سردار شهید حسین همدانی - شهدای همدان

بازدیدها(2215)

سردار شهید حسین همدانی

قیمت :

نام و نام خانوادگی: حاج حسین همدانی
محل تولد: همدان
تاریخ تولد : 1329/9/24
تاریخ شهادت: 1394/7/16
محل شهادت: حلب، سوریه
محل دفن: همدان
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: 4


زندگی نامه سردار حسین همدانی
سردار حسین همدانی در تاریخ 1333 در شهرستان همدان دیده به جهاد گشود و در سن 61 سالگی پس از چهل سال مجاهدت و نبرد در راه اسلام در تاریخ 16 مهرماه 1394 در نبرد با تروریست های تکفیری در سوریه به فیض شهادت نایل آمد.
اعتدال، سردار حاج حسین همدانی که در سال ۱۳۳۳ دیده به جهان گشود. وی در همان ابتدای جوانی در صف مبارزان انقلابی درآمد و با حضور در محضر آیت الله شهید مدنی در همدان به مبارزه به رژیم شاهنشاهی پرداخت.

وی در همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و به دنبال فرمان حضرت امام خمینی (ره) در جبهه مبارزه با اشرار و گروهک داخلی جان بر کف تن به مجاهدت داد و در سال 1359 به همراه خانم مرضیه دباغ از پایه گزاران سپاه استان همدان و بعدها کردستان بود.



سردار حسین همدانی در وي پس از پیروزی انقلاب اسلامی پایه‌گذاری و تأسیس سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی استان همدان را آغاز و خود نیز به عنوان یکی از ارکان اصلی شورای عالی فرماندهی سپاه استان همدان، فعالیتش را آغاز کرد و با کمک همرزمان و پاسداران آن خطه، به پاکسازی عناصر طاغوت و عوامل فساد و نفاق برآمده و از آنجایی که چندین بار به دست ساواک دستگیر شده و مورد تعقیب بود، عوامل طاغوت را به خوبی می‌شناخت.


با آغاز جنگ تحمیلی، لحظه‌‌ای درنگ نکرده و راه کردستان را در پیش گرفت و از آنجا که پیش از جنگ نیز به کمک مردم محروم کردستان شتافته و با دیگر دوستان و همرزمان در آنجا نیز گروهک‌های ضدانقلاب را می‌شناخت، دیری نپایید که به صف دشمن‌ستیزان پیوست و فرماندهی عملیات‌های مطلع‌الفجر را با پیروزی کامل تجربه کرد.
حسین همدانی فرماندهی جبهه میانی سرپل ذهاب هم از دیگر گام‌‌هایی بود که در راستای مبارزه با دشمن بعثی برداشته و پس از مدتی کوتاه به همراه حاج احمد متوسلیان و شهید همت و شهید شهبازی در تشکیل و سازماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (ص) نقش بسزایی داشت. عملیات فتح‌المبین و بیت‌المقدس آن هم با مسئولیت فرماندهی محورهای عملیاتی، تجربه‌ای نو در قالب هدایت تیپ و لشکر بوده که از فاتحان خرمشهر، سهمی را از آن خود کرد و سپس از تشکیل یگان‌های رزم سپاه به عنوان بانی و نخستین فرمانده لکشر 32 انصارالحسین (ع) استان همدان، وارد میدان نبرد علیه دشمن بعثی شد.

موفقیت های رزمندگان اسلام در سایه فرماندهی این سردار رشید، سبب شد تا فرماندهان روز به روز بیشتر به او اعتماد کرده و مسئولیت های سنگین تری را یکی پس از دیگر به او بسپارند. قبل از عملیات های بزرگ کربلای چهار و کربلای پنج، سردار حسین همدانی به فرماندهی لشگر 16 قدس گیلان انتخاب شد تا توفیق خدمت به کشور را به همراه شرمردان گیلکی در کارنامه خود ثبت کند.


از دیگر سوابق مبرز این سردار شهید، می توان به معاونت اطلاعات و عملیات قرارگاه قدس که چندین لشکر و تیپ مستقل را تحت امر داشت، اشاره کرد. همچنین حضور پررنگ وی در عملیات غرور آفرین مرصاد و مجاهدت های وی در مبارزه به منافقین کوردل از دیگر خدمات ارزنده این شهید به ایران اسلامی بود.

