سردار شهیدعبدالحمید حسینی - شهدای شیراز

بازدیدها(966)
  • کد : 1235966
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

سردار شهیدعبدالحمید حسینی

عاشوراییان شیراز
قیمت :

نام: عبدالحمید حسینی
محلّ تولّد: فارس / شیراز
تاریخ تولّد: 10 / 1341
سمت: فرمانده گردان
شهادت: 13 / 2 / 1361 - فکّه
مدفن: شیراز / دارالرحمه / گلزار شهدا


شهید عبدالحمید حسینی در سال 1341 در شهر شیراز، در یک خانواده مذهبی متولّد شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) ، عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و چند مدّتی محافظ سیّد علی اصغر دستغیب، خواهرزاده شهید محراب عبدالحسین دستغیب(ره) بود و مدّتی هم در کردستان مشغول مبارزه با منافقین بود. سرانجام در تاریخ سیزدهم اردیبهشت 1361 در عملیات بیت المقدّس در فکّه به شهادت رسید. این شهید عزیز...


این شهید عزیز عاشق امام زمان(عج) بود و هنگامی که نام مبارک آن حضرت را می شنیدبه عنوان احترام، بلند می شد و ارادت خاصّی به آن حضرت داشت و در وصیّتنامه خود وصیّت می کند که شبانه من را به خاک بسپارید و پنج نفر در تشییع جنازه من شرکت بکنند 1 پدرم 2 جناب علی اصغر دستغیب و چند تن از دوستان شهید؛ و بر قبرم بنویسید پاسدار فدائی امام زمان. وبه قول یکی از دوستانش که از دور نظاره گر این تشییع جنازه بود، شاهد حضور امام زمان(عج) و گرفتن تابوت آن شهید و گذاشتن آن در قبر بود.

بخشی از وصیت نامه شهید
بسم ا... الرحمن الرحیم:
در تشییع جنازه ام
1-پدرم 2-جناب علی اصغر دستغیب 3-علی مردانی 4-مجتبی مینایی فر5-حبیب روزیطلب شرکت کنند،شب مرا دفن کنید،ساعت 9 شب.حتما برایم دعا کنید...


وصیت نامه شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن
بسم الله الرحمن الرحيم
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اولئک اعظم درجة و اولئک هم الفائزون ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . به نام الله ياري کننده روح الله . متن وصيتنامه عبدالحميد حسيني که در کمال آگاهي و هوشياري نوشته شده است . پس از شهادتم اين وصيتنامه را به امام خميني رهبر کبير انقلاب بدهيد . اي امام از آن زمان که چون انبياء بر سر يک ملت گمراه فرياد زدي و مردم را به حق و صبر و جهاد دعوت کردي و ابوذروار بر سر طاغوتيان فرياد زدي از آن زمان که سيماي نورانيت را ديدم جلوه حق اسلام راستين را و تشيع علوي را در گفتار و کردارتان ديدم اي امام اکنون که اين وصيتنامه را مي نويسم آرزوئي به جز سلامتي و طول عمر شما و شهادت در راه خدا ندارم . والسلام و عبادالله الصالحين . به پدر و مادرم . پدر و مادر گرمي انا لله و انا اليه راجعون . افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انک علينا لاترجعون . آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريديم و اينکه بسوي ما باز نمي گرديد . در اين آيه خداوند تبارک و تعالي زندگي يک امر مادي و بيهوده نمي خوانند و بشارت مي دهند که بازگشت همه مردم بسوي اوست . خواهران و برادران عزيزم را با تربيت صحيح اسلامي و مکتب راستين تشيع معتقد به ولايت فقيه روشنگري کنيد . اگر در اين دو روز عمر از من ناراحت شديد اگر بر شما بد کردم ببخشيد که سخت محتاجم به خواهران قهرمانم مي گويم که اين انقلاب شما بدست امت تواناي ايران و تحت زمامت و پيشواي امام صورت گرفت در حفظ و نگهداري آن بکوشيد تا مرز شهادت . برادرم مجيد عزيزم : اي برادري که بايد چون سربازي شجاع اسلحه اي را که من روي زمين مي گذارم برداري و عرصه را برکافران و مشرکان و منافقان چنان تنگ کني که چون ديگر همانندهايشان فرار را بر قرار ترجيح دهند . و تو اي امير کوچولو برادرم شيرين زبانم برايم از آقا و منتظري و دستغيب سخن بگو سالها بعد که اين وصيت نامه را مي خواني مکتبم را که مکتب شهادت و ملتم را که ملت خون است ياري بنما . سخني با دوستان : اي دوستان عزيز اي برادرانم : از روزي که با سپاه پاسداران ارتباط يافتم معني لشکر حسين (ع) بودن را آموختم لشکري که امامتش با امام خميني است لشکري که درهاي گرانبهائي چون آيت اله منتظري وجود دارد برادران حفظ و اشاعه فرهنگ و مباني اسلامي بکوشيد . جهان امروز جنگ عقيده است خود را به ايدئولوژي وحي مسلح کنيد که راه پرهيزگاري همين است همه شنا را به خدا مي سپارم .توفيق از خداست . عبدالحميد حسيني . اين وصيتنامه نزد برادر عزيزم و دوست مجاهدم عرفان حدائق به امانت است

وصيت‌نامه
1235966 حسينى عبدالحميد
بسم الله الرحمن الرحيم
الذين آمنووجاهدو فى سبيل الله باموالهم وانفسهم اولئك اعظم درجه فاولئك هم الفائزون
الذين جاهدو فينا لنهدينهم‌سبلنا آنانكه ايما ن آوردند وهجرت كردند ازسرزمينشان وجهادكردند درراه خدا بامال وجانشان اينان هستند نزدخدا بلند مرتبگان آنانكه درراه ما تلاش وجهاد كردند خودمان هدايتشان
مى كنيم .
ان الجهاد باب من ابواب الجنه (على ) بدرستيكه جهاد درى ازدرهاى بهشت است
سلام عليكم (بماصبرتم فمنهم عقبى الدار سلام برشما رزمندگان صالح خدا .
پدرعزيزم سلام ،سلام ازفرزندى كه نمى دانم زحمات شما پدربزرگواررا جواب دهد درودبرشما عبد صالح خدا سلام برشمابواسطه ايمان و؟؟؟ كه داريد خداوند پايدارتان كند پدرعزيزهيچ ناراحتى ندارم وحالم خوب است سلامتم وباميد خدا بزودى با افتخارپيروزى شما را درآغوش خواهم گرفت دست شما را مى بوسم .مادرفداكار سلام ، سلام برشما وبرتمام بندگان خوب خدا اكنون دربوكان هستم وناراحتى ونگرانى ندارم شما را دوست دارم بواسطه صبرى كه انشاءالله خداوندازدورى فرزند به شما عطا خواهد كرد بيادداشته باشيد كه حضرت موسى ابن جعفر سيزده سال كه درزندان بودند فرزندشان امام رضا را نديدند مى دانم كه شما ناراحتى بواسطه دورى ازفرزند داريد ولى بايد درنظرداشته باشيد كه خيلى چيزها ازدورى فرزند مهمتراست بايد متجاوزان ازكشوربيرون كنيم بايد ضد انقلاب را سركوب كنيم وبايد اسلام رايارى‌دست شمارامى‌بوسم .مجيدواميرراسلام‌ودعابرسانيد وخواهرانم ومحمد رضا و عبدالرضا وجميع دوستان‌وآشنايان واقوام را احوالپرسى كنيد روى همه شما را مى بوسم .3/8/60
حسينى عبدالحميد
بسم الله الرحمن الرحيم
الذين آمنو وهاجرووجاهدو فى سبيل الله باموالهم وانفسهم اولئك اعظم درجه اولئك هم الفائزون .
ولا تحسبن الذين قتلو فى سبيل‌الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون .
به نام الله يارى كننده روح الله .
متن وصيت نامه عبدالحميد حسينى كه دركمال آگاهى وهوشيارى نوشته شده است :
پس ازشهادتم اين وصيت نامه را به امام خمينى رهبركبير انقلاب بدهيد. اى امام ازآن‌زمان كه چون انبياء برسريك ملت گمراه فرياد زدى و مردم را به حق و صبرو جهاد دعوت كردى و ابوذرواربرسرطاغوتيان فرياد زدى ازآن زمان كه سيماى نورانيت راديدم جلوه حق را جلوه اسلام راستين را وتشيع علوى را درگفتاروكردارتان ديدم كه امام اكنون‌كه‌اين وصيت نامه را مى نويسم آرزويى به جزسلامتى وطول عمر شما وشهادت درراه خدا ندارم .والسلام وعبادالله الصالحين
به پدرومادرم :
پدرومادرگرامى انا لله وانا اليه راجعون
«افحسبتم انما خلقناكم عبثارانك علينا لا ترجعون »آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريديم واينكه بسوى ما بازنمى گرديد دراين آيه خداوند تبارك وتعالى زندگى يك امر عادى وبيهوده نمى خوانند وبشارت مى دهند كه بازگشت همه مردم بسوى اوست خواهران وبرادران عزيزم را باتربيت صحيح اسلامى ومكتب راستين تشيع معتقد به ولايت فقيه روشنگرى كنيد اگر دراين دوروز عمر ناراحت شويد اگر برشما بدكردم ببخشيد كه سخت محتاجم به خواهران قهرمانم مى گويم كه اين انقلاب تنها بدست امت تواناى ايران وتحت زعامت وپيشوايى امام صورت گرفت ودرحفظ ونگهدارى آن بكوشيد تامرز شهادت . برادرم مجيد عزيزم : اى برادرى كه با يد چون سربازى شجاع اسلحه اى راكه من زمين مى گذارم بردارى وعرصه را بركافران ومشركان ومنافقان چنان تنگ كنى كه چون ديگر همانند هايشان فرار را برقرار ترجيح دهند .وتو اى اميركوچوكو برادرم شيرين زبانم برايم ازآقا منتظرى ودستغيب سخن بگو سالها بعد كه اين وصيت نامه را مى خوانى مكتبم را كه مكتب شهادت وملتم را كه ملت خون است يارى بنما سخنى با دوستان : اى دوستان عزيزاى برادرانم : ازروزى كه با سپاه پاسداران ارتباط يافتم معنى لشكرحسين (ع) بودن را آموختم لشكرى كه امامتش با امام خمينى است لشكرى كه درهاى گرانبهايى چون آيت الله منتظرى وجود دارد برادران‌حفظ واشاعه فرهنگ ومبانى‌اسلامى بكوشيد جهان امروزجنگ عقيده است خودرا به ايدئولوژى وحى مسلح كنيد كه راه پرهيزگارى همين است همه شما را به خدا مى سپارم توفيق ازخداست .

