0

سردار شهیدعبدالله اسکندری

عاشوراییان مدافع حرم

سردار شهید عبدالله اسکندری از زمانی ک روضه به سر شدن نیزه ها رو در کرب و بلا شنیدیم حتی تصور این موضوع باعث رنجش خاطرها میشد ؛ بعضی اوقات با خودم فکر می کنم و دلداری میدهم ک نه، آنقدرها هم ک توی روضه ها میگویند شاید نبوده !!!!!!!!! اما حالا ک رسماً شیعه کشی و سر بریدن رسم زمانه کنونی شده و یزیدها، خولی ها، شمرها، .... انگار زنده شده اند و جانی دوباره گرفته اند!!!!!!! شمر را ک میگویند توی قتله گاه دستش لرزید ، نمیدانم ملعون تو هم در قتله گاه عبدالله لرزیدی یا نه ؟؟؟؟!!!!!!! دلم عجیب گرفته ؛ این روزها عجیب بغض دارم ؛ شهید "عبدالله اسکندری" طی عملیاتی که با دشمن داعشی درگیر شد توسط تک‌تیرانداز به شهادت رسید و سرش طی اتفاقاتی از پیکرش جدا شد و نخستین شهید مدافع حرم به دست داعش است که سر وی را جدا کرده بودند و متاسفانه پیکر این شهید بزرگوار به وطن بازنگشت. وی از فرماندهان تیپ استان فارس در هشت سال جنگ تحمیلی بود و بعد از جنگ مسئولیت هایی را بر عهده می گیرد و در اواخر بازنشستگی به سوریه اعزام می شود. "شهید اسکندری"هشت سال کامل که در خط مقدم جبهه مشغول دفاع از میهن خویش بود و بعد از آن به سوریه رفت فکر کردم که زندگی نامه آن را کسی ننوشته است و آن شخصیت جای کار بسیاری دارد. آقاجان ؛ مولا ؛ تو را بجان سه ساله ها ؛ ظهور کن ... حاج عبدالله سال ۱۳۵۸ وارد سپاه شد و در کردستان و مریوان حاضر بود. اولین حضور ایشان در جبهه سوسنگرد بود. همسرم همرزم سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان بودند. سردار اسکندری در مدت حضورشان در جبهه‌ها تک‌تیرانداز،تیربارچی، نیروی اطلاعات شناسایی و غیره بود. در عملیات خیبر فرمانده سپاه «لار» بود. در عملیات بدر جانشین فرمانده گردان، در والفجر ۸ جانشین رئیس ستاد تیپ الهادی و در عملیات‌های کربلای ۱، ۳، ۴، ۵ و ۸ رئیس ستاد تیپ الهادی بود. شهید در عملیات والفجر ۱۰ جانشین تیپ مهندسی و در عملیات بیت‌المقدس۴ فرماندهی تیپ مهندسی را بر عهده داشت. از دیگر مسئولیت‌های حاجی، فرماندهی مهندسی رزمی ۴۶ امام هادی (ع)، فرماندهی تیپ ۴۶ امام هادی(ع)، فرماندهی مهندسی رزمی قرارگاه مدینه منوره، فرماندهی مهندسی تیپ ۴۲ قدر و فرماندهی مهندسی رزمی جبهه مقاومت بود. همسرم در عرصه‌های سازندگی هم فعالیت داشت که در احداث سد کرخه احداث جاده نیریز در استان فارس، طرح توسعه نیشکر، اجرای طرح‌های سد و بسیاری دیگر از فعالیت‌های جهادی سهیم بود. طی سال‌های جنگ نیز کمتر فرصت می‌کرد به ما سربزند و مرتب در مناطق عملیاتی بودند. همسرم در اواخر نیز تا سال 1392رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس بود. با شکل‌گیری داعش و بالا گرفتن بحران در کشور سوریه به این کشور رفت. کمی قبل از اعزامشان به سوریه به من گفت که احتمالاً سفری به لبنان داشته باشد. من هم ساکش را آماده کرده بودم. مأموریت‌های ایشان همیشگی بود اما این بار همه چیز رنگ و شکلی دیگر داشت.