پس از دفاع مقدس به دانشگاه فرماندهی و ستاد رفته و تحصیل تئوریک و آکادمیک هدایت یگان‌ها را هم به تجربیات ارزنده‌اش افزود و با انتصاب به عنوان فرمانده قرارگاه نجف اشرف و لشکر 4 بعثت در غرب کشور، کارنامه‌ای موفق از خود به جای گذاشت.

معاون هماهنگ‌کننده نیروی زمینی و جانشینی نیروی مقاومت بسیج در دو دوره و فرماندهی لشکر 27 محمد رسول‌الله و به همراه آن، جانشینی قرارگاه ثارالله، از دیگر مسئولیت‌های ایشان بود و معاون مرکز راهبردی سپاه و مشاور عالی فرمانده کل سپاه و جانشینی سازمان بسیج مستضعفان از او فرمانده‌ای کهنه‌کار با کوله‌باری تجربه و شناخت ساخته که سبب شده است تا حساس‌ترین و مهمترین سپاه کشور که دارای ویژگی‌های خاص است، بر عهده ایشان گذاشته شود.

مسئولیت‌های سردار حسین همدانی در هشت سال دفاع مقدس:
1 ـ فرمانده لشکر 32 انصارالحسین استان همدان

2 ـ فرمانده لشکر 16 قدس استان گیلان

3 ـ معاونت عملیات قرارگاه قدس

مسئولیت‌های پس از دفاع مقدس سردار حسین همدانی:

1 ـ فرمانده قرارگاه نجف اشرف و فرمانده لشکر 4 بعثت

2 ـ رئیس ستاد نیروی زمینی سپاه پاسداران

3 ـ جانشینی فرمانده نیروی مقاومت بسیج سپاه (دو دوره)

4 ـ مشاور عالی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

5 ـ جانشین سازمان بسیج مستضعفان

6-عضو هیات امنای هیات رزمندگان

7-فرمانده سپاه محمد رسول الله (ص) تهران

سردار شهید سرلشگر حسین همدانی، مفتخر به دریافت دو نشان فتح از دست مقام معظم رهبری و فرمانده کل قواست که به خاطر هدایت و فرماندهی موفق لشکرهای تحت امر در دوران دفاع مقدس بوده است.

سردار حسین همدانی آخرین ماموریتش، دفاع از حریم مطهر حضرت زینب و کمک به مردم سوریه برای رهایی از دست گروهک صهیونیستی تکفیری داعش بود، که در همین راه شهد شهادت را نوشید و در سال 61 سالگی پس از سالها مجاهدت و نبرد در جبهه اسلام، ندای حق را لبیک گفت و در تاریخ 16 مهرماه 1394 به فیض شهادت نایل گردید.


پیکر شهید سردار حسین همدانی در تاریخ 19 مهرماه در تهران تشییع و برای خاکسپاری به زادگاهش همدان انتقال یافت تا همرزمان این شهید در گلزار شهدای همدان آخرین وداع را با وی انجام دهند.

وصیت نامه
بسم‎الله الرحمن الرحیم

سپاس خدای را که نعمت‌های فراوانی بر ما ارزانی داشت و فراوان شکر که در عصر خمینی (ره) حیاتمان را قرار داد، همه پدران و مادران ما در آرزوی این دوران بودند و ندیدند اما ما دیدیم.

دوران احیای اسلام عزیز و عزتمندی ملت‌های مسلمان، مقاومت مجاهدان سپاه اسلام، عصر تحول و شکوه و عظمت در جهان اسلام، عصر بیداری ملت‌ها، عصر زوال طاغوت‌ها، عصر فروپاشی قدرت‌های استکباری و عصر برگشتن به خویشتن.

خدا را هزاران شکر به خاطر نعمت‌هایش، نعمت زندگی در هشت سال دفاع مقدس، زندگی با مجاهدینی که محبوب خدا بودند و میهمان خدا شده‌اند.

زندگی در کنار ملتی که خوش درخشیدند و در مقابل همه توطئه‌ها و فشارهای سنگین دشمنان تسلیم نشدند و مدل شدند، نمونه شدند در بین ملت‌ها که سرآمد همه آنها پدران، مادران، همسران و فرزندان شهیدان گرانقدر ما هستند.