بسم الله‌العزيز الحكيم
به نام خداوبا زهم به نام‌خدا وبيادخدا وبحول قوه خدا ...الذين آمنو وهاجرو وجاهدو فى سبيل الله باموالهم وانفسهم اولئك‌اعظم درجه واولئك هم الفائزون . ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى اگر دين محمدجزبه خون ما به پا نمى شود پس اى شمشيرها برپيكرمان فرود آييد

سایر اطلاعات

 

عاشق مهدی(عج)

عاشق امام حسین(ع) بود. عشق امام حسین(ع) ایشان را به شناخت بهتر اهل بیت(ع) کشاند. در مورد اهل بیت تحقیق می کرد و از هر کدام چیزی می آموخت تا رسید به حضرت حجّت(عج). به دنبال تحقیقات بیشتر در مورد امام زمان رفت. تحقیق کرد و کارهایی که برای شناخت امام زمان(عج) لازم بود را انجام داد تا بالاخره به آن چیزی که می خواست رسید. تا جایی که در وصیت نامه اش خطاب به امام زمان(عج) نوشته بود: " مولایم؛ سرورم؛ از وقتی شما را شناختم، دیگر سر از پای نمی شناسم. "

ارتباط قلبی اش با امام زمان(عج) خیلی قوی بود و می گفت یک قدم به طرفشان برداری، صد قدم به طرفت برمی دارند.

توی قسمتی از نامه هاش نوشته: ... با برادران نشسته ایم ولی خدایا یاد شهیدان را چه کنیم؟ ناراحتم از اینکه سالمم. اینجا گلستان است، گلستان شهدا. چه شهیدانی، چه عزیزانی. شب حمله همه ی بچّه ها امام زمان(عج) را دیدند، به خدا دیدمش، یاریمان می کرد، رهبریمان می کرد.

عبدالحمید در یکی از سخنرانی هایش تعریف می کند:

" در یکی از عملیات های کردستان بچّه ها در یک جای درّه مانندی محاصره شده بودند؛ اصلاً نمی توانستند حرکت کنند؛ با هر حرکتی به رگبار بسته می شدند؛ خارها را از زمین درمی آوردند و توی دهانشان می گذاشتند تا زنده بمانند.

در همین حین یکی از بچّه ها می نشیند و یک مشت خاک را برمی دارد و آن را دست به دست می کند و می گوید: آقا امام زمان(عج) قربونت بروم مگر نگفتی اگر یاریم کنید، یاریتان می کنم، مگر خدا نگفته ان تنصرالله ینصرکم ... و با یک حال معنوی خوبی با امام زمان(عج) رابطه برقرار می کند.

دیگه صدای تیر نیامد، اوّل پیش خودشان فکر می کنند حتماً دشمن گذاشته اینها احساس خستگی کنند، حرکت کنند و همه را به رگبار ببندد یا زنده بگیردشان.

این آقا اوّل سینه خیز می رود بعد بلند می شود و به بچّه ها می گوید اگر من را زدند که خوب عراقی ها هستن ولی اگر نزدند شما هم بیایید. از این  صخره به آن صخره می رود و بعد می بیند قرار نیست تیری شلیک بشود، می آید بالا، تانک های عراقی به شکل اریب ایستاده بودند و لوله های تانکشان را به طرف داخل کوه تا آنجایی که می شد آورده اند پایین. وقتی سر تانک را باز کردیم دیدیم آدم های داخل تانک مرده اند ولی خفه نشده اند، تیر و ترکش هم نخورده اند ولی گویی با خط کش، یک خطی از وسط آنها را به دو نصف کرده. آنجا سجده می کنه و قلبش محکم تر می شه "

بعدها ما متوجّه شدیم خودش بوده ولی در سخنرانی اش گفته بود یکی از بچّه ها.

 

 

 

غریب در شهر

بعد از شش ماه، چند روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. روز دوّم یا سوّم بود که با حالتی غمگین و افسرده وارد خانه شد. گفتم: مادر، چه خبر شده؟

گفت: « سر کوچه چند پسر را دیدم که زنجیر طلا به گردن انداخته بودن. این شهر، اینجا، دیگر جای من نیست. برادرهای من در جبهه شهید می شوند، آن وقت اینجا...! من اینجا بیشتر از دَه روز طاقت نمی آورم. »

همان شب، ساعت از یک نگذشته بود که همسایه زنگ در را به صدا درآورد.

گفت: « اتّفاقی افتاده؟ »

گفتم: نه!

با تعجّب گفت: « از سر شب تا حالا از اتاق بالای خانه شما صدای گریه می آید، با خودم گفتم شاید اتّفاقی افتاده است. »

ترسیدم؛ به اتاق بالا رفتم. حمید بود. دیدم سر سجّاده نشسته و گریه می کند. دستی به پشتش زدم، دیدم این پسر اصلاً در حال خودش نیست. گفتم: مادر چرا اینقدر گریه می کنی؟ مگر تو چه کار کرده ای؟

با همان حالت گفت: « مادر اگر هر نفس که می کشیم برای رضای خدا نباشد، گناه است. من خیلی می ترسم! »

صبح خداحافظی کرد و به جبهه بازگشت.

 

 

 

فدائی امام زمان(عج)

هفتم شهید فرهاد شاهچراغی، دوست از برادر عزیزتر عبدالحمید بود که به دارالرحمه رفتیم. با هم بین قبور شهدا قدم می زدیم که عبدالحمید به جایی اشاره کرد و همان جا نشست. با دست خاک های آن محل را صاف کرد و با انگشت روی آن نوشت: مدفن پاسدار شهید، فدائی امام زمان، عبدالحمید حسینی.

پنج ماه بعد وقتی پیکر شهیدش از عملیات بیت المقدّس بازگشت، پدر شهید علی خضری دوست صمیمی عبدالحمید، درخواست کرد که قبر ایشان را بالای سر فرزند او بکنیم. قبر اوّل که کنده شد، به آب رسید؛ قبر دیگری کندند، آن هم به آب رسید و پر از آب شد و بالاخره قبر ایشان در همان نقطه ای که خودش اشاره کرده بود، آماده شد بی آنکه ما به کسی از این پیشگویی چیزی گفته باشیم.

 

 

 

فقط هفت نفر

آخرین باری که اومد شیراز، عجیب شده بود. از همه خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید. سر قبر دوستش فرهاد شاهچراغی آنقدر گریه کرد که بی حال شد. مادر می خواست از زیر قرآن ردش کند، گفت: مادر دستت را روی قرآن بگذار و قسم بخور که آن چیزی را که من می خواهم برایم انجام می دهی. بعد که مادر قسم خورد، عبدالحمید گفت: مادر خواهش می کنم به وصیت من عمل کنید. توی شییع جنازه فقط پنج نفری که گفتم باشند. مرا شبانه دفن کنید. من خجالت می کشم وقتی حضرت زهرا(س) را شبانه خاک کردند، من روز خاک بشم.

13 اردیبهشت در مرحله دوم عملیات بیت المقدّس آن طوری که خودش دوست داشت( با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که توی حلقومش خورده بود )، شهید شد.

***

حدود یک ماهی می شد که به جبهه بازگشته بود که به خانه ی همسایه شان زنگ زد. با خنده و شادی خاصّی گفت: « مادر می خواهم از شما خداحافظی کنم، مرا حلال کنید. »

گفتم: مادر دل همه برای شما تنگ شده، کی می آیی؟

گفت: « دیدار بعدی در صندوق]تابوت[! »

من از حرفش ناراحت شدم و تلفن را قطع کردم.

بعد از آن عبدالحمید به خانه ی آقای ] آیت الله سیّد علی اصغر [ دستغیب، که سه سال محافظ ایشان بود، تماس گرفته و وصیت می کند: من جمعه صبح، ساعت 4 شهید می شوم. جنازه من را برای شما می آورند. مرا شبانه (دقیقاً ساعت 9 شب) تشییع کنید، به غیر از پدر و مادرم و هفت نفر از بچه های سپاه ] که اسمشان را گفته بود[  کسی در مراسم نباشد.

می خواست تشییع جنازه اش مثل حضرت زهرا(س) غریبانه باشد.

 

مراسم تشییع جنازه آن شهید

از اینکه من جزء آن چند نفر نبودم، غبطه می خوردم و جهت رعایت وصیت شهید دورادور در مراسم شرکت می کردم. فضای مراسم طوری دیگر به نظرم آمد. حضرت زهرا(س) را بین خود و خدا واسطه نمودم و خدا را قسم دادم که اگر موضوع خاصّی در این مکان وجود دارد، من بدانم. تشییع کنندگان فقط چند قدم مانده به قبر، تابوت شهید را از زمین بلند کردندو تا محلّ قبر تشییع نمودند. هنوز یکی دو قدم از تشییع نگذشته بود که یکی از دوستانم به حالت گریه و غیرعادی ، شخصی را به دنبال من فرستاد تا به نزد او بروم. خود را به او رساندم. به من گفت بیا که من دارم می بینم. گفتم چه می بینی؟ گفت امام زمان(عج) را می بینم که جلو تابوت را گرفته و با تشییع کنندگان می آید. تقریباً دیگر به بالای سر قبر محلّ دفن رسیده بود. وقتی تابوت را روی زمین گذاشتند، دوباره گفتم چه می بینی؟ گفت حضرت در کنار تابوت ایستاده. در آن هنگام جنازه شهید بزرگوار را به داخل قبر انتقال دادند در حالی که حاج آقا دستغیب به داخل قبر رفته بود تا آن شهید گرانقدر را در قبر بگذارند و برای او تلقین بخوانند. وقتی که جنازه آن شهید عزیز را در قبر گذاشتند گفتم هنوز آقا را می بینی؟ گفتند خیر دیگر نمی بینم. به او گفتم که اگر صلاح می دانی به آقای دستغیب موضوع را بگویم. ایشان فرمودند: اشکالی ندارد ولی نگویید چه کسی دیده. من فوراً به طرف آقای دستغیب رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و از ایشان خواستم دعای فرج را همگی با هم در حضور ایشان بخوانیم. آقا قبول نمودند و از قبر بیرون آمد و همگی دعای فرج را با هم خواندیم و انگار از من می خواستند که مطلب را برای جمع حاضر بیان کنم و من امر ایشان را اطاعت نمودم.