کمی بعد یعنی نزدیک مراسم اعتکاف بود که به من گفتند دوست دارند در این اعتکاف شرکت کنند و بعد راهی شوند. روز دوازدهم ماه رجب سال ۱۳۹۳ بود، خیلی خوشحال بود که می‌تواند در اعتکاف شرکت کند. زمانی که در اعتکاف بودند، دلتنگشان می‌شدم و چند باری گوشی را بر داشتم تا زنگ بزنم، اما پشیمان شدم گفتم مزاحم نشوم. بعد از بازگشت به من گفت که سفرش به لبنان نیست. بلکه باید راهی سوریه شود. من هیچ حرفی به نشانه اعتراض نزدم. چون اصولاً هرگز روی حرف‌ها و تصمیمات ایشان حرفی نمی‌زدم. من همسرم را کامل قبول داشتم و هر تصمیمی که در طول ۳۳سال زندگی گرفته بود من هم همراهی‌شان می‌کردم. دو سه روز بعد از اعتکاف بود که صبح زود از خانه خارج شدند. یک ساعت بعد تماس گرفتند و به من گفتند: ساک من را آماده کن می‌خواهم به تهران بروم. به خانه آمدند ساکشان را برداشتند من هم همراهشان تا فرودگاه رفتم. بچه‌ها هم همراه ما بودند. در مسیر تا فرودگاه دائم ذکر می‌گفت و من می‌خواستم حرف بزنم اما ایشان در حال ذکر بود نگاهشان می‌کردم و دیدم در حال و هوای خودشان هستند. برای همین حرفی نزدم. زمان خداحافظی در فرودگاه به ایشان گفتم: کی بر می‌گردید؟ گفتند: دو ماه دیگر. گفتم: نه، من تاب نمی‌آورم؛ شما دو هفته دیگر یک سری به من بزنید بعد بروید، گفتند: ببینم خدا چه می‌خواهد. به ایشان گفتم: اگر بگویم هرروز با من تماس بگیرید برایتان مشکل خواهد بود اما از شما خواهش می‌کنم یک روز در میان با من تماس بگیرید. گفتند: حتماً. طبق وعده یک روز درمیان با من حرف زد. درست شب قبل شهادت زنگ زد و با تک تک بچه‌ها صحبت کرد. فردای آن روز که با من صحبت کرد گفت: من سوریه هستم. به خانواده‌ام هم بگویید، روزی که خبر شهادت ایشان را به ما دادند خواهر‌ها و برادرهایش نمی‌دانستند که ایشان کجا رفته‌اند. آخرین جمله ایشان را همیشه به یاد دارم، در همان تماس آخر به من گفت تصدقت شوم برایم دعا کن، اتفاقاً همرزمانش هم خندیدند. من با خنده گفتم: دوستانت می‌خندند !گفت: اشکال ندارد بگذار بخندند. آخرین جمله ایشان به من همین بود؛«تصدقت شوم برایم دعا کن.» از طریق یکی از دوستان متوجه شدیم که همسرم به شهدت رسیده است. با پسرم تماس گرفته بودند. من از پسرم خواستم تا به خواهرهایش حرفی نزند. دو روز تحمل کردیم و به دخترها چیزی نگفتیم. روز سوم بود که از صحت خبر شهادت همسرم مطمئن شدیم، به دخترها هم گفتیم. همان لحظه من دعا کردم که خدایا یک صبر زینبی به من عطا کن. خدا می‌داند از آن لحظه به بعد خدا به من آرامشی داد تا بچه‌ها را آرام کنم. مردم و فامیل و دوستان نگران بودند و ناراحت اما وقتی آرامش من را می‌دیدند آرام می‌شدند و من این را از برکت وجود خانم زینب(س) می‌دانم. عکس‌های شهادت همسرم را هم با بچه‌ها همان شب نگاه کردم. آن لحظه فرموده خانم حضرت زینب‌(س) در ذهنم تداعی شد که: ما «رایت الا