شهید غلام رضا بنی پری - شهدای زرقان

بازدیدها(84)

شهید غلام رضا بنی پری

قیمت :

شهید: غلام رضا بني پري
نام پدر: حسین
تاریخ تولد:1339
محل تولد: زرقان
میزان تحصیلات:دبیرستان
تاریخ شهادت: 5/8/1359
محل شهادت: کربلاي دب حردان
محل دفن:مرودشت
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد غلام رضا بني پري
با سلام به رهبر کبير انقلاب امام خميني و تمام رزمندگاني که با نثار خون خود از اسلام و انقلاب اسلامي ايران نگهباني مي کنند و با درود فراوان به روان پاک شهيدان از صدر اسلام تا به امروز شهيداني که با فدا کردن جان خود ريشه هاي جمهوري نوپاي ايران را مستحکم کردند شهيد غلامرضا نيز يکي از کساني بود که خون پاک خويش را در لباس مقدس سربازي به اسلام و انقلاب و ميهن تقديم کرد وي در سال 1339 در شهر زرقان که مملو از مردماني با خداست در خانواده اي مذهبي متولد شد چون از زماني که ديده به جهان گشود از هوش و استعداد خاصي برخوردار بود در سن 7 سالگي به دبستان مهرداد رفت و تا کلاس پنجم ابتدايي در زرقان به تحصيل ادامه داد و بعد با خانواده وي به مرودشت عزيمت کردند و در مدرسه ؟؟؟ و حافظ تا اول نظري درس خواند در اين سال وي به خاطر مشکلات خانواده مجبور به ترک تحصيل شد و مدتي در چند شرکت مشغول کار شد تا اين که به کارخانه کاشي حافظ مشغول به کار شد و مدت سه سال در آن جا مشغول کار بود با همه با مهرباني رفتار مي کرد اخلاقي اسلامي داشت و مجالس مذهبي برايش اهميت خاصي داشت تا اين که انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني شروع شده بود وي که فردي با خدا و با ايمان بود با اشتياق به مجالس مذهبي و تظاهرات مي رفت کارهائي که از طرف مساجد محل به او واگذاري مي کردند به خوبي انجام مي داد اکثر شب ها نگهباني مي داد تا 15 بهمن سال 1358 که به خدمت سربازي اعزام و به کرمان رفت بعد از دو ماه به شيراز مرکز پياده منتقل شد و دو ماه هم در شيراز خدمت کرد اکنون مرزهاي ايران از طرف بعثيون عراقي تهديد مي شد وي که در سال هاي انقلاب جان و دل شب ها تا صبح و روزها در کارخانه و کشورش پشتيباني و نگهداري کرده بود بي نهايت از اين عمل صداميان مافر ناراحت و آزرده خاطر بود و همين که به او ماموريت به خوزستان منطقه دهلران را دادند با شادي تمام قبول کرد و مدت سه ماه و ده روز در آن جا با برادران خود مشغول پاسداري از مرز بود ماموريت آنها تمام شد و آنها را به شيراز آوردند شهيد بني پري فردي رزمنده و از خود گذشته و بي باک بود نتوانست در شيراز بماند يک ماه در شيراز بود بار دوم داوطلب با عده اي از برادران خود با اسرار زياد با آنها به خوزستان رفت و در جبهه دب حروان مستقر شد و مدت 35 روز با صداميان کافر به جنگ مشغول بود و در اين مدت 35 روز يکي از خاطرات شهيد غلامرضا نبي پري اين بود به قول يکي از برادران رزمنده که حضرت آيت الله شهيد دستغيب براي بازديد از جبهه با شهيد غلامرضا نبي پري برخورد کرده بود شهيد غلامرضا نبي پري دست آن را مي بوسد و مي گويد آقا دست شما بوي بهشت مي دهد در جواب شهيد آيت الله دستغيب به او گفته بود اين خودت هستي که بوي بهشت مي دهي روز 5/ 8/ 1359 خداوند بزرگترين لطف را در حق او کرد و به فيض شهادت نائل شد او فردي بود که به امام عشق مي ورزيد بار دوم که مي خواست به جبهه برود گفتيم مواظب خودت باش در جواب گفت هرچه خدا بخواهد دل به خدا بنديد و تقوا را پيشه خود کنيد اميدواريم که بتوانيم راه او و تمام شهيداني را که در راه اسلام و قرآن به شهادت رسیدن ادامه دهيم تا ريشه ظلم و ستم در ايران و تمام کشورهاي اسلامي کنده شود بقول همرزمانش شهيد غلامرضا نبي پري علي وار جنگيد و حسين وار در کربلاي دب حردان به درجه رفيع شهادت نائل گشت. روحش شاد و يادش گرامي باد