چه افتخاری بالاتر از آنکه آزادگان ما و جانبازان ما و خانواده مقاومشان صبر را شرمنده کردند و 10 سال در اردوگاه‌های حزب بعث صفحه زرین بر تاریخ این ملت نگاشتند. جانبازان ما با تحمل دردهای فراوان حجت را بر ما تمام کردند که باید مقاومت را ادامه داد.

خدای بزرگ را شکر به خاطر نعمت‌ برخورداری از ولایت، ولایت امیرالمؤمنین علی‌بن‌ابیطالب (ع).

مگر می‌توان از نعمت بزرگی که خدای مهربان به ما داده برآییم. نعمت ولایت فقیه، امام بزرگوارمان، آن پیر جمارانی؛ نعمت جانشین خلف آن، علی زمانمان که ادامه‌دهنده همان راه و کاروان انقلاب را چه مدبرانه و زیبا از همه گردنه‌ها و کمین‎ها عبور می‎دهد اما نه، باید بیش از این شاکر باشیم نه زبانی، بلکه عملی مثل شهیدانمان لبیک بگوییم.

بنده حقیر، حسین همدانی، شاگرد تنبل دفاع مقدس اعتراف می‎کنم که وظایف خودم را به خوبی انجام ندادم و بعضی موقع‎ها این نفس سرکش سراغ من می‎آمد و مرا گول می‎زد، وسوسه می‎شدم، نق می‎زدم، در درونم اعتراض ایجاد می‌شد اما خدا مرا کمک می‌کرد، متوجه می‌شدم، پشیمان می‌شدم، توبه می‌کردم و از خدا طلب عفو و بخشش می‌کردم و مرا می‌پذیرفت و این اواخر هم خیلی دلم هوای رفتن کرده بود.

خدا کند که در موقع جان دادن راضی باشد خدای مهربان و خودم به رحمت او امیدوار هستم نه به عملکرد خودم.

از همه دوستان و آشنایان حلالیت می‎طلبم، از امام و مولایم حضرت آیت‌الله‎العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) که نتوانستم سرباز خوبی باشم عذرخواهی و کوتاهی مرا ان‌شاءالله به لطف و بزرگواری خودشان ببخشند.

از خانواده شهیدان، جانبازان و آزادگان همیشه شرمنده بودم که نمی‌توانستم خدمتگذار خوبی باشم؛ مرا حلال کنند.

تشکر دارم از همسر عزیزم که همسنگر و همراه خوبی بودند، خداوند ان‌شاالله این عمل شما را ذخیره آخرت قرار دهد و اما سفارش می‌کنم مثل گذشته بدهکار به انقلاب و نظام باشی نه طلبکار. قانع باش در مقابل کمبودها یا کم‎مهری‌ها صبر داشته باش و مراقب باش فضاسازان تو را ناسپاس نکنند، عشق به ولایت فقیه و اطاعت کامل از ایشان سعادتمندی دنیا و آخرت را دارد.

فرزندانم را سفارش می‌کنم و تأکید بر حفظ ارزش‌های اسلام عزیز و نظام مقدس جمهوری اسلامی که با حفظ ارزش‌هایش می‌توانند تأثیرگذار و مدل و الگو باشند، حجاب برتر بر شما واجب است رضایت پدر پیر شما با حفظ ارزش‌هاست. سعادتمندی و عاقبت به خیری شما را از خدای مهربان خواستارم.

برای خواهرانم و برادرم و فرزندان عزیزشان آرزوی سعادتمندی دارم، بسیار دوستان خوبی داشتم که یکایک آنها و زندگی با آنها همیشه در ذهن و خاطراتم ماندگار است و به این دوستی مفتخر هستم.

از همه آشنایان و دوستان می‌خواهم در صورت امکان یک روز برایم نماز و روزه به جای آورند؛ اگر ان‌شاءالله در آن عالم دیگر باز هم در کنار شما عزیزان باشم، جبران کنم!

