شهیدعلی محمد آسمان بخش - شهدای شیراز

بازدیدها(23)
  • کد : 1003363
  • وضعیت : شهدا را بیاد بسپاریم نه بخاک

شهیدعلی محمد آسمان بخش

عاشوراییان شیراز
قیمت :

شهیدعلی محمد آسمان بخش نام پدر: اسماعيل تاریخ تولد: 14/08/1340 محل تولد: محله دروازه سعدي شیراز میزان تحصیلات: دبیرستان تاریخ شهادت: 23/02/61 محل شهادت: دارخوئين محل دفن: بسم الله الرحمن الرحيم زندگينامه شهيد علي محمد آسمان بخش : شهيد علي محمد آسمان بخش فرزند اسماعيل در چهاردهم آبان ماه سال 1340 در محله دروازه سعدي محله لب گود شاهزاده منصور در خانواده اي مؤمن و مذهبي ديده به جهان گشود . پس از طي دوران کودکي در سن هفت سالگي راهي مدرسه شد و دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت سپري نمود در دوران جواني با پايگاه مقاومت مسجد آقا باباخان با انجمن جوانان مهدي موعود (عج) همکاري داشت و در اوايل انقلاب در ايجاد نظم و امنيت و امور مذهبي و فرهنگي و گشت شبانه با پايگاه همکاري مي کرد بعد از تشکيل جهاد با جهاد سازندگي همکاري داشت و با شروع جنگ تحميلي از طريق همين ارگان به جبهه اعزام گرديد او با شهيدان گل آرايش و سياحي در منطقه جنگي حضور داشت تا اين که پس از مراجعت از آخرين ماموريت جهاد (زماني که دوران دبيرستان را طي مي نمود) تصميم گرفت تا از طريق اخذ دفترچه خدمت سربازي راهي انجام خدمت شد و به منطقه جنوب اعزام و در بيست و سوم ارديبهشت ماه سال 1361 در دارخوئين به فيض رفيع شهادت نائل آمد. روحش شاد و يادش گرامي باد . بسم الله الرحمن الرحيم زندگينامه شهيد علي محمد آسمان بخش . علي محمد سرباز عاشقي بود که عشق به ا... و عشق به وطن او را به جبهه کشاند و در اين راه او را به مقام والاي شهادت رساند . علي محمد از نظر اخلاقي از زمان کودکي تا زمان شهادت اخلاق پسنديده و خوبي داشت . رفتار و کردارش چه در خانه و چه در جامعه با اهل خانه و مردم جامعه بسيار خوب بود . فعاليتهاي شهيد را مي توان به فعاليتهاي قبل و بعد از انقلاب تقسيم کرد و از فعاليتهاي قبل از انقلاب شهيد مي توان تظاهرات و مبارزات عليه رژيم را نام برد . بعد از انقلاب فعاليتهاي شهيد به فعاليتهاي رزمي و جنگي خلاصه مي شود . اعزام به جبهه آبادان و رفتن به خدمت مقدس سربازي از جمله فعاليتهاي علي محمد مي باشد . علي محمد بعد از مدتي درس خواندن دبيرستان را رها کرد و به کار در يک مغازه مکانيکي پرداخت و بعد از آن باشرکت در جبهه دارخوين در سال 23/2/1361 به مقام شامخ شهادت نائل آمد . روحش شاد و راهش پررهرو باد .