جمیلا.» خدا را شاهد می‌گیرم مصداق جمله ایشان در وجود من متبلور شد. من غیر زیبایی چیزی ندیدم. بچه‌ها خوشحالند که پدر به آرزویشان رسید. مسئولیت های شهید در دروران دفاع مقدس مسئولیت‌هایی شهید اسکندری در دفاع مقدس "شهید اسکندری"در سال ۱۳۵۸ وارد سپاه شدند و در کردستان و مریوان حاضر بودند. اولین حضور ایشان در جبهه سوسنگرد بود،ایشان همرزم سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان بودند،سردار اسکندری در مدت حضورشان در جبهه‌ها تک‌تیرانداز، تیربارچی، نیروی اطلاعات شناسایی و… بودند. در عملیات خیبر فرمانده سپاه لار بودند،در عملیات بدر جانشین فرمانده گردان، در والفجر ۸ جانشین رئیس ستاد تیپ الهادی بودند و در عملیات‌های کربلای ۱، ۳، ۴، ۵ و ۸ رئیس ستاد تیپ الهادی بود. شهید در عملیات والفجر ۱۰ جانشین تیپ مهندسی و در عملیات بیت‌المقدس۴ فرماندهی تیپ مهندسی را بر عهده داشتند. از دیگر مسئولیت‌های ایشان، فرماندهی مهندسی رزمی ۴۶ امام هادی (ع)، فرماندهی تیپ ۴۶ امام هادی(ع)، فرماندهی مهندسی رزمی قرارگاه مدینه منوره، فرماندهی مهندسی تیپ ۴۲ قدر و فرماندهی مهندسی رزمی جبهه مقاومت بود.

مناجات نامه شهید عبدالله اسکندری شهید مدافع حرم خدایا ماه رجب بگذشت و من از خود نگذشتم پس تو از ما بگذر.. خدایا از من آهی از تو نگاهی ... به نام خدا روز سیزدهم ماه رجب در سال 1384 روز تولد حضرت امیر علیه السلام خداوند توفیق داد که برای اولین بار اعتکاف نصیبم شد این سه روز می شود انسان خود را محاسبه اعمال نماید قبل اینکه محاسبه اعمالمان بکنند بعد از این سه روز باید تحول درون انسان ایجاد شود اگر نشود مثل بنده گناهکار باید امید به خدا داشت نباید نا امید شد ایام البیض یعنی سفیدی خورشیدی –نور رجب یعنی ریزش گناهان . خدایا یک تحولی در ما ایجاد کن، خدایا نامه اعمال ما را سفید کن ، خدایا گناهان را نزد ما زشت قرار بده ، خدایا اعمال نیک را نزد ما شیرین قرار بده ، خدایا گناهان را نزد ما دور کن ،خدایا عبادت را نزد ما نزدیک کن، خدایا پدران ما همسایگان ما دوستان ما نزدیکان ما رفتند ما بیدار نشدیم ، خدایا ما را بیدار کن ، خدایا ما را از خواب غفلت هوشیار و بیدار کن ، همین امروز جنازه حاج قربانعلی را دفن کردیم ولی بیدار نشدیم هنوز غافل هستیم هنوز قلب ما پاک نشده است ، هنوز غفلت وجودم را فرا گرفته هنوز ارتباط وصل نشده خدایا گناهان برتنم سنگینی می کند خدایا تنم سنگین شده ، خدایا قلبم کدر شده ، خدایا قلبم را صیقل کن ، خدایا قلبم را از سیاهی آ ن پاک کن، خدایا چرا غافل هستم ، خدایا چرا خواب رفتم ، خدایا چرا ظلمات تنم و قلبم را گرفته ، خدایا چرا نور تو ولایت تو محبت تو در وجودم کم رنگ شده ، خدایا نور خودت ولایت خودت محبت خودت خوبیهای خودت ، تو را به تمامی خوبان عالم قسم می دهم در وجود من گناهکار در قلب من غافل رسوخ ده. خدایا مگر خود نگفتی ناامید مباش ، مگر خود نگفتی امیدوار باش، مگر خود