***

چه روزی بود آن روز. هفتاد شهید همزمان در دارالرحمه تشییع شدند و چه شبی بود آن شب، سوت و کور. آن زمان دارالرحمه هنوز روشنایی نداشت اما نمی دانم چرا حین تشییع پیکر عبدالحمید، همه جا روشن بود. خواهرها و برادرهای ایشان و خیلی از پاسداران و دوستانش هم آمده بودند. امّا به احترام وصیت شهید، همه عقب ایستادند و تنها هفت نفر جنازه را بلند کرده و به سمت قبر بردند. می خواست همه چیز به غریبی تشییع مادر اهل بیت، بی بی حضرت فاطمه(س) باشد. درب تابوت را که باز کردند، صورت خندانش را بوسیدم. گفتم: امشب تو را بی عروس به حجله می برم. مادر به من گفتی گریه نکن منافقین خوشحال می شوند، چشم، گریه نمی کنم ولی این رسمش نبود!

همان شب، در خواب عبدالحمید را دیدم. در جایگاهی بهشت گونه قرار داشت و کنارش هم خانمی که چادری از نور به سر داشت، ایستاده بود. گفتم: مادر این کیست؟

خندید و گفت: « دیشب مراسم عقد من با این خانم بود. »

 

 

علاقه دو طرفه

عبدالحمید، یکی از ارادتمندان واقعی و مخلصین آقا امام زمان(عج) بود. کسانی که با ایشان در جبهه بودند این حالت و ارادت را دیده اند. دعای فرج ورد زبانش بود. همیشه توصیه می کرد که در قنوت نماز بخوان: " اللّهم اجعلنی من المحبّین المهدی و منتظرین المهدی " یعنی خدایا مرا از محبّین و منتظرین مهدی(عج) قرار بده.

یک بار وقتی برای مرخصی از جبهه به شهر آمده بود، در مسجد سخنانی درباره ی توجّه و عنایات خاصّ امام زمان(عج) به جبهه ها و رزمندگان برای مردم بیان کرد که همه را مجذوب خود نمود. از جمله می گفت: « من این را مطمئن هستم، آقا می آیند و رزمندگان تشنه ی ما را به هنگام شهادت سیراب می کنند. »

این علاقه دو طرفه بود. شب تشییع غریبانه ی عبدالحمید، یکی از تشییع کنندگان، متوجّه حضور آقا امام زمان(عج) زیر تابوت ایشان می شوند. آقای دستغیب وقتی متوجّه این حضور نورانی و مقدّس می شوند، همان طور که در قبر ایستاده بودند و اشک از دو چشمانشان جاری بود به افرادی که بالا و اطراف قبر ایستاده بودند می گویند همه با هم دعای فرج امام زمان(عج) را بخوانید.

 

مثل علی اصغر(ع)

ازکودکی دست در آب های حوض می کرد، آنها را به آسمان می پاشید و می گفت: « من دوست دارم مثل حضرت علی اصغر(ع) شهید شوم. »

به آرزویش هم رسید. ترکش به حنجره ی ایشان خورده و زخم بزرگی روی گردن ایشان ایجاد کرده بود. هنگامی که ایشان را در قبر گذاشتند و گلباران کردند، یک غنچه از گل ها وارد این حفره شده و به خون شهید آغشته شد. آن گل را با خود به خانه برده و در آب گذاشتیم. عجیب اینکه این گل تا روز چهلم، تازه و با طراوت ماند و بعد از مراسم چهلم، ناگهان پژمرد و خشک شد.

 

مناجاتی از شهید عبدالحمید حسینی با امام زمان(عج)

 

سلام بر مهدی منجی انسان ها:

ای آقایم، ای سرورم، ای رهبرم و ای امیدم. آقا جان خود بهتر میدانی که جز تو امیدی ندارم و جز به تو دل نبسته ام. آقا جان آن شب در حمله تو را دیدم. آقا من عاشقم. آقا من گم کرده دارم. آقایم مولایم تو را به ناله های زینب، بار دگر بگذار تا تو را ببینم. دعایم این است که خدایا تا مهدی را ندیده ام مرا از دنیا مبر. آقایم مولایم خدا شاهد است در آزادسازی آبادان ما نبودیم که جنگیدیم؛ تو بودی آقا. آقا با چه رویی تو را صدا کنم و با کدامین آبرو تو را بخوانم؟ ای منجی صبحدم تا انقلابت و تا قیامت خمینی را برای ما و عباد صالح خدا نگهدار...

 

شهید فدایی امام زمان(عج) عبدالحمید حسینی، جوانی باایمان، باتقوا، مجاهد، بااخلاق و با درک و شعور بالا، عالم و عامل به علم خود بود و فلسفه ی شهادتش بنا به قول مجاهدین همراهش ایثار، فداکاری و از خودگذشتگی و نجات همرزمانش از چنگال دژخیمان بعثی بود که با تیر ظلم و جور به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

 

 

خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی:

 

صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی(عج)به بالین بچه ها می آیدو آنهارا درآغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهدیکی از گرهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید:بزرگوار آقا کجا رفتی؟!نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟گفت :آقای بزرگواری آمد،دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم ،می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم،در همان حال یک دلشکستگی در من به وجود آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.

 

 