هیچگونه بدهی ندارم و به کسی هم بدهکار نیستم، اما اگر کسی طلبکار بود بدهی را بدهید شاید یادم رفته باشد، به امید رحمت خدایم، خداحافظی با شما و طلب مغفرت بنده گنهکار حسین همدانی.»

سایر اطلاعات

گفتگو با همسر سردار شهید همدانی در یزد:آخرین خواسته شهید همدانی از همسرش چه بود

ایشان همیشه باوضو و اهل نماز شب بودند و کارها را با اخلاص و برای رضای خداوند انجام می دادند.
یتیم نوازی، کمک به مستضعفان، حق طلب بودن و کمک به زیردستان را را از جمله ویژگی‌های شهید همدانی بود. ایشان بسیار خانواد دوست بودند، به جوانان بسیار اهمیت می‌دادند، مطیع رهبر و عاشق خانواده شهدا بودند.
 

صبح پنجشنبه 30 مهر مراسم بزرگداشت سردار شهید حاج حسین همدانی با حضور خانواده این شهید والا مقام، در مسجد روضه محمدیه یزد برگزار شد. متن گفتگو با همسر شهیدهمدانی در ادامه آمده است.

به گزارش یزد رسا، صبح امروز مراسم بزرگداشت سردار شهید حاج حسین همدانی با حضور خانواده این شهید والا مقام و جمع کثیری از مردم و مسئولان دارالعبده در مسجد روضه محمدیه یزد برگزار شد.

خبرنگار یزد بانو در حاشیه این مراسم به گفتکو با همسر سردار شهید حسین همدانی نشست که متن این گفتگو را در ادامه می خوانید.

ضمن تسلیت و تبریک به شما لطفا از ویژگی‌های شهید سرلشکر همدانی بفرمایید.
ایشان همیشه باوضو و اهل نماز شب بودند و کارها را با اخلاص و برای رضای خداوند انجام می دادند.
یتیم نوازی، کمک به مستضعفان، حق طلب بودن و کمک به زیردستان را را از جمله ویژگی‌های شهید همدانی بود. ایشان بسیار خانواد دوست بودند، به جوانان بسیار اهمیت می‌دادند، مطیع رهبر و عاشق خانواده شهدا بودند.
از حال و هوای خانواده و خود ایشان موقع رفتن به سوریه بگویید.
ایشان سه سالی بود که به سوریه می‌رفتند، بعد از 12روز که به خاطر مأموریت در سوریه بودند، دو روزی بود که در تهران بودند. روز دوشنبه بود که باید می‌رفتند و ساعت 6 عصر پرواز داشتند، آن روز با مقام معظم رهبری ملاقاتی داشتند و ساعت یک بعدازظهر بود که به منزل آمدند.

سردار همدانی در خانه خیلی کمک حال من بودند. زمانی که به منزل آمدند دلیل زود آمدنشان رو پرسیدم که گفتند یک سری کار دارم که باید انجام دهم، بعد از اینکه ناهار را خوردند به ایشان گفتم که برای استراحت بروند، با اینکه فکر می‌کردم که برای استراحت به اتاق رفتند، یکی از خانم هایی که در کارهای خانه به من کمک می کرد به من گفت که حاج آقا در حیاط مشغول تمیز کردن فریزر هستند.

فریزر ما از نوع قدیمی هاست، به ایشون گفتم که دارید چی کار می کنید، گفتند که حالا که دارم میرم بذارید فریز را تمیز کنم و برم. دو تا پنکه و قابلمه آب جوش هم گذاشته بود، سریع برفک فریزر را تمیز و خشک کرد و بعد آشپرخانه رو مرتب کرد.

دخترم چایی برای باباش روی میز گذاشت، ایشون می خواست چایی رو با سوهان بخوره که دخترم بهش گفت بابا شما بیماری قند دارید چایی رو با سوهان نخورید.

من و دو تا دخترام نشسته بودیم یه نگاهی به ما کرد و گفت: دیگه قند رو ولش کنید، من این دفعه که برم قطعا شهید میشم.

دخترهام خیلی به باباشون وابسته هستند از این حرف خیلی ناراحت شدند و گریه کردند. من بهشون گفتم که مامان گریه نکنید، باباتون از اول تو جنگ بوده و خدا تا حالا حفظش کرده از این به بعد هم حفظش می کنه.