وصيت‌نامه :على محمد آسمان‌بخش 1003363 بسم الله الرحمن الرحيم گرمترين و خالصانه‌ترين سلامم را خدمت رهبر عالى‌مقام و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران و پدر و مادرم و تمامى خويشاوندان و دوستداران عاشقان شهادت عرض مى‌كنم و اميدوارم كه در اين فصل شهادت هر كدام از شما به نحوى وظيفه دينى و الهى و سرنوشت‌ساز خويش را انجام دهيد. شهادت سرآغاز يك زندگيست نترسم زمرگى كه خود زندگيست و ما كه براى خدا قيام كرده‌ايم باك از اين مصيبتها نداريم. (امام خمينى) خدايا به ما توفيق رسيدن به كمالات عاليه انسانى را عنايت فرما و به نفس مطمئنه سوق بده. خدايا جوانان خونين‌كفن خط ايران را رحمت فرما. پدر عزيزم، مى‌دانم كه رنج و اندوه از دست رفتن من براى تو سنگين است ولى پدرجان من در راهى گام نهادم كه رضاى خدا و تو در اوست. آيا كسى هست كه بجز خداى يكتا در اين جهان باقى بماند؟ من از شما تشكر مى‌كنم كه از كودكى مرا به اين راه تشويق نموديد. اى پدرجان، تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه براى من گريه نكنى و اجر و بزرگى خود را در پيشگاه خداوند از بين نبرى. مادر عزيزم، همانند پدر دلسوزم مى‌دانم كه غم از دست دادن فرزند براى مادر بسيار سخت است. مادرجان، چه بگويم از اينكه مرا فراموش كنى ، ولى مى‌دانم كه اين امر براى مادر خيلى دشوار است. ولى مادر تو تنها مادرى نيستى كه عزيز خود را در راه دين مقدس اسلام از دست داده‌اى. مادرجان از اينكه اين‌همه زحمتها و رنجها را براى من در اين مدت 20سال تحمل كرديد تشكر مى‌كنم. البته همانطورى كه پيشواى ما امام زين‌العابدين(ع) مى‌فرمايد: فرزند قدرت توانايى شكرگذارى مادر را ندارد، مگر آنكه خداوند او را يارى كند و بر اداء حق او توفيقمان دهد. اى پدر و مادرم، از شما تقاضا دارم كه برادرانم و خواهرم را طورى تربيت كنيد كه شايسته اين جمهورى اسلامى باشد و بدانيد كه در اين سرزمين اسلام حكومت مى‌كند و هيچ جاى شك و شبهه‌اى نيست. پس رفتار و كردارتان طورى باشد كه هم خيال من راحت و هم در آن جهان سربلند و روسفيد باشيد انشاءالله. و اى خواهران و برادران مسلمان، دست از يارى و ياورى امام خمينى برنداريد و نعمتى را كه خداوند به شما ارزانى داشته سپاس گوييد. اميدوارم كه رهبرى او با قيام امام زمان(عج) متصل گردد. فراموش نكنيد كه امام خمينى بود كه ناموس، حيثيت، شرافت و دين شما را از چنگال بيگانگان نجات داد و شما بايد به تمام جهان بفهمانيد كه مردم كوفه نيستيد. و شما اى تن‌آسايان خرم‌دل، پروردگار را بر نعمتهايش سپاس بگوييد، چه اين كلام خداوند است كه مى‌فرمايد: اگر شكر كنيد، البته نعمت را بر شما زيادتر مى‌گردانم. شكر معنايش اين نيست كه كلماتى بر زبان جارى شود و با آه و افسوس برآوريد و به دروغ بر حال بينوايان اظهار دلسوزى كنيد، اين كارها كدام دردى را دوا مى‌كند و كدام گرسنه‌اى را سير و كدامين نگون‌بختى را به سامان مى‌رساند؟ ابراز تأسف و دلسوزى بايد جنبه مثبت داشته باشد. كارى كنيد كه در نهادتان روح جوانمردى، گذشت، شهامت و عدالت زنده گردد. پدر، مادر، فرزندان و همه افراد خانواده خود را اينچنين پرورش دهيد. آيا شما اينكار را مى‌كنيد؟ فراموش نكن كه در ميان همنوعانت كسانى هم هستند كه در تاريكى فقر و در عين بدبختى و خوارى زمين را پلاس خود قرار داده و آسمان را بالاپوش خود قرار داده‌اند. فراموش نكن كه پدر و مادرانى هم در كنار فرزندان رنگ‌پريده و گرسنه خود شام غريبان گرفته‌اند. تو با فرزندان خود از سر نشاط مى‌گويى و مى‌خندى ولى بخاطر داشته باش كه اطفال خردسالى هم هستند كه روزى در پناه پدران خود روزگارى داشتند ولى اكنون گرد يتيمى بر سر و صورتشان نشسته و از بى‌كسى در اندوه خوراك و پوشاك گريانند. كسى نيست اشك از ديدگان رنجورشان پاك كند و درد گرسنگيشان را التيام بخشد. بترسيد از آن روز كه چرخ قهار روزگار با فرزندان شما نيز چنين معامله‌اى بكند. (امام حسين) خدانگهدار- والسلام - على محمد آسمان‌بخش

سایر اطلاعات

دست نوشته:

بسم الله الرحمن الرحيم

روز 16/3/1360 صبح ساعت 5/10 تا 5/11 نگهبان بودم که راديو را روشن کرده بودم و نزديک توپ نگهباني مي دادم که راديو يک خاطره را از جبهه گفت و من گوش مي دادم يکي از برادران رزمنده مي گفت که لشکر گردان يک حمله کرد و ما ضد حمله کرديم و آنها را شکست داديم و اسيري گرفتم و يک سرباز عراقي زخمي شده بود يک پاسدار شيرازي بنام سعيد رفت و با قمقمه به او آب داد و او را از مرگ نجات مي داد که ناگهان سرباز عراقي سرنيزه کشيد و زد به پاسدار شيرازي و سعيد تکبير گفت و جان سپرد . روز دوشنبه 18/3/1360 آموزش پدافند داشتم که بعد از ظهر همان روز استخوان درد گرفتم و شب تب کردم و تا صبح خوابم نبرد و شب خيلي سختي را گذراندم و شب هم نگهبان بودم و صبح هم نگهبان پاس آخر بودم و صبح حالم يک کمي بهتر شده و فقط سرم درد مي کرد صبح سر گروهبان گفت که بايد بيائي و ؟؟؟ ببيني من هم با همين حال رفتم ؟؟؟ کردم .

