سردار شهید ستار محمودی

عاشوراییان مدافع حرم

زندگی نامه سردار شهید ستار محمودی در سومین روز از خرداد ۱۳۵۴ و به فاصله ی کوتاهی بعد از آنکه ایل در حال کوچ محمیدی، به پشت کوه «رنج» رسید، در یورد خاک دانه و در سیاه چادر به دنیا آمد کوه رنج، بلند ترین قله ی ممسنی با ارتفاعی بالغ بر سه هزارمتر از سطح آب های آزاد، در مقابل دیدگان سیاه چادر نشینان کم بضاعت اما صبور و زحمت کش قد کشیده بود تا کبک هایش برای مردمانش آواز خوانی کنند. و ستار در دامن چشمه ها و گل پونه های همین دیار بزرگ شد و قد کشید. آن سال ها دانشسرای عشایری تازه باب شده بود و پدر و مادر ستار هم مثل همه ی پدر و مادرها، از شوق این که زودتر ستار را به مدرسه بفرستند و فرزند را به کاروان دانشسرای عشایری برسانند، آرام و قرار نداشتند. روی همین حساب، شناسنامه را دو سال بزرگتر گرفته بودند. اما سه سال بعد، انقلاب شد و ساز و کار دانشسرای عشایری به هم ریخت. ستار چهار سال و چارماه بیشتر نداشت که به مدرسه رفت. امری که بعدها باعث گلایه ی او شده بود و مرتب از سختی آموختن برای کودکی چهار ساله می گفت. دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای مهرنجان سپری کرد. و در همان دوران راهنمایی بود که برادر بزرگش عبدالرسول محمودی که دانشجوی سال آخر تربیت معلم آب باریک شیراز بود، در عملیات بیت المقدس ۳ و در قله ی گوهجار جبهه ی شمال غرب به شهادت رسید. این سنگین ترین ضربه ی روحی بود که ستار در آن زمان دریافت کرد. اما ستار دست از کار و تلاش نکشید و همچنان درس خواند و فوتبالیست دیار خود بود. دبیرستان را تمام کرد و در رشته ی ادبیات فارسی دانشگاه شیراز قبول شد. در همین برهه در کنار فوتبال، ورزش ژیمناستیک را هم دنبال کرد و به فاصله ی کوتاهی سر آمد این رشته ی ورزشی شد. طوری که توانست در مسابقات دانشجویان کشور که در تبریز برگزار شده بود، مقام آور باشد. بعد از پایان دوره ی دانشگاه، به دلیل کمبود شغل و نبود استخدام، مدتی را بیکار بود. ایامی که بر ستار بسیار سخت گذشت. اما گویا خداوند برای او که همیشه عاشق مجاهدت بود، راه درستی مقدر کرده بود. او توانست بعد از ماه ها تلاش و کوشش و دوبار سفر به تهران، وارد نیروی دریایی سپاه شود. خیلی زود در این وادی نیز درخشید و به عنوان استاد موشک دوش پرتاب، در منطقه یکم نیروی دریایی سپاه مشغول شد. در همبن برهه بود که در دو ‌رشته ی ورزشی شنا و تکواندو، تلاش کرد. در رشته ی شنا، استاد شد و در تکواندو دان ۲ گرفت. در کنار ورزش و نظامی گری، درس و دانشگاه را هم دنبال کرد و در رشته ی مدیریت از دانشگاه پیام نور قشم، فوق لیسانس گرفت. با شکل گیری منطقه پنج نیروی دریایی سپاه در بندر لنگه، به درخواست فرمانده آن، ستار را نیز از بندر عباس به لنگه بردند و به عنوان مسول بازرسی منطقه ۵ معرفی کردند. اما ستار بیشتر از آنکه دلبسته ی کار اداری باشد، عاشق کار صفی و عملیاتی بود و لذا به درخواست خودش به عنوان فرمانده پدافند هوایی منطقه ۵ مشغول شد تا دیگر بار با موشک های دوش پرتاب همنشین باشد. او در این وادی به قدری مهارت داشت که توانست در رزمایش پیامبر