دست نوشته ها و خاطراتی  از شهید

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبناالله و نعم الوکيل . ال عمران آيه 167 . و هنگاميکه منافقين به پيش پيامبر آمدند و گفتند که کفار و مشرکين لشکر بزرگي بر عليه شما گرد  آورده اند و مي خواهند که به شما حمله کنند و خداوند مي فرماييد که نزادهم ايمانا . ايمانشان افزون گشت از آنچه بود و گفتند که خدا از براي ما نيکو ياوري است . عمليات گسترده اي که بر محورهاي دزفول و شوش انجام شد به ياري خدا و با رهبري امام مهدي (عج) دقيقاً اين مسئله را ثابت کرد چون کل نيروهايي که عراق آورد بود از غرب و نيروهاي کمکي هم که گرفته بود و آن تيپ هاي احتياطش هم وارد عمل کرده بود چون مي دانست که اينجا حمله مي شود بخداوند مي خواست هم کساني که آنجا بودند امتحان کند مومنين را امتحان کند و هم ميخواست ضربه اي که قرار بود يک دهم نيروهاي دشمن بخورد به پنج دهم آنها بخورد و به نصف آنها بخورد . وقتي که برادران مي شنيدند که عراق الان تيپ 10 مکانيزه اش را هم وارد عمل کرده خيلي خوشحالتر مي شدند عوض اينکه محزون بشوند و يا ترس در درونشان بوجود بيايد خوشحال مي شدند . ضربه اي که مي خواهند فرضا به تيپ هفت به غنيمت بگیرند از تيپ 10 هم به غنيمت مي گيرند . قبل از عمليات بود يک شب دعاي کميل بود شنيدن نوحه سراي اهلبيت برادرمان حاج سلطاني داشت دعاي کميل مي خواند و حميديه آن شب يکي از برادرها که لال و ناشنوا بودند مي آيند و مي بينند که بقيه حال محزون دارند گريه مي کنند ناراحتند اين متوجه نشده بود خيلي دلش شکسته بود رفته بود از مسجد بيرون يک گوشه اي نشسته بود و خلاصه حسابي دلش شکسته بود بعد آن کسي که تا ديروز نمي توانست يعني تا لحظه اي قبل نمي توانست صحبت کند ديدند از گوشه اي صداي ناله صداي گريه و صداي صلوات مي آيد برادران وقتي به آنجا رسيده بودند اول متوجه نشده بودند خوب اين چرا اينجور مي کند بعد آن دوستانش که خبر داشتند مي رسند ، تعجب مي کنند و اين جريان را که از او مي پرسند قبلا اين هر چه مي خواسته مي نوشته او صحبت مي کند و مي گويد که آقائي آمد و بمن گفت که فرماندهي اين عمليات با جدم ابا عبداله است بعد اين همين مطلب را مي گفت و مي گفت که من بايد پيش امام بروم صحبتي که داشت مي خواست به امام بگويد و فقط صحبتي که ديگر مي توانست بکند صلوات بود صحبت ديگري نمي توانست بکند باز بقيه مطلب هم بايد موضوع بعد به حاج سلطاني که آمده بود نزديکش گفته بود که حاج سلطاني خواست امتحانش بکند . شما شهيد مي شويد و به يکي ديگر از برادران گفت که اتفاقا هر دو به فيض شهادت رسيدند . قبل از عمليات بود برادر محسن رضائي به اطلاعات عمليات خودش گفته بود بايد اسير بياوريد براي اطلاعات از اينها ما اطلاعات مي خواهيم . آن شب شش نفر از برادرها به فرماندهي برادر رشيد حرکت کردند و رفتند و دقيق از قلب مواضع دشمن ، آن سنگر فرماندهي را که خواب بودند ، بيدار کردند اسير کردند و آوردند بدون اينکه تلفات بدهند و زخمي بدهند و یا يک تير شليک بشود اينها رفته بودند از منطقه مين عبور کرده بودند ديدند که آن نگهباني که پشت تيربار هست چرت مي زند ، رفته بودند بدون اينکه بيدارش کنند رد شده بودند و بعد از اينکه سنگر شناسائي را ، يکي از نگهبانها را به اصطلاح ، خلع سلاح کرده بودند و تهديدش کرده بودند پرسيدند که سنگر فرماندهي کجاست نشان داده بود و باصطلاح آن سرهنگي که آن قسمت بود اسير کردند و برداشتند و آوردند . بعد در يک قسمت ديگر دو نفر از مجاهدين عراقي که در حزب بعث رخنه کرده بودند . اينها آمدند و شب خيلي دير وقت بود و بچه ها هم تيراندازي کرده بودند بطرف اينها و اين دو نفر مانده بودند و صبح تسليم شده بودند بدون اينکه درگير بشوند با بچه ها و کل اطلاعاتي که لازم بود آورده بودند ولي بعدا با آن نيروهايي که عراق جديدا وارد منطقه کرد کل آن اطلاعات که نسبت با اطلاعاتيه بعد بوجود آمد ناقص بود . دو شب قبل از اينکه برادرهايمان حمله کنند عراق خواست با تکرار چزابه تنگ چزابه حمله شوش را باز به عقب بياندازد چون مي دانست باين محور حمله مي شود ولي نمي دانست که دزفول هم حمله مي شود . انديمشک هم حمله مي شود گستردگي عمليات را بخواب هم نمي ديد که اين وسعت بشود ارتشي بتواند عمل کند و سپاهي بتواند در اين وسعت عمليات انجام بدهد و مانور کند آنشب حمله کردند باهشت ساعت آتش تهيه گل به گل زمين گلوله هاي خمپاره و کاتيوشا ميامد . زمين بعد يک جبهه اي بود در شوش ؟؟؟ جبهه فجر يکي از آن برادرها که توي سنگر خوابيده بود مي گفت که بارون مي آيد ؟ يکي از برادرها جوابش داد آره بارون ميايد منتهي بجاي آب بارون گلوله است اينقدر شديد مي آمد که اين صدائي که حدود يک کيلومتر دست راست داشت عين بارون مي آيد يعني درست عين اين بارون شلال و دم اسبي مي ريزه بهمين شدت بهمين خاطر آنقسمت ما سي نفر نيرو ؟؟؟ در جبهه فجر ا فقط سي نفر نيرو داشتيم نيرو خيلي بود ولي توي خط نياورده بود ؟؟؟ نيروهائي که بودند برده بودند عقب که باصطلاح سازمان ؟؟؟ براي حمله اي که قرار بود دو شب ديگر بشود و حمله کنند . آنشب 30 تا نيرو با عراق يک گردان حمله کرده بود 35 نفر حمله کرده بودند آنجا که ما 30 نفر نيرو داشتيم با 50 نفر که تدارکات و پشتيباني و مهمات بيار و باصطلاح امداد اينها بودند آتش تهيه ما دو نفر شهيد داديم از يک قسمتيکه به اصطلاح نيرو نبود و جبهه خالي بود آنها توي خاکريزها آمده بودند . دقيق توي کانالهاي ما بودند و برادرهائي که رفته بودند انجا مي گفتند که اينها توي سنگرها دولا دولا در کانالها راه مي آمدندو مي گفتند لاتحرک حرکت نکنيد باصطلاح ايست ميدادند و برادرهاي ما آنجا با نارنجک زده بودند و جالب اين بود که اکثريکه انشب تو خط بودند برادرهاي ارتش بودند و از سپاه کم بودو اسحله هائي که آنجا بود . برادرهاي ارتشي چون بخاطرش خيلي نرم و رمل مانندي که داشت گيرکرده بود و ؟؟؟ جبهه مي گفتند که حدود چهار تا پنج اسلحه کلاشينکف نبود که مي تواند تيراندازي بکند تيربارها هم دقيق از کار افتاده شود و به آن صورت بچه ها آتش پشتيباني نداشتند ، فکر نمي کردند عراق بتواند حمله کند از اين محور و دست به همچنين ديوانگي بزند و وقتي که باصطلاح آن قسمت مسئولش صحبت کرده بود با عقب نيروي کمکي خواسته بود گفته بودند برادر خواب مي بيني حمله شده اين آتش تهيه است چيزي نيست .گفته بود عراقي دارد توي کانال راه مي رود گفته بود که نه برادر چيزي نيست بعد که رفته بودند با چش خودشان ديده بودند درگير شده بودند آن شب دو برادر روحاني از جامعه روحانيت مبارز بودند که براي تبليغ آمده بودند هر کدام ، يکي بود پنجاه و خورده اي سال داشت ديگري جوان بود اين روحانيتي که آموزش نديده بود آن شب آنقدر جسور و آنقدر پرصلابت عمل مي کرد که دهان همه بچه ها از تعجب بازمانده بود اينقدر اينها جالب عمل کردند که بچه ها همه در تعجب ماندند . بعد نيروي کمکي رسيد و باصطلاح درگير شدد و نيروهاي پيادهشان ، کلا ديديم آتش قطع شده تازه آفتاب بالا آمده بود که جنازه هايشان توي دشت معلوم شد هيچ کس باور نمي کرد ، توي دشت کسي نمي توانست فرضا يک نارنجک را سيصد متر پرت کند موقعي که بچه ها دنبال تانک هايشان رفتند توي دشتيکه ،تکه جنازهاي اينها بصورت نصف شده ، تکه شده يک جوري بود که واقعا انسان تعجب مي کرد که مي گفت يک نارنجک يک چنين کاري نمي تواند بکند . آنشب به آن صورت ما آتش پشتيباني نداشتيم که بتوانيم اينها را باصطلاح بگويم . خمپاره هامون زده باشند اين سيصد و پنجاه نيرو از اين قسمت وارد عمل کرده بود و حدود صد و هفتاد کشته داده بود تا آن قسمتي که بچه ها شمرده اند آن سي نفر ما دو شهيد دادند و چند تا زخمي . يک سرهنگ جلو بود فرمانده اينها که حمله کرده بود اسير شد آن برادر روحانيمان چون عربي مي دانست آن را به اصطلاح بازجويي کرد و آن گفته بود که اطلاعات عمليات به اصطلاح عراق مسئول اطلاعات عراق گفته بود اينجا يک گروهان نيرو هست . 90 نفر نيرو است در صورتي که يک گروهان هم نبود . 30 نفر بود ولي وقتي ما آمديم ديديم 3 لشکر روبرويمان مي جنگند و اين جمله بود که واقعا بچه ها را چون آن شب به واقعيت ديدن برادراني که آنجا بودند براي ما تعريف مي کردند مي گفتند که آن قسمت اينقدر از اينها کشته شده بودند که مشخص بود کار ما نبوده است يعني ما نمي توانستيم اينطور اينها را بکشيم و اينطور بزنيم و اينها را داغون کنيم در حدود 70 نفر هم بچه ها اسير گرفتند . آنشب که اين اسيرها باز از نظر اينکه اطلاعات دادند و اين مسائل خيلي خوب بود براي برادرهايمان خيلي خوب بود . يک دسته شناسائي از طريق جبهه اي به نام لخيزر رفته بودند حدود 14 کيلومتر به سرپرستي برادر شهيد عبدالرضا امين و آن برادرهاي ديگري هم که با آن بودن اکثرا شهيد شدند در آن شب دوم تير حدود 14 کيلومتر تا سندال رفته بودند ، عمق جبهه آنجا 4 کيلومتر بود جائي بود که به اصطلاح ما حالت نعل پيدا مي کرديم فاصله يک مقدار زياد بود و اينها 14 کيلومتر رفته بودند شناسائي و به جاده تدارکاتي رسيده بودند که از سايت به سندال مي آمد اينها لبه جاده نشسته بودند يک جيپ عراقي مي آيد با نور بالا و اينها را نمي بيند که به اصطلح لبه جاده نشسته اند و فکر مي کند که نيروهاي خودشان هستند و رد مي شوند و مي روند . يک دفعه ديگر يکي از برادرها مي گفت که به شناسائي رفتيم چند نفر بوديم بعد که از کانالي که خودشان داشتند ديده بان هايشان داشتند رد شديم . از ديدبانها رد شده بوديم ، يعني کساني که ديدباني مي کردند از سنگرهاي نگهبانيشان رد شده بوديم و رفته بوديم دقيق توي شکم محاصره دشمن و مي گفت نگاه کرديم ديديم که پشت سرمان ديدبان است و پشتش به ماست سمت چپ ديدبان و سمت راست هم ديدبان بود يک مقدار ديگر جلوتر رفته بود که به اصطلاح در شناسائي کنجکاوي زياد تحريک مي شود و بايد دقيق شناسائي کرد رفته بود جلو مي بيند که يک عراقي سرش را مي اورد بالا بعد مي خندد فکر مي کند که آمده اسير بشود. بعد يکي ديگر ، يکي ديگر تا پنج نفر سرشان بالا مي آيد اشاره مي کند به اين ، اين هم آن لحظه که فکر نمي کرده با دشمن روبرو بشود يک دفعه با پنج تا عراقي فاصله مثلا دو متري سرشان را آورده بودند بالا نگاهش مي کردند اينهم به آنها يک باي باي مي کند و به اصطلاح پا به فرار مي گذارد . و براي اينکه آن شياري که آمده بودند شناسائي نشود از سمت چپ مي روند و به نيروهاي خودي مي رسند و اينقدر نزديک شده بودند واين نعلي که مي خواستند برادرها را اسير کنند نزديک بوده که اينها مي گفتند که صداي خش و خش بسيمهايشان را مي شنيديم پشت بسيم بلند بلند صحبت مي کردند و فکر مي کردند که اينجا مثلا الان نيروي عظيمي آمده و اين يکي مي خواسته تسليم بشود. يکي ديگر از برادرها تعريف مي کرد که شنيده بوديم که محال است که تا دو هفته ديگر بتوانيم حمله کنيم و خيلي ناراحت بود ؟؟؟ گفته بود جناب رفسنجاني که ما در ايام نوروز پيروزي را به مردم هديه مي کنيم ، بعد تبليغات هم که شده بود دقيق اگر اين طرح اجرا نمي شد به صورت يک ضربه سياسي ممکن بود حساب بشود با گروهها تبليغ کنند يا در خارج انعکاس بدي داشته باشد آن شب همه بچه ها با يک حال محزون مي خوابيدند توي هر سنگري که سر مي کردي مي ديدي يک گوشه اي چند نفر آن چراغ فانوس را پايين کشيده اند و با يک حال عجيبي اشکشان سرازير است ، گريه مي کنند . در هر سنگري مي رسيدي مي ديدي بچه ها زانوي غم به پهلو گرفته اند با اينکه يا ضربه زده بودند به دشمن و ضربه نخورده بودند ولي حمله عقب افتاده بود ضربه بود . زانوي غم توي بغل داشتند و با يک حزن عجيبي گريه مي کردند و دعاي توسل مي خواندند صبح باز بسنگرها سرکشي مي کرديم ديدم که بعد از نماز است و توي هر سنگري که ما قدم مي گذاشتيم چه از ارتش چه از سپاه مي ديديم که نشسته اند و زيارت عاشورا مي خوانند بچه ها يک حال عجيبي و در دل بچه هايي که به آن سنگرها سرکشي مي کردند يک شور و شعفي بوجود مي آمد که باور دارد ، برادر دارند ، برادراني که بعدا در حين عمليات يکي يکي از دست دادند و عزيزاني که با اسم حسين و با اسم اباعبداله صبح ها از خواب بيدار مي شدند و با ياد مهدي شبها سر را به زمين مي گذاشتند .شب حمله بود آن مسائلي که پيش آمده بود يکي از برادرها تعريف مي کرد مي گفت در جبهه دزفول عين خوش قسمتي که ما حمله مي کرديم يک گروهان بود 90 نفر بايد از اين منطقه اي که گروه شناسايي کار کرده بود از آنجا بايد گروه تخريب يک کانال 70 سانتي مي کرده مين را خنثي مي کرده تا بچه ها بروند ؟؟؟ به دشمن و پاکسازي سنگرها را شروع کنند مي گرفت که دشمن متوجه شده بود که از اين سمت نيرو آمده آن آتشي که نداشت از مسلسلها و تيربارها ، تيربارهائي که روي تانک داشت و گلوله مستقيم تانک دست بردار ن بود ، و مي زند بچه ها را دسته دسته شهيد مي کرد و مي گفت يک تانک آمده بود بالا مستقيم توي سينه ما اين ؟؟؟ مي کرد مي گفت که يکي از برادرها بود شب عمليات همه روحيه عجيبي دارند عجيب مغرورند چون مي خواهند به کفار بتازند ، عجيب يک نيروي بشاشيتي در وجودشان هست و عجيب باصطلاح سبک مي شوند و سبک بال مي شوند چون آن شب ، شب معراج بچه هاست . آنشب شب ازدواج بچه هاست و بچه ها آن شب به حجله مي روند من فکر نمي کنم برايشان فرقي داشته باشد بچه ها آن شب حال عجيبي دارند و اين مي گفت که ما مي ديديم که دسته ، دسته بچه ها روي مين مي افتادند و شهيد مي شوند . مي گفت که يکي از برادرها بود ديدم در آن حال که بچه ها درازکش خوابيده بودند و اين شديد آتش مي کرد ديدم که يک مشت برداشت خاک را مقداري مشت و مشت کرد و بعد گفت ميوه دل زهرا ، سيد آقا مگر نگفتي مي آيم مي گفت که با اين حرفش آن بچه هائي که اطرافش بودند ؟؟؟ مي گويم که نيرو عجب روحيه دارد آنشب مي خندد شاداب است ، بشاش است چون که مي خواهد به کفار حمله کند چون مي خواهد کساني که سد راه دين خدا کردند از بين ببرند ميگفت که اينها صداي شيونشان به آسمان بلند شد در حال چند ثانيه مي گفت که نشد که ديدم که تانک تيراندازيش قطع شد و تيربارها خفه شد بعد مي گفت که اول ما فکر کرديم که اينها مي خواهند ما زمين خيزي که کرده بوديم بلند شويم دو مرتبه بزنند مي گفت تخريب خودش را کشيد جلو و رفت کانالش را باز کرد . يکي از برادرها هم رفت و اولين نارنجک را توي سنگر تيربار انداخت بچه ريختند آن طرف خلاصه الله اکبر اول اول فراوان تکاورهايي که سالها دوره ديده اند آن چيزي که برايشان برنده تر و برايشان مرگ آور تر از گلوله و خمپاره ما باشد برايشان صداي يا حجت ابن الحسن العسکري عجل علي ظهروا . موقعي که بچه ها هجوم مي کنند اله مولانت و لامولا لکم ، شعارهائي که بچه ها موقعي که به دشمن مي رسند و معمولا اولين نفري که در فتح شهيد مي شود يعني در فتح سنگرهاي دشن شهيد مي شود مي گويند ، به همين خاطر مي گفت که رفتيم عمليات و فردا ظهر آن قسمتهايي که ما فتح کرده بوديم به اصطلاح آن برادرهايي که مسئول شناسايي بودند گفت که ما را خواستند ، برگشتيم . وقتي که برگشتيم در تانک را باز کرديم ديديم که تانک ارپي جي نخورده ، چيزي نخورده به اصطلاح معيوب نيست تانک مي گرفت در را که باز کرديم ، ديديم که اين توپ چي تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند تا پائين ، از وسط نصف شده اند مي گفت دهانمان از تعجب باز مانده بعد اين برادر مي گفت که يک مقدار مکث کردم يکدفعه يادم آمد به آن ناله هايي که ديشب آن برادر کرد و مي گفت ميوه دل زهرا مهدي فاطمه مگر نگفتي که مي آيم . و مي گفت اينجا آن برادري که با من بود چشمهايش را اشک فرا گرفت حدقه چشمهايش پر از اشک شد ، اشک از گونه هايش سرازير شده بود با يک حال عجيب دعا مي کرد . اللهم اجعلني من المنتظرين المهدي خدايا مرا از منتظران مهدي قرار بده . و بعد پايين تر رفتيم سنگرهاي تيربار را ديديم ، ديديم به همين تيربارچي ها از وسط نصف شده اند دقيق مثل اينکه يک کاغذ تيز را از وسط تا پايين برده باشند ، اينها از وسط نصف شده بودند ، موقعي که بچه ها قرار بود از جبهه مقاومت و ؟؟؟ حمله کنند شناسايي و تخريب رفت و گم شد نيروئي قرار بود از اين راه حمله کند آن شب ماند و خوابيد چون نمي دانست از کجا حمله کند شناسايي رفته بود راه خود را گم کرده بود ، بعد رفته بود گرفته خوابيده بود و برگشته بود فکر مي کرد که به اصطلاح حمله کنسل شده است حمله از بين رفته نگو که از پشت سايت از قسمت پشت سايت و رادار سايت چهار و پنج آن قسمت حمله شده بود و برادرها عجيب درگير شده بودند بعد که به اصطلاح درگيري خاتمه پيدا مي کند و آن جبهه ها فتح مي شود از اين قسمت که مي خواستند عقب نشيني کنند برادرها هجوم مي کنند و صدتا صدتا ، دويست تا دويست تا و گردان گردان اسير مي گيرند صحنه اي که جالب بود يکي از برادرها تعريف مي کرد مي گفت ما توي قسمتي بوديم که آفتاب بود پشت سر آينها کوههاي رقابيه بود پشت کوههاي رقابيه باز نيروهاي خودمان يعني اينها هر جا مي رفتند دقيق توي شکم نيروهاي خودمان بودند . محاصره شده بودند بفضل خدا ، ولي مي گفت که اينها تانکهايشان را خواه ناخواه از ما تلفات مي گرفت از ما شهيد مي گرفت ميگفت حدود دويست تا تانک توي دشت در حال فرار از همديگر سبقت مي گرفتند ماشينهايشان ، نيروهايشان . بعد مي گفت که حدود نه کيلومتر درعمق و 18 کيلومتر در عرض يک ابر سياه بالاي سر اينها آمد و چنان باريد که اين ريوها و زيليها و ايفهايشان تا بالاي گلگيرها و تانک هايشان تا بالي شنيها توي زمين رفت ، در حالي که مي گفت که از اين سه کيلومتر که ما اينجا بوديم چون دشت وسيع ؟؟؟ وسيله نقليه داشته در حال فرار بودند ، نيروي پياده ما قسم مي خورد ميگفت که زير پاي ما زمين خشک بود و دقيق ميگفت که چند متر آنطرفتر من چنان بارون مي آمد که زميني که رمل مانند بود باتلاق شده بود و تانکها فرو رفته بودند و اينها هم براي اينکه بتوانند توي شل و توي آن باتلاق سريع حرکت کنند مجبور شدند پوتينهايشان را دربياورند و بروند پشت رقابيه اسير نيروهاي سپاه اسلام شوند . ولي از برادراني که آشنا بودند و شما آنها را مي شناختين و به اينجا مي آمدند . يکي از برادرهايمان حميدرضا ابيوردي . يکي از همرزمهايشان نقل مي کرد مي گفت وقتي که به منطقه اي رسيديم که مينهاي واکسي بود و تخريب ما نداشتيم ،گروه تخريبمان شهيد شده بود مي گفت همه به همديگر نگاه مي کردند چون آن لحظه تصميم گرفتن يک مقدار مشکل است ، ايثار زمينه اش اخلاص است يعني کسي که اخلاص نداشته باشد نمي تواند ايثارگر باشد و نمي تواند در الله فنا بشود ، بياد آن ؟؟؟ که اين برادر شهيدمان هميشه مي گفت که خدايا ببين که مگر چگونه بازيچه دست جوانها مي باشد . آن هميشه نقل مي کرد براي ما و مي گفت آنجا که رسيديم ديديم که حميدرضا اول از همه خودش را روي مينها انداخت اول پاي چپ و بعد پاي راست و تنه . و اين مظلوميت و اين حماسه اي که اين برادر خلق کرد باعث شد که کانالي باز شود و نيرو بتواند برسد به دشمن َ، نيروي دشمن را منهدم کند