بسم الله الرحمن الرحيم

دوشنبه نامه نوشتم به منزل و ساعت 3 بعد از ظهر شوخي شوخي افتاديم توي جوب آب چهارشنبه محمد قيصري ـ عباس شوشتري و خودم آب بازي کرديم . سه شنبه و چهارشنبه بي پولي و گرسنگي کشيدم روز جمعه 50 تومان قرض کردم و به نماز جمعه رفتم بعد هم ؟؟؟ هر روز غروب مي رفتيم توي جوب روي ؟؟؟ مي نشستم . روز سه شنبه قرعه کشي براي مرخصي کردند ولي من نبودم و ؟؟؟ 25 ؟؟؟ نمره 15 و يک پوکه کم شد که اذيتم کردند که بخاطر آن مي خواستم فرار کنم و ديگر بخاطر اين که به همه مرخصي دادند و من  و روز چهارشنبه تيراندازي 100 متر بود که نمره 19 گرفتم و 18 دادند . روز چهارشنبه آماده ي فرار بوديم که مرخصي دادند . روز چهارشنبه روز عمل کردن محمود بود . روز جمعه نگهباني گشتي ؟؟؟ . روز چهارشنبه جشن ؟؟؟ بود بعد از ظهر مرخصي رفتيم و تلفن به همدان کرديم نگرفت و به شيراز هم تلفن کرديم منزل حاج مرتضي باز هم نگرفت . روز جمعه شب در پادگان بوديم و گفتند همه مي روند به مرخصي و مدت 5 روز تا روز پنج شنبه صبح مرخصي دادند و آن شب را منزل برادر عباس خوابيديم من و رضا . روز جمعه شب در پادگان بوديم و گفتند همه مي روند به مرخصي و مدت 5 روز تا روز پنج شنبه صبح مرخصي دادند و آن شب را در منزل برادر عباس خوابيديم من و رضا و صبح حرکت کرديم به سوي ترمينال . هر روز قبل از بعد از ظهر به مرخصي مي رفتيم تا فرداي روز ديگر و شب به مسافرخانه شاه عبدالعظيم مي رفتيم . روز دوشنبه رفتيم شاه عبدالعظيم شب مسافرخانه . روز سه شنبه بهشت زهرا و شب مسافرخانه . روز چهارشنبه سينما گردش و شب مسافرخانه . روز شنبه غيبت کرديم و بعد از ظهر به طرف تهران حرکت کرديم روز بعد تقسيم که منطقه بود و با قطار حرکت کرديم و روز بعد به انديمشک رسيديم و دوباره تقسيم شديم و تجهيزات دادند . روز سه شنبه از عباس و رضا جدا شدم و تا عصر در ؟؟؟ اين طرف و آن طرف شديم و روز چهارشنبه سنگري کنديم و و دست هايم تاول زده بود و خون مي آمد . روز دوشنبه مرخصي شهري گرفتم و به دزفول رفتم ؟؟؟ و اصلاح و برگشتيم انديمشک تلفن به همدان زديم ولي نگرفت . روز پنج شنبه سه نفر از بچه ها به مرخصي رفتند و يک نفر آمد . از روزي که وارد جبهه شديم فقط خوراکي هاي سردي مي خوردم مانند سالاد و برنج و ماست و سرهاي انگشتان دستم پوسه پوسه اي شده بود و گاهي شکم دردي گرفتم روز يک شنبه قرعه کشي کردند که من از اينجا بروم ولي بچه ها و سرگروهبان نگذاشتند روز سه شنبه مرخصي گرفتم بروم شهر حمام ولي همان شب مرخصي را لغو کردند و خيلي دلم گرفته بود هر شب خواب مي ديدم رفته ام شيراز و خانه هستم . روز يکشنبه عصر در سنگر نشسته بوديم بازي ورق مي کرديم توپ زدند و ترکش آن افتاد در سنگر روز يکشنبه ظهر آقاي جزايري رئيس جهاد سازندگي شيراز در آبادان بود که صحبت کرد . روز يک شنبه عصر 6کيلومتر دويديم و ورزش کرديم روز دوشنبه آقاي بهشتي و چند تن نفر ديگر را ؟؟؟. روز سه شنبه داوطلب شدم براي آبادان ولي سرگروهبان رضا به سروان گفتند قرعه کشي مي کنيم . روز دوشنبه ناخن ها را گرفتم کفش هايم را واکس زدم ريشم را زدم براي فردا آماده شدم . روز شنبه عباس و رضا منتظر من بودند ولي ؟؟؟ مرخصي به من نداد گفت دو نفر نمي شود مرخصي بروند روز سه شنبه رفتيم شهر و عباس را ديديم و بعد از ظهر رفتيم ارکان و يک سرگرد را ديديم و 20 روز اضافه براي عباس نوشت و اسم من را نوشت و داد به سرگرد ؟؟؟ . روز شنبه رفتيم بليط گرفتيم و عباس را ديدم که مي خواست به شيراز برود و يک نامه به او دادم تا شيراز به خانه بدهد و صبح برگشتم و شب که فرم هاي آب را خالي کرديم دستم ناخن آن سياه شد و بخاطر ؟؟؟ يکي از بچه ها را منتقل کردند . پنج شنبه رفتم شهر و عباس را ديدم که مي گفت مادرت نگران حال تو بود و تلفن زدم همدان نبودند رفته بودند تهران و تلگراف زدم شيراز . روز شنبه بعد از ظهر مرکز گفت که تلفن داري رفتم و گفتند ملاقاتي داري بيا جلو پايگاه وحدتي من رفتم و دو ساعت گشتم تا محمود را پيدا کردم و شب رفتيم مسافرخانه و صبح يکشنبه رفتيم بليط گرفتيم براي شيراز و صبح سه شنبه و تلگراف زديم شيراز و رفتيم سينما و شب رفتيم مسافرخانه صبح که من و عباس ؟؟؟ شديم . روز پنج شنبه شهر بوديم و عصر رفتم سنگر عباس و رضا و از آنجا آمدم براي سنگر نيمه راه ماشين گيرم نيامد و برگشتم شهر رفتم تصل اقبال و صبح آمدم سنگر. روز سه شنبه مسجد را درست مي کرديم که توپ مي زدند و رفتيم سنگر مرکز و دوباره آمديم مسجد را درست کرديم و چهار نفر از مرخصي آمدند يک افسر و 3 درجه دار . اين هفته را سنگر مي کنديم و خورد و خسته بوديم و تا روز چهارشنبه تمام شد . روز شنبه صبح توپ را باز کرديم تميز کرديم و بعد از ظهر رفتيم مسجد و نماينده امام در لشکر آمده بود صحبت مي کرد . روز چهارشنبه عباس و رضا از مرخصي آمدند و از ارگان گفتند بايد از آنجا برويد ارکان من و رضائي بوديم . عصر حرکت به طرف دزفول صبح به انديمشک رسيدم و رفتم سنگر عباس و رضا و عصر آمدم ارکان ، ارکان بوديم و شب 5/1 نگهباني دادند وسائل مخابرات و بي سيم را تحويل من دادند ؟؟؟ نگهباني را من مي نوشتم . ظهر رفتم کانال و صورتم را اصلاح کردم عصر فوتبال بازي مي کرديم ظهر رفتم کانال بعد از ظهر رفتم کانال . مرخصي شهر رفتم و عباس و رضا را ديدم و يک ساک و قليان خريدم . صبح وسايل بي سيم را تميز کردم . روز شنبه عباس مهري بچه يزد ترکش خورد و شهيد شد و دوشنبه سوم آن بود و جمعه هفتم آن در آتشبار سوم ختم بود . روز شنبه غروب بود که براي ظرف شستن از سنگر ؟؟؟ و گلوله آمد و ترکش خورد به سرش و مغز او متلاشي شد . روز يکشنبه پيروزي بستان بود و به همان مناسبت آن شب را تکبير گفتيم و درگيري شديد شروع شد از ساعت 9ـ 11 آسمان روشن بود پر از منور . روز شنبه هواپيماي دشمن دزفول را بمباران کرد و فرار کرد و بعد از ظهر ساعت 3 يک ؟؟؟ در منطقه سبز آب ؟؟؟ اسير شد . والسلام