اعظم صلوات الله علیه، برای اولین بار از روی شناور در حال حرکت، پهباد آموزشی را شکار کند. امری که تحسین همه ی فرماندهان حاضر در صحنه را به دنبال داشت. با شروع بحران های منطقه، ستار در آرزوی پیوستن به مدافعان حرم بی تابی می کرد. در دشوار ترین شرایط مأموریت یمن گرفت. اما او بیشتر از همه آرزوی پیوستن به مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله را داشت. به درجه ی سرهنگی و دنیای رفاه و آسایش تعلق خاطر نداشت. آزویی که در بیست و هفتمین روز از آبان۹۴ برآورده شد و ستار توانست داوطلبانه در سوریه حضور پیدا کند. اما ظاهرا او برای بازگشت نرفته بود. شهادت آرزوی دیرینه اش بود. در شانزده آذر و بعد از چهار شبانه روز تلاش و مجاهدت در آزادسازی چند شهرک و روستا، با اثابت موشک کورنت به خودروی حامل این مجاهد بزرگ، به همراه دو تن دیگر از همراهانش به شهادت رسید. دوستانش می گویند: او با وجودی فرمانده بود، شب قبل از شهادت به جای همه ی افراد نگهبانی داد و تا صبح روز شانزدهم بیدار بود. در آن روز هم از صبح تا نزدیک غروب که پیروزی حاصل شد، لحظه ای دست از تلاش و جنگیدن بر نداشت. با تاکتیکی که در یک مورد به کار برد، توانست از تلفات و اسارت حتمی هفتاد نفر از نیروهای خودی جلوگیری کند… همزمان با فرا رسیدن غروب بود که خورشید شهادت بر پهلوان نام آور زاگرس طلوع می کند و به صبح دل انگیز آرزوی دیرینه اش لبخند می زند… روحش شاد و یادش گرامی باد

وصیت نامه سردار شهید مدافع حرم "ستار محمودی" امروز که این وصیت نامه را می نویسم، راهی جبهه های نبرد علیه دست آموزان و نوکران آمریکا و رژیم منحوس صهیونیستی هستم وبا پشتوانه ی فرهنگ عاشورایی، به امید روزگاررهایی از این همه جنایت وظلم که همانا ظهور حضرت حجت (عج)باشد، پا به صحنه ی جهاد می گذارم و آنقدر ازاین توفیق حاصل شده خوشحالم که در پوست خود نمی گنجم. :خدای متعال را شاکرم که توفیق وجودم را در زمانی قرار داد که انقلاب شکوهمند اسلامی توسط بزرگ مرد تاریخ؛ حضرت امام خمینی (ره)به وقوع پیوست وبزرگ شدنمان را زیر سایه ولایت در مکتب انسان ساز و تعالی بخش اسلام شاهد باشیم. امروزکه انقلاب اسلامی اقصا نقاط دنیا را درنوردیده,استکبار با تمام توان برای حفظ موجودیت خود، برای شکست انقلاب تلاش می کند و از هیچ جنایتی و اقدامی فروگذار نمی ماند. بنابرین از آنجا که اعتقاد داریم پرچم جمهوری اسلامی توسط ولی و مولایمان به دست حضرت صاحب العصر و الزمان امام مهدی (عج)می رسد. باید هر آنچه در توان داریم، به میدان بیاوریم تا خدای ناکرده اسلام در این برهه از زمان توسط نسل ما سیلی نخورد. ای کاش هزار بار می توانستم جان ناقابلم را فدا کنم زیرا معتقدم همه ی عزت و شرف ما از اسلام و ولایت است و برای حفظ عزت وشرف باید هزینه کرد. هزینه ای که ارزشش به آن چیزی که برایش فدا می شویم، می ارزد. امروز که این وصیت نامه را می نویسم، راهی جبهه های نبرد علیه دست آموزان و نوکران آمریکا و رژیم منحوس صهیونیستی هستم وبا پشتوانه ی فرهنگ عاشورایی، به امید روزگاررهایی از این همه جنایت وظلم که همانا ظهور حضرت حجت (عج)باشد، پا به صحنه