یک لحظه چیزی به ذهنم خطور کرد، به ایشون گفتم حاج آقا اگه شهید شدید من رو هم شفاعت می کنید؛ گفت: بله.

یک نگاهی به ایشون کردم و با شوخی و مزاح گفتم: حاج آقا اگر شهید بشید جنازه شما را همدان نمی برما! تو رو خدا اگه این رو ازم بخواید برام زحمت درست می‌کنید!

ایشون گفتند: نه قطعا باید ببرید همدان، وصیت من هم همین هست.

اینقدر اون روز چهره شون نورانی بود که اصلا جرأت نمی کردم تو صورتشون نگاه کنم.

می دونستم اگه بره قطعا برنمی گرده. از اول جنگ تو جبهه بود هیچ موقع تا حالا با این چهره نورانی ندیده بودمش.

چون ساعت شش عصر هم پرواز داشتند، ساکشون رو آماده کردم.

یک اتاق مخصوص داشت، کتابخانه و جانماز و وسایلش هم اونجا بود.

وقتی که داخل اتاقش شدم، دیدم که وسایلش رو به هم زده، سجاده و عباش رو جمع کرده بود، جای کتاباش رو تغییر داده بود، میز تحریرشون جای محلی که همیشه نماز می خوند گذاشته بود. اصلا وارد اتاق می شدیم متوجه نمی شدیم که این همون اتاق حاج آقاست.

لباس اضافه هایی که تو ساک براش گذاشته بودم رو از تو ساک بیرون گذاشته بود.

گفتم این لباس ها رو که لازم داری. گفت: نه من زود بر می گردم. اصرار کردم ولی گفت که نه لازم ندارم زود برمی گردم. دو تا انگشتر عقیق هم داشت آن را هم درآورد داخل کشوی میز گذاشت.

وقت رفتن چند بار رفت داخل خونه و برگشت تو حیاط .

گفتم چیزی شده، چیزی نگفت.

از زیر قرآن ردش کردم.

اهل پیامک و اینجور چیزها نبود. بعد از چند روز یک پیام خداحافظی به من داد.

زمانی که خبر شهادت سردار همدانی رو به شما دادند، چه حسی داشتید؟
وقتی خبر شهادت را به ما دادند، تهران نبودیم، ساری بودیم. تقریبا ساعت 12 و نیم شب بود . اول باور نکردم چون هر موقع حاج آقا جبهه می‌رفتند. می گفتند که اسیر شده، مجروح شده و یا شهید شده. گفتم بازم حاج آقا رفت جبهه و این حرف ها پیش اومده.

بعد از اینکه سه بار تلفن زدن، انگار یک حسی بهم گفت که حتما یک خبری هست. تماس گرفتیم و سوال کردیم که گفتند : سردار همدانی مجروح شده و تو کماست.

آن شب بچه ها خیلی بی قراری کردن. به بچه ها گفتم با چهره نوارنی که روز رفتن از باباتون دیدم قطعا شهید شده. نباید بی قراری کنید.

خودم هم خیلی ناراحت بود و یک لحظه به خانم حضرت زینب(س) فکر کردم و گفتم «امان از دل زینب» این تنها ذکری بود به من آرامش می داد.

به یاد غم های حضرت زینب افتادم. با خودم می گفتم یا خانم زینب(س) ما یک نفر ر از دست دادیم اینقدر بی قراریم شما در کربلا چی کشیدید.

شهید همدانی اون روز برای رفتن پرواز می کرد، نباید برای کسی که اینقدر عاشقانه می‌خواد به محبوبش برسه اینقدر ناراحت بود.

از فراقش خیلی ناراحتیم ولی از طرف دیگه خوشحالیم که به هدفی که می‌خواست رسید.

از حضور مقام معظم رهبری در منزل شهید بفرمایید.
حضرت آقا قدم بر چشم ما گذاشتند و با حضور در منزل شهید با تک تک بچه ها صحبت کردند.

با توجه به عشقی که سردار همدانی به ولایت داشتند، دیدن چهره مقام معظم رهبری ما را آرام کرد و صبر ما را بر این مصیبت بیشتر کرد.