، نيروي دشمن را اسير کند ،  از بين ببرد و از آن تلفات بگيرد و مقداري هم از اراضي را پس بگيرند . يکي ديگر از برادرها که ما سابقه آشنايي خدمتشان داشتيم ايشان تمام مقدمات ازدواجشان فراهم شده بود يعني قرار بود ازدواج کنند حتي مثلا خانه تدارک همه چيز را ديده بودند وقتي که به اصطلاح خبر شهادتشان به پدرشان داده بودند با خيلي حل شعفي و خوشحالي پذيرفته بودند و شکر خدا کرده بودند ، برادر اين شهيد باصطلاح مي رود و يک پيراهن مشکي به تن مي کند ، پدرش مي آيد و مي گويد : که برو اين پيراهم را از تنت در بياور . مي گويد که چرا ؟ مي گويد آخه اگر از تو بپرسند ، مجبوري بگوئي برادرم شهيد شده آنوقت ريا مي شود . از جمله اي که امام مي گويد مي بينم که ملت الهي شده . تحققش اينجاست که مي گويد که برو اين پيراهن را از تنت بيرون بياور چون که ريا مي شود ، بعد چون قرار بوده ازدواج کند مي رود خانواده نامزدش را و بقيه خانواده را خبر مي کند بياييد عروسي حسن است همه را دعوت مي کنند و به خانه و آنها هم به خيال اينکه مي آيند براي عروسي ، وقتي که مي آيند مي بينند که حسن شهيد شده زاري مي کنند . مادر اين شهيد مي گويد که مگر شما براي عروسي حسن نيامده ايد خوب حسن داماد بهشت شده و پس بايد بيشتر خوشحالي کنيد و اين خانواده ها هستند که چنان جوانهايي تربيت مي کنند که مي روند در جبهه و بعنوان فاتحين قله هاي ايمان در اوج در معراج بر مي گيرند و اين پيروزيهائي که بدست مي آيد به مردم ما هديه مي کنند و اين پيروزيها ثمره و خون بهاي چنين شهيدان بزرگواري که ما به پيشگاه درگاه باري تعالي هديه مي کنيم . وقنا تقبل هذا قريل القربان . وقتي پدر در شهادت فرزندش چنين جمله اي مي گويد دير بايد يقين داشت که ما پيروز مي شويم ، بايد يقين داشت که به عنوان يک ابرقدرت جديد به عنوان يک نيروي جديد در جهان که تمام مستضعفين تکيه گاه آن را قرار داده اند رشد کرده ايم و نشان مي دهد که به عقب نرفته ايم و انقلاب ما از مراحلي که امکان داشت حالت رکود بخودش بگيرد خيلي خيلي دور شده و خوشبختانه در مسيري افتاده که پيروزيش تضمين شده است . صحنه اي برايتان بگويم از يک کربلاي جديد ، از لحظه اي که مهدي به بالين بچه ها مي آيد و آنها را در آغوش مي گيرد و آب بدهانشان مي کند . يکي از فرماندهان يک از گروهانهايي که حمله مي کرده در دزفول و آنشب آنقسمت مجبور بودند عقب بيايند اين يک ترکش به شقيقه اش مي خورد و چون خيلي شديد نبوده اين بينائيش را از دست مي دهد باضافه اينکه يک پايش روي مين رفته بود قطع شده بود آخر از همه که آن گروه شناسايي بر مي گشته مي گويد که ديدم که توي دشت حدود يک کيلومتر مانده به خاکريزهاي خودمان صداي ناله مي آيد صداي يکنفر که مي گويد : بزرگوار آقا کجا رفتي ، بزرگوار ، اقا کجا رفتي . بعد اين مي گويد که ما نزديک آمديم ديديم که بله فرمانده گروهاني بود که ما با آن قرار بود تک کنيم به من مي گويد که نزديک ؟؟؟ گفتم فلاني چرا نشسته اي  ؟ گفت اقا ، بزرگوار آمدي ؟ به چشمهايش نگاه کردم ديدم که مرا نمي شناسد فهميدم که بيناييش را از دست داده و مي گويد که من يک مقداري با آن صحبت کردم گفت که من پايم روي مين رفت و يک ترکش به گيجگاهم اصابت کرد و بينائيم را از دست دادم آن لحظه اي که فکر مي کردم که الان هست که به شهادت برسم ، مي گفت که خيلي تشنه بودم ، مي گفت شديد ؟؟؟ بودم گلويم خشک شده بود و يک حالت خفگي در من بوجود آمده بود . مي گفت که در همان حالت يک دل شکستگي در من بوجود آمده بود مي گفت که خيلي ارادت داشتم ؟؟؟ اسم خود آن کس که ترکش خورده بود مهدي بود نمي گفت که ؟؟؟ من آنجا از درگاه خدا خواستم که مهدي را ببينم و بروم بعد مي گفت که چشمهايم نمي ديد فقط يک لحظه ديدم دست مثل حرير بر روي چشمهايم کشيده شد روي صورتم کشيد شده و روي بدنم کشيده شد و يک جام به من تعارف کردند و مي گفت به من سلام کردند با يک صوتي که اصلا با صوتهايي که در دنيا شنيده بودم برابري نمي کرد گفت که اين صوت را گوش کردم بعد جواب دادم و مي گفت از آن اب خوردم و مي گفت که ايشان زير بغل مرا گرفت و من را از زمين برداشت و مقدار زيادي من فکر مي کردم که از زمين باصطلاح بلند شدم يعني اين من نيستم که مي توانم بيايم چون يک پايم را از دست داده بودم گفت مقداري زيادي من را آرود و زمين گذاشت گفت اينجا بنشين چند لحظه صبر کن و مي گفت که الان شما آمديد و از اين نمونه ها بسيار و مشت نمونه اي از خروار گرفته مي شود . در يکي از جبهه ها که منطقه مين زياد بوده و مينها بصورت ضربدري بوده مناطق آن و آخر آن دايره مي شده و دور اين سنگرهاي تيربار بوده . چند تا از گروهان ها مي روند و اينها دقيقاً از وسط خط دشمن رد مي شوند و توي نعل اسب مي روند ، و محاصره مي شوند ، محاصره اي که خودشان هم نمي دانستند محاصره شده اند و بدون اينکه حتي يک نفر روي مين برود و يا يک نفر تير ، تيربار بخورد و يا زخمي بشود و اينها فردا صبح دور منطقه اي که دشمن بوده دور مي زنند و از پشت جبهه خودمان بيرون مي آيند . اين برادرها قرار بود که عمليات ايزائي داشته باشند ، درگير نشوند و باصطلاح انهدام نيرو کنند که دشمن نتواند نيرويش را کمک عين خشک بکشد آن شب اول . و اينها رفته بودند دوازده کيلومتر دور منطقه دشمن دور زده بودند و برگشته بودند بعد که جبهه ها فتح شد از آن مناطق ، تا موقعي که مينها خنثي شد کسي جرأت نمي کرد برود خيلي منطقه وحشت ناکي بود ولي آنشب معلوم نبود که چه نيروئي اين قدمهاي بچه ها را بر مي داشت ، بچه هائي که حتي مينها را نديده بودند . آن شب ماه توي آسمان نبود و کسي مينها را نمي ديد دقيقا قدم هاي بچه ها حساب شده برداشته مي شد و طوري گذاشته مي شد که بچه ها خودشان مين را نمي ديدند و بعد 12 کيلومتر دشمن را دور زدند و برگشتند . قدرت خدا و دست خدا بالاي همه دست هاست و فتح المبين نمونه اي بود که خداوند به ما نشان داد ثابت کند اين مطلب را بر ما حجت را تمام کند که بقول شهيد رجائي لحظه اي که فرمودند هر ذره از خاک ما ، تمامي شرف ماست و ما با قطره قطره خون خويش پيمان بسته ايم که تا آخرين لحظه با شرف هستيم . والسلام عليکم و رحمة الله

