا عطرفروشی داشت برایم صحبت كرد. یك فرد عارف، زاهد...

می گفت چند دفعه با دوستش رفته بود اون سید جواد رو ببینند موفق نشده بودند. ظاهراً یك فرد دیگری هم در آن حجره بوده كه راضیه می گفت ما به او می گوئیم:حاجی پسته (اون آقا دوست سید جواد بوده....) یعنی خودش و دوستش این اسم را روی اون فرد گذاشته بودند.

می گفته چون هر دفعه ما این آقا رو می بینیم یا داره پسته می خوره یا داره به ما تعارف می كنه ... همیشه مشغول پسته هست.
دوست سید جواد گفته بود كه چون این ایام خیلی شلوغ است و سید هم سنش خیلی بالاست و هوا هم آلوده هست سید از خانه بیرون نمی آید. راضیه گفت سری آخر كه رفته بود آنجا كشوی میزش را باز كرد و یك عطری بهم هدیه داد.
(
این همان عطری بوده كه مادرشان دوست داشته اند كه آن را به كفن راضیه بزنند ولی مثل اینكه اشكال شرعی داشته و آنرا در چهار گوشه ی قبر مطهرش پاشیده بودند)

راضیه می گفت به خاطر اینكه گفته حجاب قشنگی داری، این هدیه رو به من داد.

راضیه گفت كه رفتیم حسینیه عطر رو بهتون نشون می دهم.

وقتی رفتیم حسینیه سریع رفت سر ساكش تا این هدیه رو به من نشان بدهد. خیلی ذوق داشت به خاطر این هدیه اش.

عطر رو به دستم داد. یك جعبه ی 4، 5 سانتی بود كه تصویر سید جواد رویش بود شماره تلفن هم پایین آن نوشته بود. من شماره ی سید جواد رو برداشتم.

موقع برگشت هم توی اتوبوس همه ی بچه ها نشسته و خواب بودند.

حتی قیافه ی خواب راضیه را هم یادمه!

 


السلام علیك یا صاحب الزمان


بگذارید از وقتی كه موقع آمدن توی اتوبوس بودیم بگویم.

مسئول سرویس مان خانم بختیاری بچه های سرویس را گروه بندی كردند. اسم گروه ها متوكلین، صدیقین، شاكرین و این چیزها بود و برای هر گروه یك سر گروه مشخص كردند.

گروه ما شد گروه متوكلین.......

توی گروه من بودم و راضیه و دوست صمیمی اش و یكی دو تا دختر دبیرستانی دیگه....

من چون سنم بیشتر بود سرگروه شدم...

خانم بختیاری گفتند جزوه ها رو مطالعه كنید و در مورد آن در گروه ها بحث شود .

توی اون جزوه ای كه به گروه ما دادند آیات و روایاتی درباره ی توكل بود. من خودم به شخصه اون تاریخ نیاز شدیدی به توكل داشتم.برایم یك هدیه بود.

هر بار كه در گروه بنا می شد كه درباره ی توكل حرف بزنیم راضیه بحث رو می چرخوند سمت امام زمان(عج) .....

دوست داشت درباره ی امام زمان (عج) صحبت شود


(آدم دلش می خواهد به حال خودش گریه كنه)

با بچه های گروه خودمون برای آشنایی اولیه دور همدیگه جمع شدیم.

او را در این حد شناختم كه اسمش راضیه كشاورز هست. شانزده سالشه، رشته ی علوم تجربی .... دبیرستان سمیه.

كانون زبان ایران هم می رفت. دوست داشت جراح قلب بشود.

خیلی هم اصرار داشت كه انگلیسی صحبت كنیم.


در موقع برگشت به شیراز دوباره راضیه درباره امام زمان (عج) صحبت كرد.چشمهایش سرخ شده بود، قشنگ مشخص بود سوز دارد. برگشت بهم گفت: چه طوری ما می توانیم یار امام زمان (عج) بمانیم؟

من بهش گفتم: راضیه تو همین دل پاكت را حفظ كن، مطمئن باش یار امام زمان (عج) هستی.

بهش گفتم: اگر به تو ایمان نداشتم، تسبیحم را نمی دادم تو برایم تبركش كنی.

كه بعد فهمیدم راضیه چهارم یا پنچم دبستان كه بوده چهله دعای عهد گرفته بود و دغدغه ی یار امام زمان (عج) ماندنش از آنجا شروع شده بود. اون موقع بود كه من فهمیدم كه راضیه توكل را طی كرده بود فقط برایش این مهم بود كه چه جوری یار امام زمان (عج) بماند.

پایان

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است