نگفتی اگر توبه شکستی باز هم بیا ، مگر خود نگفتی مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم ، ما آمدیم اما چگونه آمدیم با کوله بار گناه با کوله بار کبر با کوله بار تکبر با کوله بار مستی دنیا با کوله بار نفس سرکش ،نفسی که از دست خودم در رفته و دیگر نمی توانم آن را هدایت و کنترل کنم خدایا کمکم کن خدایا دستم را بگیر خدایا هدایتم کن خدایا به راه راست و صراط مستقیم خود ما را راهنمایی کن خدایا پشیمانم خدایا دستم از همه جا قطع شده خدایا فقط فقط تو را دارم، خدایا فقط فقط امیدم به توست ،خدایا اگر امیدم به تو نباشد پس به کی امید ببندم خدایا این امید به تو است که زنده هستم و گرنه باید از روی فکر دق میکردم و دیگر زنده نبودم ولی همه به همه به امید تو می آیم و به امید بخشش تو زنده می مانم و به امید تو روز را شب وشب را روز می گذرانم ، خدایا قلوب مرا پاک کن خدایا قلوب ما را روف و مهربان کن خدایا تمامی زشتیها را در وجودمن دفن کن خدایا تمامی خوبی ها را در وجودم زیاد کن الهی و ربی من لی غیرک خدایا زمانی که من را در قبر می گذارند کی به فریاد من می رسد همه می روند همه اقوام، دوستان، همسایگان تلاش می کنند بلکه زودتر روی قبر من خاک بریزند و بروند عجله می کند برای رفتن و من را تنها می گذارند من هستم با اعمال زشت خودم من هستم با آن قبر تاریک و تنگ و نمسار من هستم با بدیهایی که در این دنیا انجام دادم من هستم با اعمال بدم من هستم با آن همه گرفتاری من هستم با آن همه دوست داشتنی دنیا خدایا تنم در عالم خاکی می رود و روحم را در عالم برزخی می رود خدایا این دنیا عین آن خوابی بود که من بیدار نشدم من غافل بودم من به رفقا به دوستان به آشنایان به خانواده به اقوام دل خوش کرده بودم واز عشق تو بی خبر بودم و از بزرگی تو بی خبر بودم من غافل بودم چرا؟ خدایا من به وحدانیتت ، من به بزرگی، من به رئوفتت ، من به وعده های تو ایمان داشتم ولی چه کنم که شیطان دروجودم رخنه کرده بود و من را از یاد توغافل می کرد خدایا شیطان را از ما دور کن ، خدایا غفلت را از ما دور کن ، خدایا ما به قیامت تو و روز معاد تو و به پیامبر تو نبوت تو و به امامات امامان تو ایمان داریم خدایا به توحید تو به واحد بودن تو به قدرت تو به مهربانی تو به بزرگی و توانایی تو و به تمام خوبیها ی تو ایمان و اعتقاد داریم شما هم دست ما را بگیر شما هم ما را هدایت کن، شما هم به ما اراده بده که گناه نکنیم خدایا متوسل میشوم به زیارت عاشورا خدایا متوسل میشوم به حضرت زهرا خدایا از من آهی از تو نگاهی خدایا ماه رجب بگذشت و من از خود نگذشتم پس تو از ما بگذر، خدایا موهایم سفید شد محاسنم سفید شد عمری را پشت سرگذاشتم بدنم ضعیف شد چشمانم ضعیف شد توان جسمانیم کم شد ولی بیدار نشدم غافل بودم غفلت سرپایم را فرا گرفته بود چه کنم امیدم به مولایم است تنها و تنها امید به تو دارم ای پروردگار جهانیان فقط به بخشندگی به مهربانی تو به بزرگی