دست نوشته شهيد غلام رضا بني پري
بسم الله الرحمن الرحيم
صبح زود ما را از خواب بيدار کردند و صبحانه خورديم و بعد براي صبحگاهي رفتيم و تا ساعت 11 رژه رفتيم و بعد براي نهار آمديم و صف کشيديم و حدود يک ساعت بعد نهار گرفتيم و خورديم و بعد به استراحت پرداختيم و بعد از ظهر ساعت کلاس آموزشي داشتيم و بعد به ما استراحت دادند تا برويم کارهاي خود را انجام دهيم و بعد صف شام کشيديم و شام گرفتيم و خورديم و بعد براي انجام نماز با دوستان به مسجد پايگاه رفتيم و نماز خوانديم و بعد به آسايشگاه آمديم و با دوستان دور هم نشستيم و صحبت کرديم و ساعت 9 خاموشي زدند و براي خواب رفتيم. شب بخير و کم کم داشت دوره آموزشي ما در کرمان به پايان مي رسيد و روز آخر هر يک از بچه ها مي گفتند من که دلم نمي خواهد به شهر خودمان بيفتم و بعد از قرعه کشي هر کس به يک جايي افتاد و من به شيراز افتادم و به مرکز پياده رفتم و مشغول خدمت شدم حدود سه ماه بعد براي اولين بار به جبهه حق عليه باطل رفتم و مدت سه ماه و ده روز در جبهه بودم و هنوز کاملا جنگ ايران و عراق شروع نشده بود و بعد از سه ماه و ده روز دوباره به شيراز پيش دوستانم آمدم و براي آنها از جبهه اهواز تعريف کردم و بچه ها خيلي خوشحال شدند و گفتند کاش ما هم آن جا بوديم و بعد از يک ماه بعد جنگ ايران و عراق سخت شد و فرمانده آمد گفت کي مي خواهد دو بار به جبهه برود و من دوستانم که جبهه رفته بوديم بلند شديم و گفتيم ما فرمانده گفت شما که تازه از جبهه آمده ايد چرا باز دوباره مي خواهيد برويد و مي گفتيم مي خواهيم برويم تا شر اين اجنوي و از خدا بي خبر و دشمن دين را از خاک خود ايران بيرون برانيم و به ما حدود 4 ساعت مرخصي دادند تا بيائيم از پدر مادر و اقوام خداحافظي کنيم و برويم و وقتي آمدم به مرودشت ديدم که دائي هم مي خواهد به جبهه برود و خيلي خوشحال شدم و گفتم شما برويد و ما هم مي آئيم و بعد آمدم خانه و از همگي خداحافظي کردم و بعد به پايگاه رفتم و بعد به ما اسلحه دادند و من مشغول تيربار و يک کلت بغلي شدم و بعد از همه هم دوره ها خداحافظي کردم و رفتيم به جبهه ؟؟؟ مدت 15 روز در آنجا بوديم و يک نامه براي پدرم فرستادم و از حال خودم آنها را مصلح ساختم و از جبهه برايشان صحبت کردم و گفتم پدر جان اين جا چه کيفي دارد صداي توپ و تانک و مسلسل مي آيد.
من سرباز وظيفه غلامرضا بني پري در روز سه شنبه ما را از شيراز به کرمان حرکت دادند ساعت 10 شب به کرمان رسيدم و آن شب ما را به آسايشگاه بردند و تا صبح زديم و خنديدم و صبح فردا ما را تقسيم بندي کرده اند و من و چهار زرقاني با هم افتاديم تا ظهر اين ؟؟؟ برگشتيم و ظهر براي نهار رفتيم و يک آب گوشت هويج به ما دادند و خورديم و تا شب گشتيم و شب برنج شام به ما دادند و خورديم. روز 18/ 11/ 1358 صبح زود ما را از خواب بيدار کردند و تا ظهر به فوتبال کردن و خواب پرداختيم و ظهر برنج ؟؟؟ به ما دادند و بعد از ظهر برگشتن به پيش بچه هاي زرقاني رفتيم و تا شب گشتيم و شب بخير.بخوريم نخوريم کشته مي مومنيم،قدر آتش ننه را حالا مي دونيم
بپوشيم نپوشيم سرما مي خوريم،دوخت ننه را حالا مي دونيم
به صحرا مي رم با چند تا افسر،براي خواندن درس مسلسل