 

بسم الله الرحمن الرحيم

مادر عزيزم سلام اميدوارم که حالتان خوب باشد من حالم خوب است اينک در آبادان هستم فعلاً نامه ندهيد چون آدرس مشخصي نيست . والسلام

 

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت پدر و مادرم سلام عرض مي کنم پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه ايزد منان خواستارم از حال من خواسته باشيد طبق معمول بخواست خداوند خوب و سلامت هستم و روز از نو روزي از نو را شروع کرده ام يعني برنامه بخور و بخواب را تمام و کمال انجام مي دهم و به همت خداوند يک مسجدي هم اينجا برپا کردند بچه ها و ما ناظر خريد آن هستيم و پول هائي که از بچه ها جمع شده تحويل من دادند فعلاً که وزير دارائي هستم و الآن که اين نامه را مي نويسم چائي آماده است خلاصه تعارف نداريم اگر ميل داريد بفرمائيد و کيسه خواب انداختم زير پام مثل بالا شهري ها نشستم و ساعت 5/7 شب 5/10/1360 است راستي مادر به بابام بگو اينقدر مأموريت نرود تو ديگر بايد بازنشست بشوي زحمت هاي دو برابر خودت هم کشيده اي و به بچه ها هم سفارش بکن درس ها را خوب بخوانند راستي مادر شما هم در رابطه با همان موضوع نامزدي هر گلي زدي سر خودت زدي من مي دانم که شما بدي مرا نمي خواهيد پس ديگر با خودتان است من هم انشاءالله وقتي آمدم مي رويم و مي بينيم و تصميم مي گيريم و شما هم الآن فعلاً صحبتي نکنيد راستي مادر در جواب نامه بنويسيد که چون من اين دفعه دلم هواي مسعود کرده مي خواهم به همدان بروم بنويسيد که اگر کاري داريد نروم و به شيراز بيايم اگر هم بروم دو يا سه روز آنجا مي مانم و به شيراز مي آيم ديگر عرضي ندارم و شما را به خدا مي سپارم از قول من بي بي ؟؟؟ و ننه و دائي را سلام برسانيد خاله ماهرخي با زيبا را سلام برسانيد خاله شهنازي با خانواده را سلام برسانيد خاله مجتبي با خانواده را سلام برسانيد عمه را با بچه ها سلام برسانيد عمو را با خانواده سلام برسانيد . دوستدار شما علي محمد آسمان بخش . والسلام مورخ 5/10/1360

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت برادر بهتر از جانم آقاي محمود آسمان بخش سلام عرض مي کنم.پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه ايزد منان خواستارم از حال من بخواهيد کمي چاقتر شده ام محمود جان اميدوارم که نمازت را بخواني و به موقع هم بخواني من هم حرف شما را فراموش نکرده ام و خيلي احتياط مي کنم و چون گلوله نمي آيد پس احتياط نمي کنم غذاي روغن دار هم ديگر نمي خورم و اگر آن دفعه 64 کيلو بودم اين دفعه که به شيراز بيايم انشاءالله 66 کيلو خواهم بود پس از لحاظ من خيالت راحت باشد يک دفعه ديدي آخر خدمت که تمام شد از در اطاق داخل نمي توانم بشوم محمود جان از شوخي که بگذريم لوطي گري نمازت را مي خواني يا نه آن روزه هايي که من شيراز برايت خواندم ليلي زن بود حالا نمازت را بخوان يک مرتبه نگوئي ليلي مرد بود و نمازت را خداي نکرده نخواني . محمود جان سعي کن حقوق که گرفتي يک مقدار به خانه کمک کني چون بدهکار هستند و فکر موتور هم نکن تو به خانه کمک کن من هم موتور را هر موتوري که خواستي برايت جور مي کنم محمود جان ديگر عرضي ندارم و شما را به خدا مي سپارم . دوستدار شما علي محمد آسمان بخش . والسلام 5/10/1360