تو فکر می کنم و امیدوار می شوم ای خدای بزرگ دستم را بگیر رسوایم مکن آبرویم را مریز تو ستارالعیوب هستی تو پوشاننده عیبها هستی پس روز محشر هم ستارالعیوب باش خدایا مردم فریب ظاهر من را می خورند خدایا به ظاهر خود خیانت کردم خدایا به محاسن خود خیانت کردم خدایا به موقعیت خود خیانت کردم خدایا به پست و مقام دنیا خیانت کردم خدایا به وجه حقوقی دنیایی خود خیانت کردم خدایا به درجه و سمت دنیای خود خیانت کردم خدایا اگر به تو رویی نیاورم پس کجا بروم و با چه کسی درد و دل کنم ، خدایا پیشانی خود را روی خاک گذاشتن آسان است ولی دل کندن از خاک بسیار دشوار است ، خدایا تو خود میداننی ما بنده سرکش نبودیم اگر گناهی از ما سر می زد از روی غفلت نادانی و بیچارگی بود از تو معذرت می خواهم خدایا غفلت من برای من نبود که محبوب خود را خشمگین کنم محبوب خود و مولای خود را ناراحت کنم ، خدایا در روز محشر چگونه به اطراف خود نگاه کنم خدایا مردم چگونه در رابطه با من قضاوت می کنند خدایا شرمسارم خدایا پشیمانم خدایا شرمنده هستم خدایا التماس می کنم از این بنده خاکی گنهکار قبول کن خدایا خود گفتی برگرد خود اگر نمی خواستی مرا بخشایی چرا دعوت کردی چرا در ایام البیض مرا هدایت کردی چرا من را بعنوان غلام خوبانت قبول کردی پس دستم را بگیر تنم از آتش جهنم تو می ترسد وحشت در وجودم فرا گرفته می ترسم عاقبتم چگونه سپری شود خدایا تو همان خدایی هستی که دست ما را گرفتی و ما را هدایت کردی، به جبهه های نور به جایی که بجز از خود گذشتگی ، غیرت صبر و بردباری چیز دیگری حاکم نبود خدایا این نوجوانان و کودکان را می بینم که به عشق تو آمدن اعتکاف روزه گرفتن عبادت می کند خدا مگر اینها هم مثل بنده خاکی حقیر گناهکار هستند؟! پس چرا بسوی تو می آیند آیا بخاطر این نیست که در قلوب آنها جا داری خدایا به تو قسم می دهم به قلوب پاک این نوجوانان دست مرا هم بگیر خدایا خسته و ناتوان شدم خدایا دلم شکسته و قلبم درد می کند خدایا فشاربرویم زیاد شده چه کنم چکار کنم اینها همه و همه به امید تو دل بسته ی محبوب خوب خوبان ای قدرت مند قدرت مداران ای بزرگترین بزرگها ای مهربانترین مهربانا ای کسی که گفتی از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم پس کمک کن پس نگذار خجالت بکشم ای کسی که آسمانها و زمینها و کوهها همه در ید قدرت تو هستند به این بنده گناهکار خودت رحم کن و راهنمایی و هدایت وبه صراطا مستقیم هدایت فرما لبیک اللهم لبیک خدایا آمدم بسویت آمدم بسویت مرا قبول کن در لابه لای خوبان مرا قبول کن خدایا آزادم کن از گرفتاری نفسم خدایا رهایم کن از اسیری نفسم خدایا زمین گیر شدم دستم را بگیر آزادم کن از این عالم خاکی خدایا تحولی دروجودم ایجاد کن خدایا سه روز اعتکاف تغییراتی در وجودم ایجاد کن از خود گذشتگی و از خود دور شدن و به محبوب خود نزدیک شدن را به ما عطا فرما خدایا تمام جهان در ید قدرت توست هر کاری بخواهی بکنی میتوانی

0