 

روز نخستی که پای سفره عقد نشست، به همسرش گفت تمام زندگی من مبارزه است و مرزها مانعی برای جهاد من نیست. برای همین بود که وقتی ماجرای رفتنش به سوریه و پیوستن به مدافعین حرم را با همسرش (پروانه چراغ نوروزی) مطرح کرد مخالفتی نشنید. همسرش نگران شد اما دلش نیامد او را منع کند. مگر میتوانی عزیزت را از رسیدن به آرزوهایش منع کنی؟ برای سردار همدانی شهادت اوج آرزو بود. چند روز پس از شهادت سردار همدانی میهمان همسر و فرزندانش شدیم. در خانهای که رنگ عزا داشت و بوی فراق میداد و دلتنگی اما از ناامیدی خبری نبود. اهل خانه از اینکه سردار حسین همدانی به افتخار شهادت رسیده به خود میبالند و امیدوارند سربند «لبیک یا زینب» او به پیشانی عاشقان دیگر بسته شود. پروانه چراغ نوروزی، فرزندانش وهب و مهدی و امین سلطانی دامادش در این گفتوگو از سبک زندگی شهید همدانی برایمان گفتهاند.

حاجخانم! زندگی شما از روز اول با جهاد و مبارزه همراه بود. هیچوقت این شرایط اذیتتان نکرد؟

ما سال 56  در اوج دوران مبارزات انقلاب با هم ازدواج کردیم. حاجآقا پسر عمه من بود و از همان ابتدای کار و موقع خواستگاری با من صحبت کرد که تمام زندگی من مبارزه است و اگر شما بخواهی با من زندگی کنی راه سختی در پیش داری. من هم شرایط او را پذیرفتم و در همه این سالها همراهش بودم.

پس شما از همان ابتدا در شرایط جهادی زندگی را آغاز کردید.

بله، شروع زندگی ما مصادف بود با روزهای اوج مبارزات انقلابی علیه رژیم طاغوت و حاجآقا هم حضور فعالی در مبارزات داشت. همیشه اعلامیههای امام همراهش بود و شبها که به خانه میآمد نوارهای سخنرانی امام را ضبط و تکثیر و صبحها آنها را پخش میکرد. در بحبوبه روزهای اول انقلاب حاجآقا بعد از مدتی راننده اتوبوس شد. یک روز که به خانه آمد دیدم پیشانیاش زخمی شده و آن را بخیه کردهاند. پرسیدم چه شده. گفت با کسی بحثم شد، با آجر زد توی سرم! بعدها از طریق دوستان متوجه شدم که او با اتوبوس اعلامیه جابهجا میکرده و ساواک متوجه این موضوع شده و اتوبوس را برای بازرسی توقیف کرده. حاجآقا هم برای اینکه حواس نیروهای ساواک را از اتوبوس منحرف کند یک دعوای صوری راه انداخته بود و با این شیوه خودش و اتوبوس و اعلامیهها را نجات داده بود. بعد از پیروزی انقلاب او یکی از نخستین نفراتی بود که وارد سپاه شد. البته قبل از آن به من گفت تصمیم دارد پاسدار شود و من هم چون میدانستم هدفش چیست مخالفتی نکردم. با ورود به سپاه دیگر بیشتر وقتش را آنجا میگذراند. حتی سال 59 که فرزند اولم وهب را باردار شدم حاجآقا در منطقه کردستان فعالیت میکرد و بیشتر اوقات اصلا همدان نبود و در ماموریت بود.

وقتی فرزند اولتان به دنیا آمد، ایشان کنارتان بودند؟

وقتی وهب به دنیا آمد، چند روزی کنارم بود و رفت.

