پاسدارشهید آرمان زارع

عاشورییان مرودشت

پاسدار شهید آرمان زارع نام پدر متولد 1345/6/25 محل تولد مرودشت عضو سپاه مرودشت شهادت :1364/11/22 محل شهادت : فاو محل دفن مرودشت برادر شهید ساسان زارع محل دفنزندگينامه شهيد آرمان زارع از زبان پدر با سلام ودورد بر امام امت اميد مستضعفان جهان وبياري پروردگار قستمهاي از زندكي آرمان زارع اين نوجوان معصوم و مظلوم را بر شته تحرير درس مي آوردم اميد است جوانان عزيز از مطالعه آن سر مشق گرفته ودرسي باشد براي ديگران . پاييز سال خداوند حكيم كه تمام كارهايش از روي حكمت است چهارمين فرزند رابعا عنايت فرمود خداوندي كه زمان ومكان نمي گنجد وگذشته وحال وآينده برا ي او يكسان است فرزند چهارم ما نيز پسر قرار داده تا در ايام انقلاب وجنگ تحميلي مورد ازمايش قار گيرد وياور اسلام وقرآن باشد مقدمش را گرامي داشتيم و خداي را شكر گفتيم ونام او را آرمان نهاديم چند ماهي از تولد او نگذشته بود كه بر اثر واژگون شدن كتري آب جوش قسمت اعظم بدن او از جمله كمر ران پاهاي او به شدت سوخت و آسيب ديدو. چند ماهي ار درگير مداواي او بوديم وپس از رنج وزحمت فراوان ونذر نيازهاي متععد خداوند اورا بما بخشيد گويا خداوند مي خواست از همان كوچكي او را به سختي عادت دهد وبراي چنين روزهائي اماده سازد . سالها سپري شدند وارد دبستان شد سال آخر تحصيلات او در دبستان مصادف بود با آغاز انقلاب شكوهمند اسلامي مدرسه ها تعطيل شدند واو نيز به مراه ديگر اعضا خانواده در تظاهرات و راهپيمائي ها شركت مي كرد همزمان با بروي كار آمدن دولت نظامي ازهاري با وجودي كه آن روزها عكس امام كمياب بود تصويري از امام بدست آورد وبه طرز زيبايي بروي مقوا چسبانده بود وتنها از منزل خارج شده بود تا در تظاهرات شركت كند آنروز روزي بود كه بنا به دستور ازهاري قرار بود هر كس در تظاهرات شركت كند ويا عكس امام همراه داشته باشد دستگير و زنداني نمايند د رنزديكي فلكه مردوشت يكي از آشنايان كه او را مش شناخته با اصرار او رابه خانه برگردانده بود وگفته بود كه امروز دستورات جديدي براي نظاميان صادر شده وتو بايد به منزل برگردي . بحمد الله انقلاب به پيروزي رسيد بچه ها هم مانند امتمان به شادي پرداختند وخداي را شكر گفتند با باز شدن مدارس او كه در كلاس اول راهنمائي درس مي خواند هموراه در فعاليتهاي مربوط به انقلاب شركت فعالانه داشته تا اينكه تلاشهاي استعمار جهت براندازي نظام جمهوري اسلامي منجر به گشتردن دام جنگ بر سر راه انقلاب شد . با گذشت دو سه ماه از آغاز جنگ سعيد كه سرباز بود پس از دو ماه اموزش در كرمان راهي اهواز وجبهه هاي جنگ شد از آن پس با مكاتباتي كه بين او و ديگر برادرنش انجام مي گرفت بچه ها درجريان امور جنگ ووضعيت جبهه ها قرار مي گرفتند وشوق زيادي براي ديدار از جبهه ها وشركت در جنگ داشتند تا اينكه در سال دوم جنگ دستور تشكيل بسيج از سوي امام امت صادر شد آرمان در آن زمان هنوز پانزده سالش تمام نشده بود يكروز به همراه برادرش وحيد به نزد من آمدندوگفتند كه مي خواهيم به جبهه برويم از ما رضايت نامه والدين خواسته اند منبه آنها گفتم كه مي خواهيم به جبهه برويم از ما رضايت نامه واليدن خواسته اند من به انها گفتم برويد مادرتان را راضي كنيد من رضايت دارم بعد از ظهر آنروز من و مادرش رضايت نامه را امضا كرديم وهر دو عازم جبهه شدند البته آنروز شهيد عزيز ساسان هم اصرار زيادي جهت اعزام به جبهه داشت كه با صحبت من ومادرش را ضي نمي شد در خانه بماند وبعد از مراجعت برادرانش به جبهه برود .