ی جهاد می گذارم و آنقدر ازاین توفیق حاصل شده خوشحالم که در پوست خود نمی گنجم. از پدر ومادرم تشکر ویژه ای دارم که از کودکی با ذکر یا علی ونذر ونیاز به ساحت مقدس امام حسین (ع) مرا بزرگ کردند و حب اهل بیت را از لحظه ورودمان به دنیا، در دلمان نهادینه کردند. امروز که در این راه قدم بر می دارم، اجر آن دلدادگی به امام حسین (ع) را با راهی کردن فرزندتان در میدان مبارزه، آن هم جهت دفاع از حرم اهل بیت پیامبر (ص) می گیرید... و چه اجر بزرگی است این کار زیبایتان. از شماحلالیت می طلبم و باز تشکر می کنم. از همسرم که همیشه همراه من در خط جهاد و ولایت بوده، تشکر می کنم وحلالیت می طلبم. توصیه می کنم زهرا و ابوالفضل را در راه ولایت و مسیر اهل بیت بزرگ کرده و وقتی که بزرگ شدند، به آنها بگو که پدرتان عاشق امام خامنه ای عزیز بود و بگوکه سخنرانی های آن بزرگوار را از اول تا آخر گوش می کرد و می گفت که صدایش آرام بخش جان من است. به آنها بگو اگر آبرو وعزت وسربلندی می خواهند، راهش راه ولایت و تبعیت محض از اوست. به آنها بگو که چقدر دوستشان داشتم. ولی برای مولایم ورهبرم آنقدر ارزش قائلم که جانم را فدایش می کنم. الله الله از حجاب که شمار را همیشه به رعایت آن توصیه می کردم و توصیه می کنم که لحظه ای از آن غافل نشوید. دشمن هزینه های سنگینی را متحمل می شود که آن را از سرتان بیندازد. امیدوارم که مثل همیشه دشمن را مایوس کنید. از خواهرانم که همیشه باعث افتخار برای من بودند، تشکر می کنم وحلالیت می طلبم. همین نکته را در خطاب به شما کافی می دانم که فقط برای شما وناموسمان اگر جانها نثار کنیم، باز هم کم است. از برادرانم که همیشه در خط ولایت بودید و به من هم انرژی می دادید، تشکر می کنم. معتقدم از روزی که برادر بزرگمان در دفاع مقدس شهید شد، یک لحظه برادرانش را رها نکرده و دستمان را گرفته و در راه ولایت تا به اینجا کشانده است. شماها هم همیشه به این موضوع واقف بودید. بنابرین راه ما راه اوست واز خدا می خواهیم که مثل او بهترین مرگ را که همان شهادت در راه خدا می باشد، نصیبمان کند. عزیزانم، ابزارها وشیوه های انحراف بیش از حد تصور است. مبادا لحظه ای از خط امام و مولایمان منحرف شده یا پایتان بلرزد. تنها توصیه ام به شما همین است. زیرا همین مورد همه مسائل دیگر را حل خواهد کرد. از همکارانم که همیشه اوقات به این حقیر بیشترین لطف را داشتند، تشکر می کنم و معتقدم که از شما ها یاد گرفتم خوبی و ایثار و محبت را. از همه ی شما حلالیت طلبیده واستقامت در راه پر افتخار پاسداری از انقلاب را خواهانم. از خدای متعال توفیق روز افزونتان را مسئلت می نمایم. از فرماندهان خوب و دلسوزم که همیشه الگویی من بودند، تشکر می کنم. امیدوارم کم کاری های مرا ببخشند وحلالم کنند. از همه ی دوستان خوبم، آشنایان ونزدیکان، به خاطر همه ی خوبی ها ومحبت هایشان تشکر می کنم وحلالیت می طلبم. تا آنجا که ذهنم یاری می دهد، بدهکار کسی نیستم و چنانچه کسی ادعایی در این زمینه داشت، از همسرم می خواهم که در پرداخت آن کوتاهی نکند... من الله توفیق حقیر شما ستار محمودی 28/8/1394 (تهران ستاد کل )

0 ریال