• ورود / ثبت نام
  • 07136285965
این صفحه را به اشتراک بگذارید

شهید حسن قاسمی دانا کد : 313-6  

سایت عاشورائیان سایت شما

شهید قاسمی دانا در تاریخ شنبه 2 شهریور 1363 ساعت 2 بیست دقیقه پا به این دنیا گذاشت . . تاریخ شهادت ۹۳/۱/۲۵ اعزام با لشگرفاطمیون شهیدحسن قاسمی دانا ارادت به شهدای گمنام یک روز ظهر وارد خانه شد، سلام کرد، خیلی خسته و گرفته بود، یک ساک دستش بود، آن روز از صبح به مراسم تشییع شهدای گمنام رفته بود، آرام و بی‌صدا به اتاقش رفت. صدا کرد: مادر، برایم چای می‌آوری؟ برایش چای ریختم و بردم. وارد اتاقش شدم، روی تخت دراز کشیده بود، من که رفتم بلند شد و نشست. پرسیدم: چه خبر؟ در جواب من از داخل ساکش یک پرچم سه‌ رنگ با آرم «الله» بیرون آورد. پرچم خاکی و پاره بود. اول آن را به سر و صورتش کشید و بعد به من گفت: «این را یک جایی بگذار که فراموش نکنی. هروقت من مُردم آن را روی جنازه‌ام بکش». خیلی ناراحت شدم، گفتم:«خدا نکند که تو قبل از من بری». اجازه نداد حرفم را تمام کنم، خندید و گفت: «این پرچم روی تابوت یک شهید گمنام تبرک شده است» وقتی من مُردم آن را روی جنازه من بکشید و اگر شد با من دفنش کنید تا خداوند به‌ خاطر آبروی شهید به من رحم کند و از گناهانم بگذرد و شهدا مرا شفاعت کنند». نمی‌دانست که پرچم روی تابوت خودش هم یک روزی تکه تکه برای شفاعت دست همه پخش می‌شود.... شهیدحسن قاسمی دانا راوی:مادر شهید قاسمی دانا خاطره ای از شهید قاسمی دانا وقتى دهه فجر شروع میشد حسن خیلى تلاش میکرد که به قول خودش برای بچه هاش (که بچه هاى حوزه و بسیجى بودند) برنامه ریزی کنه . دو سه تا از برنامه هاشو که یادم هست .یکى رژه موتور سوارها بود که روز 22 بهمن اجرا میکرد . همه موتور سوارهارو جمع میکرد . حتى موتور براشون تهیه میکرد، خیلى مرتب همه با پرچم ایران و عکس امام خمینى و امام خامنه اى با نظم خاصى از بلوار وکیل آباد به طرف حرم راه می افتادن . خودش میشد فیلم بردار و از همه فیلم میگرفت . فیلم و عکسهاش الان هست . ولى هیچ وقت خودش تو فیلم و عکسها نبود . .یکی دیگه از برنامه هاش غبار روبى مزار شهدا در بهشت رضا بود که توی چند مرحله بچه هارو میبرد . خیلى وقتها شب جمعه و دعاى کمیل میرفتن مزار شهدا وبا روحیه عالى برمیگشت . میگفت . وقتى میرم مزار شهدا انرژى میگیرم . . وخیلى برنامه هاى دیگر که مجال بیانش نیست. (متن ارسالی از مادر بزرگوار شهید حسن قاسمی دانا) نحــــــــــوه شهادت شهید حسن قاسمی دانا از زبان شهید صدر زاده شهید مدافع حــــــــــرم حسن قاسمی دانا در تاریخ شنبه 2 شهریور 1363 ساعت 2 بیست دقیقه پا به این دنیا گذاشت . . شغل اصلیش نانوایى بود و مغازه ی نانوایی هم متعلق به خودش بود . وی در تاریخ ۲۵ فروردین ۹۳ به صورت اختیارى و از طریق لشگر فاطمییون برای رفتن به سوریه و جنگیدن علیه جبهه ی باطل اقدام کرده و در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه همان سال، یعنی حدود یک ماه بعد از رفتنش به مرتبه ی شهادت نائل آمد . .در آن عملیات 8 نفر بودند .حسن آقا به سید ابراهیم میگن اگر اشکال نداره اسم عملیات رو چون 8 نفر هستیم به نیت امام هشتم بزاریم عملیات امام رضا علیه السلام . که سید هم قبول میکند . حسن 6 تا تیر میخوره و توی همون عملیات پر میکشه . .سید ابراهیم بعد از عملیات میگن چون 8 نفر بودیم وبه اسم امام هشتم بود امام هم مشهدى رو قبول کرد و پیش خودش برد . تاریخ شهادت ۹۳/۱/۲۵ اعزام با لشگرفاطمیون گفتگو با مادر شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا (بخش ۴) پس آن خداحافظی باید خیلی به شما سخت گذشته باشد؟ دقیقا لحظه‌ لحظه‌اش را یادداشت کردم. سه‌شنبه بود، ساعت دو و بیست دقیقه. یک کوله داشت که هر وقت می‌خواست برود سفر از آن استفاده می‌کرد. آن سال از من خواسته بود که شال عزایی که دو ماه محرم و صفر روی شانه‌اش بود را نشویم. آن را همان‌طور همراه با چفیه در ساکش گذاشت‌. دو دست لباس هم بیشتر از من نخواست. برادر کوچکترش هم بود، موقع خداحافظی احساسی داشتم، می‌دانستم که دارد به جنگ می‌رود. سرش را انداخت پایین و از در خارج شد دیگر نتوانستم تحمل کنم یک‌باره به او گفتم: بایست تا با هم خداحافظی کنیم. دستش را گذاشت روی در و نگاهی عمیق به من کرد. دویدم به سمتش. آینه قرآن را برداشتم و از زیر آن که ردش کردم به سمت ماشین رفت، دیگر طاقت نیاوردم با تشر گفتم: حسن برگرد من با تو روبوسی نکردم. برگشت، خواستم صورتش را ببوسم، اجازه نداد. دست‌هایم را گذاشت روی صورتش و بعد روی سینه‌اش کشید و عقب رفت. پس باز هم نگذاشت، شما صورتش را ببوسید؟ بله، اتفاقا هم‌رزمش بعد از شهادت به من گفت که از حسن پرسیده: چطور با مادرت خداحافظی کردی؟ که جواب داده است: نگذاشتم صورتم را ببوسد، ترسیدم پاهایم برای رفتن سست شود. برادرکوچکترش چیزی نفهمید؟ نه، فقط تا آخرین لحظه ایستادم و رفتن ماشین را نگاه کردم. حسن این‌بار سنت‌شکنی کرد و برخلاف همیشه حتی برنگشت و پشت‌سرش را نگاه نکرد. همان احساس مادرانه توی دلم تکان خورد و رو به پسر کوچکترم، گفتم: حسن رفت، دیگر برنمی‌گردد. پس ایشان خیلی به شما علاقمند بود؟ بله، خیلی با عاطفه و مهربان بود. امکان نداشت کاری از او بخواهم و انجام ندهد. بعد شهادتش هم این را به دوستانش گفتم که شهدای سوری اغلب سر ندارند. روزی که با ایشان ۴ نفر را تشییع کردند، سه نفر بی‌سر بودند، اما حسن من سر داشت. شاید چون نمی‌خواست دل مادرش را بشکند. موقع تشییع پیکرش حسابی صورت به صورتش گذاشتم و بوسیدمش. خاطره‌ای از شهید قاسمی دانا به نقل از مادرش اقوام عموى حسن زاهدان زندگى می کنند . چند سال یک بار می ریم زاهدان . هر بار هم با اتوبوس رفتیم. دقیقا سال 82 بود میخواستیم بریم ، در حال بستن ساک بودم که حسن اومد گفت: این چند تا سى دى رو هم بردار . گفتم: اینها چیه؟ گفت : لازم میشه . خلاصه راه افتادیم . اینکه همه می دونیم که راننده هاى اتوبوس موسیقى گوش می کنند . وقتى راه افتادیم، بعد از ساعتى حسن کلى خوراکى برداشت رفت جلو جاى راننده . زود با همه ارتباط برقرار می کرد . که این خودش خیلى مهمه. خلاصه با راننده دوست شد و ازش خواهش کرده بود سى دى رو براش بزاره . سى دى هم از شاعر محمد اصفهانى بود. خلاصه اون شب تا صبح کنار راننده موند، از هر درى صحبت می کرد . وقتى اومد گفتم: خسته شدى بیا استراحت کن. گفت: این بى خوابى ارزش داره . خلاصه با رفتارش با راننده اجازه نداد نوار موسیقى تو اتوبوس پخش بشه. وقتى رسیدیم مقصد خیلى خوشحال بود که تونسته موفق باشه و این کارش همیشه ادامه داشت چندین بار که با هم سفر رفتیم همین برنامه پیاده می شد . خاطره شهید صدرزاده از شهید قاسمی دانا تو شهر حلب دو تاى سوار موتور میرفتیم . دیدم حسن سرش پایین داره میره مدح امیرالمومنین على علیه السلام رو میخوند من ترکش نشسته بودم . ترسیدم . فقط میتونست . دو سه متر جلو رو ببینه . گفتم داداش مواظب باش تصادف میکنیم . ولى توجه نکرد . همینطور که