 

 

دست نوشته شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن 

بسم الله الرحمن الرحيم

 ساعت 20/3  از خواب بلند شدم رفتم بيرون نماز خواندم  ساعت 5 بچه ها  را بلند کردم نماز بخوانند خودم تا  7 خوابيدم رفتيم سرکار خرمندار را توجيه مي کردم تا هر چه زودتر راه بيفته بتونم در برم از اين جا خسته شدم شب خواب سفر را ديديم  خواب ديدم تنها رفتم قم شب کنار قبر آقاي مدني دارم نماز مي خونم خيلي برام عجيب بود ظهر نماز خوندم و نهار بعد خوابيدم تا 2 باز کار و کار و کار تا نماز و بعد با حسين رفتيم بيرون نزديک سه راه خرمشهر در يک رستوان طاغوتي شام خورديم واي واي جوجه کباب حسين هم چلو کباب عجب سالاد خوشمزه اي داشت خلاصه حسين حساب کرد و مقداري تو شهر گشت زديم اومديم خوابيدم . امروز ساعت 20/3 از خواب بيدار شدم بعد از نماز و نماز صبح زيارت عاشورا خواندم حيف که تنها هستم از تنهائي خوشم مي آيد ولي بعضي از وقتها تنهائي خوب نيست اومدم سرکار تا ظهر کارها را راست و ريست کردم بايد بجنبم اين جا کارها روي دور بيفته تا بتونم  و وجدانم راضي بشه درم (در ) برم  اطلاعات عمليات در تيپ کربلا يا امام حسين (ع) اگر چه محسن و نبي خيلي فشار مي آورند که به تيپ امام سجاد يا المهدي برم امروز صبح نبي اومد برام يک جعبه شيريني آورده بود بك گالن دوغ محلي خيلي اصرار مي کرد گفت بيا با من بريم خيلي دلم مي خواست بروم ولي حيف که اين جا کارها روي دور نيست اگر چه علاً ( علناً )  آزاد شدم ولي تا فرجي نياد نمي تونم برم خيلي دلم هواي سنگر و دعاي نيمه شب داره . حال و هواي سنگر خيلي عجيب است آدم خيلي عوض ميشه ظهر نماز خودم بعداظهر ( بعدازظهر ) محسن چرخاب را ديدم گفتم صبر کن امشب بريم حسينه اعظم ، ( براي ) دعاي کميل رفتيم دعا خيلي عالي بود شب آمديم رجائي اتاق خودمان خوابيديم . ساعت 5/4 از خواب بلند شدم ناراحت بودم  چون براي نماز شب بيدار نشده بودم چرخاب را هم بيدار کردم بلند شديم نماز خوانديم من خوابيدم ساعت 7 آمدم ديدم تويوتاي كذائي در حياط است رفتم روشن کردم آمديم ؟؟؟باج گفت برويم عين خوش امشب امکان برنامه است ولي منفرد مخالفت کرد و گفت برو اميديه چند نفر نيرو بياور رفتم اميديه تنها در ضمن راه يادم به فرهاد اومد موقعي که باهم با تويوتا به مسافرت مي رفتيم  قطره اشکي لپم را قلقلک داد بعدازظهر با 6 نفر برگشتيم منفرد نبودش خرمندار هم همين طور رفتم تو دفتر مثل هميشه مثل حموم زنونه شلوغ و پر سر و صدا بود اومدم و کار رو شروع کردم از يکنواختي بيزارم امشب بعد از نماز مغرب و عشا شام خوردم و اومدم نشسته ( نشستم ) دعاي جوش خوندم خيلي دلم گرفته نمي دونم چرا به علي تلفن کردم نبود باباش گوشي را برداشت گفت پاش هنوز خوب نشده . ساعت 3 بود که  يکدفعه از خواب پريدم دست راستم خيلي درد مي کرد جاي ترکش توي پام تير مي کشيد بلند شدم رفتم بيرون وضو گرفتم و مشغول نماز شدم امروز نماز را در فضاي جلوي محوطه خوندم حالم اصلاً خوب نبود بعد از نماز ظهر خوابيدم ساعت 8 رفتم تو دفتر خيلي شلوغ بود شروع به توجيه برادران کردم اصلاً دلم نمي خواد اين جا وايسم از خدا مي خوام هر چه زودتر به شناسائي برم مقداري سر به سر ديده بان هاي عراقي بذارم ظهر نهار خوردم و نماز خوندم تا عصر تو دفتر بودم شب با باج رفتيم شهيد رجائي و برگشتيم پسر با حالي است خيلي مظلوم و پاک است . شب نشسته بوديم و تلويزيون نگاه مي کرديم جريان طبس را تحليل مي کرد بحث سازمان مجاهدين انقلاب و حزب پيش آمد و آرام گوشه اي اطاق کز کرده بودم و ضمن اين که تظاهر به مطالعه مي کردم چهار دنگ حواسم  پيش بچه ها بود يکي از اين ها که ريش فشنگي  داشت مي گفت كشميري را نبوي  از طرف سازمان برده تا تو دفتر نخست وزير بمب بزاره ( بذاره ) همه از خنده روده بر شده بودند در همين حين يکي از بچه ها گفت حميد نظر تو چيست لبخندي زدم و گفتم : " فاصبر ان وعدالله حق " . ساعت 5/3 از خواب بلند شدم ستاره ها آن قدر روشن بودند انگار که مراسم جشني داشتند آب مطابق معمول کمي گرم بود وضو گرفتم رفتم پشت آسايشگاه سينه تپه سجاده را پهن کردم موقع اذان صبح در اتاق آمدم بعد از نماز بچه ها را براي نماز بيدار کردم و خوابيدم ساعت 7 صبحانه خورديم به علي تلفن کردم و گفتم تا صبح چهار شنبه منتظرش مي مونم . امروز ساعت 8 صبح  گفتند پيكها را  ببر به جبهه تا جبهه ها را ياد بگيرند 5 نفر را برداشتيم راه افتاديم و هلک هلک اومديم شوش گفتند ستاد 17 قم و المهدي رفته دو سالک و  رقابيه اومد عين خوش 5/12 نماز را تو سنگر مسجد آتشي ها خونديم جاي سيد علي محمد ( آقا ) خيلي خالي بود بعد جعفر گفت بيا بريم نهار بخوريم  قبول نکردم با هم اومديم رودخانه رفت تو آب من هم نشسته ام با تسبيح که در دست چپم لاي انگشتانم مي لغزه ذکر مي گم خيلي دلم گرفته نمي دونم چرا . ساعت 5/3 رفتم بنزين زدم راه افتاديم طرف دو سالک مي خواستيم بريم تيپ 17 قم جاده عوضي رفتيم به تنگه ابوغريد (غريب ) بعد برگشتيم رفتيم شب ؟؟؟ اومدم  بيرون رفتم و برگشتم شوش دانيال نماز و شام بعد هم رفتيم اعزام نيرو و خوابيديم با بچه ها به زرم شبانه رفتيم گردان 906 بر پائي که زدند خيلي بي حال بود از خنده روده بر شدم . ساعت 5 بيست دقيقه کم بود مهرداد از خواب بيدارم کرد بلند شدم نماز صبح خواندم و خوابيدم ساعت 8 رفتيم براي رقابيه و ساعت 2 برگشتيم شوش نماز خوانديم آمديم انديمشک رفتيم حمام گشتي توي شهر زديم رفتيم دزفول و آمديم پادگان عين خوش شب شهادت امام هادي است در مسجد برادران عزاداري مي کردند نماز خواندم و آمدم در سنگر مخابرات پيش جواد شاپوريان و رفقا شام خوردم و خوابيدم . ساعت 5/4 با بوسه اي که جعفر بر پيشاني ام زد از خواب بلند شدم هوا باراني بود بلند شدم رفتم بيرون وضو گرفتم نماز صبح را به جماعت خوانديم بعد از نماز زيارت عاشورا خواندم و نوحه و سينه زني و بعد شروع به خواندن سوره غافر کرديم ياد حبيب روزي طلب بخير خدا حفظش  کند صبحانه نون و پنير و مغز پسته بود بعد راه افتاديم رفتيم دو سالک تيپ 17 قم بعد اومديم شوش نهار را شوش خورديم ماشين پنچر کرد بعد رفتيم رقابيه و بعد برگشتيم اهواز خيلي امروز لذت داشت وقتي اومدم نماز خواندم  بعد شنيدم علي اومده ، يه دفعه تو نهارخوري علي رو ديديم سر و صدا راه انداختم او را بوسيديم خيلي خوشحال شدم بعد از حدود يک ماه يک هم صحبت يک همدرد  پيدا کردم بعد از فرهاد و علي و هاشم و حميد و رضا و جعفر و حسن و مسيح و .... ديديم خيلي صادق و مظلوم است در انتخابش براي دوستي اشتباه نکرده ام پسر قابل اعتمادي است بعد رفتيم لباس شستن در ضمن سرود هم گوش مي کرديم بعد آمديم و خوابيدم . والسلام

 .

دست نوشته شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن 

بسم الله الرحمن الرحيم

 احمدالله الذي هدانا الايمان و الحمدالله الذي فتحا مبينا . فتحا کبيرا . آنان که رفتند کاري حسيني کردند و آنان که ماندند بايد کاري زينبي کنند وگرنه يزيدي اند . سلام بر عباد صالح خداوند درود و سلام ملائک بر شما پدر عزيز و مادر صبور سلام من فرزند بر تو اي پدر زحمتکش اي يارو حزب الله اي پيرو روح الله اي همسنگر رجائي شهيد اي همدرد علي خضري و اي پدر حميد و تهنيت بر تو مادر قهرمان مادر عزيزي که ناراحتي دوري فرزند داري ملائک تو را به صبر وعده دهند که حزن و اندوهي نداشته باشي سلام بر تو که با قطره قطره اشکت پيام اشکت پيام فتح و ظفر به ما مي دهي و با خروش مشتهايت نابودي ستمگران را فرياد مي کني سلام من فرزند بر تو اي مادر مهربان بر تو اي جنت مکان . سلام بر خواهرم جميله : که بايد زينب وار پيام شهيدان را به گوش تاريخ برساني عزيزم لحظه اي در اجراي اوامر امام درنگ و سستي نکن و خوب درس بخوان که اين تکليف شرعي است . درود من برادر به تو اي خواهر مجاهد . درود من بر تو اي مجيد اي برادرم اي همسنگرم اي ادامه دهنده راه فريادت رساتر باد مشتهايت گره کرده تر باد عزمت راسختر و فريادت خروشانتر باد . نمازت را مظهر و اصل قرار بده و کفار و منافقين و مشرکين مساز و خوب تر مطيع پدر و مادر باش . مژگان عزيزم اي زيباسرود ايمان شعرت و زيارت قامت رساي شهيدان است و نگاهت از فرشته کوچک سرود ايمان تو را دوست دارم اي خواهرم اي زينب کوچک . اميرجان : شيرين زبانم اميد خداي تعالي دارم که سرافراز باشي . حميد کوچک اي برادر عزيزم اي مقلد کوچک امام خميني قدري براي شهيدان سرود شهيدم من را زمزمه کن تو را دوست دارم اي فرشته کوچک اي سرود زيباي امام برلب . سلام و تهنيت بر شما عبد صالح خداي . رزمنان پيروز و قدمهايتان استوار و فريادتان رسا و آوازتان سرود خونين لااله اله الله شکوه ايمان زينتتان باد و جلال ايثار و صبر آويزه گوشتان . و سلام بر شهيدان وارثان حسين (ع) سلام بر آنانکه مرگ سرخ را به عنوان آخرين سلاح انتخاب کردند تا ما را از ذلت مرگ سياه برهانند سلام بر آنانکه در فتح آبادان و آزاد سازي 80 کيلومترمربع از خاک ايران عزيز صادقانه به جان عطا کردند آنان فريا اري الموت الاسعادي حسين چه زيبا پاسخ دادند . ذره ذره جبهه آبادان از دارخوئين تا مارد از کرخه نور تا فياضه از ايستگاه 12 تا ايستگاه 7 از ذوالفقاري تا کناره هاي اروند همه و همه رنگ و بو و عطر شهيدان دارد و اين جبهه ها اکنون سرود زيباي آزادي مي خوانند . و سلام بر مهدي منجي انسانها : اي آقايم اي سرورم و اي رهبرم و اي اميدم آقا جان خود بهتر مي داني که جز تو اميدي ندارم و جز به تو دل نبسته ام آقا جان آنشب در حمله تو را ديدم آقا من عاشقتم آقا من گم کرده دارم آقايم مولايم تو را به جان زهرا تو را به ناله هاي زينب بار دگر بگذار تا تو را ببينم دعايم اين است که خدايا تا مهدي را نديده ام مرا از دنيا مبر . آقايم خدا شاهد است که در آزادسازي آبادان ما نبوديم که جنگيديم که تو بودي آقا . آقا با چه روئي تو را صدا کنم و با کدامين آبرو تو را بخوانم اي منجي صبورم تا انقلاب و تا قيامت خميني را براي ما و عباد صالح خدا نگهدار . عزيزانم پس از فتح آبادان امروز 14 در اهواز هستيم و قرار است براي آزادسازي غرب از وجود کفار عازم غرب کشور شويم ما را از دعا فراموش نکنيد و براي پيروزي اسلام و طول عمر امام دعا کنيد . تا کنون 9 کيلو چاق شده ام حالم خيلي خوب است هيچ ناراحتي ندارم خوشحالم به اينکه شما از من راضي باشيد و شادم از اينکه مرا حلال کنيد و مسرورم از اينکه خانواده شهدا را ديدار کنيد به آنان روحيه دهيد و به آنان اميد و عده صبر دهيد به اميد خدا پيروز مي شويم اين وعده خداست . که جاء الحق زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا . وقتي که حق آمد باطل رفتني و مردني است . دست همه تان را مي بوسم دعاي خير من حقير بر شما بزرگوارانم شاد و موفق و پيروز باشيد به امي فتح کربلا و قدس . پاسدار اسلام فدايي امام زمان عبدالحميد حسيني . 14/7/1360