ارمان در آنروزها جثه بسيار كوچكي داشت وهر كس سراغ او را مي گرفت و مي گفتم به جبهه رفته باور نمي كردند وتعجب مي نمود . اعزام آنان به جبهه مصادف بود با آغاز عظيات آفتخار آفرين طريق القدس و فتح بستان اما واحد آنان در عمليات شركت نداشت وآنان پس از مدتي استقرار درمواضعي كه در عمليات آزاد شده بود به خانه برگشتند چند ماه قبل از شروع عمليات فتح المين وحيد وساسان عازم جبهه شدند واينبار آرمان را در خانه نگهداشتيم در اين عمليات هر سه بردار (سعيد ،وحيد و ساسان ) مجروح شدند كه سرح اين مورد صفحات زيادي را در بر مي گيرد ونيازي به ذكر آن نيست چندروزي گذشت وآرمان مجدداً عازم جبهه شد تا در عمليات الي بيت المقدس شركت كند چند روز پس از عمليات وپيروزي رزمندگان در حاليكه در اثر موج انفجار بشدت كوفته و گيج بود بخانه برگشت ومدتي از اين حالت رنج مي برد جنگ همچنان ادامه داشت و بچه ها كماكان در جبهه ها شركت داشتند وحيد در همليات رمضان شركت كرد وساسان و آرمان در عمليات محرم پس از عمليات مرحم روزهاي قبل از عمليات ولفجر 1 ساسان مجددا عازم جبهه شد اما چند روزي نگذشته بود كه بخانه برگشت وگفت كه با درخواست من جهت هضويت در سپاه موافقت شده وبايد براي آموزش به پادشگان حمزه سيد الشهدا برويم .اموزش او به اتمام رسيد وراهي جبهه شد ود رعمليات والفجر (2) به لقاالله پيوست چند ماهي گذشت وارمان گفت من بايد جاي ساسان را در سپاه پركنم پس از انجام امور مربوط به پذيرش ماهها در انتظار آموزش بود تا اينكه گفتند كساني كه قبلا آموزش ديده اند ودر جبهه شركت داشته اند لاتزم نيست آموزش ببينند اما بايد مدت آموزش را در جبهه ها شركت كنند .چند ماهي در جبهه بود پس از آن به مرودشت آمد مسئولين سپاه او را به قسمت ارزيابي فرستادند ولي او مخالفت مي كرد ومي گفت من اهل پشت ميز نشين نيستم وكار ديگري به من بدهيد يا مرا به جبهه بفرستيد .بالاخره كارش را رد واحد تبليغات شروع كرد ومسئول واحد انتشارات بود او به جديت كار مي كرد وظايف محوله را حتي تا نيمه هاي شب و روزهاي تعطيل انجام مي داد تا هنگاميكه كاري را تمام نمي كرد وبه نحو احسن انجام نمي داد دست از كار نمي كشيد به خانواده هاي شهد اعسر مي زد وبا آنها مصاحبه مي كرد جوان خوش برخورد ومودبي بود وبا مردم با لطافت برخورد ميكرد .البته د رمورد كارها زحمات وخصوصيات اخلاقي ورفتاري او بايد از برادران سپاه وهمكاران وي نظر خواست زيرا اينگونه خصوصيات بيشتر در محيط كار متجلي مي شوند تا در محيط خانه . مدتي گذشت وكاروانهاي راهيان كربلا عازم جبهه ها شدند واو نيز به همراه كاوران راهي شد .در سپاه شيراز او را احضار كرد وخواسته بودند تا در شيراز بماند ودر امتحاني شركت كند پس از قبولي در امتحان مزبور پرسيده بود كه مرا براي چه كاري ميخواهيد واين امتحان براي چيست ؟و چون متوجه شده بودكه مي خواهند مسئوليت پذيرش در سپاه مرودشت را به او بسپارند گفته بود من بايد روز ياين موضوع فكر كنم .يكهفته اي گذشت شبها به منزل مي امد آرام و قرار نداشت اينكار را پر مسئوليت مي دانست وميگفت :اين كار پر مسئوليت وخطيري است ومنهم هنوز تجربه كافي ندارن امكان اشتباه از طرف من وجود دارد هر اشتباه در اين مورد ضربه بزرگي است و قابل گذشت وجبران نيست لذا عازم جبهه شد .كمتر از يكماه گذشت واو به منزل آمد ه روز مرخصي اضطراري گرفته بود با همه خداحافظي كرد بديدن همه دوستان رفت و مجدداً عازم جبهه ها شد در واحد پرسنلي لشكر فجر خدمت مي كرد شب قبل از عمليات والفجر 8 اصرار زيادي جهت شركت در عمليات داشته يكي از دوستانش مي گفت هر چه كرديم نگذاريم در عمليات شركت كند راضي نمي شد به او گفتم تو بردارت قبلا به شهادت رسيد و صلاح نيست اكنون در اين عمليات شركت كني واو پاسخ داده بود ساسان براي خودش شهيد شده ومن هم اگر شهيد شوم براي خودم از كجا معلوم كه ساسان مرا شفاعت كند او شهيد نشده كه ما در خانه بمانيم ما وظبفه داريم كه راه او را ادامه دهيم .ووقتي شنيده بود كه دوستانش ميخواهند بوسيله مسئول واحد از شركت او در عمليات جلوگيري كنند گفته بود اگر در اين مورد چيزي به فرمانده بگوئيد شما را حلال نمي كنم وتا قيامت مديون من خواهيد بود .بهر ترتيب در عمليات شركت مي كند وجز داوطلبين خط شكن عمليات را آغاز مي كنند وسرانجام در سحرگاه بيست ودوم بهمن در نخلستانهاي شهر فاوه پس از اينكه به همراه دو تن ا زهماهانش جهت خاموش كردن يك سنگر تير بار دشمن به آن يورش مي بردند وآن را خفه مي سازند مورد اصابت گلوله مزدوران بعثي قرار مي گرد وبه لقا محبوبش مي شتابد وبا نثار خونش در سحرگاه پيروزي انقلاب پيروزي ديگري را براي اسلام به ارمغان مي آورد .

0 ریال