چه شد که نام فرزندتان را وهب گذاشتید؟

حاجآقا کتابی درباره وهب (از یاران امام حسین در کربلا) خوانده بود و تحت تاثیر شخصیت او، نام وهب را برای فرزندمان انتخاب کرد. ما آن موقع ساکن خانه کوچکی در همدان بودیم که تازهساز بود و کمترین امکانات را داشت. خانه حتی آب لولهکشی هم نداشت و با دلو و ریسمان از چاه آب میکشیدیم. حتی برق نداشتیم و بعد از مدتی برق خانه وصل شد. بعد از مدتی حاجآقا یک پمپ سر چاه گذاشت و با آن آب چاه را بیرون میکشیدیم. خاطرم هست که آبگرمکن در خانه نداشتیم و من بعد از تولد وهب با سختی لباسهای او را میشستم. یک روز یکی از دوستان حاجآقا به منزل ما آمد و وقتی دید مشغول شستن لباس بچه با آب سرد هستم، یک آبگرمکن برای خانه تهیه کرد. من قبول نکردم و گفتم حاجآقا ناراحت میشود. او گفت شما به صورت اقساط پول آن را پرداخت کنید. حاجآقا آن ایام دائم در جبهه بود و بعد از چند ماه برای یک شب یا چند ساعت به خانه میآمد و سری به ما میزد و میرفت.

درباره مبارزات شهید همدانی بسیار شنیدهایم. در این مصاحبه بیشتر میخواهیم درباره رفتارهای خانوادگی ایشان بدانیم. ارتباطشان با اهل خانه چطور بود؟

از کمترین فرصتی که داشت بهترین استفاده را برای توجه به خانواده میکرد. خیلی خانوادهدوست بود و به همسر و بچهها و خواهر و برادر و اقوام اهمیت میداد. به محض اینکه وارد خانه میشد هر کاری بود در همان زمان کم انجام میداد. اگر میدید داخل ظرفشویی ظرف هست آنها را میشست، اگر میدید خانه نامرتب است خانه را مرتب میکرد و اگر غذا آماده نبود سریع چیزی برای خوردن آماده میکرد. حاجآقا در پخت یکجور کباب که داخل فر درست میشود خیلی مهارت داشت و خیلی هم خوشمزه درست میکرد. اگر میدید در خانه کم و کسری هست سریع تهیه میکرد و اینجور نبود که بگوید من خستهام و حالا که آمدهام خانه باید همه چیز برایم آماده باشد. امکان نداشت از در بیاید و بگوید یک لیوان آب یا چای برای من بیاورید. اگر چای یا آب میخواست خودش برای خودش میآورد. اگر میوه جلویش بود میخورد و اگر نبود نمیرفت سراغ یخچال تا برای خودش بیاورد. هیچوقت اجازه نمیداد جوراب‌‌هایش را من بشویم مگر اینکه من آنها را جایی میدیدم و میشستم. همیشه تا از راه میآمد اول جورابهایش را درمیآورد و میشست. میگفتم بگذار من میشویم. میگفت یک جفت جوراب دیگر چیزی نیست که بخواهی زحمت بکشی و برایم بشویی. وقتی میهمان داشتیم تا آخر شب پابهپای من در آشپزخانه کار میکرد و هر کاری بود انجام میداد. بعضی غذاها را از من هم بهتر درست میکرد. سیبزمینی و بادمجان سرخ میکرد از بعضی خانمها بهتر! برنج را هم خیلی خوب آبکش میکرد. حاجآقا سالادهایی درست میکرد که موقعی که میهمان داشتیم خانمها میخندیدند و میگفتند ما چنین چیزی بلد نیستیم.

گویا موقع تولد فرزند دومتان حاجآقا کنار شما نبودند. از دستشان ناراحت نشدید؟

یادم هست حاجآقا حدود 15 روز بعد از تولد مهدی به منزل آمد و از من عذرخواهی کرد که دیر به منزل آمده و با یک بیان شیرین دل مرا به دست آورد.

میخواهیم کمی درباره نقش خودتان به عنوان همسر ایشان بگویید. نگاه شما به زندگی سراسر مبارزه شهید همدانی چطور بود؟ پیش آمده بود که گلایه  بکنید؟

گاهی اعتراض میکردم و زندگی دیگران را برایش مثال میزدم اما حاجآقا میگفت خانم قانع باش. مگر ائمه و رهبر ما چطور زندگی میکردند و میکنند؟ شما نباید زندگی بعضیها را الگوی خودت قرار دهی. زندگی علما و بزرگان را الگو قرار بده. به هرچه داشت قانع بود. ذرهای وابستگی به مال دنیا نداشت و برای آن به اندازه پرکاهی ارزش قائل نبود و معتقد بود آدم باید در حدی امکانات داشته باشد که به دیگران احتیاج نداشته باشد.
ادامه دارد...

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است