 

 

دست نوشته شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن 

الله المالک الملک ذوالجلال و الاکرام

 بعد الحمد و الصلواة . الذي آمنوا و هاجرو و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اولئک اعظم درجه و اولئک هم الفائزون . آنان که ايمان آرودند هجرت کردند و جهاد کردند در راه خدا با مال و جانشان اينان هستند بلند مرتبه گان و اينان هستند از سعادت يافتگان . سلام عيکم بماصرتم فنعم عقبي الدار . سلام گرم ما و بندگان صالح خدا بر شما پدر عزيز و مادر مهربانم . سلام ما سربازان روح اله را از سنگر و در زير گلوله هاي تانک و خمپاره آنجا جز ايمان و اخلاص چيزي وجود ندارد بپذيريد . پدر صالح و مادر صبور : در جوار برادران مومن و صالحي قرار دارم و شبانه روز به کسب فيض مشغولم حالم بسيار خوب است و حدود 7 کيلوگرم چاق شدم هواي اينجا برعکس آنچه که فکر مي کرده ام خيلي خوب است غذاي کافي و تدارکات نيز خوب است بياري خدا و به رهبري زعيم توانايمان امام خميني براي فتح و پيروزي آماده ايم . پيروزي وعده خداست و ما پيروزيم چون حقيم . برادران شجاعم ياوران خميني مجيد عزيز و امير شيرين زبانم سربازان حزب اله اميدوارم که حالتان خوب باشد و قلبتان سرشار از ايمان باشد . مجيد جان نماز را سر وقت و به جماعت در مسجد بخوان و ترک نماز نکن . اميرجان تو را مي نويسم و آرزوي ديدنت را دارم به ياري خداي توانا انشاءالله عروسيت را ببينم . مجيد جان اميد سلامتي و موفقيت را دارم پيروز و موفق باشي . خواهران مهربان ياوران خميني سربازان روح الله وفاداران شهيد بهشتي استوار و مصمم قاطع و اميدوار و ؟؟؟ به ياري حزب اله بشتابيد و در انجمن اسلامي خالصانه فعاليت کنيد خوب درس بخوانيد و ترک نماز نکنيد نماز در مسجد و جماعت بخوانيد و به ياري و نصر خدا اميدوار باشيد . خداوند تبارک و تعالي حافظ و ناصرتان باشد . محمد رضا را سلام برسانيد و بگوييد عبدالرضا حالش خوب و سرحال است و پيش خودمان است و مثل هميشه جز خنده کاري ندارد سلام و دعا به همه شما مي رساند و دست شما را مي بوسد سلام پدر و مادر و برادر و خواهرش را مي رساند . و ان الصبح بقريب . و توفيق فتح از خداست پاسدار عبدالحميد حسيني عمليات سپاه پاسداران شيراز . 3/7/1360

بسم الله الرحمن الرحيم . مي خواستم اين نامه را 8 روز پيش بفرستم ولي وقت نشد اکنون که 11/7/60 است در يک محل با برادران نشسته ايم ولي خدايا ياد شهيدان را چه کنيم پيروزي عظيم سپاه اسلام و شکستن محاصره آبادان احتياج به خون شهيدان عزيزي داشت که به جوار حق شتافتند ناراحتم ازاينکه سالمم و سلامتم و سرحالم هيچ ناراحتي ندارم فقط آرزوي کاميابيتان را دارم اينجا گلستان است گلستان شهدا چه شهيداني چه عزيزاني شب حمله همه بچه ها امام زمان : آرزوي سلامتي همه تان را دارم به خانواده شهدا دلداري دهيد بگوئيد که ناله و زاري نکنند زيرا که شهيدان همه با امام زمان رفتند و ديگر عرضي خدمت سرورانم ندارم . پاسدار ، فدايي امام زمان عبدالحميد حسين

 .

دست نوشته شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن 

بسم الله الملک الواحدالقهار المنتقم الجبار المتکبر

 سلام و درود بر ايدم و عشقم و آرمانم مهدي (ع) سلام بر آن قائمي که رزمندگان را ازش بلاها حفظ مي کند و سلام برآن بزرگ رهبري که در همه جا حاضر است . سلام بر تو عبد صالح خدا سلام و دعا بر تو پدر عزيز . اي پدر اي محبوب من در هر نماز تو را ياد مي دارم و در قنوت دعايت مي کنم و از خدا اميد آن دارم که زحمتهايي را که بر من کشيده اي ببخشي قسم به پيشاني چين خورده است و قسم به دستان پينه بسته است که تا خون در بدن دارم دمي از راه خونين امام و امت ننشينيم و انتقام شهيدان را مردانه از دشمن نامرد بگيريم . و سلام بر آن مادري که تحمل دوري فرزند مي کند . سلام بر تو مادر مهربان دستتان را مي بوسم مي دانم که از دوري فرزند ناراحتيد ولي اسلام خيلي بيشتر از اين حرفها ارزش دارد خون شهيدان خيلي بيشتر از اين صحبتها اثر دارد درست است که دلم براي شما تنگ شده است ولي اسلام خيلي آبرو دارد امام رضا (ع) 13 سال پدرش امام موسي بن جعفر را نديدند ناراحتي نداشته باشيد صبور باشيد دستتان را مي بوسم اينجا هوا خيلي خوب و زيباست هنوز برف نيامده ولي هوا خيلي سرد است لباس گرم و غذاي گرم حاضر و آماده است شهر کاملا در دست ماست و ضد انقلاب به کوهها و دشتها فرار کرده است در اينجا يعني بوکان همه چيز هست کلت دانه اي 500 تومان تايوزي دانه اي 3 هزار تومان خلاصه سرتان را به درد نياورم حالم خيلي خوب است خيلي چاق شده ام . سالم بر تو اي خواهر عزيز جميله جان اميدوارم که سلامتي و موقعيتي روزافزون داشته باشي سالم و از شر و بلاي شياطين درامان باشي خوب درس بخوان . مجيد جان برادر مهربانم . سلامتي تو را از خدا خواهانم و اميدوارم که پيروز باشي تو را دوست دارم دست تو را مي بوسم اگر نماز بخواني و اطاعت پدر و مادر کني خوب درس بخوان ، خوب براي خدا خدمت کن . مژگان عزيزم : اميداست که حالت خوب باشد و سلامت باشي خوب درس بخوان و خوب ازاميد نگهداري کن سلامت و کامياب باشي . امير و گل تپلو نخاله چطوري ، آذر و محمد رضا سلام و دعا فراوان برسانيد والتماس دعا کنيد . عبدالرضا جان سلام رزمنده غيور پاسدار انقلاب خونين ؟؟؟ مقداري از آن شب محشر را تو ديدي ولي فردا را نديدي لحظات شهادت و فتح را نديدي که چه غوغايي بود هميشه سلامت را مي رسانند صفي گلي و روشن و بقيه سلام مي رسانند . اقا ما خيلي چاکريم و الا علي ياروش کله يراني . خداحافظ شما سربازان حزب اله و پيروان روح الله باد

دست نوشته شهیدعبدالحمیدحسینی فرزندبهمن 

بسم الله الرحمن الرحيم

 با سلام به مهدي همه اميدم و تمام آرزويم . و سلام بر شما پدر عزيز و مادر مهربانم . اگر از حال اينجانب خواسته باشيد سلامتي بحمدالله برقرار و ناراحتي و نگراني ندارم اميد سلامتي و موفقيت شما را از درگاه خداي تبارک و تعالي خواستارم . اينجا همه چيز خوب است و نارحتي و مسئله مهمي وجود ندارد بعد از اينکه سپاه بوکان را سر و سامان داديم بر مي گرديم سلام همه بچه ها را برسانيد جميله و مجيد و مژگان و امير و آذر و محمد رضا و عبدالرضا را نيز سلام برسانيد . چون وقت ندارم کلام را کوتاه مي کنم و اميد شاديتان را دارم . قربانتان حميد . دستتان را مي بوسم

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است