بسم الله الرحمن الرحيم

نامه شهيد علي محمد آسمان بخش

خدمت پدر و مادر و برادران و خواهر گراميم سلام عرض مي کنم . اميدوارم که حالتان خوب باشد و ملالي نداشته باشيد . پدر و مادر عزيزم من روز 2/1/61 که به دزفول رسيدم شب همانروز ساعت 2 حمله شروع شده بود شهر خلوت فقط آمبولانس رفت و آمد مي کرد و تا امروز که 4/2/61 است هنوز حمله ادامه دارد و بيشتر از 5 هزار نفر اسير گرفته اند واقعاً که لشکر 21 حمزه خودش را نشان داد و بدون هيچ خيانت بحمداله به حمله خود ادامه مي دهد جبهه اي که نيروي هاي عراقي ما بتي بزرگ شده بود ديديم که با خواست خداوند قادر چطور در هم شکسته شده و همان روز اول که به منطقه رسيديم گفتند که مهمات ببريد براي توپهاي جلو ، ما هم مهمات بار زديم و به جلو رفتيم و تمام سنگرهاي عراقي را پشت سر گذاشتيم و سايت در محاصره نيروهاي دشمن است به همين زودي آن هم انشاء الله به تصرف نيروهاي خودمان درمي آيد و اين جنگ و اين حمله ثابت کرد که به ياد خدا با خواست خدا هر غير ممکني ممکن خواهد شد . مادرجان و پدرجان الان مرخصي شهري و مرخصي دور لغو شده است و نمي توانم به شهر بيايم و تلگراف بزنم پس دلتان شور من نزند و نگران من نباشيد . اين دفعه ديرتر به مرخصي مي آيم . ناراحت من نباشيد ديروز يکي از اسيران را به سنگر آوردند دستمان را بوس مي کرد و آب به او داديم و مي گفت ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم به عراق برگردم حتي براي زن و تنها فرزندم . او مي خواست و تقاضاي مي کرد که او را به پيش امام ببريم . و غنايم زيادي از تانک و توپهاي سالم و ديگر وسائل از آنها گرفتيم از سوزن نخ تا تانکهاي سالم از آنها گرفته شد و الان سراسر منطقه دود و خاک گرفته است و وسائلي که من غنيمت گرفته ام . 1- بلوز 2- شلوار براي بابام کلاه تانک . پدرجان و مادرجان هيچکس براي اينکه مرا ببيند به دزفول نيايد چون مشکل است که بتوانيم يکديگر را ببينيم اگر بدانيد که چه شور و عشقي در اين جنگ است و اين رزمندگان چطور مي جنگند تا نبينيد باور نمي کنيد که اينها با اين همه تجهيزات و مهمات چطور اراده به خود راه نمي دهند وقتي جرأت از سنگر بيرون آمدن هم ندارند . و دستها را بالا مي برند و دخيل يا خميني مي گويند خود را تسليم نيروهاي اسلامي مي کنند . اول آنها را با اتومبيلهاي ارتشي به پشت جبهه مي آوردند ولي حالا با ميني بوس و اتوبوس کمپرسي و حالا ماخيلي ؟؟؟ جبهه مي آورد الان همه نوع نيرو از سپاه پاسداران ارتش و بسيج و جهاد با هم جمع شده اند و برادر وار به هم کمک مي کنند و بسيج مي شوند مي روند . شما بايد به اين مردم که مي گفتند غيرممکن است ما با اين سلاحهاي کم به عراق پيروز شويم بگوئيد که اينجا سلاح کارنميکند فقط ايمان مي خواهد و اين عراقيها که سلاح دارند و ايمان ندارند و دل و جرأت تيراندازي آن را ندارند چطوري مي خواهند بر ما پيروز شوند بگوئيد که من اول مسلمان هستم و بعد وطن دوست که قبل از اينکه ايراني باشم مسلمانم . ديگر عرضي ندارم و شما را به خدا مي سپارم . سلام مرا به قوم و خويشان برسانيد . خداحافظ شما . دوستدار شما علي محمد آسمان بخش . 4/1/61 مادرجان نگران من نباشيد من خط مقدم هستم ولي خط اول نيستم . اگر عمويم به من نگفته بود که منتقل شو به يگان پياده الان جلو سايت بودم . 

 

    نظرات

    هیچ نظری برای این کالا ثبت نگردیده است