اي مادر فرخنده نداري خبر از من،از گردش ايام چه آيد سر من
دست نوشته شهیدغلامرضابنی پری
بسم الله الرحمن الرحيم
حضور محترم پدر عزيز و از جان گرامي ترم سلام عرض مي کنم.پس از تقديم عرض سلام و سلامتي همگي شما را از خداوند بزرگ آرزو مي کنم و اميدوارم که هميشه عمر با شادي و خوشي بسر بريد و هيچ وقت گرد غم بر رخ چون گل يک بيک شما ننشيند باري پدر جان از حال اينجانب فرزند خود غلامرضا خواسته باشيد به اميد امام زمان و در سايه خداوند و به رهبر انقلاب خميني سالم هستم و اميدوارم که شما هم خوب باشيد پدر جان از بابت من هيچ ناراحت نباشيد حال من خيلي خوب است به اميد امام زمان. پدر جان خيلي خيلي سلام مي رسانم و از بابت اين که خداحافظي نکردم مي بخشيد چون مي ترسيدم که ناراحت شويد پدر جان من خيلي خيلي سلام مي رسانم.مادر عزيزم را خيلي خيلي سلام برسانيد و بگوئيد که هيچ ناراحت نباشد علي جان و محبوبه و محسن را خيلي خيلي سلام برسانيد به علي بگوئيد که غلام مي گويد چه کيفي دارد اينجا رگبار گلوله و رگبار توپ و تانک. سلام محمد جان و عصمت و مصطفي را برسانيد.ابراهيم جان و هادي و اسماعيل را سلام برسانيد.خواهرم رضوان جون و داداشي سلام برسانيد و احوالپرسي کنيد. مشهدي حيدر و خاله جان را سلام بسيار برسانيد.حاجي باقر جان و عصمت عزيزم و رضا خوشگر را سلام برسانيد.جواد و مهدي و فاطمه را سلام برسانيد.تمام دوستان و اقوام را خيلي خيلي سلام بسيار برسانيد.اين نامه را در سنگر پشت تيربار مسلسل مي نويسم.خداحافظ همگي شما به اميد ديدارغلامرضا بني پري 18/ 7/ 1359
دست نوشته شهيد غلام رضا بني پري
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت پدر عزيز و از جان گرامي ترم سلام عرض مي کنم پس از تقديم عرض سلام سلامتي همگي شما را از خداوند بزرگ آرزو مي کنم و اميد دارم که هميشه عمر را با شادي و خوشي بسر بريد و هيچ وقت گرد و غم رخ چون گل يک بيک شما ننشيند باري پدر جان اگر از حال اين جانب فرزند خود غلامي ناخواسته باشيد به لطف خداوند در زير سايه امام زمان و نايب او خميني کبير سالم هستم و اميدوارم که شما هم خوب باشيد پدر جان از بابت من هيچ ناراحت نباشيد حال من خيلي خوب است پدر جان شما را خيلي خيلي سلام مي رسانم و از بابت اين که خداحافظي نکردم مي بخشيد چون مي ترسيدم ناراحت شويد انشاءالله به همين زودي همگي با هم ريشه صداميان را مي کنيم و به خدمت شماها مي آييم پدر جان ؟؟؟ مادر عزيزم را خيلي خيلي سلام برسانيد و بگوئيد هيچ ناراخت نباشد علي با خانواده و محسن را خيلي سلام برسانيد محمد با خانواده و ؟؟؟ را خيلي سلام برسانيد ابراهيم جان هادي و اسماعيل را بسيار سلام برسانيد نمي دانيد چه کيفي دارد اين جا رگبار گلوله و صداي توپ و تانک ؟؟؟ و خواهرم و مردان و بچه ها را بسيار سلام برسانيد و احوالپرسي کنيد ؟؟؟ خاله جان را سلام برسانيد حاجي باقر عصمت و رضا خوشکله را سلام برسانيد جواد و مهدي و فاطمه را سلام برسانيد تمام دوستان و اقوام را خيلي خيلي سلام برسانيد اين نامه را در سنگر پشت تيربار مسلسل مي نويسم. به اميد پيروزي خداحافظ همگي شما به اميد ديدار. غلامرضا بني پري 18/ 7/ 1359

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است