میخوند . با ناراحتى گفتم . سر تو بیار بالا خیلى خطر ناکه . باز هم به حرفم توجه نکرد . داشتم عصبانى میشدم . که با جدیت گفت . چه کارم دارى نمیخوام سرمو بیارم بالا . یک لحظه توجه کردم به دور و برمون . دیدم اطوافمون پر از زنهاى بى حجاب . میترسید چشمش بیوفته به نامحرم وووو .... خاطره ای از شهید حسن قاسمی دانا از زبان شهید صدرزاده تعریف می کرد تو حلب شبها با موتور حسن غذا و وسائل مورد نیاز به گروهش میرسوند . ما هر وقت می خاستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن می رفت . چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناص ها بزنند . خندید . من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند . دوباره خندید . و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى . که گفته. شب روى خاک ریز راه می رفت . و تیر هاى رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن فرمانده بیا پایین . تیر میخورى . در جواب می گفت اون تیرى که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفى می گفت: حسن می خندید و می گفت: نگران نباش اون تیرى که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهایى براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید ... خاطرات شهید حسن قاسمی دانا به نقل از مادر بزرگوارشان 2 مربى آموزش سلاح بود، سلاح نیمه سنگین . یک دفعه در حال کار با سلاح کاتیوشا سوزن سلاح میشکنه همون جا از فرمانده میخاد راهنماییش کنه تا سلاح رو درست کنه . فرمانده میگه باشه بعد از رزمایش؛ ولى حسن اصرار میکنه همین الان باید درست کنم . وبا دقت و راهنمایى درست میشه و مورد استفاده قرار می گیره . سید ابراهیم تعریف می کرد، می گفت: یک هفته بعد از آمدن حسن، سلاح کاتیوشا گیر پیدا کرد، و خیلى هم لازم بود . حسن گفت: من درستش می کنم . اول باور نکردم که کارى از دستش بر بیاد؛ با اصرار شروع کرد . بعد از ساعتى سلاح درست شد و به کار افتاد؛ باورم شد که حسن دستش پر است و...و... و... خاطرات شهید حسن قاسمی دانا به نقل از مادر بزرگوارشان 1 قضیه شال عذاشو براتون بگم . این شالشو فقط محرم دور گردنش می انداخت . تا آخر بعد به من می گفت بشورم و میذاشت . کنار تا محرم سال بعد . محرم 92 می خواست جمع کنه گفتم: هنوز نشستم . گفت: میخام همینطورى نگه دارم . منم قسم داد که ى وقت نشورم . و همونطور گذاشتم کنار . تا روز رفتنش شالشو از من خواست و با خودش برد . نمی دونم چى تو دلش می گذشت . فقط اینو میدونم . که شالشو برد تا روز وفات حضرت زینب تو سوریه استفاده کند . ولى دقیقا روز وفات حضرت تو مشهد پیکر قشنگش هم بستر خاک شد . دامادی حسنم در سالروز میلاد امیرالمومنین(ع) یک روز به مزار شهدای گمنام رفتیم. بالای سر هر قبر شهید می‌نشستیم و دعا می‌خواندیم. به هر مزار شهیدی هم که می‌رسیدم به سن آن نگاه می‌کردم. به مزار شهیدی رسیدم که 28 ساله بود. حسن را صدا کردم. او هم آمد. بالای سر قبر آن شهید دعا کردم که روز تولد آقا امیرالمومنین(ع) روز دامادی حسنم باشد و هر جور که فرزندم دوست دارد داماد شود و روز 13 رجب نیز حسن به شهادت رسید. پس از شهادت حسن همیشه به زیارت قبر آن شهید گمنام می‌روم.

نظرات
  • 0 نظر
    شما اولین نفری باشید که در مورد این محصول نظر می‌دهید.

    برای ثبت نظر ، ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به عاشوراییان می‌باشد.

لطفا چند لحظه صبر کنید

پیام

پیام

پیام

پیام

Top